سفر با طعم کتاب به سختی از تخت دل میکنم، دکمه چایساز را میزنم. لباسهای که از شب قبل آماده کردهام را چک میکنم...
وای چقدر سرد شد! میرسیم مقصد، پیاده میشویم و بدو میروم سمت نمازخانه. خیلی کوشیدم که چای کم بخورم که گلاب به رویتان کمتر بروم دست به آب.
این ون، مال ما؟ سفر همیشه نجات دهنده است. فرقی نمیکنند مسافر دور و درازی باشی یا همین بغل. معاشرت با آدمهاست که به سفر جان میدهد.
کتابخانهای که در آتش کینه سوخت آتش این بار به جان کتابخانه افتاده است. دیوارهای سیاهپوش شاهدان خاموشیاند بر وسعت حادثه. شعلههایی که بر کاغذها تاختند و کتابها در سکوت خاکستر شدند.