ونهای زرد رنگ آن طرف خیابان چشمک میزنند، رنگشان من را یاد آفتاب میاندازد، آن هم در این هوای ابری پف کرده...
میافتیم به تعارف که کدام ون مال ماست و کجا بنشینیم.
با زهره مینشینیم ردیف اول، از هر دری حرف میزنیم، از رمان و کتاب گرفته تا آن قدیمها و سفرمان به نمایشگاه کتاب ده سال پیش.
بجز راننده، تنها آقای توی ون آقای اوصالی است، بهتر است بگویم حاج آقا اوصالی که درباره حوزه علمیه هیدج اطلاعات جالبی میدهد و بعد من بحث را میبرم سمت کتابی که قرار بود جمعخوانی داشته باشیم. کلهام را میچرخانم عقب، دست هرکس کتابی است و بیشترشان از کتاب حرف میزنند.
کتابی که زهره میخواند اسمش هست (شرم) از نشر بیدگل. خوشم میآید و اسماش را یادداشت میکنم. راننده میرود که با مجوزش، سرعت مجازش را بالا ببرد.
زینب لواشکی مهمانم میکند. از آپ بهخوان حرف میزنیم.
راننده تأکید میکند که کمر بندهاتون رو ببندید.
راه کش میآید، سفر بدون موسیقی
انگار آبگوشت بدون گوشت است...
ادامه دارد ...
به قلم پریناز رحیمی
در بازدید از حوزه علمیه هیدج استان زنجان ۲۱ بهمنماه ۱۴۰۴