بازدید، در حاشیهی کارگاه یکروزهی «جهان نوشتن؛ تأملی بر روایت ایرانی» برای نویسندگان و علاقهمندان روایت در زنجان برگزار شد؛ اما پیش از نشستن و نوشتن، مسیر بهجای کلاس، به میدان حادثه رسید.
هنوز به درِ حوزه علمیه برادران هیدج نرسیدهاند که بو، زودتر از تصویر به استقبال میآید؛ بوی دودِ مانده، بویی که نه تازه است و نه رفتنی. انگار آتش کارش را تمام کرده، اما تصمیم گرفته ردّش را همهجا بگذارد.
درِ حوزه نیمهسوخته است. سیاهی روی چوب نشسته؛ نه شتابزده، بلکه ماندگار. مکثی کوتاه و بعد ورود. اینجا دیگر فقط یک ساختمان نیست؛ حادثهای ایستاده است.
حیاط ساکت است؛ سکوتی که از فریاد برگشته. وسط حیاط، موسی آقایاری ایستاده؛ آرام، با نگاهی که هنوز از شب حادثه جدا نشده. با دست به اطراف اشاره میکند و میگوید: «از همینجا شروع شد.»
سؤالی در کار نیست. بعضی روایتها اگر پرسیده شوند، فرو میریزند.
قدمها آهسته است؛ حجره به حجره.
درِ یکی سیاه شده، درِ دیگری را کندهاند، سومی نیمهباز مانده؛ انگار صاحبش هنوز امید داشته برگردد. داخل حجرهها، زندگی نیمهکاره رها شده: تختی سوخته، دیواری که هنوز گرما را نگه داشته، کتابی که صفحهاش ناتمام مانده.
در یکی از حجرهها، پنکهی سقفی هنوز آویزان است؛ سوخته، کج، بیحرکت. انگار وسط چرخیدن، زمان ایستاده باشد. پنکه دیگر وسیله نیست؛ شاهد است.
بوی دود همهجا را پر کرده؛ در هوا، در لباس، در نفس. اینجا حافظهای سوخته است که هنوز حرف میزند.
از حیاط، صدای موسی آقایاری دوباره شنیده میشود: «۱۸ دی ریختند اینجا. مردم عادی نبودند. مردم عادی که به حوزه حمله نمیکنند. به کتابخانه!»
بعد ادامه میدهد: «کتابخانه آنطرف بود… حدود هفده هزار جلد کتاب.»
عدد، سنگین است. کتابها در ذهن شعله میگیرند؛ سالها مطالعه، حاشیهنویسی، درس. اینجا فقط دیوارها نسوختهاند؛ زمان زخمی شده است.
با خروج از حوزه، تصور میشود صحنه تمام شده، اما آتش فقط جابهجا شده است. کمی آنطرفتر، مجتمع مسکونی رسول اکرم (ص)؛ خانهی طلاب و خانوادههایشان. دیوارها سیاه، پنجرهها دودهگرفته.
موسی آقایاری کنار ساختمان میایستد و توضیح میدهد: اغتشاشگران آتش را به داخل انداختند، دود بالا رفت و راه پایین بسته شد. زنها و بچهها به طبقات بالا پناه بردند. نفسها تنگ شده بود و هنوز آتشنشانی نرسیده بود.
صحنه در ذهن شکل میگیرد: راهروهای پر از دود، گریهی بچهها، صدای شکستن شیشهها. و مردمی که تصمیم گرفتند تماشاچی نباشند؛ با نردبان، با فریاد، با دل.
بچهها را یکییکی پایین آوردند؛ پیش از آنکه آتش برسد.
اما مسیر بازدید به اینجا ختم نمیشود.
کمی پایینتر، ساختمان حوزه علمیه خواهران. شیشهها شکسته، درها آسیبدیده، کلاسها بههمریخته. موسی آقایاری وقتی وارد میشود، میگوید اینجا را هم آتش زدهاند؛ تخریب کردهاند، شکستهاند، رها کردهاند.
میزهای درس واژگون است. جزوهها و کتابهای دینی روی زمین پخش شده. قرآنهایی که دوده روی جلدشان نشسته. اینجا نه فقط شیشهها که حرمتِ مکان شکسته است.
با اینهمه، بخشی از ساختمان جان سالم به در برده. همانجا، پس از بازدید، صندلیها چیده میشود. کارگاه «جهان نوشتن؛ تأملی بر روایت ایرانی» در همان فضای نیمهسوخته اما ایستاده برگزار میشود.
کلاس، اینبار فقط کلاس نوشتن نیست.
دیوارها خودشان روایتاند.
بوی دود، بخشی از متن است.
و سکوت، جملهای که نمیشود حذفش کرد.
سه مکان، سه تصویر از یک زخم:
حوزه علمیه برادران، مجتمع رسول اکرم، و حوزه علمیه خواهران.
اما در هر سه، نشانهای از ایستادن هست؛
در نجات جانها،
در باقیماندن کلاس،
و در نوشتنی که از دل حادثه شروع میشود.
بوی دود هنوز در هواست،
اما حالا بوی ماندن هم هست؛
بوی روایتی که قرار نیست خاموش شود.