
وقتی نام اساتیدم را میبرم؛ امیر آرام، امیر رمضانی، سردار حجازی، در واقع دارم از نسلی حرف میزنم که اگر دلاوری، شجاعت و ایثارشان نبود، شاید امروز چیزی به نام «امنیتِ بدیهی» برای ما وجود نداشت.
ایران، با شعار نماند؛ با جان ماند.
وی ادامه میدهد: خواهرم، این سرزمین اگر ایستاده، به بهای ایستادن کسانی است که جانشان را دریغ نکردند.
هشت سال جنگ، فقط عدد نیست؛ هشت سال پرواز با احتمالِ بازنگشتن است.
این لباس، لباس عادت نیست؛ لباس وداعهای تکراری است.
ما هر بار که پرواز میرویم، از خانواده خداحافظی میکنیم؛ و گاهی، همانجا تمام میشویم، بیآنکه فرصتی برای برگشت باشد (مثل بسیاری از سردارانمان.)
اگر امروز من و شما در یک سالن نشستهایم و آرام حرف میزنیم، این آرامش اتفاقی نیست.
همین حالا، همرزمان من در پایگاههای چابهار، بندرعباس و بوشهر آمادهاند.
آماده برای لحظهای که تهدید از دریا نزدیک میشود؛ آماده برای اینکه جان را کف دست بگذارند تا دشمن حتی خیالِ تعرض به آب و خاک و ناموس این سرزمین را در سرش کامل نکند.
با صلابت یک نظامی میگوید: اینها شعار نیست؛ وطن، با همین «آمادهبودنها» زنده مانده است.
من اینجا، نه از موضع فرماندهی، که از موضع یک خلبان، یک همرزم، یک ایرانی، قول میدهم: ما تا آخرین قطره خون، برای عزت، آبادانی و سربلندی ایران میایستیم.
پا پس نمیکشیم.
نمیگذاریم ایران به اسارت دربیاید_ نه در خاک، نه در اراده.
این، قولِ جمعیِ ماست؛ قول کسانی که پرواز را انتخاب کردند، چون زمین، به نگهبان نیاز داشت.
برای ایران.
برای ماندن.