روایتی از لحظه‌ای که آسمان، خط مقدم شد؛

«پنجاه ثانیه تا کوهستان»

«پنجاه ثانیه تا کوهستان»
در محفل خاطره‌گویی «مشق‌های ناتمام»، امیر سرتیپ عباس رمضانی از روزهایی گفت که زمان با ثانیه سنجیده می‌شد و تصمیم، با جان. روایتی از مهر ۵۹ تا مرداد ۶۵؛ از آسمانی که اگر نبود، زمین زودتر سقوط می‌کرد و از پنجاه ثانیه‌ای که هنوز تمام نشده است.
سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۶:۲۴
کد خبر :  ۳۵۴۳۴۷

وقتی امیر سرتیپ عباس رمضانی میکروفون را به دست می‌گیرد، محفل خاطره‌گویی «مشق‌های ناتمام» حال‌وهوای دیگری پیدا می‌کند. چهره‌اش آرام است و نگاهش، ترکیبی از صلابت یک نظامی و مهربانی یک پدر. مکثی می‌کند، آب می‌نوشد و می‌گوید: بعضی حرف‌ها را نمی‌شود گفت؛ باید چشید. مثل تشنگی. وقت کم است و حرف زیاد.

از آمریکا برگشته بودم. مهمانی ساده‌ای بود؛ یکی از اقوام، استاد موسیقی. سازش را برداشت و شروع کرد به نواختن. همان‌جا فهمیدم موسیقی زنده، چیز دیگری‌ست. فرق دارد با رادیو و تلویزیون. سرودی که این‌جا در این محفل توسط دانش‌آموزان اجرا شد، مرا برد به سال ۵۶. همان روزهایی که تازه داشت تنظیم می‌شد، تازه داشت جان می‌گرفت. این اجرا اما، فرق داشت؛ زنده بود، نفس می‌کشید.

او ادامه می‌دهد: وقتی از قهرمانی‌های ارتش حرف می‌زنیم، مخصوصاً مهر ۵۹، باید حواسمان باشد اغراق نکنیم؛ واقعیت خودش به‌اندازه کافی بزرگ است. عراق با دوازده لشکر پیاده‌‌مکانیزه آمده بود. هزار کیلومتر مرز باز شده بود. روی زمین، هرچه بود، ایستادگی بود و خون. اما کسی توان مهار آن حجم را نداشت.

این‌جا بود که نیروی هوایی وارد شد.

سی‌وپنج روز طول کشید تا اولین یگان زمینی به خط برسد. در این فاصله، اگر آسمان نبود، خرمشهر زودتر از این‌ها می‌افتاد.

 صدایش صلابت لازم یک نظامی را دارد و چشمهایش نگاه یک پدر را.

تبریز بودم؛ همان شب‌های مهر ۵۹. قرارگاه سربازان را زدند. یک بمب. سی‌وهفت سرباز جوان. یک‌باره. بعضی خاطره‌ها خاطره نیستند؛ زخم‌اند.

سال ۶۵. مرداد. ماموریت: سلیمانیه. کارخانه اسلحه‌سازی. هدفی حیاتی.

من و سمندکیان؛ رفیق و همرزمم پرواز کردیم. می‌دانستیم منتظرمان هستند. پدافند تقویت شده بود؛ فرانسوی، دقیق، آماده.

وقتی وارد منطقه شدیم، شهر از سمت چپ شروع کرد به شلیک. گلوله‌های ریز و درشت. شکاری اگر بخواهد فرار کند، شکم می‌دهد؛ سطح مقطع بیشتر، احتمال اصابت بیشتر.

باید رفت توی آتش.

از جان که بگذری، بقیه‌اش می‌شود توکل.

سمندکیان را از صحنه دور کردم، اما هدف هنوز مانده بود. تصمیم گرفتم بزنم و برگردم. ارتفاع کم. یک لحظه.

پادگان سلیمانیه را شناختم؛ جایی که با شهید اقبالی بارها دیده بودیم.

بمب را رها کردم.

جدا شد.

درست جدا شد.

بعدش، پنجاه ثانیه پرواز.

بعد کوهستان.

بعد سقوط.

افتادم دست مخالفان صدام. گردنم شکسته بود. حالم خراب بود. پرسیدند: «کی هستی؟»

نگفتم سروان رمضانی. گفتم: «رمضانی‌ام.»

با لهجه کردی گفت: «می‌بریم پیش دوست و دکتر.»

گفتم: «انگار اون دنیا هستم، خبر ندارم.»

گزارش بعدی را خود عراقی‌ها دادند: ۱۴۰ کشته در جا.

۶۰ نفر مجروح تا زمان تخلیه.

این‌ها آمار است.

اما آن‌چه آمار نمی‌شود، همان پنجاه ثانیه است؛ همان لحظه‌ای که آدم، از جان گذشته، می‌فهمد بعضی درس‌ها ناتمام می‌مانند

تا نسل‌های بعد، آن‌ها را بخوانند.

ارسال نظر