
صدایش آرام بود، اما وزن سالها پرواز، جنگ، داغ و تعهد در تکتک واژههایش سنگینی میکرد.
امیر سرتیپ جلال آرام، نه پشت تریبون که انگار در برابر وجدان تاریخ ایستاده بود.
نگاهش را به چهرههای نوجوان دوخت؛ همانهایی که میتوانستند همسن دانشآموزان کوچه بینش باشند. مکثی کرد...
و گفت: من امروز نیامدهام نصیحت کنم. نه بهعنوان یک فرمانده،نه حتی بهعنوان یک پدر… اجازه بدهید بهعنوان یک پدربزرگ با شما حرف بزنم.
سکوت، مثل مه، سالن را پر کرد.
شما امیدهای آینده این سرزمین هستید. همان آیندهای که دوستان شما، همسنوسالهای شما، در سال شصتوپنج، در کوچهای باریک، در مدرسهای ساده، با دفترهای نیمهنوشته و مشقهایی که ناتمام ماند… در خون خود غلتیدند.
چشمانش لرزید. نه از ضعف، که از شرمندگی.
ما پیمان بسته بودیم… با خدا، با مردم، با این خاک… که از آسمان، از کیان این مملکت، از ناموس و شرف شما دفاع کنیم.
نفسش سنگین شد.
ببخشید ما را… که آن لحظه،آن دقیقه، آن ثانیه در کوچه بینش نبودیم.
صدای بغض، بیاجازه از گلویش عبور کرد.
اگر ما قوی نباشیم، اگر تاریخ را نفهمیم، اگر حرف معلممان را نشنویم، اگر خیال کنیم ظلم فقط مربوط به آتیلا و چنگیز و تیمور است و امروز نامش ریگان و ترامپ و امثالهم نیست...
دستش را بالا آورد؛ انگار خطی میان گذشته و حال میکشید.
آنوقت، کوچه بینش تکرار میشود. نه فقط در زنجان… که در هر مدرسه، در هر شهر، در هر نسلی.
نگاهش دوباره به دانشآموزان برگشت؛ اما اینبار نرمتر.
شما زنده ماندید تا نگذارید آن خونها بیمعنا شود. شما باید این کشور را اداره کنید؛ همانطور که آنها باید میکردند... اگر زنده میماندند.
سکوت، اینبار، سکوتِ اشک بود.
و امیر سرتیپ جلال آرام، نه بهعنوان یک خلبان،که بهعنوان شاهدی صادق از تاریخ، با صدایی آرام گفت: مشقهای ناتمام، امروز بر دوش شماست… و ما، تا آخرین نفس، کنار شما ایستادهایم.