حیاط جایی که هستیم، غریب بودن را میزند توی صورتم. با دوستان گپ میزنیم و دوباره سوار ون که مال ما،ست میشویم.
پالتویی که تا قبل پیاده شدن وبال گردنم بود و لعنت، نفرینش میکردم، حالا بغلش میکنم و قربان صدقهاش میروم.
دنبال رستورانی میگردیم به اسم دلپذیر، گشنگی به معدهم فشار میآورد.
رستوران تمیز و جمع و جوری است، تمیزیاش حالم را خوب میکند. از نظم و چیدمانی که دارد خوشم میآید.
ادامه دارد....
به قلم پریناز رحیمی
بازدید از حوزه علمیه هیدج استان زنجان ۲۱ بهمنماه ۱۴۰۴