گاز میزنم به کیکی که از جشن دیروز، جا خوش کرده روی میز آشپزخانه.
چای میخورم و عقربه ساعت تند تند حرکت میکند. دلم میخواهد پیاده گز کنم تا حوزه هنری اما، دیر پاشدن هم عواقبی دارد و یک جورهایی انگار تنبیه شدهام که خب حالا که دیر پاشدی، پیادهرویات پرید. توی همین فکرها میچرخم راننده اسنپ زنگ میزند که:
«خانوم... من رسیدما کجایید؟»
آسانسور بالا میآید اما من از پله ها بدو میروم پایین... فکر میکنم چیزی کم است... یادم میافتد لباس گرم بر نداشتهام. بدو میروم بالا و پنج دقیقه توقف برای راننده ثبت میکنم.
راننده از دست و دلبازیام تعریف میکند و مسیر کمترافیکی را انتخاب میکند.
تقریبا سر وقت میرسم.
دیدن دوستان نویسنده و هنرمند کمخوابیام را نوازش میدهد. پشت سرهم مثل همان دوران مدرسه مینشینیم. من میروم ردیف آخر ... به یاد همان دوران. نه برای شلوغ کاری و حرف زدن ... بلکه امروز را با کتاب قربانی شهریور رقم بزنم.
مهمان برنامه آقایی است با تناژ صدایی آرام و متین، همین باعث میشود که بخوانم. گاهی صدایش که بلندتر میشود یا نکته جالبی بنظرم میرسد. کتاب را قربانی میکنم و گوش میدهم و باز هم بر میگردم به کتاب.
چقدر خوب است این رفت و آمد میان کتاب و حرفها...
انگاری که زنگ مدرسه را بزنند، بدو قیف وار میرویم سمت بوفه...
چای گرم و کیکی که خوابم را میپراند.
ادامه دارد....
به قلم پریناز رحیمی
در بازدید از حوزه علمیه هیدج استان زنجان ۲۱ بهمنماه ۱۴۰۴