سفر با طعم کتاب

سفر با طعم کتاب
به سختی از تخت دل می‌کنم، دکمه چایساز را می‌زنم. لباس‌های که از شب قبل آماده کرده‌ام را چک می‌کنم...
دوشنبه ۰۴ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۳:۵۸
کد خبر :  ۳۵۴۴۴۲

گاز می‌زنم به کیکی که از جشن دیروز، جا خوش کرده روی میز آشپزخانه.

چای می‌خورم و عقربه ساعت تند تند حرکت می‌کند. دلم می‌خواهد پیاده گز کنم تا حوزه هنری اما‌، دیر پاشدن هم عواقبی دارد و یک جورهایی انگار تنبیه شده‌ام که خب حالا که دیر پاشدی، پیاده‌روی‌ات پرید. توی همین فکرها می‌چرخم راننده اسنپ زنگ می‌زند که:

«خانوم... من رسیدما کجایید؟»

آسانسور بالا می‌آید اما من از پله ها بدو می‌روم پایین... فکر می‌کنم چیزی کم است... یادم می‌افتد لباس گرم بر نداشته‌ام. بدو می‌روم بالا و پنج دقیقه توقف برای راننده ثبت می‌کنم.

راننده از دست و دلبازی‌ام تعریف می‌کند و مسیر کم‌ترافیکی را انتخاب می‌کند.

تقریبا سر وقت می‌رسم.

دیدن دوستان نویسنده و هنرمند کم‌خوابی‌ام را نوازش می‌دهد. پشت سرهم مثل همان دوران مدرسه می‌نشینیم. من می‌روم ردیف آخر ... به یاد همان دوران. نه برای شلوغ کاری و حرف زدن ... بلکه امروز را با کتاب قربانی شهریور رقم بزنم.

مهمان برنامه آقایی است با تناژ صدایی آرام و متین، همین باعث می‌شود که بخوانم. گاهی صدایش که بلندتر می‌شود یا نکته جالبی بنظرم می‌رسد. کتاب را قربانی می‌کنم و گوش می‌دهم و باز هم بر می‌گردم به کتاب.

چقدر خوب است این رفت و آمد میان کتاب و حرف‌ها...

انگاری که زنگ مدرسه را بزنند، بدو قیف وار می‌رویم سمت بوفه...

چای گرم و کیکی که خوابم را می‌پراند.

 

ادامه دارد....

 

به قلم پریناز رحیمی

در بازدید از حوزه علمیه هیدج استان زنجان ۲۱ بهمن‌ماه ۱۴۰۴

ارسال نظر