روایتی از خاطرات آزاده سرافراز، محمدعلی کاظمی، در نشست «از اسارت تا روایت» حوزه هنری زنجان
روزهای سخت اسارت در عراق، هیچوقت از یادم نمیرود. آن روزها در آسایشگاه، رادیو قدغن بود. قانون این بود که اگر از اسرا رادیو پیدا کنند، بی برو برگرد حکمش اعدام است و حتی صلیب سرخ هم حق هیچ دخالتی در این زمینه نداشت. حساسیتها و بیرحمیها در این مورد زیاد بود.
با اینکه برایمان روزنامههای عراقی مثل الجمهوریه و الصوریه میآوردند؛ اما هیچجوره نمیتوانستیم به آنها اتکا کنیم؛ چون همه پر از اخبار کذب و صرفا در جهت نفع عراقیها بودند. البته در ایام مهم تقویمی، از همانها هم محروم میشدیم، آنوقت بود که دیگر حتی نمیتوانستیم تاریخ دقیق روز و ماه را تشخیص دهیم. مثلا در ماه رمضان همیشه برای روز دقیق عید فطر سردرگم میماندیم.
اما خدا کنارمان بود و بعدها من از زبان چند نفر از همرزمانم شنیدم که چطور با زیرکی، یک رادیو را مخفیانه وارد آسایشگاه کرده و بهدست اسرای ایرانی رسانده بودند.
آنموقعها ماشین غذا، هر روز صبح زود وارد اردوگاه میشد و جیره کامل یک روز اسرا را همان موقع تحویل میداد؛ برنج، گوشت و اقلامی که در ماههای خاص، گاهی تدارک دیده میشد؛ مثل خرما که در ماه رمضان پخش میکردند.
بستههای خرما، نسبتا بزرگ و شبیه بسته خرمای مضافتیِ بم بود. خرماها را دانه دانه میریختند توی یک سینی بزرگ و طبق تعداد، همه را در آسایشگاهها تقسیم میکردند، نفری دو تا خرما میشد.
محمود خداداد، یکی از بچههای اصفهان، مسئول ریختن خرماها داخل سینی بود. یک روز که داشت کارش را انجام میداد، یکهو چشمش خورد به رادیوی کوچکی که نامحسوس داخل یکی از بستهها، میان خرماها پنهان شده بود. با زیرکی، قبل از اینکه فرد بغلدستیاش متوجه شود، تندی رادیو را برداشت و زیر پیراهنش پنهان کرد. بعد دوید طرف محمودِ پهلوانمقدم که مسئول اردوگاه و از اسرای مشهدی بود.
پهلوان تا چشمش به رادیو افتاد، برق از سرش پرید و به تبوتاب افتاد. رادیو را گرفت و در جای مطمئنی پنهانش کرد. بعد هم به خداداد گفت شتر دیدی ندیدی! تأکید کرد که به هیچکس، حتی به دوستانش حرفی از رادیو نزند.
پهلوان خوب میدانست که رادیو را به چه کسی باید برساند؛ هادی موسوی! مسئولیت درمانگاه اردوگاه با او بود؛ تنها جایی که در آن اسرا را تفتیش نمیکردند! هادی هر روز، چند دقیقهای را داخل یکی از دستشوییهای درمانگاه رادیو گوش میداد، اخبار مهم را یادداشت میکرد و بعد مطالبش را تحویل میداد به طعمه غلامی!
و دقیقا از همانجا بود که عملیات اصلی خبررسانی شروع میشد. طعمه غلامی، یکی از اسرای اهل خوزستان، مترجم و واسط میان ما و عراقیها بود؛ فرد زیرکی که با گزارش مطالب سوخته و پیشپاافتاده درمورد ایران، اعتماد عراقیها را جلب کرده بود و به شدت به ما کمک میکرد.
از آنجایی که میانمان جاسوس وجود داشت و آدمهای غیرقابل اعتماد زیادی حتی بین اسرای ایرانی پیدا میشد، نمیتوانستند خبر را دقیق و شفاف، همانطور که هست پخش کنند؛ چون در آن صورت عراقیها سریع متوجه پخش اخبار دقیق میشدند و امکان داشت به رادیو مشکوک شوند.
برای همین هم، طعمه غلامی با زیرکی تمام، اخبار را بررسی میکرد و تبدیلشان میکرد به اطلاعات تحلیلی که برای استخراج خبر از آن، نیاز به موشکافی و تیزهوشی بود. از هر آسایشگاه یک نفر میرفت تا این اطلاعات را از طعمه غلامی بگیرد و بعد در جلسات مخفیانه آسایشگاه، آنها را با سایر اسرا در میان میگذاشت.
یادم است آن روزهایی که خبر مریضی امام پخش شده بود، هیچ روزنامهای به دستمان نمیرسید و همه در نگرانی به سر میبردیم. همان روزها بود که جلسهای در آسایشگاه ۱۲ برگزار شد و مخبرمان گفت: «نگران نباشید! انقلاب راه خودش را پیدا کرده. حتی اگر خدایی ناکرده امام رحمةالله هم مرحوم شوند، مشکلی پیش نمیآید و حتما ایران پیروز میشود.»
اما لحن بیحس و حال مخبر و چشمهای گرفتهاش چیز دیگری میگفت. رو کردم به یکی از دوستانم و آرام گفتم: « خدا رحم کنه بهمون، به گمونم امام فوت شدن! حتما برای همینه که این همه مدت روزنامهای برامون نیاوردن!»
هیچکدام از بچهها نمیخواستند باور کنند؛ اما بعدها فهمیدم که حدس من درست بود و امام همان روزها به رحمت خدا رفته بودند.
چهار نفری که در جریان رادیوی داخل آسایشگاه بودند، با دقت و حساسیت بالا از رادیو نگهداری میکردند و حواسشان بود که کسی بویی از آن نبرد.
اما یک روز، رادیو خراب شد و دیگر کار نکرد! هادی نمیدانست چه کار کند. وقتی که قضیه را با محمود پهلوان درمیان گذاشت، پهلوان گفت که خودش حلش میکند.
آقای جمال محرر، نخبهای بود که مهارت عجیبی در کارهای فنی داشت. چندین ماه قبل از پیدا کردن رادیو، خودش داشت رادیو میساخت. با چند نفر از بچهها، ترانزیستورهای مهتابیهای سقف را جدا کرده و مخفیانه برای ساخت رادیو از آنها استفاده میکردند.
وقتی که پهلوان، رادیوی از کار افتاده را به جمال نشان داد، جمال لبخندی زد و با شیطنت گفت: «پس بگو چرا نذاشتی خودم رادیو بسازم!»
اما تعمیر رادیو دردسر زیادی داشت. باید به دور از چشم همه، پنهانی و در جای امن انجام میشد. برای همین هم جمال تصمیم گرفت هرطور که شده خودش را به درمانگاه برساند!
آب و تاید لباسشویی را با هم مخلوط کرد و بیدرنگ نوشید. چند ساعت نگذشته بود که دلپیچه شدیدی گرفت و مریض شد. نمیتوانست روی پاهایش بلند شود. اما با اینحال رادیو را جایی میان لباسهایش پنهان کرد و با خودش به درمانگاه برد. با آنکه حال بدی داشت و بدنش از شدت اسهال و تعریق، آب زیادی از دست داده بود، اما با کمک هادی، هرطور که شده رادیو را توی درمانگاه تعمیر کرد.
سالها از آن روزهای نحس میگذرد و هرکدام از ما به نحوی زخمی از آن روزها را با خود داریم. همین چند وقت پیش بود که با آقای جمال محرر صحبت کردم، میگفت آثار آن شربت آب و تاید هنوز هم با او باقی است!
و من به خودم فکر کردم که هنوز هم هر بار با نگاه کردن توی آینه، حسرت آن چشم از دست رفتهام روی دلم سنگینی میکند. هنوز هم گاهی کابوس میبینم و صدای فریاد ناشی از شکنجه، توی گوشم میپیچد.
اما وقتی فکر میکنم که آن خونهای ریخته شده در جنگ، به ثمر نشسته و انقلاب اسلامی حالا بعد از این همه سال، اینطور فراگیر و ماندگار شده، دلم آرام میگیرد.