مشق‌های ناتمام؛ روایت خلبان جانباز یدالله واعظی از روزهای پرفراز و نشیب جنگ

بعضی درس‌ها، قرار نیست تمام شوند

بعضی درس‌ها، قرار نیست تمام شوند
روزهایی که پر از دود و آتش بود، جایی که هیچ‌چیز جز اراده و ایمان نمی‌توانست مقاومت کند. یدالله واعظی، خلبان جانباز دوران دفاع مقدس، با صدایی آرام و قلبی پر از درد و افتخار از روزهایی می‌گوید که هر لحظه‌اش به قیمت جان‌شان تمام می‌شد.
سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۲:۴۱
کد خبر :  ۳۵۴۳۴۵

وقتی امیر سرتیپ جانباز یدالله واعظی شروع به سخن گفتن کرد، فضا آرام شد؛ نه از جنس سکوت رسمی، بلکه سکوتی که می‌دانست قرار است با حقیقت‌های سنگین روبه‌رو شود. صدایش آرام بود، اما پشت این آرامش، سال‌ها پرواز، دود، آتش و از دست‌دادن ایستاده بود.

او از بمباران مدرسه گفت؛ اما نه فقط از یک نقطه.

گفت این فاجعه محدود به کوچه بینش نبود. ایوانِ غرب هم بود؛ همان روزهای ابتدایی جنگ، جایی که مدرسه‌ای بمباران شد و کودکان، پیش از آن‌که زندگی را کامل بشناسند، با مرگ روبه‌رو شدند. گفت این‌ها حادثه نبود، نشانه بود؛ نشانه‌ی جنگی که هیچ خط قرمزی نمی‌شناخت.

از روزهایی یاد کرد که همراه شهید کشوری با هلیکوپتر برای تخلیه مجروحان می‌رفتند. گفت شهدا شاید از نظر عددی زیاد نبودند، اما هر کدام‌شان دنیایی بودند؛ دنیایی که با رفتن‌شان چیزی از این سرزمین کم می‌شد.

روایتش آرام‌آرام اوج گرفت و به آسمان رسید.

از پروازی گفت که ۱۴ ساعت طول کشید؛  بعد عددی را گفت که هنوز هم شنیدنش شگفت‌انگیز است: ۱۴۲ فروند هواپیما در کمتر از ۱۷ ساعت آماده‌ پرواز شدند. خودش گفت: «اصلاً عجیب و غریب بود.» و این جمله نه از سر اغراق، که از حیرت کسی بود که در دل آن اتفاق ایستاده بود.

دشمن را توصیف کرد؛ ۱۲ لشکر تقویت‌شده، یعنی چیزی حدود ۱۸ لشکر. آن‌قدر نیرو ریخته بودند که به تعبیر خودش، هر طرف نگاه می‌کردی، تانک بود، نفربر بود، ماشین زرهی بود. گفت شدت حضور دشمن به‌حدی بود که گاهی نیروها به‌قدری متراکم بودند که «اگه چیزی پرت می‌کردی، حتما به کسی می‌خورد».

از شرایط خودی هم گفت؛ صادقانه.

سپاه آن روزها هنوز به عظمت امروز نبود. ارتش هم زخمی بود؛ با ۱۴ هزار فرمانده پاکسازی‌شده، پاکسازی‌ای که بعدها فهمیده شد بخشی از نقشه دشمن بوده است. اما با همه این زخم‌ها، ایستادند. جانانه. گفت دفاع کردند، نه چون همه‌چیز مهیا بود، بلکه چون راه دیگری وجود نداشت.

از نجات دزفول گفت، از عملیات در دشت عباس؛ از کارهایی که شاید در تعریف رسمی «وظیفه» نبود، اما در تعریف وجدان، عین مسئولیت بود. گفت آن‌جا فرماندهان، خلبانان و نیروها، خودشان تاکتیک ساختند؛ با عقل، با تجربه، و گاهی فقط با دل.

در میانه روایت جنگ، مکثی کرد؛ مکثی که معلوم بود برای دل خودش است. بعد، نام شهدا را آورد.

از شهید سرلشکر خلبان علی‌محمد سلیمانی یاد کرد؛ استاد خلبانی که ششم بهمن ۱۳۶۱ به شهادت رسید. گفت پدر همسرش در آمریکا کارخانه داشت و به او گفته بود بمان، پرواز کن، امکانات داری. اما او گفته بود: «مردم ایران برای من هزینه داده‌اند. الان وقت دفاع است.» برگشت، ماند و جاودانه شد.

بعد از شهید سرلشکر خلبان بشیر موسوی گفت؛ مرداد ۱۳۵۸، در پاوه. روزهایی که هدف، جداکردن کردستان از ایران بود. اما نشد؛ چون این خاک، صاحب داشت و مردانی بودند که نگذاشتند ایران تکه‌تکه شود.

امیر واعظی از خودش هم گفت، نه برای برجسته‌کردن خود، بلکه برای نشان‌دادن بهای ماندن. گفت روزی ده ساعت پرواز می‌کردند؛ گاهی ۱۴ ساعت. و بعد آرام اضافه کرد: «۱۴ ساعت پرواز، یعنی ۱۴ ساعت رانندگی.» جمله‌ای ساده، اما سنگین.

و در پایان، جمله‌ای گفت که نه شعار بود و نه اغراق؛ باور یک عمر خدمت شهیدی بود که واعظی سر لوحه خود قرار داده بود:

«اگر ذره‌ای از خاک وطنم زیر پای بیگانه برود، همان ذره را با خون خودم می‌شویم و اجازه نمی‌دهم حتی یک ذره از خاک ایران از این سرزمین خارج شود.»

سالن در سکوت ماند.

و «مشق‌های ناتمام» باز هم ناتمام ماند؛ چون بعضی درس‌ها، قرار نیست تمام شوند.

ارسال نظر