روایت روز دوم از رویداد ملی «یالثارات‌الامام» از قلب زنجان

«کاش اینجا بودی، می‌دیدی چه جای باصفایی...!»

«کاش اینجا بودی، می‌دیدی چه جای باصفایی...!»
در دل شبستان حسینیه اعظم زنجان، جایی که هنر و ایمان در هم می‌آمیزند، هنرمندان از سراسر کشور گرد هم آمده‌اند تا با طرح‌هایی از کتیبه، عزاداری و روایت مقاومت، از شکوهِ خون‌خواهی امام (ع) پرده بردارند؛ در روز دوم نشست «یالثارات‌الامام»، چراغ‌های هنر و مقاومت روشن‌تر از همیشه می‌تابند.
دوشنبه ۰۱ تير ۱۴۰۵ - ۱۶:۵۲
کد خبر :  ۳۵۴۸۹۱

در فریم‌های آخر «ایستاده در غبار»، آنجا که هادی حجازی‌فر در نقش شهید باکری بی‌سیم را نزدیک دهانش می‌برد، جمله‌ای می‌گوید که هر بار شنیدنش چیزی را در آدم جابه‌جا می‌کند: «کاشکی اینجا بودی می‌دیدی چه جای باصفاییه... خلاصه وقت کردی بیا... بیا تماشا کن.»

روز دوم نشست است. نزدیک ظهر است. به سمت محل برگزاری برنامه راه می‌افتم. از خیابان فردوسی وارد حسینیه اعظم  می‌شوم. هنوز برایم عجیب است که چطور اینجا، با همه آنچه در روزهای اخیر از سر گذرانده، این‌قدر زنده و پررفت‌وآمد ایستاده است. آدم دلش می‌خواهد کمی آرام‌تر قدم بردارد و بیشتر نگاه کند.

نشانه‌های برنامه از همان بیرون پیداست. گروه‌های چندنفره‌ای که گوشه‌ای ایستاده‌اند و بحث می‌کنند، سلام‌هایی که از دور رد و بدل می‌شود و چهره‌هایی که از شهرهای مختلف کنار هم جمع شده‌اند. هنرمندان از سراسر ایران آمده‌اند؛ از نوجوان‌هایی که دیدنشان آدم را پرت می‌کند به سال‌های دور و روزهای اولِ دل بستن به هنر، تا آن‌هایی که سال‌هاست در این مسیر راه رفته‌اند و حالا تجربه‌شان را با دیگران قسمت می‌کنند.

با کمی پرس‌وجو مسیر زیرزمین شبستان را پیدا می‌کنم. راهرو در نگاه اول خلوت است، اما هرچه پایین‌تر می‌روم، نشانه‌های جمعیت بیشتر می‌شود. حجم کفش‌هایی که جلوی در شبستان روی هم ردیف شده‌اند، خبر از شلوغی آن پایین می‌دهد.

از در وارد می‌شوم.

برای چند لحظه فقط نگاه می‌کنم.

سالن پر است. نه  پر از آدم؛ پر از شور و اشتیاق. از هر گوشه کشور کسی اینجاست. چند نفر دور یک استاد حلقه زده‌اند و بحث می‌کنند. آن طرف‌تر چند نوجوان گرم گفتگو هستند. بعضی‌ها روی زمین نشسته‌اند، بعضی‌ها ایستاده‌اند. انگار نه انگار که خیلی‌هایشان همین یکی دو روز پیش برای اولین بار همدیگر را دیده‌اند. چنان با هم گرم گرفته‌اند که انگار سال‌هاست رفیق‌اند.

کافی است میان میزها قدم بزنی و نگاهی به صفحه‌های لپ‌تاپ‌ها بیندازی. هر صفحه، جهانی برای خودش ساخته است. یک جا کتیبه‌ای در حال جان گرفتن است، آن طرف‌تر پوستر عزاداری محرم، روی صفحه‌ای دیگر پرچمی سرخ در باد می‌پیچد و چند میز آن‌سوتر، نشانی از خون‌خواهی امام شهید دیده می‌شود. بعضی‌ها برای هیئت‌ها طراحی می‌کنند، بعضی‌ها برای مراسم عزاداری، بعضی‌ها برای روایت مقاومت. انگار تمام آنچه این روزها در کوچه‌ها، حسینیه‌ها و دل مردم جریان دارد، حالا روی این صفحه‌های روشن دوباره متولد می‌شود.

چشم که می‌چرخانی، یک نقطه مشترک را همه جا می‌بینی؛ حسین (ع).

 گاهی در قالب یک نام، گاهی در رنگ یک پرچم، گاهی در یک شعار و گاهی در تصویری که هنوز کامل نشده است. هر کس مشغول خلق چیزی است، اما همه انگار دارند یک روایت را ادامه می‌دهند.

هوا، هوای آشنایی است و آدم را در خودش حل می‌کند.

اذان که از بلندگوهای حسینیه پخش می‌شود، انگار کسی دکمه توقف را می‌زند.

بحث‌ها نیمه‌کاره می‌ماند. گفتگوها قطع می‌شود. همه از جا بلند می‌شوند و یکی‌یکی راه پله‌ها را به سمت مسجد بالا می‌روند. پیر و جوان، استاد و هنرجو. انگار همه از قبل قرارشان را گذاشته‌اند.

چند دقیقه بعد، شبستانی که تا همین لحظه پر از رفت‌وآمد بود، خلوت شده است.

نماز که تمام می‌شود، جمعیت دوباره برمی‌گردد. اما این بار فضا صمیمی‌تر از قبل است. سفره‌ها پهن می‌شود. یکی آب می‌آورد، یکی جا باز می‌کند، یکی دیگری را کنار خودش می‌نشاند. دیگر سخت است بفهمی چه کسی استاد است و چه کسی هنرجو. همه شبیه اعضای یک خانواده بزرگ‌اند؛ خانواده‌ای که از شهرهای دور و نزدیک آمده‌اند و حالا دور یک سفره نشسته‌اند.

 میان خنده‌ها و گفتگوها، ناگهان فکری از ذهنم می‌گذرد. مگر نه اینکه گفته بودند تمدن مارا از روی نقشه محو میکنند؟ مگر نه اینکه تمام این دشمنی‌ها، تمام این آتش‌ها و ویرانی‌ها، برای خاموش کردن همین چراغ است؟

اما چراغ هنوز روشن است..

در همین جمعیت. در همین رفاقت‌ها. در همین نوجوان‌هایی که با شوق آمده‌اند چیزی یاد بگیرند. در همین هنرمندانی که روایت این روزها را روی کاغذ و صفحه نمایش ثبت می‌کنند. در همین حسینیه‌ای که هنوز قلبش می‌تپد.

تصویر شهدای مقاومت روی تک‌تک ستون ها نقش بسته، صدای شهید باکری توی ذهنم می‌پیچد:

«کاشکی اینجا بودی می‌دیدی چه جای باصفاییه...»

دلم می‌خواهد رو به همه آن‌هایی که نیستند، رو به همه آن‌هایی که سهمی در ماندن این راه داشته‌اند، آرام بگویم: «وقت کردی بیا...بیا و تماشا کن.»

ارسال نظر