زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه بیا تو تیم ما / نویسنده: مرضیه نفری

داستان کوتاه بیا تو تیم ما / نویسنده: مرضیه نفری

۲۵ فروردین ۱۳۹۴کد خبر: 33559۳

از برگزیده داستان های نخستین جشنواره قرآنی گناهان زبانی

بچه های کوچه بعد از ظهر جمع می شدند و فوتبال بازی می کردند. چند تایی هم باشگاه می رفتند. چند روز پیش همسایه جدید آمده بود، خانه شان چسبیده بود به خانه ما، یک پسر هم داشتند همسن من، نمی دانم چرا مدرسه ما نمی آمد. چند باری دیده بودمش که با سرویس می رفت ولی فرصت نشده بود که با او حرف بزنم یا بیرون ببینمش، لابد احساس غریبی می کرد که قاطی بچه ها نمی شد. رضا هم آمده بود کوچه ما، خانه رضا سر خیابان بود، بعضی وقت ها تو تیم ما بازی می کرد. مشغول بازی بودیم که دیدم پسر همسایه از ماشینشان پیاده شد و کنار در ایستاد. رضا داد زد:« بیا جلو بازی کن، اسمت چیه؟» پسر روی پاهایش جابه جا شد وگفت:«بهرام هستم، شما بازی کنید، من تماشا می کنم» رضا توپ را پاس داد طرف بهرام و گفت:« دیدنش را گربه برده، تماشا چیه، بیا بازی» بهرام سرش را پایین انداخت. توپ به پاهای بهرام نزدیکتر شد - من نمی تونم یاد حرف خواهرم حسنا افتادم چند روز پیش می گفت که پسر همسایه جدید مان را دیده که یک جور دیگری راه می رود. نزدیک رضا شدم و گفتم:« اصرار نکن، شاید نمی تونه» رفتم نزدیک در، توپ را با پایم شوت کردم سمت رضا، به بهرام نگاه کردم، هنوز سرش پایین بود. رضا توپ را گرفت و گفت:«نمی تونه یا افتخار بازی با ما را نمی ده » حالم گرفته شده بود،رضا نباید اصرار می کرد. حتما خجالت کشیده بود. دست و پای بهرام لاغرتر از ما بود، یک جورهایی فرق می کرد. رضا ول کن نبود و دلش می خواست بازی کنیم. اما از دستش ناراحت شده بودم. کنار دیوار ایستادم و گفتم:«من نمی یام بازی، حوصله ندارم. » رضا با ناراحتی جلو آمد و گفت:« یعنی چی؟ وسط بازی کنار می کشی؟ خیلی بی معرفتی» دستی به موهایم کشیدم و گفتم:« برید سرکوچه، پیمان و حسین هم هستند، با آنها بازی کنید» رضا و بچه ها رفتند سرکوچه. رفتم نزدیک بهرام، می خواستم سرحرف را باز کنم، با هم دوست شویم. اما نمی دانستم چه بگویم. ازهمه بدتر حس کنجکاوی ام بود.دلم می خواست بدانم چه مشکلی دارد. مثل همیشه بهترین سوال، پرسیدن در مورد مدرسه و درس ها بود.  - کلاس چندمی؟ کدام مدرسه می ری؟ بهرام زل زد توی چشمهایم و من تازه فهمیدم چشمهایش سبز است - دوم راهنمایی ام، مدرسه ام اینجا نیست دلش نمی خواست توضیح دهد. همه سوالهایم را با یکی دو کلمه جواب می داد. فهمیدم بهرام بیماری مفاصل دارد، دست و پایش شل بود، اسم بیماری اش عجیب بود. تا یکی دو روز توی فکر بهرام بودم تصمیم گرفتم با هم دوست باشیم. بهش گفتم :«بعد از ظهر بیا کوچه، من هم می یام. » بهرام من من کرد. داشت فکر می کرد. سریع گفتم:« البته درسهام را می خونم، بعد می یام فکر نکنی من بچه تنبلم ها» بهرام خندید و گفت:«من که این فکر را نکردم. معلومه که زرنگی» از خیابان مدرسه پیچیدم توی خیابان خودمان. رضا و محمود کنار سوپری احمدی ایستاده بودند. رضا داشت مثل همیشه نوشابه سیاه می خورد و محمود هم با توپش روپایی می زد. رضا سرفه کرد وگفت:« برای بعداز ظهر آماده اید بیایید بازی؟ البته نه مثل اون روزکه وسط بازی ول کنی و بری.» کوله ام را روی شانه ام انداختم و گفتم:«نمی دانم، بچه ها باشند، نباشند. فعلا باید برم خانه»رضا جلوتر آمد وبا لحن مسخره ای گفت:« بگو دوستت هم بیاد، اسمش چی بود! بهرام لنگ» از حرفش عصبانی شدم و با ناراحتی گفتم:« خجالت بکش، اینجوری نگو» رضا با بی خیالی ابروهایش را بالا داد وگفت:« مگه الکی می گم، اگه بگم بهرام، با دروازه بان این تیم اشتباه می گیرید، لنگه دیگه! مگه ندیدی چه جور راه می ره» رضا آمد وسط خیابان و شروع کرد به چپ چپ راه رفتن. پای چپش را جلو گذاشت و وزنش را انداخت روی آن. خیلی ناراحت و عصبانی شده بودم نمی دانستم باید چه کار کنم. کوله پشتی ام را گذاشتم زمین و حمله کردم سمت رضا. رضا هم هلم داد.محکم خوردم زمین و پوست آرنجم کنده شد. دعوا شد. مقصر هم رضا بود که شروع کرد. محمود هم جلو آمد. رضا گفت :«محمود برو کنار. از پسش برمی یام» حسابی کتک خوردم. کیفم را برداشتم به رضا گفتم:« اگر قراره مسخره کنی، دیگر توی کوچه ما نیا، من هم تو کوچه تون نمی آیم و باهات بازی نمی کنم.کار به کار هم نداریم» آرام در را باز کردم و دعا کردم کسی توی حیاط نباشد. شلوارم خاکی بود، دستم هم خونی شده بود. احسان روی پله ها نشسته بود. جلو دوید و داد زد:« داداش امیر را زدند» مامان دست پاچه دوید توی حیاط. کوله را روی جاکفشی گذاشتم و گفتم:« مامان نترس. دعوا کردیم، همین» احسان و حسنا دور من می چرخیدند. حسنا دستش را روی چشمهایش گذاشت و گفت:« داره خون می یاد. دستش خونی شده» دستم را شستم وبرای اینکه مامان نگران تر نشود، مجبور شدم همه جریان را تعریف کنم. دوست نداشتم مامان فکرکند دعوا را من شروع کرده ام. مامان برایم لیوان شربت آورد و گفت:«اتفاقا دیروز با مامانش حرف می زدیم. از بهرام تعریف می کرد. گفت که توی مسابقات معلولین رتبه آورده» لیوان شربت را سرکشیدم و گفتم:« خودش خیلی کم حرفه. به زور تونستم دو کلمه از دهانش بیرون بکشم. اینها را نگفته بود» مامان هدا را روی پایش گذاشت. هدا کلافه شده بود و نمی خوابید. مامان آرام آرام روی کمر هدا را مالید و گفت:«کار خوبی کردی، نباید بچه ها مسخره اش کنند، دست خودش که نیست، خدا هر کس را یک جوری آفریده»با دستمال زخم روی دستم را بستم و گفتم:« رضا هم بچه بدی نیست، این دوستاش را که می بینه عوض می شه، بقیه را مسخره می کند»مامان ملافه سبز رنگ را انداخت روی هدا. خرگوش روی ملافه می خندید و هویج بزرگی را بالای سرش نگه داشته بود. مامان رفت سمت آشپزخانه. من هم دنبالش رفتم گرسنه ام شده بود. هروقت از مدرسه برمی گشتم ضعف داشتم. ظرف پنیر را بیرون آوردم و مشغول درست کردن لقمه شدم. مامان هم نشست و برای بچه ها لقمه گرفت و گفت:« این رضا چه جور بچه ای است؟ زورگو است؟» دستم می سوخت. لیوان آب را برداشتم وگفتم:« زورگو نه! یعنی تا حالا من ندیده بودم دعوا راه بندازه. جو گرفته بودش. بهش گفته ام که دیگه باهاش کار ندارم» مامان خندید و گفت:«برا قهر کردن عجله نکن. اگه دیدی اخلاقش را عوض نکرد، باهاش بازی نکن. » زنگ ورزش بود. قرار بود تیم دومی ها با سومی ها مسابقه بدهند. مسابقه اصلی که نبود. تمرین داشتیم. رضا ساندویجش را گاز زد و سمت من آمد وگفت:« امیر بیا تو تیم ما» رفتم نزدیک آبخوری. با صدای بلندی گفتم:«بهت گفتم که رفاقت این جوری نمی شه» رضا لیوان آب را پر کرد و جلوی صورتم گرفت و گفت:«امیر ما دوستای قدیمی هستیم» لیوان آب را با دست پس زدم و گفتم:« به خاطر رفاقت زدی دستم را ناکار کردی؟» رضا سرش را انداخت پایین و گفت:« حالا آب را بگیر، آب نطلبیده مراده. بچه که نیستی قهر کنی» به سمت سالن راه افتادم. رضا دوید دنبالم و گفت:«حالا ببخشید، راضی شدی» کنار دیوار ایستادم. پشت سرم عکس کره زمین بود. اشاره کردم به کره زمین. نفهمیدم کجای دنیا بود، آسیا بود یا اروپا.  - نگاه کن تو این کره زمین، خیلی ها مثل بهرامند. می خواهی همه شون را مسخره کنی؟ رضا دستش را جلو آورد و گذاشت روی کره زمین - بابا من غلط کنم کسی را مسخره کنم. تو هم اینجا را نگاه کن  اشاره کرد به رنگ ابی یعنی وسط آبهای اقیانوس آرام و ادامه داد«تو این کره زمین هزار تا دوست هستند که با هم دعوا می کنند. باید تا آخر عمر قهر باشند؟» می خواستم بهش بگویم که انگشتت را بدجایی گذاشتی. بی سواد من که وسط آبهای اقیانوس نیستم. اما هیچی نگفتم حالا که خودش فهمیده بود نباید کسی را مسخره کند. من هم باید باهاش کنار می آمدم. ** شب مهمان داشتیم. مامان لیست بلند بالایی نوشته بود، نانوایی هم باید می رفتم، احسان هم دنبالم راه افتاده بود. خط کش اش را شکسته بود و باید برایش خط کش می خریدم. دم در منتظر ایستاده بودم که بهرام هم از خانه بیرون آمد من را دید و پرسید:« امیر می خوام برم نانوایی» سمتش رفتم و گفتم:« من هم دارم می رم نانوایی، می خوای تو نیا.چند تا می خواهی، بگو من برات بخرم» بهرام در خانه شان را بست و گفت:«نه! خودم می یام، محله قبلی مان هم نانوایی می رفتم» خوشحال شدم که بهرام این تصمیم را گرفته بود. با هم رفتیم نانوایی. از آنجا هم میوه فروشی. خیار و گوجه و پیاز خریدم و با هم به سمت خانه راه افتادیم. رضا و بچه ها توی کوچه بازی می کردند. با دیدن ما بازی شان را قطع کردند. رضا جلو آمد - بهرام! امیر ! نمی یاید بازی؟ بهرام جواب نداد، می دانستم که رضا دلش می خواهد جبران کند، اشاره به نان های داغ توی دستمان کردم و گفتم:« اینها را چکار کنیم»رضا جلوتر آمد، تکه ای از نان لواش را کند و گذاشت دهانش. با همان دهان پر گفت:« بهرام تو اگه بازی سختته، داوری که می تونی؟» چشمهای بهرام برق زد وگفت:«آره می تونم. بلدم» رضا با خوشحالی گفت:« پس بیا تو تیم ما، احسان وامیر هم برند نان ها و خریدها را بذارن خانه شون» با بچه ها خداحافظی کردم و دویدم سمت خانه. خوشحال بودم که بهرام هم توی جمع ما آمده بود. خوشحال بودم که رضا هم فهمید باید چه کار کند.زنگ خانه بهرام اینها را زدم. مادرش در را باز کرد. پرچادرش را جمع کرد. سرش را آورد بیرون. با چشمهایش دنبال بهرام گشت. احسان خیارها را برد خانه. دستم را جلو گرفتم و گفتم:« نگران نباشید. بچه های کوچه تیم تشکیل دادند. بهرام هم داور شد. نان ها را من آوردم. گفتم خشک نشن. خودم هم دارم می رم بازی» مادر بهرام نان ها را گرفت و گفت:« آقا امیردستت درد نکند که هواش را داری» احساس خوبی داشتم. بهرام خودش هوای خودش را داشت. همین که تصمیم گرفته بود بیرون بیاید و با بچه ها دوست شود. نان ها را خانه گذاشتم و به سمت کوچه دویدم. بچه ها توی سایه دیوار ایستاده بودند . بهرام هم داشت نوشابه سیاه می خورد. حتما کار رضا بود. عادت داشت بچه ها را مهمان کند. همه را که نه. لابد خواسته بود با بهرام صمیمی بشود و یک کاری کند غریبی نکند. رضا داد زد:« امیر بیا تو تیم ما» بهرام سوت زد و بازی شروع شد.
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/YGPQ6CA

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir