زنجان
← همه اخبار

از زمستان های رمادی تا بهار درون
۲۹ اسفند ۱۳۹۳کد خبر: 33491۴
هم زمان با فرارسیدن بهار، با یادداشت های بهاریه ای از نویسندگان متعهدی چون احمد یوسف زاده، محمدمهدی بهداروند و محمدجواد کامور بخشایش به استقبال سال جدید می رویم.
سین های هفت سین ما سیم بود
احمد یوسف زاده*
زمستان های رمادی سرد بود و سوزناک، فقط امید بهار می توانست غم شب های دراز زندان را مرهم باشد. سراسر زمستان به انتظار بهار می نشستیم. اگرچه بهار ما در محاصره سیم های خاردار نه رنگ گل به خود می گرفت نه صدای بلبل، به دو چیز از بهار دلمان خوش بود؛ یکی رهایی از پالتوهای بی ریخت و سنگین و پروصله و دیگری دیدار دوستان بندهای دیگر که فقط یک روز از سال میسر می شد؛ عید نوروز.
زمستان که نفس های آخر را می کشید و هوا کم کم معتدل می شد، یک جفت پرستوی خوشگل نمی دانم از کجای نقطه زمین می آمدند توی راهروی زندان، زیر سقف، کنار مهتابی سوخته لانه می ساختند. دیری نمی گذشت که پرستوی ماده روی چند تخم سفید کوچولو می خوابید و دو هفته بعد اسیری که از راهرو عبور می کرد صدای جیک جیک جوجه های گرسنه را می شنید که در انتظار پدر و مادرند تا از آن سوی سیم های خاردار چیزی برای خوردن بیاورند. پرستوی مادر راه دوری نمی رفت. منقارش را از چاله های آب باران که میان سیم خاردار بود پر می کرد و مادرانه در کام جوجه هایش می چکاند. پرستوی پدر اما تا دوردست می رفت. به بیابانی که پشت اردوگاه تا آنجا که چشم کار می کرد ادامه داشت.
چند روز مانده به عید خوراکی هایمان را جمع می کردیم، هزار و پانصد فلوس (45 تومان) حقوق ماهیانه مان را صرف خرید شکر می کردیم و می گذاشتیم برای دید و بازدید عید. کم وصله ترین لباس هایمان را می شستیم و با کمی رطوبت می گذاشتیم زیر رطوبت که اتو شود و خوش فرم!
روز عید، عراقی ها سوت آمار هر سه بند اردوگاه را با هم می زدند و دیدارها تازه می شد. یکدیگر را می بوسیدیم و برای هم سال رسیدن به آزادی را آرزو می کردیم. سفره هفت سین نداشتیم، اگر هم داشتیم نقشی بود از سیم و سماق و سبزه و سنجد که بر کاغذ می کشیدیم. می نشستیم دور یک سفره خالی، ساخته شده از گونی برنج و دعای تحویل سال را پس از تلاوت قرآن آغاز می کردیم. سین های ما همه سیم بودند؛ هفت ردیف سیم خاردار انبوه و ضربدری که هشت سال میان ما و بهار و آزادی فاصله انداخت.
*نویسنده کتاب آن بیست و سه نفر
دعا می کنم بهار یاد دوستانم همیشه جاری باشد
محمدمهدی بهداروند*
هر سال که بهار از راه می رسید، گویی بهار خاطرات من هم می شد. کمتر به یاد دارم نوروزی و بهاری را کنار خانواده ام در شهر باشم. یا در جبهه های جنوب یا در غرب بودم، که هر روزش برایم هزار خاطره است. هیچ گاه فکر نمی کردم زمان به این سرعت بگذرد.
هر سال بهار که می رسد، یاد عملیات والفجر 10 برایم تازه می شود. سرما بیداد می کرد ولی بهار خودنمایی می کرد. شب عملیات، پس از درگیری با عراقی ها، در محور حلبچه به سمت شهر سرازیر شدیم. عجیب بود، عراقی ها واکنش جدی از خود نشان نمی دادند و این فرمانده قرارگاه را نگران کرده بود. اذان صبح بود که یکی از بچه ها با صدای بلند شروع کرد به گفتن اذان. همانجا تیمم کردم و نمازم را خواندم. زمان به کندی می گذشت و احساس خوبی از پیروزی نداشتم. صبح روز بعد، عراق بهارمان را خزان کرد. بمباران شدید و چنگیزوار شهر بی دفاع حلبچه همه مان را مات و متحیر کرد. سیل جمعیت از شهر به سمت کوه های مملو از برف می آمد. یک آن شهر حلبچه مملو از اجساد پیران و زنان و مردان و جوانان شد که راه فرار نداشتند. گازهای شیمیایی به سرعت به سمت ما می آمد. راه فرار نداشتم. همان دم نفسم بند آمد. بچه های بهداری گردان بلافاصله آمپول آتروپین را به من تزریق کردند. چند دقیقه بعد آرام شدم.
هر سال بهار، یادآور عملیات والفجر 8 در فاو است که پس از 75 روز، نوروز را کنار چولان ها و اروند جشن گرفتیم. گرچه عید بود، همه گریه می کردند. حاج صادق به دیدنم آمد و برای همه بچه ها که دور و برم جمع شده بودند نوحه خواند. هنوز صدایش در گوشم است «ای لاله های خونین، نوروزتان مبارک». حاج صادق هر بار این روز را به یادش می آورد. با همه وجود گریه می کند و می گوید یاد آن ایام به خیر و خوشی باد.
از آن روزها تا امروز سه دهه می گذرد و من هنوز شاهد بهاری هستم که هر لحظه اش تداعی بهترین گل های بهاری است که در باغ بهشت جای دارند. گرچه قحطی معنویت و اخلاق است، یاد شهیدان جبران همه نداشته هایمان است. بعد از جنگ هم هیچ بهاری سر سفره هفت سین نبودم. هر بار هنگام تحویل سال کنار گلزار شهدا و همراه دوستانم دعای تحویل سال را می خواندم: یا مقلب القلوب والابصار ...
دعا می کنم بهار یاد دوستانم همیشه جاری باشد و در قیامت ما را به بزم بهاران دعوت کنند و خستگی دنیا را از تنمان بیرون آورند. خدا را چه دیدی. شاید این آرزویم برآورده شود.
*نویسنده کتاب زندان الرشید
بهار؛ فصلی برای تغییر و دگرگونی
محمدجواد کامور بخشایش*
در دوران اساطیری، آن زمان که انسان ها به طبیعت نزدیک تر بودند، نوروز یا روز نو سرآغاز باروری زمین و پیروزی نور و روشنی و گرما بر سیاهی و تاریکی و سرما بود. واژه «زم» که در زبان های ایرانی به معنای سرماست و در ابتدای کلمه «زمین» هم آمده، یادآور سرمای جانکاهی است که زیستگاه قدیمی آریایی ها را در بر می گرفت و در چنان شرایطی نفس گرفتن دوباره زمین به منزله تولد دوباره هر یک از انسان ها بود. انسان هایی که معتقد بودند با تابش گرمابخش خورشید، اهریمن سرما هرچند برای مدتی محدود اما رخت خود را خواهد بست. از نگاه آن ها فرا رسیدن بهار، بیانگر شکست زمستان و پیروزی دوباره خورشید بر زمستان بود.
امروز، نماد آن دوران اساطیری، حاجی فیروز (پیروز) است که چند روز مانده به پایان زمستان با چهره ای سیاه اما شاداب و خندان در برخی خیابان ها و چهارراه های شهر رخ می نماید. چهره سیاهش نماد تاریکی و زمستان و لباس قرمزش نماد گرما و روشنی و خورشید و آمدن بهار است. بهاری که با آمدنش طبیعت را روح دوباره می بخشد و زندگی را برای یک سال دیگر به ارمغان می آورد. چرخه زمان، از دوران اساطیر تا امروز همین بوده است و انسان های بسیاری در طول اعصار سوار این چرخه شده و پس از چند سال، پیاده شده اند؛ اما طبیعت همچنان به روالی که برایش مقدر شده، در حال حرکت و چرخش و تغییر است.
این ایام بنا به تقدیر، ما سوار این چرخه ایم و با پشت سر گذاشتن هر بهار رو به جلو حرکت می کنیم و برآنیم هر چه زودتر به آینده برسیم و رسیده یا نرسیده، از این چرخه پیاده می شویم. چرخه ای که با «ما» و بی «ما» همچنان به یک روال حرکتش را ادامه خواهد داد. سرماها و گرماها همچنان به نوبت خواهند آمد و خیر و شر از ابتدای آفرینش آغاز شده و تا پایان نامعلوم آن ادامه خواهد داشت. اما چیزی که در این چرخه برای ما هشداردهنده است، به راستی همان تلنگر طبیعت است، طبیعتی که با تغییر فصولش، تغییر ظاهری را به ما می نمایاند و به ما نسبت به تغییر درون هشدار می دهد. این که یک سال دیگر از عمر مقدر و محدودمان گذشت و ما با همه داشته ها و نداشته ها و دانسته ها و ندانسته هایمان پیش آمدیم و کارنامه یک سالمان را بستیم اما با چه رخدادهایی؟ با چه تغییراتی؟ و با چه اقداماتی؟ چقدر در تاریکی و سیاهی و سرما بودیم و چه مدت در روشنایی و نور و گرما؟ تا چه اندازه خورشید دلمان بر اهریمن پلیدی ها و بدی ها پیروز بوده و تا چه اندازه مغلوب اهریمن نفس و ضحاک درونمان بوده ایم؟
هر چه بود گذشت. هر طوری که بودیم و نبودیم به تاریخ پیوست و رفت. اما فردا و فرداها هنوز قطاروار منتظر آمدند. تلنگر و درس طبیعت را در همین دگرگونی ظاهریش جدی بگیریم و آن را بهانه ای بر دگرگونی های باطنی و درونی مان قرار دهیم و با خودمان عهد ببندیم نگاه روشن تری را به آینده داشته باشیم و کارنامه امسالمان را پربارتر از سال پیش بگردانیم.
یادمان نرود آرامش امروز را مدیون شهدا هستیم که عرفان را در عمل به ما یاد دادند و به ما آموختند چگونه می توان بر تمام بدی ها و تیرگی ها چیره شد و با درونی روشن و نورانی، به مرحله بعد زندگی گام نهاد. یاد همه آن افلاکیان خاکی را گرامی می دارم و به نیابت از همه از بزرگ شهیدی به نام محمد شمس یاد می کنم که مطالعه چگونگی شهادتش دگرگونم کرد و مرا به خود آورد که چقدر مسئولیت های سنگینی داریم و شاید بی توجهیم. چقدر مدیونیم و نمی دانیم، چقدر راه نرفته داریم و غافلیم. چقدر در آرامشیم و نمی دانیم و چقدر متعهدیم و کم توجهیم!
چه بزرگ بودند این شهیدان! رفتند تا به ما چگونه زیستن را بیاموزند و رفتند تا ما را به امان و آرامش برسانند. امروز با همه اینها سرآغاز بهاری دوباره را پیش رو داریم. بهاری که بی تردید زمستان هم به دنبال اوست. پس بکوشیم در کنار خودسازی و تحول درونی در عرصه فرهنگ و هنر، کارنامه پرباری از خودمان به ثبت برسانیم. خوشحالم از این که در چنین روزهایی که همه سرگرم خانه تکانی ظاهری و باطنی اند، فرصتی به دست آمد این دگرگونی و شادابی را به عزیزان همدلم به خانواده فرهنگ و هنر تبریک و تهنیت بگویم. عیدتان مبارک.
*خاطره نگار انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
منبع: آخرین شماره نشریه «مهر»
احمد یوسف زاده*
زمستان های رمادی سرد بود و سوزناک، فقط امید بهار می توانست غم شب های دراز زندان را مرهم باشد. سراسر زمستان به انتظار بهار می نشستیم. اگرچه بهار ما در محاصره سیم های خاردار نه رنگ گل به خود می گرفت نه صدای بلبل، به دو چیز از بهار دلمان خوش بود؛ یکی رهایی از پالتوهای بی ریخت و سنگین و پروصله و دیگری دیدار دوستان بندهای دیگر که فقط یک روز از سال میسر می شد؛ عید نوروز.
زمستان که نفس های آخر را می کشید و هوا کم کم معتدل می شد، یک جفت پرستوی خوشگل نمی دانم از کجای نقطه زمین می آمدند توی راهروی زندان، زیر سقف، کنار مهتابی سوخته لانه می ساختند. دیری نمی گذشت که پرستوی ماده روی چند تخم سفید کوچولو می خوابید و دو هفته بعد اسیری که از راهرو عبور می کرد صدای جیک جیک جوجه های گرسنه را می شنید که در انتظار پدر و مادرند تا از آن سوی سیم های خاردار چیزی برای خوردن بیاورند. پرستوی مادر راه دوری نمی رفت. منقارش را از چاله های آب باران که میان سیم خاردار بود پر می کرد و مادرانه در کام جوجه هایش می چکاند. پرستوی پدر اما تا دوردست می رفت. به بیابانی که پشت اردوگاه تا آنجا که چشم کار می کرد ادامه داشت.
چند روز مانده به عید خوراکی هایمان را جمع می کردیم، هزار و پانصد فلوس (45 تومان) حقوق ماهیانه مان را صرف خرید شکر می کردیم و می گذاشتیم برای دید و بازدید عید. کم وصله ترین لباس هایمان را می شستیم و با کمی رطوبت می گذاشتیم زیر رطوبت که اتو شود و خوش فرم!
روز عید، عراقی ها سوت آمار هر سه بند اردوگاه را با هم می زدند و دیدارها تازه می شد. یکدیگر را می بوسیدیم و برای هم سال رسیدن به آزادی را آرزو می کردیم. سفره هفت سین نداشتیم، اگر هم داشتیم نقشی بود از سیم و سماق و سبزه و سنجد که بر کاغذ می کشیدیم. می نشستیم دور یک سفره خالی، ساخته شده از گونی برنج و دعای تحویل سال را پس از تلاوت قرآن آغاز می کردیم. سین های ما همه سیم بودند؛ هفت ردیف سیم خاردار انبوه و ضربدری که هشت سال میان ما و بهار و آزادی فاصله انداخت.
*نویسنده کتاب آن بیست و سه نفر
دعا می کنم بهار یاد دوستانم همیشه جاری باشد
محمدمهدی بهداروند*
هر سال که بهار از راه می رسید، گویی بهار خاطرات من هم می شد. کمتر به یاد دارم نوروزی و بهاری را کنار خانواده ام در شهر باشم. یا در جبهه های جنوب یا در غرب بودم، که هر روزش برایم هزار خاطره است. هیچ گاه فکر نمی کردم زمان به این سرعت بگذرد.
هر سال بهار که می رسد، یاد عملیات والفجر 10 برایم تازه می شود. سرما بیداد می کرد ولی بهار خودنمایی می کرد. شب عملیات، پس از درگیری با عراقی ها، در محور حلبچه به سمت شهر سرازیر شدیم. عجیب بود، عراقی ها واکنش جدی از خود نشان نمی دادند و این فرمانده قرارگاه را نگران کرده بود. اذان صبح بود که یکی از بچه ها با صدای بلند شروع کرد به گفتن اذان. همانجا تیمم کردم و نمازم را خواندم. زمان به کندی می گذشت و احساس خوبی از پیروزی نداشتم. صبح روز بعد، عراق بهارمان را خزان کرد. بمباران شدید و چنگیزوار شهر بی دفاع حلبچه همه مان را مات و متحیر کرد. سیل جمعیت از شهر به سمت کوه های مملو از برف می آمد. یک آن شهر حلبچه مملو از اجساد پیران و زنان و مردان و جوانان شد که راه فرار نداشتند. گازهای شیمیایی به سرعت به سمت ما می آمد. راه فرار نداشتم. همان دم نفسم بند آمد. بچه های بهداری گردان بلافاصله آمپول آتروپین را به من تزریق کردند. چند دقیقه بعد آرام شدم.
هر سال بهار، یادآور عملیات والفجر 8 در فاو است که پس از 75 روز، نوروز را کنار چولان ها و اروند جشن گرفتیم. گرچه عید بود، همه گریه می کردند. حاج صادق به دیدنم آمد و برای همه بچه ها که دور و برم جمع شده بودند نوحه خواند. هنوز صدایش در گوشم است «ای لاله های خونین، نوروزتان مبارک». حاج صادق هر بار این روز را به یادش می آورد. با همه وجود گریه می کند و می گوید یاد آن ایام به خیر و خوشی باد.
از آن روزها تا امروز سه دهه می گذرد و من هنوز شاهد بهاری هستم که هر لحظه اش تداعی بهترین گل های بهاری است که در باغ بهشت جای دارند. گرچه قحطی معنویت و اخلاق است، یاد شهیدان جبران همه نداشته هایمان است. بعد از جنگ هم هیچ بهاری سر سفره هفت سین نبودم. هر بار هنگام تحویل سال کنار گلزار شهدا و همراه دوستانم دعای تحویل سال را می خواندم: یا مقلب القلوب والابصار ...
دعا می کنم بهار یاد دوستانم همیشه جاری باشد و در قیامت ما را به بزم بهاران دعوت کنند و خستگی دنیا را از تنمان بیرون آورند. خدا را چه دیدی. شاید این آرزویم برآورده شود.
*نویسنده کتاب زندان الرشید
بهار؛ فصلی برای تغییر و دگرگونی
محمدجواد کامور بخشایش*
در دوران اساطیری، آن زمان که انسان ها به طبیعت نزدیک تر بودند، نوروز یا روز نو سرآغاز باروری زمین و پیروزی نور و روشنی و گرما بر سیاهی و تاریکی و سرما بود. واژه «زم» که در زبان های ایرانی به معنای سرماست و در ابتدای کلمه «زمین» هم آمده، یادآور سرمای جانکاهی است که زیستگاه قدیمی آریایی ها را در بر می گرفت و در چنان شرایطی نفس گرفتن دوباره زمین به منزله تولد دوباره هر یک از انسان ها بود. انسان هایی که معتقد بودند با تابش گرمابخش خورشید، اهریمن سرما هرچند برای مدتی محدود اما رخت خود را خواهد بست. از نگاه آن ها فرا رسیدن بهار، بیانگر شکست زمستان و پیروزی دوباره خورشید بر زمستان بود.
امروز، نماد آن دوران اساطیری، حاجی فیروز (پیروز) است که چند روز مانده به پایان زمستان با چهره ای سیاه اما شاداب و خندان در برخی خیابان ها و چهارراه های شهر رخ می نماید. چهره سیاهش نماد تاریکی و زمستان و لباس قرمزش نماد گرما و روشنی و خورشید و آمدن بهار است. بهاری که با آمدنش طبیعت را روح دوباره می بخشد و زندگی را برای یک سال دیگر به ارمغان می آورد. چرخه زمان، از دوران اساطیر تا امروز همین بوده است و انسان های بسیاری در طول اعصار سوار این چرخه شده و پس از چند سال، پیاده شده اند؛ اما طبیعت همچنان به روالی که برایش مقدر شده، در حال حرکت و چرخش و تغییر است.
این ایام بنا به تقدیر، ما سوار این چرخه ایم و با پشت سر گذاشتن هر بهار رو به جلو حرکت می کنیم و برآنیم هر چه زودتر به آینده برسیم و رسیده یا نرسیده، از این چرخه پیاده می شویم. چرخه ای که با «ما» و بی «ما» همچنان به یک روال حرکتش را ادامه خواهد داد. سرماها و گرماها همچنان به نوبت خواهند آمد و خیر و شر از ابتدای آفرینش آغاز شده و تا پایان نامعلوم آن ادامه خواهد داشت. اما چیزی که در این چرخه برای ما هشداردهنده است، به راستی همان تلنگر طبیعت است، طبیعتی که با تغییر فصولش، تغییر ظاهری را به ما می نمایاند و به ما نسبت به تغییر درون هشدار می دهد. این که یک سال دیگر از عمر مقدر و محدودمان گذشت و ما با همه داشته ها و نداشته ها و دانسته ها و ندانسته هایمان پیش آمدیم و کارنامه یک سالمان را بستیم اما با چه رخدادهایی؟ با چه تغییراتی؟ و با چه اقداماتی؟ چقدر در تاریکی و سیاهی و سرما بودیم و چه مدت در روشنایی و نور و گرما؟ تا چه اندازه خورشید دلمان بر اهریمن پلیدی ها و بدی ها پیروز بوده و تا چه اندازه مغلوب اهریمن نفس و ضحاک درونمان بوده ایم؟
هر چه بود گذشت. هر طوری که بودیم و نبودیم به تاریخ پیوست و رفت. اما فردا و فرداها هنوز قطاروار منتظر آمدند. تلنگر و درس طبیعت را در همین دگرگونی ظاهریش جدی بگیریم و آن را بهانه ای بر دگرگونی های باطنی و درونی مان قرار دهیم و با خودمان عهد ببندیم نگاه روشن تری را به آینده داشته باشیم و کارنامه امسالمان را پربارتر از سال پیش بگردانیم.
یادمان نرود آرامش امروز را مدیون شهدا هستیم که عرفان را در عمل به ما یاد دادند و به ما آموختند چگونه می توان بر تمام بدی ها و تیرگی ها چیره شد و با درونی روشن و نورانی، به مرحله بعد زندگی گام نهاد. یاد همه آن افلاکیان خاکی را گرامی می دارم و به نیابت از همه از بزرگ شهیدی به نام محمد شمس یاد می کنم که مطالعه چگونگی شهادتش دگرگونم کرد و مرا به خود آورد که چقدر مسئولیت های سنگینی داریم و شاید بی توجهیم. چقدر مدیونیم و نمی دانیم، چقدر راه نرفته داریم و غافلیم. چقدر در آرامشیم و نمی دانیم و چقدر متعهدیم و کم توجهیم!
چه بزرگ بودند این شهیدان! رفتند تا به ما چگونه زیستن را بیاموزند و رفتند تا ما را به امان و آرامش برسانند. امروز با همه اینها سرآغاز بهاری دوباره را پیش رو داریم. بهاری که بی تردید زمستان هم به دنبال اوست. پس بکوشیم در کنار خودسازی و تحول درونی در عرصه فرهنگ و هنر، کارنامه پرباری از خودمان به ثبت برسانیم. خوشحالم از این که در چنین روزهایی که همه سرگرم خانه تکانی ظاهری و باطنی اند، فرصتی به دست آمد این دگرگونی و شادابی را به عزیزان همدلم به خانواده فرهنگ و هنر تبریک و تهنیت بگویم. عیدتان مبارک.
*خاطره نگار انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
منبع: آخرین شماره نشریه «مهر»
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/MD6VCA2
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir