زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه روشن، خاموش / نویسنده: حسن ثمودی قلعه لر

داستان کوتاه روشن، خاموش / نویسنده: حسن ثمودی قلعه لر

۳۰ آذر ۱۳۹۳کد خبر: 33267۵

از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری

تقدیم به برادرم بلال؛ برای تمام رنج‌هایی که کشیده است روشن به سیاهی آسفالت که نگاه می‌کند، همه چیز از یادش می‌رود یا نه همه چیز با جزئیاتش به او هجوم می‌آورد؟ گیج شده است. نمی‌داند راه روستا اینقدر دراز شده که به جای دیدن خانه‌های گِلی، خاطره‌ها می‌آیند. می‌خواهد از سر تکلیف نگاهی به مدرسه بیاندازد و برگردد. اینجا، دیگر کس و کاری ندارد. همین که به قبرستان برود و سری به قبر پدرش بکشد، می¬رود.  خاموش نای راه رفتن ندارد. پوتین‌هایش را توی جاده خاکی می¬کشد. به طرف روستا می¬رود. روی نوک پا بلند می¬شود. گردنش را می‌کشد و نگاه می‌کند. سعی دارد هیکل روستا را ببیند. این آخرین پیچ است و باید روستا دیده ‌شود که نمی¬شود. صخره‌ها را نگاه می‌کند که پایش توی چاله¬ا‌ی کوچک می¬افتد. پوتینش خونی می¬شود. خون، گرم است. مسیر خون را با چشم دنبال می¬کند. آن¬ها هجوم می¬آورند و فرار می¬کند. چند قدم یکبار برمی¬گردد و ماشه را می-چکاند. زیر چشمی کِلاشِ محسن را می¬بیند که گیر کرده است. تَتَق، خون می¬پاشد. خون از گردن محسن به صورتش شتک می¬زند و گرم است. می¬ایستد و به جلو، به عقب نگاهی می¬کند. روی خاک قُر افتاده، ردپاها را می‌بیند. انگار کسی را رهسپار کرده¬اند و برایش گاوی، گوسفندی سر بریده¬اند.  کوله¬پشتی‌اش را می¬اندازد. با خودش می¬گوید، کی را برده¬اند؟ شروع به دویدن می¬کند. نمی‌داند این همه انرژی را از کجا آورده است. چیزی نمی‌بیند، حتی اشک‌هایش را. چراغ‌های آذین بسته را که می¬بیند، دست و پایش وا می¬رود. می¬ایستد. سینه‌اش بالا پایین می‌رود. چشم‌هایش دودو می‌زند. باد خنکی می¬وزد و صورتش می‌سوزد. داغ کرده است. دلش می‌خواهد یکی با سطلی آبِ خنک به سراغش بیاید و بدون معطلی آب را روی صورتش بپاشد، اما کسی نیست. مثل نمایشی که تمام شده باشد، همه به خانه‌هایشان رفته¬اند. فقط صدای ماغ است که از آغل می‌آید. سلانه سلانه به طرف میدان روستا می¬رود. چراغ‌ها از آنجا، از در آبی تازه رنگ شده، از خانه‌ی مشدی حیدر شروع ‌شده است.  پسرکی از کنارش می¬گذرد. دست می‌زند و شادی می‌کند. بالا و پایین می‌پرد و داد می‌زد: «عروس رو بردن... عروس رو بردن.» و انگار حالا به جای آن آب، آب پاکی را روی دستش ریخته باشند، عقب عقب می¬رود. نمی-تواند قبول کند. دلش نمی¬خواهد کسی را ببیند. برای او همه چیز تمام شده است. به قبرستان که می¬رسد، زودی کنار قبر پدرش می¬رود. بلند بلند گریه می¬کند. با اینکه لب¬هایش می¬لرزند، کلمات راهی پیدا می¬کنند تا بیرون بریزند.  - به خدا... به خدا دست خودم نبود. به پیر، به پیغمبر نتونستم نجاتش بدم.  پیشانی¬اش را روی سنگ¬قبر سرد می¬گذارد. بدنش می¬لرزد.  نفسش بالا نمی‌آید. صورتش خاک¬آلود و خیس شده است. به خورشید که غروب می¬کند چشم دوخته است. منتظر است تا این لحظات تمام شوند. روشن روستا مدرسه نداشت. خانه‌ی ننه سکینه که مرده بود، مدرسه‌ی ابتدایی روستا بود، خانه¬ای کاه‌گلی. حالا نو ساز شده است. تابلویی بزرگ زده¬اند؛ مدرسه‌ی ابتدایی شهید محسن صفرپور. جلیل به کلاس‌ها سر می¬کشد. دو کلاس درس با یک دفتر و آن‌طرف حیاط هم سرویس بهداشتی. به دروازه‌های گُل¬کوچیک نگاه می‌کند، به تورهای قرمزش. به دفتر نگاهی می‌کند. انگار گم شده، نه توی محسن گم شده است. خروجی را نمی¬بیند. سرش به دیوار می¬خورد و می‌افتد. صدا می‌زند: «محسن.» خاموش با یک متر فاصله از هم گردوها را روی زمین گذاشته¬اند. هفت‌تایی می‌شود، در یک ستون. با فاصله‌ی یک متر از گردوی اول، روی خط کشیده می‌ایستند و گردوی توی دستشان را پرت می‌کنند. جلیل تماشا می¬کند. سه نفر بازی می¬کنند که محسن از راه می¬رسد. اولین گردو را له می¬کند، دومی را شوت می¬زند. - چند بار گفتم با اینا نپلک؟ - من فقط نیگا می¬کردم. - برو خونه¬تون... زود... دیگه این ورا نبینمت. توی این روستا کسی حق نداره قمار کنه. جلیل به دستش مشت می¬زند. سرش را پایین می¬اندازد و می‌رود.  - فقط بخاطر آمنه چیزی نمی‌گم. روشن جلیل تسبیح به دست جاده را نگاه می¬کند. ریش سفیدش، موهای جو گندمی¬اش، او را ناشناس کرده است. چند بچه همراه مادرشان به طرف روستا می‌آیند. زن روی سرش تشت گذاشته و سه بچه‌ی قد و نیم قد دور و برش وول می‌خورند. داد می¬زنند، می‌خندند و جیغ می¬کشند. انگار زن نمی‌شنود. به دوردست‌ها خیره شده است. نگاهش خالی-ست. جلیل به بچه ها فکر می¬کند که بی‌سواد نخواهند بود. انگار زن را می‌شناسد. هنوز به او نرسیده‌اند. وارد جاده می¬شود و بچه‌ها برایش شکلک درمی‌آورند. حس می¬کند چشم‌های یکی از بچه‌ها مثل چشم¬های آمنه است. زن با دست آزادش یشماق را روی صورتش می‌کشد. آمنه است. خاموش آمنه چای می¬آورد. همه ساکت هستند. چای برمی¬دارند. جلیل هم برمی‌دارد. خجالت می¬کشد آمنه را نگاه کند. مشدی حیدر می¬گوید: «جلیل، تو هم مثل پسر خودم می¬مونی... آخه این جوری نمی‌شه که بشینی، نیگا کنی و روزت شب بشه. نه کاری، نه خونه‌ای. ببین برادرات چطوری چسبیدن به زمین و کار می¬کنن... چرا تو کار نمی¬کنی؟»  جلیل سرش را پایین انداخته است. مادرش می‌گوید: «جوونه. کار می¬کنه.... زندگیشو درست می¬کنه.» محسن سرخ شده است. می¬گوید: «مادر من، این هنوز بچه¬ست. کار نمی‌کنه. اخلاق دُرُس حسابی هم نداره. من خواهرم رو به چوپان روستا می¬دم اما به این نه.» - شما در حقش برادری کنید. به خدا سر به زیره. - مادر، نمی¬شه. روشن - این پیچ تموم بشه، روستا هم تموم شده. به سیاهیِ آسفالت نگاه می¬کند. بازرس عمران و شهرسازی، مهندس جلیل برومند. زمان برایش گنگ است. از کجا به کجا رسیده، لاغرتر شده است. هشتاد و دو کیلو. زمان جنگ صد و دوازده کیلو بود.  خاموش فرمانده به شکم جلیل نگاه می¬کند. چیزی به ذهنش نمی¬رسد. - اینو با خودم کجا ببرم؟ - اسمت چیه؟ - جلیل برومند. - باید همین¬جا بمونی. نمی¬تونی... شکمش را نشان می¬دهد. جلیل سرش را پایین می¬اندازد و با خود می¬گوید: «محسن خط مقدمه.... اگه منو تو تدارکات ببینه.» - اشکالی نداره... کار کاره. هر جا که باشه. اگه بشه، می¬خوام به خمپاره‌انداز کمک کنم. فرمانده نگاهی می¬کند و می¬گوید: «باشه... برو.» کار جلیل آوردن خمپاره شده است. روزی چند ده بار مسیر چهار و نیم متری تا جعبه¬ی خمپاره‌ را طی می¬کند. از تحویل گرفتن کار، سه روز نگذشته که خط را از دست داده¬اند. باید عقب¬نشینی کنند. در قسمتی، جنگ تن به تن شده است. یک لحظه حس می¬کند همه دارند به طرفش هجوم می‌آورند. کلاش توی دستش می لرزد. یکی را نشانه می¬گیرد. تیرش به خطا می¬رود و بعد به رگبار می¬بندد. آن¬ها هجوم می-آورند و فرار می¬کند. چند قدم یکبار برمی¬گردد و ماشه را می¬چکاند. لحظه¬ای بغل دستش، محسن را می¬بیند. زیر چشمی کِلاشِ محسن را می¬بیند که گیر کرده است. تَتَق، خون می¬پاشد. خون از گردن محسن به صورتش شتک می-زند و گرم است. محسن که می¬افتد، تمام دست و دلش می¬لرزد. تنها یکی از عراقی¬ها آنقدر نزدیک بود که می¬توانست محسن را بزند و اگر هوش و هواسش پی خودِ محسن نبود، الان او زنده بود. یکی دخل آن عراقی را درمی¬آورد و رو به جلیل داد می¬زند: «بدو... بدو...»  مات و مبهوت نگاه می¬کند. اسلحه از دستش می¬افتد. دشمن پاتک زده است و جلیل چیزی نمی‌شنود. یکی دستش را می¬گیرد و می¬کشد. پشت کامیون نشسته¬اند و همه گریه می¬کنند. - کی شهید شد؟ - محسن صفرپور، علی مردان... خمپاره¬انداز یقه‌ی جلیل را می¬گیرد. - حواست کجا بود؟  بقیه جلویش را می¬گیرند. برایش برگه‌ی مرخصی می¬آورند. شب را تا صبح به سنگی بزرگ تکیه می¬دهد و گریه می¬کند.  خاموش اطراف را نگاه می¬کند. می¬خواهد به شهری غریب برود و خودش را گم و گور کند. آمنه و حیدر را می¬بیند که دارند از ماشین پیاده می¬شوند. جلدی وارد کوچه¬ای می¬شود تا آمنه او را نبیند. 
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/UBFRP4D

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir