زنجان
← همه اخبار

هنر آسمانی (تامل بر خیال در خلاقیت هنری) بخش 3
۲۵ دی ۱۳۹۳کد خبر: 33266۴
" فضای بین ذهن تا عینیت موضوع در نظر گرفته عالم خیال می باشد و برای رسیدن و درک درست حقیقت و واقعیت، باید حدّ فاصل فضای مابین را با ریاضت و تمرین همراه با تمرکز، کوتاه و از بین برد تا به مرور زمان تجسم و تخیل انسان عین حقیقت گردد. در این صورت به قدرت تجسم و ترکیب بندی مناسب از مفاهیم و موضوعات دست پیدا خواهیم کرد..."
از نظر ابن سینا، نفس دارای پنج قوه ادراک باطنی است که عبارتند از:
(1) حسن مشترک، مُدرِک صور حسی
(2) خیال، حافظ این صُور
(3) وهم، مُدرِک معانی جزیی غیر محسوس
(4) متصرفه، ترکیب کننده یا جداکننده صور که اگر تحت سیطره وَهم باشد متخیله و اگر زیر نظر عقل باشد متفکره نامیده می شود و (5) ذاکره که حافظ این صور همراه با حکم، می باشد. هر یک از این قوا دارای ابزار جسمانی خاص می باشند.
بنابراین او قوه خیال را مادی می داند زیرا مدرک صُور جزنیه است و از ابزار جسمانی کمک می گیرد تا بتواند عوارض همراه با صورت حسی را رفع کند اما نمی تواند آن مدرک را بطور کامل تجرید کند. مضمون و خلاصه دلایل او برای اثبات مادی بودن خیال این است که می توان صور خیالی را در حالی درک کرد که دارای وضع، جهت و مقدار متمایزاند و این تمایزها فقط می توانند از ناحیه قابل و محل باشند. بنا براین باید محل آن صور، امری مادی باشد هر چند ماده ای لطیف مانند روح بخاری.
ملاصدرا در نقد این دلایل می گوید که این تمایزات می تواند از ناحیه فاعل باشد. یعنی نفس که فاعل است می تواند هر یک از این صور را با تمام خصوصیات آن، به یک جعل واحد، خلق کند و لذا این صور خود به خود، متمایز خلق می شوند و نیازی به قابل برای متمایز شدن ندارند. این جواب ناشی از مبنای خاص حکمت متعالیه در چگونگی ادراک حسی و خیالی است و بر اساس آن صور حسی و خیالی معلول نفس و حاصل انشاء آن می باشند.
در حکمت اشراق، همانطور که تمام حواس در بدن به حس مشترک بر می گردند، تمام قوا در نور مدبّر به یک قوه بر می گردند، قوه ای که ذاتی نورانی و فیاض دارد. این قوه، تمام امور را درک می کند اما تا وقتی در حال تدبیر بدن است، بدون ابزار مادی مثل چشم یا قوه خیال نمی تواند چیزی را ببیند یا تخیل کند. البته برای " اصحاب عروج " که از ظلمات دور شده و از بدن جدا می شوند مشاهده بدون ابزار ممکن خواهد شد و آنها می توانند انوار عالم اعلی و حتی نور الانوار را مشاهده کنند.
تمام قوای بدن و از جمله آنها قوه خیال، سایه ای هستند از آنچه در نور مدبّر و اسفهبدی است. بنابراین، قوه خیال، مظهر ( و نه محل انطباع ) آن صُور می باشد و نور مدبّر، بواسطه اشراق بر این قوه، آن صور را می بیند، همانطور که بر اثر اشراق بر چشم، صور مقابل آن را می بیند. باید توجه داشت که عالم مثالی که سهروردی تصویر کرده، در قوس نزول است و بعدها، در عرفان و حکمت متعالیه " برزخ نزولی " نامیده شده است.
سهروردی خیال را مخزنی برای صور نمی داند زیرا اگر چنین بود، آن صور، نزد نفس حاضر و مورد ادراک آن بودند در حالیکه ما در نفس خود در هنگام عدم تخیل، چیزی برای ادراک نمی یابیم. از نظر او این صور در عالم ذکر، یعنی عالم انوار اسفهبدیهُ مربوط به افلاک، می باشند و نور اسفهبدی و مدبّر انسان، آن صور را در همان عالم ذکر و " مُثل مُعلقه "، به کمک قوه خیال ، مشاهده می کند.
از نظر او ممتنع است که صور خیالی و صوری که در آینه هستند، در محلی از مغز یا در جسم آینه باشند زیرا انطباع کبیر در صغیر لازم می آید. این گونه صور، معلق و بدون محل می باشند و فقط مظاهری دارند. تخیل ، مظهر صور خیالی است و آینه، مظهر صور مرآتی بدون آنکه صورتی در خود اینها موجود شود.
این دلایل، قرینه دیگری است بر اینکه سهروردی قوه خیال را امری مادی می داند زیرا لازمه انطباع صغیر در کبیر، مادی بودن قوه خیال است. همچنین به نظر می رسد این دلیل را می توان دلیلی برای تجرد قوه خیال و اثبات عالم مثال متصل دانست و نه منفصل زیرا دلیلی وجود ندارد که این صور خیالی ، مستقل از نفس ما باشند.
در عرفان نظری، به عالم مثالی که جواهر موجود در آن، در مقداری بودن، شبیه جواهر جسمانی و در نورانی بودن، شبیه جواهر عقلی اند، " خیال مطلق یا منفصل " و به سایه آن در هر موجود مادی، " خیال مقید یا متصل " می گویند. رابطه این دو، مثل رابطه دریا با رودها یا رابطه خورشید و پرتوهای آن است که از روزنه ها به داخل اتاق می آیند. تمام موجودات مادی و از جمله انسان، دارای مرتبه " مثال مقید " می باشند و اگر چنین نباشد، تطابق عوالم از بین می رود.
بنابراین، انسان دارای مرتبه ای بالاتر از عالم مادی است که محل وجود صور خیالی می باشد و آنرا " خیال مقید " می نامند اما علاوه بر آن دارای " قوه تخیل " نیز می باشد، به همان معنایی که در حکمت مشاء گفته شد یعنی قوه ای که صور حسی را تجزیه یا ترکیب می کند و صور جدیدی می سازد. صور موجود در خیال مقید، گاه از طریق حواس ظاهری داخل آن شده اند، گاه از طریق خلاقیت قوه متخیله، گاه از عالم عقل، گاه از طریق انعکاس صور موجود در خیال منفصل و گاه از طریق تمثل شیاطین.
باید توجه داشت که " برزخ صعودی " که محل ارواح بعد از مرگ است، تفاوت دارد با " برزخ نزولی " که در تنزّلات وجود، مرتبه ای قبل از دنیا است زیرا صور موجود در اولی، در آخرت امکان ظهور دارند و صور موجود در دومی، در دنیا.
ملاصدرا برای اولین بار دلایلی برای اثبات تجرد قوه خیال و حس مطرح کرده است. او بر خلاف شیخ اشراق، معتقد است صور ادراکی قوه خیال نه در عالم " مثل معلقه " بلکه معلول نفس و در " مثال متصل " فرد قرار دارند و هر چه انسان در این عالم یا بعد از مرگ مشاهده می کند، در درون ذات خود مشاهده می کند. او بر اساس مبانی حکمت متعالیه و به خصوص حرکت جوهری، تبیین جدیدی از عالم مثال در قوس صعود ارایه کرده است که با تبیین عرفا بر اساس " تجدد امثال " تفاوت دارد.
از تجرد قوه خیال و صور موجود در آن می توان پی برد که باید مرتبه ای از مراتب وجود بین مرتبه عالم ماده و مرتبه عالم عقل باشد تا این قوه و این صور خیالی در آن مرتبه قرار گیرند. به طور کلی از وجود هر مرتبه در خودمان، می توانیم به وجود همان مرتبه در عالم پی ببریم زیرا اگر مراتب ما مطابق با مراتب عالم نباشد لازم می آید که چیزی در ما باشد که جایگاهی در عالم ندارد. به بیان دیگر ما با تمام مراتب خود، در عالم قرار داریم و نمی توان فرض کرد که ما دارای مرتبه ای از وجود باشیم اما چنین مرتبه ای در عالم نباشد. البته عکس مطلب را نمی توان نتیجه گرفت و گفت درجات عالم به تعداد درجات وجودی انسان است زیرا ممکن است ما در حال حاضر یا بطور مطلق ، فاقد مراتبی از عالم باشیم. بنابراین علاوه بر مرتبه مادی و عقلی در جهان، مرتبه دیگری هم در بین آنها وجود دارد که در مقابل زمان آفاقی دارای زمانی قدسی خاص خود است و بسیاری از حوادث گزارش شده در متون دینی در این تاریخ و ارض ملکوتی رخ داده اند و قابل فهم می باشند. وجود مرتبه مثالی در انسان، ما را از بن بستی که ثنویت روح و جسم یا فکر و امتداد ایجاد کرده است نجات می دهد و باعث می شود که منابع شناخت ما منحصر در امور حسی و عقلی نباشد . عالم خیال منفصل و مواجه ما با این عالم، به کمک قوه خیال، دنیای جدید و پهناوری را برای جستجو و به دست آوردن ادراکات بسیار بدست می دهد.
عالم مطابق با قوه خیال را می توان " عالم مثال منفصل " دانست و می توان گفت، تمام نفوس انسانی که به مرحله تجرد برزخی رسیده اند در این عالم هستند و این عالم، مجموعه ای از این نفوس است. هر یک از این نفوس دارای ادراکاتی خیالی هستند که معلول خود آنهاست و به آن " عالم مثال متصل " گفته می شود. اثبات اینکه در عالم مثال منفصل موجودات مستقل دیگری غیر از نفوس انسانی باشد احتیاج به دلیل دیگری، مثل قاعده مکان اشرف دارد. باید توجه داشت که اگر هم فرض کنیم کاربرد قاعده امکان اشرف در اثبات وجود موجودات مستقل دیگری در عالم مثال منفصل مشکل است، نمی توان وجود این عالم را نفی کرد. برای درک رابطه " مثال متصل " و " مثال منفصل "، می توان اولی را به اتاق شیشه ای تشبیه کرد که در یک خانه است. هر انسانی در اتاق شیشه ای خودش قرار دارد و مجموعه این اتاق های شیشه ای و اجزای دیگر، خانه ای را می سازد که همان عالم " مثال منفصل " است. تخیلات هر فرد، همانند نقاشی هایی است که بر جدار بیرونی دیوار کشیده می شود.
هر انسانی در مرتبه خیال، دارای گنجینه ای از صور است که آنها را از سه طریق بدست آورده است؛
1) از مراتب بالاتر هستی، یعنی عالم عقل و عالم اسماء و صفات
2) از مرتبه پایین تر، یعنی عالم حس
3) از طریق تجزیه و ترکیب صور پیشین و ابداع صور جدید. البته باید توجه داشت که ممکن نیست عالم پایین تر در عالم بالاتر تأثیر داشته باشد و لذا نباید گفت عالم حس در مرتبه خیال تأثیر می گذارد. وقتی مرتبه حسی ما با یک امر حسی مواجه می شود، مرتبه خیالی ما نیز با مرتبه خیالی آن چیز مواجه می شود و از این طریق، صورتی خیالی بر جدار آن دیوار شیشه ای نقش می بندد و ما به درک جدیدی می رسیم و صورتی جدید به گنجینه صور ما اضافه می شود. موجودات مرتبه بالاتر نیز برای ارتباط برقرار کردن با کسی که در آن اتاق شیشه ای محبوس است، باید صورتی یا صورتهایی را بر دیوار اتاق او ترسیم کنند. وضعیت اکثر انسانها همین است و متأسفانه بیشتر آنها تا آخر عمر در همین اتاق شیشه ای محبوس اند و با آن نقاشیها سرگرم.
ابداع و خلاقیت هنری، دو منشأ می تواند داشته باشد:
1) انسانهایی که در مرتبه خیال هستند با استفاده از قوه تخیل خود می توانند از مخزن صور خیالی خود کمک بگیرند و صوری در عالم حسی بیافرینند که یا عین همان صور خیالی باشد یا ترکیب جدیدی از آنها. این افراد اگر فقط به دنیای حسی توجه داشته باشند، صوری که در اختیار دارند فقط صور حاصل از محسوسات است اما اگر به عوالم بالاتر توجه داشته باشند دارای صوری خواهند شد که از بالا آمده است. برای مثال گاه یک نقاش، تصویر را به همان صورت طبیعی می کشد. او در این حالت فقط از تصویر خیالی حاصل از چشم و قوه بینایی خود حکایت می کند و هنر او صرف حکایت از طبیعت است. وقتی همین فرد، چیزی را به شکلی غیر طبیعی می کشد یا آنرا در کنار اشیاء دیگری قرار می دهد تا منظور دیگری غیر از دیدن آن اشیاء را برساند او در حال خلاقیت هنری است. برای مثال اگر سر یک قدیس را در هاله ای از نور قرار دهد یا در اطرافش ملائکه را به تصویر کشد. خلاقیت او در اینجا فقط از راه ترکیب تصاویر است که کسب کرده است.
2) انسانهایی که در مرتبه بالاتری از خیال قرار دارند و از آن اتاق شیشه ای خارج شده اند دارای صوری هستند که توسط مراتب بالاتر خود آنها در مرتبه خیال متمثل می شود و بعد آن تصاویر را به مرتبه حس انتقال می دهند. برای مثال، عارفی که از ادراک معنوی و مجرد خود، داستان یا شعری می آفریند نه از طبیعت تقیلد کرده است، نه ترکیب کننده صرف صور و خلاق آن ترکیب است بلکه او خود، خلاق صور است. چنین فردی می تواند هم در مرتبۀ خیال و هم در مرتبۀ حس، اشیاء را بیافریند و این کاری است که افراد قبلی از آن عاجزند و لذا به چنین اموری معجزه یا کرامت می گویند.
بنابر این، آسمانی بودن یا نبودن هنر، بستگی به منشاء اثر هنری دارد و منشاء اثر هنری، هم بستگی به مراتب وجودی انسان دارد، هم بستگی به توجه فرد به آسمان یا زمین. اگر انسانی از مرز عالم خیال بگذرد، تمام آثار او از آسمان و آسمانی خواهد بود. اگر انسانی تخته بند عالم خیال باشد، آسمانی بودن یا نبودن هنر او بستگی به توجه او به عالم بالا یا عالم پایین دارد. انسانی که به تعبیر لطیف قرآنی، به زمین چسبیده است و فقط به محسوسات توجه دارد و دل بسته است نمی تواند نگاهی آسمانی داشته باشد اما انسانی که در زندان شیشه ای خیال است اما عالم بالا را از راه دور نظاره می کند و به آن دل بسته است، زمینه را برای توجه آنها به خود فراهم کرده است و آثار او رنگ آسمانی خواهد یافت.
توصیه حکمت متعالیه برای آسمانی شدن و داشتن هنر آسمانی، ابتدا توجه به آسمان و سپس سیرو سلوک به سمت آن است. انسان باید در سفر اول، با رها شدن از تعلقات زمینی به آسمان صعود کند و به قرب حق متعال برسد. در سفر دوم، در جوار حق و به تعلیم او اسماء الهی را می آموزد. در سفر سوم با دیدی الهی، تمام مراتب هستی را طی می کند و به عالم حس وارد می شود. در سفر چهارم، برای همه انسانها قصه آن عوالم را بازگو می کند تا شوق رفتن را در آنها بیدار کند و سپس راهنمای آنهایی می شود که رفتن را آغاز کرده اند. چنین انسانی که صبغه الاهی یافته، جانشین خدا در زمین خواهد بود و در وصف او همان را می توان گفت که خداوند متعال در وصف خود گفته است. " هو الله الخالق الباریء المصوّر له الاسماء الحسنی "
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/DQMUCEU
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir
