زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه: فرصت نشد عاشقت شوم / نویسنده: جعفر پوررضوی
۲۵ آذر ۱۳۹۳کد خبر: 33162۵
از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری
گوش هایش هنوز سوت می کشیدند. دکتر گفته بود بعد از چند روز برای همیشه سوت گوش هایش خاموش خواهد شد. اما چند روز چند هفته شده بود و گوش هایش هنوز سوت می کشیدند. نشسته و به امتداد دو میله ی سیاه موازی هم که تا افق پیش می رفت، خیره شده بود. ساکش آن طرف تر روی نیمکت خاک گرفته شبیه مسافرهای تازه از راه رسیده استراحت می کرد. ایستگاه خالی، سکوت مرموزی با خود داشت. اصلا شبیه آن روزها نبود.
پدر تسبیح دانه درشت قهوه ای اش را چندباری چرخاند و و بالا و پایین رفت. برای اولین بار بود که نانوایی اش را وسط روز تعطیل می کرد.عاشورا و تاسوعا و بیست و یکم تعطیل بود، اما شنبه اول هفته! هرگز. مادر که کناری ایستاده بود، با گوشه ی چادرشب نخ نمایش چشم هایش را پاک کرد. اما طولی نکشید که دوباره هر دو کاسه ی چشمش پر شدند و از گوشه ای سرازیر. همیشه اول چشم راستش لبریز می شود و آنی پس از آن سمت چپی. خندید. کنار ماد ایستاد:
ـــ باشووادولانیم.. آغلادینیئنه
_ یوخقادانآلیم. بیلمیرم نه گیریبگوزومه
همیشه همین را می گفت. خجالت نمی کشید، اما انگار چیزی فراتر از آن بود که هیچ وقت اجازه نمی داد اعتراف کند.
گوشش را به ریل چسباند. خبری نشد. هیچ کس هم داخل ایستگاه نبود. بلند شد و نگاهی به چوبه های وسط ریل انداخت که با فاصله های منظم یکی بعد از دیگری دو آهن سیاه دراز را با پیچ و مهره هایی بزرگ و درشت به هم وصل کرده بودند.
عاشق پیچ و مهره بود. از مدرسه که برمی گشت کیفش را می انداخت دم پنجره و بدو می رفت «اسماعیل بقال». «اسماعیل بقال» پر از مکانیک بود و جوی آبش بزرگ تر و او می توانست پیچ و مهره هایی که گوشه – کنار آن افتاده بود را به راحتی بردارد. جوی آب را تازه سیمان کاری کرده بودند و می شد آت و آشغال های داخل آب را دید. وضع محله ی خودشان به آن خوبی نبود. جوی آب هنوز خاکی بود و آب فاضلابی که از بالای «لوتی ابراهیم» می آمد، کدر و کثیف. تنها حسنی که داشت، روزهای بارانی، وقتی سیل به راه می افتاد، از بالاترها و از خانه های نزدیک «ائینالی» کفش و دمپایی می آورد. بعضی وقت ها هم، وقتی شانس رو می کرد، با خودش ماشین، هواپیما و شمشیر پلاستیکی می آورد و سر گرفتنش بین بچه ها دعوا می شد.
دعوا شده بود، بین بچه های سپاه و ارتش. هیچ کس نمی دانست موضوع از چه قرار است. اول بگو مگو شده بود و بعد بزن بزن. بزرگ ترها وساطت کردند تا قائله خوابید. قدیمی ها می گفتند هر وقت ارتش و سپاه توی یک منطقه اردو بزنند وضعیت همین است. اول متلک بار هم می کنند و بعد هم می افتند به جان هم. سپاه همیشه زودتر منطقه را ترک می کند و دوباره همه چیز مثل روال سابقش می شود. هیچ کس نمی دانست او تن ماهی بچه های ارتش را کش رفته و گذاشته توی انفرادی اش.
شکمو بود و مادر همیشه قربان صدقه اش می رفت. ساکش را پر کرد. انجیر خشک، بادام و گردو و پسته. کوکو سبزی و سیب زمینی گذاشته بود لای چند لواش و سپرده بود کوکو را برای شام و سیب زمینی را صبح بخورد. حسن ساکش را برداشته و نیشش مثل همیشه باز بود. اولین بارش که به ایستگاه راه آهن می آمد. توی جماعت می لولید و با ساک بالا و پایی می رفت که یکی گفت:
ــ داداش! باغیشلاقارداش.
از کنار مادر دید که حسن بدجور به مرد میان سال نگاه می کند. الان است که فحشی چیزی بار مرد کند و حالا خر بیار و باقالی بار کن.
حسن از همان بچه گی شر بود و همیشه ی خدا شر درست می کرد و او بود که باید جورش را می کشد. توی مدرسه با کلاس پنجمی ها یقه به یقه شده بود، و باز هم به خاطر حسن. سر صف آب خوری حسن فحش داده بود:
ـــ تئزاولداکوپکاوغلی...
و یارو زده بود توی بینی حسن و حالا باید کتک کاری می کرد و حساب کلاس پنجمی را می رسید. همه از او حساب می بردند و حسن از همین سوء استفاده می کرد. کلاس چهارمی بود و هیچ کلاس پنجمی حاضر نبود سر به سرش بگذارد. می گفتند:
ـــ ائلاتدیدا. ائششککیمیبیرزاددیگئده!
تو گردان معروف شده بود به «علی ترکه». جمعه ها توی سنگر کشتی می گرفتند و یکی پیدا نمی شد کمر «علی ترکه» را زمین بزند. بعضی وقت ها از گروهان ها و دیگر گردان ها برایش حریف می آوردند. وقتی کمر همه را به خاک می مالید، دوباره حرف و حدیث ها شروع می شد و هر کس از زور بازوی او چیزی می گفت. همه حرف می زدند و او فقط گوش می داد. همیشه همین طور بوده. وقتی همه حرف می زدند او گوش می داد و وقتی منتظر بودند چیزی بگوید، نگاهشان می کرد و به یک باره می گفت:
ـــ هن؟
اکرم نیم ساعت بکوب حرف زده بود. گفته بود که نخود فرنگی دوست دارد و بادمجان با معده اش سازگار نیست. گفته بود دوست دارد لباس هاس زرد و صورتی بپوشد و از رنگ توسیمتنفر است. «ائینالی» را خیلی دوست دارد، اما از «ائینالی» آن طرف تر محال است قدم از قدم بردارد. خوشش می آید زود و زود آرایش کند و هر وقت شوهرش را دید، نظرش را بشنود. اکرم تند تند حرف می زد و او بدون این که چیزی بفهمد، نگاهش می کرد. تا وقتی که اکرم گفت:
ـــ سن ده دانیشدا. ائله من دانیشدیم کی!
و او همینطور نگاهش می کرد، بینی کوچک و خال چسبیده به لاله ی گوشش را، و گاهی یواشکی به برقی که لب هایش می زد. اکرم پرسید:
ـــ پی! گلمیسن منه باخاسان؟
و او گفته بود:
ـــ هن؟
گفت:
ـــ هن؟
رجب پستچی گفت:
ـــ عزا گیرادت! نمخینومهنویسی (عزا بگیردتنمیخوای نامه بنویسی)
و باز گفته بود:
ــــ هن؟
رجب پستچی چیزی نمانده بود قاطی کند که رفیق اهریاش گفت:
ـــ اده! دئییرکاغاذیازدا
و باز گفته بود:
ـــ هن!
فکر کرد چه چیزی بنویسد که برای خانواده اش جالب باشد. از گلوله هایی که بعضی وقت ها شلیک می شد و کتف و شانه و سینه ی رفقایش را سوراخ می کرد یا خمپاره هایی که گاه می افتادند وسط سنگرها و بعد از آن می شد روی زمین دست ها و پاهای قطع شده ای را پیدا کرد و فکر کرد که می تواند مال کدام یک از دوست ها و هم گردانی هایش باشد؟ فکر کرد. قلب مادر ضعیف بود و تاب شنیدن نداشت. وقتی صدای «گرومپ» آمد، مادر داد زد:
ـــ یا ابالفضل!
و پدر که رادیوی خش خشویش را به گوشش چسبانده بود گفت:
ـــ ددم وای! ائله بیل یاخینادوشدو.
تاره به مرخصی آمده بود. همه دویدند بیرون.. زن ها دم دربند «میر ابوالفضل» جمع شده بودند و پچ پچ می کردند که باد آرام آمد سرید لای چادرهای سفید و گلدارشان و رفت بالا و چادر گل گلی اکرم را تکاند و رفت. مردها وسط کوچه جمع شده و همگی چشمشان به محرم بود که رفته بود بالای تنها ساختمان سه طبقه ی محله. «نایب حمید» پرسید:
ـــ هارادی محرم؟
محرم تا لبه ی بام آمد و پایین را نگاه کرد و گفت:
ــــ گومانیمیوسوفآباددی.
محرم جبهه حال و هوای دیگری داشت. بچه ترک ها برای خودشان «شاخسئی» می رفتند و عزاداری می کردند. عرب ها و خوزی ها هم توی سنگر «چللاب» می زدند. اما عزاداری ترک ها برای او چیز دیگری بود. محمد پسر «آشیقغافار» صدای خوبی داشت. وقتی صدایش را بلند می کرد ترک و فارس نمی شناخت و همه از سنگر بیرون می آمدند و با صدای او سینه می زدند. «اوخشاما»هایش هم که دیگر هیچ، توی سنگر غوغا به پا می کرد.
مادر عاشق دسته عزاداری «کور نعمت» بود. صدای طبل هایش که می آمد، بیرون می دوید و نگاهشان می کرد. گوسفند را که پیش پای دسته زمین می زدند، چشم هایش را می بست و قطره ها به زور از زیر پلک ها و لابه لای مژه هایش بیرون می خزیدند و باز هم می گفت:
ــــ بیلمیرم نه گیریبگوزومه!
اما روضه ی علی اصغر که شروع می شد، بی هیچ بهانه ای گریه می کرد و هق هق مادرانه اش همسایه ها را به گریه می انداخت. می دانست برای مادر چه بنویسد.
« سلام ننه! قربانت بروم. حال من خوب است. حال تو چه؟ خوبی؟ امسال دسته ی «کور نعمت» درازتر شده بود یا نه؟ جایت خالی ننه! این جا ما «شاخسئیواخسئی» راه انداخته ایم. بقیه تعجب کرده اند که ما چه جوری برای امام حسین عزاداری می کنیم. امسال من گریه کردم. کریم می گوید کربلا به این جا نزدیک است. کاش این جا بودی ننه! خودم می بردمت کربلا، آن هم پای پیاده. راستی اکرم چطوره؟..»
اکرم حالش به هم خورده بود. نتوانست به راه آهن بیاید. دومین بار بود که مدام بالا می آورد «بالافاطما» می گفت:
ـــ ایکی آی دی حامله دی.
و حسن توی حیاط با آرنج توی شکمش زده بود و گفته بود:
ـــ آی تله سیککوپکاوغلی. نه خبریدی؟
خودش هم نمی دانست. چند ماه از ازدواجشان نگذشته بود و اهل محل سر به سرش می گذاشتند. اما او ته دلش نمکی خوشحال بود.
هر چه فکر کرد چیزی به ذهنش خطور نکرد. رجب پستچی می خواست برود که گفت:
ــــ وایسا یکی دیگه هم بنویسم.
رجب پستچی به گونی های پر از شن و ماسه تکیه داد و گفت:
ـــ ها روله قصه کن (آره پسر درد و دل کن!)
کاغذ سفید را از رجب پستچی گرفت و روی شکم دراز کشید و نوشت:
«سلام اکرم...»
خودکارش روی «م» مکث کرد و انگار خیال تکان خوردن نداشت. کمی فکر کرد و روی اسم اکرم خط کشید و نوشت:
«حسن! خوبی یا نه؟ چه کار می کنی؟ مواظب که هستی؟»
باز هم مکث کرد. خنده اش گرفته بود. حسن! اصلا نمی دانست حسن معنی مواظب را می داند یا نه! حسن اهل مواظبت نبود. باید یک پتک دستش می دادی و می گفت:
ـــ داغیت
و او عاشق این کار بود. توی ایستگاه ترسیده بود که حسن با یارو دعوا کند. جلوتر رفت. مرد گفت:
ـــ بونوبیله مه باغلی سان؟
و حسن پیشبند «یاحسین» مرد را برایش بست. مرد برگشت و حسن بغلش کرد. هر دو بی آن که بدانند برای چه، داشتند گریه می کردند.
«می گویم حسن، مواظب ننه باش. بابا هم که پیر شده، حالا تو مرد خانه ای. خر بازی در نیاری ها. به ننه نگو. باشد؟ ما فردا حمله داریم. همه دارند وصیت می نویسند. من چیزی به مغزم نیامد. فقط می گویم مواظب اکرم باش! اگر من شهید شدم نگذار زیاد گریه کند. راستی حسن!می دانم!..نمی دانم چه جوری بگویم. نگذار اکرم بعد از من زن آدم های دیگری بشود. می گویم، به او بگو مرا حلال کن. بگو اکرم! فرصت نشد عاشقتبشوم.»
صبح زود راه افتادند. قبل از این که آفتاب بزند، می گفتند عملیات مهمی است و منطقه کاملا استراتژیک است. بی سر و صدا راه افتادند و از لای نیزارها که قبلا نشانه گذاری شده بود، رفتند. دل توی دلش نبود. اولین عملیات مهمش بود. یک دفعه دستور ایست دادند و همه همان جا که بودند نشستند روی زمین. هنوز به محل درگیری مانده بود و این عجیب به نظر می آمد. باید قبل از آفتاب به تپه های پشت مرداب می رسیدند. بی سیم چی ها سر صف دویدند و بعد خبر گوش به گوش آمد و به او که رسید فهمید، ارتش قبل از سپاه منطقه را گرفته است. می توانستند کمی راحت تر قدم بردارند. تا منطقه را پیاده روی کردند. به منطقه که رسیدند صدای سوت خمپاره را شنید و بعد «گرومپ». عراقی ها خوش آمد گویی می کردند.
اکرم همیشه پشت در می ایستاد با لب های شکفته و نگاهی شاد. طوری می ایستاد که گویی منتظر است آنی در آغوش شوهرش فرو رود.
ـــ یورولمایاسان
ـــ ساغ اول
چیزی توی نگاه اکرم بود. برای او بیشتر شبیه دستور ایست بود و بیشتر از آن شبیه سوتی که قبل از انفجار آماده باش می دهد.
دستور از بالا بود. باید با بچه های ارتش منطقه را حفظ می کردند. صدای گاه گاه سوت و انفجار توی چند روز برایش عادی شده بود. فرستاده بودندش برای تعمیر پل روی رودخانه. پل را بچه های لجستیک ارتش نصب و خمپاره لق و شقش کرده بودند. روی پل بود که چیزی ته آب نظرش را جلب کرد. آن ته داشت برای خودش برق می زد. شبیه برق چشم های اکرم، همان طور بازدارنده. می خواست برای یک بار هم که شده خلاف جریان آب شنا کند.
اکرم نگاهش می کرد. صورتش گل انداخته بود و چشم هایش همان برق همیشگی را داشت، اما با شدتی بیشتر. دستش را باز کرد. از بازو بلند شد و دوباره پایین آمد. چشم های اکرم شبیه چشمه بودند، می ترسید گل آلودشان کند.
آب سرد بود. اما او لباس هایش را کند. پلاکش را روی پل گذاشت. برق زیر آب شدیدتر شده بود، شبیه چشم های اکرم. باید می رفت. رفت پایین. توی سبزی رودخانه، برق چشم های اکرم داشت جذبش می کرد. دستش را دراز کرد. می خواست آن را تنها و تنها برای خودش داشته باشد. برق را توی مشتش گرفت. بالا که آمد «گرومپ»
ـــ دیگه بیدار شدی. خدا رو شکر
نور مهتابی اذیتش می کرد. انگار سنگین شده بود. حس یک سنگ را داشت. آن احساس خوب و لطیف دیگر تمام شده بود. آن پرواز سبک وارانه و رسیدن به چمنزاری که اکرم پا برهنه بر رویش آذری می رقصید. گوش هایش چیزی نمی شنید. اما نه! انگار صدایی می آمد. سفیدی مه گون چشم هایش در حال محو شدن بودند. عیوض کنارش نشسته بود. گفت:
ـــ دئدیخ به اؤلوبسن! کوپکاوغلولاربرکچیرپدیلاربیزی. گلدیمدالینجا. کورپوداغیلمیشدی. فقط بیر تیکه پالتارینیتاپدیق
گوش هایش سنگینی می کردند، انگار سرب سرد ریخته باشی داخلشان. موج بیهوشش کرده بود و آب با خود برده بودش. برده بود و رقصانده بودش.
ــــ دئییرمائوهگئدهجاقسان؟
نمی دانست مرخصی چندمش بود. شهر مثل همیشه، صف نانوایی ها شلوغ و اتوبوس؛کیپ پر از مسافر. لباس عیوض را قرض گرفته بود. دیوارهای سرخ و زرد محل بوی همیشگی شان را می دادند. دوست داشت اولین چیزی که می بیند، برق نگاه اکرم باشد. جلوتر از او دو زن پیچیدند داخل کوچه، داخل کوچه ای که همان جا قد کشیده بود. نگاه کرد، همان آجرها، همان دیوارهای نم کشیده. حسن با کت وشلوار اتو کشیده پشت به او ایستاده بود. اکرم را دید که پایش را از خانه بیرون گذاشت. حسن دست اکرم را گرفت. برق چشمهای اکرم سر خورد روی دنباله ی چادر نو نوارش. دوباره نگاهی به کوچه انداخت، همان بود. تنها فرقش؛ تابلوی کوچه را عوض کرده بودند. کوچه ی «سویودلر» شده بود؛ کوچه ی «شهید علی یراقی».
ریل های سیاه، انگار سیاه تر شده بودند. راه افتاد. در امتداد دو میله ی سیاه آهنی قدم برمی داشت. پایش را روی تیرک های چوبی میگذاشت و جلوتر می رفت. تیرک ها را یکی یکی شمرد. یک، دو، سه...
فکر کرد چند تیرک را باید شمرد تا اهواز...
گوش هایش هنوز سوت می کشیدند. دکتر گفته بود.
-------------------------------------------------------------------------
اسماعیل بقال: محله ای در تبریز
لوتی ابراهیم : محله ای در تبریز
یوسف آباد: محله ای در تبریز
ائینالی: نام کوهی در تبریز
شاخسئیواخسئی : نام نوعی از مراسم عزاداری در تبریز
چلّاب: نوعی مراسم عزاداری در خوزستان و جنوب کشور
اوخشاما: یکی از الحان عزاداری و مرثیه ی ترکی
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/TVUFYBR
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir