زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه: پوتئن های خونین / نویسنده: بهرام فرهودی
۲۵ آبان ۱۳۹۳کد خبر: 33107۳
از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری
همرزمان در گروه ششنفری پشت سنگر به طرف دشمن عراقی پیاپی شلیک می کردند. در این لحظات عباس ناگهان تصمیم گرفت تغییر موضع بدهد تا بر دشمن مسلط شود که ناگهان خمپاره ای به سینه اش اصابت نمود. روده اش بیرون ریخت و خون چنان جاری شد که آغوش و پاها و حتی پوتین هایش پُر از خون شد! ودر آن حالت روی ماسه های داغ جنوب غلتید. اطرافیان که از عمق فاجعه و جراحت بی خبر بودند او را در پایئن خاکریز خواباندند و چون هیچ حرکت و نفسی از او مشاهده نکردند همراه گریه و زاری و قرائت چهار قل و فاتحه منتظر آمبولانس شدند تا او را به پزشک قانونی منطقه انتقال بدهد.و سپس مراحل انتقال او به زادگاهش انجام گیرد.
دقایقی بعد حرکت غیر قابل انتظاری را مشاهده کردند! رزمنده نیم خیز شد و با اشاره دست یک لیوان آب خواست. آب را سریع به دستش دادند . او با اشتیاق و ولع خاصی کل آب را سرکشد و سپس با دست به پوتین هایش اشاره کرد و افتاد. دیگر هیچ حرکتی از او مشاهده نشد.در اشاره او به پوتین هایش انگار معما و حکمتی وجود داشت.
پزشک منطقه سریع به بالین اش حاضر شد و از مشاهده شکم دریده شده و حالت چشمانش گفت: خداوند او را بنده محبوب خود دانسته:همرزمانش که برای این که گفته شهید را ادا کنند، پوتین هایش را درآورند. پر از خونابه و عجیب تر از اینکه در انتهای هر لنگه پوتین یک نایلکس سیاه که داخل آن چیزی شبیه نامه ، روی نامه پوتین سمت راست درج شده بود (مخصوص خانواده ام) و در داخل پوتین سمت چپ هم نایلکس مشکی با چسبی به درو ش که رویش نوشته بود (مخصوص فرمانده و دوستان هم رزمم) ، آمبولانس سر رسید و عبّاس را با خود به پزشک قانونی برد ولی همرزمان پوتین ها و نامه ها را به فرماندهی بردند.
در نامه مخصوص همرزمان و دوستان نوشته بود: همرزمان نمی دانم تا چند روز و ماه بتوانم در جبهه بمانم، کاش تا آخر جنگ تحمیلی بتوانم دوام بیاورم و تسلیم محبت های پسر و دختر نوجوانم نشوم که زودتر از جبهه خسته بشوم. همرزمان عزیز اگر من شهید شدم در سرنوشت دختر و پسرم و تحصیل و ازدواج آنها دخالت کنید و اجازه ندهید که پسرم در این جامعه پر از جوانان هنجار شکن راه کج و ناصواب را برود، دخترم را برای پسر عمویش در نظر دارم و برای پسرم ،دختر یکی از شما دوستان و رفقای همشهری را مصلحت می دانم آنهم بعد از تحصیل و اراده خود و مادرش، شما ها می توانید در زندگی خانواده ام دخالت کنید.
نایلکس مشکی مخصوص خانواده به فرمانده و سپس به حراست منطقه و سرانجام بدست خانواده رسید. آنجا هم قید شده بود فاطمه را برای مهدی برادر زاده مصلحت می دانم اگر خودش و خانواده اش کاملاٌ راضی باشند و آزمایشات پزشکی این وصلت را بلا مانع بداند ، مهدی نماز خوان، باغیرت و متعصب است هزینه احسان مرا به خانوده های فقیر شهر کوچک پخش کنید ، آنهم برنج زعفرانی با مرغ باشد که ماههاست در حسرت چنین غذایی هستم، شاید که پیش فرشتگان این غذا را تناول کنم، چون در زندگی گناهی نکرده ام، در ضمن پوتین هایم را همچنین خونین در اتاق من آویزان کنید تا اقوام و شما و رفقا آن را بینید و یاد آنروزها را گرامی بدارند و خانواده ام بوی مرا از بوی پاهایم و ماهها داخل پوتین هایم بود استشمام کنند. خداحافظ همه شما همرزمان و رفقا!
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/UWF5PEH
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir