زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه: معجزه/ نویسنده: سمیه یوسفی

داستان کوتاه: معجزه/ نویسنده: سمیه یوسفی

۱۵ مهر ۱۳۹۳کد خبر: 33024۵

از برگزیده داستان های نخستین جشنواره قرآنی گناهان زبانی

خورشید انگار دارد خون بالا می آورد، نشسته ام روی تکه سنگی و زانو هایم را توی شکمم می برم، یقه اورکتم را می دهم پشت گردنم و کلاهم را می کشم روی گوش هایم، اینجا می شود روزها با یک زیر پیراهن و پیژامه چرخید اما شب ها، دو تا لحاف هم کفاف نمی دهد. این روبرو درختی بود که وقتی خورشید خوابش می آمد پشتش قایم می شد اما حالا مثل خانه ایی که در آن قد کشیده بود رو به افق بود. چشم می چرخانم، وقتی صابر داشت از این جا می رفت، گفت که بی فایده است باید جانت را برداری و یک سوراخ موش بخری، گفت که این دو تا آهن پاره ارزش این حرفها را ندارد، همه اش دروغ است، کار و کاسبی راه انداخته اند ،شنیدن کی بود مانند دیدن، تو تا حالا دیدی؟ چه می توانستم بگویم آدم نباید بی غیرت باشد، خاک یعنی ناموس. گفت باید این حرفها را هم بزنم، چون مثل او چند توله دورم را نگرفته، خودم هستم و گوش هایم. بابا بعد سربازی می خواست من را قاطی مرغ ها کند اما سه سال است که بابا رفته ...شب های شور را یادش رفته، آن زمان که "یا حسین"مان تا ده پایین می رفت، خودش بود که گوسفند ها را آب می داد و روی زمین می خواباند. خودش به مش رحیم گفته بود که اصغر را بیاورد وسط جمعیت تا دورش حلقه بزنند و سر پا شدنش را ببیند ،همه دیدند من وقتی رسیدم که پیراهن اصغر ریز ریز شده بود، زن ها سر و صورت می کندند ومردها با ضرب سینه هاشان را سرخ می کردند وشانه هاشان گلی بود می چرخیدند و نمی گذاشتند صدا به صدا برسد، صابر گفت: که نسخه دکتر ها جواب داده، فقط یک تلقین بوده. نمی دانم این حرف های قلمبه را از کجا یاد گرفته بود، آن روز که بار و کوله اش را بسته بود وگفت بنازم به معجزه ات آقا، وقتی یک قدم برایشان برمی داری، منظورشان است من کجا و کار در شهر و شهرنشینی کجا؟ چقدر آدم فراموشکار است، انگار از روز اول اینطور بوده، یک کلاغ چهل کلاغ کرده، پشت سر همه حرف و آخر پشت سر یک معصوم هم دروغ. باید سنگ می شدی تا بفهمی. می دانم که عقلم هنوز پاره آجر برنداشته، تکلیفم روشن است یا می روم سینه قبرستان پیش خانواده ام، یا که می افتم توی چنگ آنها که می برندم جایی که عرب نی انداخت. وقتی چشمم به پرچم سبزی که هنوز بالای گنبد نفس می کشد می افتد، به تفنگم می چسبم دندان هایم را روی هم می سابم، یا علی می گویم، دست هایم را روی زانوهایم می گذارم، داخل می شوم دستم را روی سینه ام می گذارم و خم می شوم همان جا کنار در می نشینم، چشم هایم روی آینه های سقف و دیوار که هر کدامشان یک رنگین کمان است میخ می شود. یک ضریح طلایی که پارچه های از همه رنگ جایی برای یک نخ بستن نگذاشته و قفل های کوچک و بزرگ که خودشان را دخیل کرده اند. گوش هایم را تیز می کنم و چشم هایم را گرد، مثل اسپند، روی زغال سرخ می پرم بیرون، سرم را به چپ و راست می چرخانم، همه چیز عادی است فقط ابرهای سیاه تند تند توی آسمان راه می روند که به تاریکی نخورند، گوشم را می چسبانم به زمین صدای گوم گوم می آید، بوی نم خاک تمام دماغم را پر می کند، مورچه ها دم لانه شان انگار اعتصاب کرده اند و راه را برای مورچه ایی که گندمی را که چند برابر خودش است باز می کنند. بابا به حرفم گوش نمی داد، چشمانش به دهان مرد بلند قدی بود که لباسی سفید تا سر زانوهایش آمده بود _چی شد باز که اینو آوردید؟ مگه نگفتید شفاشو گرفتید، بستریش کنید انگار یک لقمه توی گلویم گیر کرده که نه، پایین می رود نه بالا، تا وقتی که صدای قوقولی قوقویی آمد که فکر می کردم صدایش از ته چاه می آید آنجا بودم که یکباره پلک هایم سنگین شد، همان لحظه بود که دست هایش را روی سرم کشید وگفت مادرت را بیاور خانه . چرا وقتی آمد با چادر مشکی اش فرقی نمی کرد و سینه اش را چنگ می زد؟ تو که گفتی پیش مادرم بودی؟ دستم را توی جیب های شلوارم می کنم، جیبهای بغلم را نگاه می کنم، نمی دانم کجاست؟ تازگی ها حواسم سر جایش نیست، انداختمش بالای ضریح، سوغات کربلا بود، دانه هایش ریز و درشت بود. با بند انگشت هایم شروع می کنم، هر روز به سلامتی رد شود، هزار صلوات نذر این آقا زاده. زینب چسبیده بود به پیراهن مشکی ام و آن را می کشید و می زد توی صورتم و می گفت پس چی شد خودت گفتی پس کو؟ نمی دانم شاید آقا به ما فقیر بیچاره ها که هر سال حتی یک خروس هم نتوانستیم جلو درش بکشیم کاری ندارد، شاید صابر راست می گفت مش رحیم برو بیایی داشت، سالی چند روز جایش مشهد بود ما که راه دورمان همین امام زاده بود، همه جا پارتی بازی است. زبانم را گاز می گیرم انگار حرف های صابر شده خوره افتاده به جانم. این حرف ها چیست؟ آن شب های شور که حاج آقا صالحی از شهر می آمد و موعظه می کرد و می گفت فقط محرم برای بر سر و سینه زدن نیست ایها الناس! قیام امام حسین برای امر به معروف و نهی از منکر بود، امان از غیبت. حدیثی که مدام تکرار می کرد در گوشم زنگ می زد که امام صادق فرموده: غیبت در نابودی دین مرد مسلمان زودتر کارگر می شود از بیماری خوره در درون او. صدای بوم بوم که نزدیک می شود، تپه پشت دود سیاه قایم می شود، از آن طرف که روزی کوچه ما بود چند نفر تفنگ به دست دارند می آیند، می خوابم روی زمین، دست یک نفرشان این طرف دراز است پشت سرشان تانکی دارد می آید، صورتش را این طرف می کند، می دوم سمت امام زاده یا حسینم توی گوشم زنگ می زند انگار تمام بدنم قلب درآورده و تند تند می زند، کف دستهایم داغ و خیس شده، تفنگ از توی دستم سر می خورد پایین، نگاه گل های رنگی و درشت پلاستیکی روی ضریح می کنم، یک وجب خاک رویشان نشسته ،این روزها گوش هایم بیشتر کار می کند تا بقیه، صدای تپ تپ پوتین هایشان انگار پیچیده توی امام زاده، تمام نفس هایم را جمع می کنم، از او می خواهم نگذارد، امید آن عقب تری ها به این جاست با اینکه می دانند کارم تمام است، از روز اول آیه نحس شان را خوانده بودند، اما ته دلم همیشه به تو ایمان داشتم، هیچ وقت درد دل هایم را به کسی نمی گفتی! نمی دانم چرا ساکت است، نمی خواهد خودش را نشان بدهد، شاید هم، خر شدم، مگر اینجا با جاهای دیگر چه فرقی دارد؟ قربانش بروم الان توی بهشت است کاش می دانست چه می کشم؟ بیرون می آیم، نمی خواهم این دم آخری ترسو بمیرم، خشابم پر است، لوله را به طرف آنها می گیرم، می دانستم آخر دیوانه می شوم، این دیگر چه صدایی است سرم را بالا می کنم از هر طرف می آیند، انگشت شمار نیستند، انگار یک دسته گروه سرود هستند، قار قار می کنند، به دسته بزرگتر خود را می رسانند، بالای گنبد می چرخند، توی آسمان پخش می شوند، لوله تفنگها دیگر به سمت من و آقا نیست، سرشان صد و هشتاد درجه می چرخد، با هر شلیکشان، یک کلاغ انگار چهار تا، شاید هم بیشتر می شود، بدنم مثل بید می لرزد، نوک شان را به سمت پایین می کنند، تفنگ ها روی زمین است.
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/E63F8ZA

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir