زنجان
← همه اخبار

میزانسن چیست؟ / نویسنده: مسعود فراستى
۲۵ تیر ۱۳۹۳کد خبر: 32824۳
ضرورى نیست کسى فیلمهاى زیادى ساخته باشد تا درک کند چیزى به عنوان میزانسن وجود ندارد. بازیگران میتوانند بدون میزانسن به خوبى ایفاى نقش کنند، هر مدیر فیلمبردارى میداند دوربین را چگونه و کجا قرار دهد تا نماى مناسب را بگیرد، تداوم بین نماها خود را حفظ میکنند و... میزوگوچى و افولس این نکته را آشکارا بسیار زود درک کردند و سپس به سوى چیزى رفتند که واقعاً توجه به آنها را به خود جلب میکرد... تماشاى اینکه آدمها چگونه حرکت میکنند؟... نه دقیقاً میتوان آن را به نحو شایستهترى به عنوان ن
تفاوت میان سینما و هر هنر دیگر ـ از جمله رمان ـ در وهله اول، امکانناپذیرى گفتن یک دورغ است و در وهله دوم، این یقین ـ که تماشاگر و مؤلف بهطور یکسان در آن شریکاند ـ که روى پرده سینما، هر چیزى با زمان حل خواهد شد. اساساً در اینجا است که کارگردان ـ فیلمساز عملاً به نحوى در ساختن فیلم دخالت میکند. او بین دو واقعیت گام میزند: تصویرى که از طریق آن جهان را مشاهده میکند و استمرار زمانى که نتیجه، در چهارچوبش به بار میآید.
به هر حال، او در این چهارچوب ویران نمیکند. فرسودن تدریجى حقیقت، هنر کسى همچون پروست است و در فردى چون فاکنر فوران میکند که رمان نوشته شده با کلمات و جزئیات پیوسته را از پیش تصور میکند. هر چند این ممکن است واقعیت را بیتغییر نگه دارد، اما به بهانى تلاشى بیوقفه براى تجزیه و نابودى شکلها، پیشروى و حملهاى بیرحمانه به فرهنگى که باقیماندههاى آن در زمان جارى دستخوش طرد شدن است، چنین میکند.
دوربین ثابت میشود، گذار نمیکند و نگاه میکند. انسان باید خام باشد تا تصور کند استفاده نظامدار از یک لنز 18/5 چیزها را از آنچه هستند، متفاوت خواهد کرد. این استفاده در تبدیل هرگز دروغ نمیگوید. آنچه توسط لنز گرفته میشود، حرکت جسم است؛ یک آشکارسازى بیواسطه، شبیه همه آنچه فیزیکى است: رقص، ظاهر یک زن، دگرگونى ضرباهنگ در یک گام، زیبایى، حقیقت و...
سینما، باورى معین به جهان را ـ آنطور که هست ـ بر خود فرض میکند. حتى در قلب زشتى و فلاکت، از روى آن شفقت غریب و خشن و آن لطافت مهیب «هیروشیما» پرده برمیدارد؛ جایى که چند نماى سریع تعقیبى در قلب یک شهر و صداى یک زن براى پراکندن آن همه وحشت و ایجاد دگرگونى در چشمانداز کافى است ـ و کاملاً طبیعى است ـ تا درون یک دورنماى انسانى سازمان داده شود و نیروى اغواگر شگفتانگیزى سبب میشود به طور کاملاً طبیعى چنین به نظر آید که همه آنچه در اینجا هنوز یک آرزو است، روزى بهطور کامل تحقق خواهد یافت.
یکى از زیباترین فیلمهاى جهان توسط یک کارگردان سالخورده ژاپنى ساخته شده که مؤلف صد فیلم یا چیزى در این حدود است و در مورد او مطمئنم هیچ آرزوى دیگرى جز فراگرفتن حرفه خود به طور کامل نداشته است. براى او، اوگتسو مونو گاتارى، نشان دادن مفهوم میزانس ـ تقریباً کم و بیش در هر اوضاع و احوالى ـ بهطور واضح فقط پنج دقیقه طول میکشد: روشى خاص براى گسترش وضعیتهاى ذهنى به جنبشهاى فیزیکى. این یک ترانه، یک ضرباهنگ، یک رقص است. میزوگوچى بهخوبى آگاه است که آنچه را در خشونت فیزیکى بیان میشود نمیتوان به دروغگویى واداشت. این شخصیت نیست، این خودشناسى نیست، بلکه آن جنبش غیرقابل مقاومتى است که همواره خود را در طول همان مسیرها، در جهت تحقق، یا ویرانى، به پیش میافکند. تصور میکنم آنچه که او را، بعد از این همه فیلم، به خود جلب میکند دیگر حتى خود نمایش نیست بلکه عدم امکان اجتناب از آن و قطع توجه و تفکر دائم درباره آن است. این امکانپذیر است که یک نویسنده براى رهایى خود بنویسد ولى براى یک کارگردان هرگز کاملاً چنین نیست. او ناچار است در شفقت یا در وحشت جهان هستى که از آن بهره میگیرد، با چیزى برخورد کند که شاید بتوان نوعى اشتیاق یا ابهام نامید. اما براى هنرمند چیزى مگر منبع آن عظمت نیست که او را به وسواس میاندازد و باور دارد که میتوان آن را به نمایش گذارد.
پس چه بر سر تکنیک میآید؟ تکنیک دیگر یک روش نشان دادن یا مخفى کردن نیست. سبک، بهسادگى وسیلهاى براى زیبا ساختن آنچه زشت است و برعکس نیست. اگر محدودههاى جاهطلبى حتى یک کارگردان در دنیا از رقابت با تصویر کارتپستالى فراتر برود، به «عکس» اعتماد نخواهد کرد. یا حتى توسعه یک آگاهى، نماهاى تعقیبى، یادداشت یا ارجاع پاى یک صفحه نیستند، بلکه فکر میکنم تنها کارکرد یک تکنیک، تعمیم دادن آن فاصله رمزآلود میان مؤلف و شخصیتهاى او باشد که به نظر میرسد بالا و پایین رفتن آنها و مسابقه و شتاب دیوانهوارشان در میان جنگل با حرکتهاى دوربین، با چنان صداقتى همراه میشود.
به نظر میرسد شکوه و عظمت این جهان که در فیلمهاى او یکى پس از دیگرى ظهور مییابد، از تسلط دقیق مؤلف بر عناصر آن سرچشمه میگیرد. او شاید نه از دید خودش، آنها را رام میکند. میزوگوچى یک کارگردان سینما است نه یک رماننویس، اما به خاطر ضرورتى خاص، دانایى یا خواست رسیدن به دانایى، از زیر بار آن عناصر شانه خالى میکند. بنابراین، شعر تراژیک نیروى خود را از عدم حساسیت و برودت ظاهرى هنرمند میگیرد که به نظر میرسد جایگاه خود را اشغال کرده باشد. دوربین روى دست در خم رودخانه میدان را از جایى برانداز میکند که بازیگران در نمایش از آنجا سر برخواهند آورد.
لطافت و فریبندگى تکاندهنده اوگتسو مونو گاتارى همچون بعضى وسترنها، آرامى و متانت غیرقابل تغییرى را دربردارد که شاید از خلال خشونت و خشم بر مشتى آدم که سرنوشت آنها بیاهمیت است، بر آن تأکید دارد.
اما میزوگوچى به خوبى میداند که پایان خوش براى فیلمهایش در نهایت اهمیت ناچیزى دارد، همانطور که نگران این نیست که قویترین وابستگیها بین او و شخصیتهایش، شفقتآمیزند یا نکوهیده. او شبیه تماشاگر کنجکاوى است که کسى را تماشا میکند و لذت منعکس شده در چهره او را میبیند. هرچند بهخوبى آگاه است که در جستوجوى چیزى بیش از این انعکاس است: شاید این سادگى بسیار، تصدیق کسالتآور چیزى باشد که همیشه میدانسته، اما نمیتواند مصرانه از آن مطمئن باشد.
بنابراین، من میزانسن را به عنوان وسیلهاى براى به نمایش گذاشتن خود انسان میبینم. اما آنچه هنرمند نمیداند این است که آنچه دیده میشود، اهمیت کمترى دارد. نه از نحوه دیدن، بلکه بیشتر از نحوه خاص نیاز به دیدن و نمایش دادن.
آنچه دست نقاش از میان پرده نقاشى و فیگورهایى که او را وسوسه کردهاند، بهبار میآورد، یک شیوه متفاوت نگریستن نیست؛ بلکه یک بُعد جدید است. یک نقاشى از مانه «طبیعتى که با حالتى ویژه مشاهده شده» نیست، بلکه شاهراهى است براى یک خواست زیباییشناسانه که براى مایهها همان اندازه تحلیلناپذیر است که براى انگیزشهاى پنهانى هنرمند، که شاید آن را طاقت میآورد اما هرگز تحملش نمیکند. میزانسن ضرورتاً اشتیاق مفهوم جدید به جهان دادن نیست، بلکه در نه بار از هر ده بار، بر یقین پنهان حفظ جزئیاتى از حقیقت بنا میشود، در وهله نخست در مورد انسان و سپس درباره اثر هنرى، که به نحوى پایدار به یکدیگر پیوستهاند.
میزوگوچى از خشونت، حرص و آز یا اشتیاق سود میجوید تا بر پرده سینما چیزى را ظاهر کند که فقط در شرایطى میتواند رها شود که با آن عناصر مواجه شده باشد. اما بیمعنى است که بگوییم خشونت، موضوع فیلمهاى اوست. نیاز او به خشونت، همچون نیاز یک دائمالخمر به نوشیدن مشروب است نه براى آنکه مست شود، بلکه براى آنکه خماریاش را رفع کند براى او همچون استادان بزرگ سینما، هرگز نه محتوا اهمیت دارد، نه فرم، و نه حتى جلوه نمایشى؛ نه حتى امکان جابهجایى شخصیتهاى شوریده درون یک وضعیت غایى. میزوگوچى، مانند همه شرقیها، روانشناسى و عیننمایى را حقیر میشمرد. او به خشونت، به مثابه کلیدى که در جهان دیگر را میگشاید، نیاز دارد؛ اما همچون نقاشیهاى باروک، باران توفان که بر آن چهرههاى با سیاهى آغشته شده و آن بدنهاى عاجز شلاق میزند، منادى آرامش است. دنیاى این کارگردان ژاپنى، مانند دنیاى مورنائو، فراتر از اشتیاق و خشونت، اجازه میدهد یک بار دیگر حجاب بیتفاوتى فرو ریزد تا به آن طریق، متافیزیک در سینمایى که میتوان آن را به عنوان «غریب» تبیین کرد، حضورى ناگهانى یابد.
آیا در نهایت چنین وجه تمایزى میان یک فیلمساز ژاپنى که به اندازه کافى در حرفه خود استاد است که یک قرارداد هفت ساله هالیوودى به او پیشنهاد میشود، مردى که در واقع به تصور انسان از یک مهندس حقوقبگیر بسیار شباهت دارد، و یک شاعر لعنت شده اواخر قرن نوزدهم وجود دارد؟
افیون یا اعتیاد بودلر و هنر میزوگوچى در نهایت نقش یکسان دارند: مانند آسمپروست یا همجنسخواهى او مانند رنگ زرد که ونگوگ را از خود بیخود میکرد، دستاویزند. اما چه کسى میگوید رنگ زرد، هرگز موضوع نقاشیهاى ونگوگ یا هدف آن آثار بوده است؟
هنرمند در جایى جستوجو میکند که فکر میکند شرایط مساعد براى آفرینش را مییابد؛ کارگردان در استودیو، در نجیبخانه، در موزه...
دنیاى یک هنرمند، آن دنیایى نیست که او را مقید میکند؛ بلکه دنیایى است که هنرمند براى آفرینش و تغییر و تبدیل شکل دائمی به چیزى که او را به وسواس میاندازد، به آن نیاز دارد. حتى بیش از آنچه که از طریق آن وسوسه شده است، وسواس هنرمند خلاقیت هنرى اوست.
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/Q6DZDCK
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir
