زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه: پرچم های وسط قبرستان / نویسنده: مریم بیات تبار
۱۴ خرداد ۱۳۹۳کد خبر: 32745۴
از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری
ها کرد روی شیشه و نوشت: محمد! پاک کرد و خواست دوباره ها کند که از لای انگشتانش محمد را دید. پارو به دست ایستاده بود وسط سفیدی بام روبرو. داشت برای منیر دست تکان می داد. منیر پنجره را باز کرد که جوابش را بدهد. سوز سردی تپید توی اتاق. دستش را تا نیمه بالا برد و پشیمان شد. سفیدی برف چشمانش را زد. نگاهش راه کشید سمت جاده ای که انتهایش را درخت های توت دوره کرده بودند. پرزدار و سفید. مثل عروس هایی که چشم به راه دامادند.
- چشم به راهی کشنده اس محمد! هزار جور فکر و خیال میاد تو ذهنم. گاهی دلم هری می ریزه که نکنه…
محمد خندید و سر تکان داد. کنار آق بابا دور از اهالی ایستاده بودند. آن موقع توت ها بار داشتند. منیر مشتی توت ریخت توی جیب محمد و تشر زد:
- کجای حرفم خنده دار بود؟ ها؟!
دنباله بهانه بود بزند زیر گریه. محمد شانه بالا انداخت و دوباره خندید.
- انقدر می خندم تا دست از گله هات برداری و یه بار از ته دل بخندی…اینجوری قول دادی تا آخرش باهام باشی؟
منیر چادر سفیدش را جلو کشید و موهای لخت مشکی اش را تو داد. محمد نگاهی به دست های او کرد که حنایش کمرنگ شده بود. شب حنابندان که می خواست اول اسمش را کف دست او بنویسد، حوصله اش سر رفت، دستش را تا مچ توی کاسه کرد و مالید به دست های محمد.
- دلم برا دیوونه بازیات تنگ شده منیر…جون من بخند تا برم
چانه ی منیرلرزید و اشک هایش بی اختیار سرخورد روی گونه هایش.
- از تنهایی می ترسم محمد
محمد نفسش را بیرون داد و دم گوش او آهسته گفت:
- تنها نمی مونی منیرم...خاطرت جمع!
منیر خودش را به نشنیدن زد و گله هایش را از سر گرفت. چند شب بعد که دل آشوبه گرفت و پای باغچه عق زد، حرف محمد را با صدای بلند برای خودش تکرار کرد؛ تنها نمونی منیرم.
پای پنجره لرزش گرفت. دلش نمی خواست آن را ببندد. یکنواختی اتاق خسته اش کرده بود. دکمه های بلوز کاموایی اش را تا انتها بست و دستش را کاسه کرد دور دهانش. نگاهش را چرخاند سمت قبرستان. روبروی درخت های توت. پرچم های سبز توی هوا تاب می خوردند.
هربار با دیدن پرچم ها غم و آرامش عجیبی توامان می ریخت توی دلش. خواب محمد برایش تعبیر می شد. می گفت قبل از این که معلم روستا شود، خواب گورستانی را دیده بود که سه چراغ وسط آن می درخشید. یکهو نور سبزی از آسمان افتاد بود و گورستان را گلستان کرده بود. پرچم های سبز وسط گورستان، سنگ آق بابا را دوره کرده بودند. سنگ سفید گنبدی شکلی که روی مزار سیدی گذاشته بودند. می گفتند قدیم ها زیر سنگ پر از عقیق بوده و شب ها می درخشیده. کسی یادش نیست نام آق بابا را چه کسی روی آن گذاشته و از کی آن جا بوده. ولی محمد با چشم خودش دیده بود روزی که سه برادر را شهید کردند، آق بابا از وسط ترک خورد. از آن روز به بعد آق بابا بیش تر از گذشته برای اهالی قداست داشت.
آق بابا منیر را یاد بچگی هایش می اندازد، یاد شلوغی ها و نقل های سفید. اهالی شب های عید دوره اش می کردند و به احسان مرده ها نفل و خرما وشیربرنج پخش می کردند.
منیر خوب به خاطر دارد روزی را که محمد معلم روستا شد. اهالی جلوی پایش گوسفند قربانی کردند. دو سالی که روستا معلم نداشت. منیر برای بچه ها خواندن و نوشتن یاد می داد. کلید مدرسه را که تحویل می داد، از محمد قول گرفت گاهی به بچه ها سر بزند. دیوارهای سالن مدرسه پر از طرح ها و تصویرسازی های منیر بود. تصاویر بچه ها در حالت های مختلف، تصویر حافظ و نمای کامل روستا. محمد که فهمید همه ی این ها کار اوست. با ناباوری وسط سالن ایستاد و خیره به تابلوها اعتراف کرد که؛ کارتون محشره! قرار شد زنگ های نقاشی منیر سرکلاس باشد. محمد هم ته کلاس می نشست و همراه بچه ها تمرین می کرد.
زنگ نقاشی تمام شده بود و منیر آثار بچه ها را روی پانل چوبی می چسباند. بچه ها کیپ تا کیپ او را دوره کرده بودند و همدیگر را هل می دادند. بیش تر از سه اثر روی پانل نزد. دل توی دلش نبود. هم کنجکاو بود و هم نگران. یعنی محمد چه کار مهمی با او داشت که چندبار سپرده بود کلاس را زودتر تمام کند.حالا هم جلوی در دفتر منتظر ایستاده بود. وقتی محمد حرف می زد، منیر سرش را انداخته بود پایین و با نوک دمپایی هایش روی زمین طرح می کشید. کم کم حس کرد پاهایش کرخت شده. نمی توانست حرف هایش را باور کند. فکر کرد شاید می خواهد او را امتحان کند. گلویش را صاف کرد که صدایش نلرزد:
شما چی فکر کردید؟ اگه من اینجام فقط به خاطر اینه که میخوام با بچه ها نقاشی کار کنم.
این را گفت و از جایش بلند شد. محمد خم شد و قرآن جیبی کوچکی را از پشت کتاب های توی قفسه بیرون کشید. دست روی آن گذاشت و بلند گفت:
اگه به قرآن قسم بخورم حرفمو باور می کنید؟
منیر نگاهش کرد و چیزی نگفت. باور نمی کرد او انقلابی باشد. چهره اش غلط انداز بود. موهای بلندش را از پشت می بست و صورت کشیده اش را سه تیغ می زد. محمد قرآن را روی میز چوبی وسط اتاق گذاشت و از جایش بلند شد
صفحه اولش دست خط برادرتونه...
منیر از حرف ناگهانی او جا خورد و قلبش تند تند زد. آهسته پرسید:
یا...یاشار؟!
محمد سر تکان داد
باهم تو یه هنرستان بودیم و تو یه حذب کار می کنیم. اون سالی که تو شهر دوره ی نقاشی می رفتید، یاشار دورا دور هواتونو داشت. بهم گفته بود که استعدادتون تو نقاشی فوق العاده اس.
به جلو خم شد و آهسته تر گفت:
ماموریتش که تموم شه برمی گرده ولایت. هدف بعدی مون تمام روستاهای این منطقه اس. منیرحس کرد نمی تواند روی پاهایش بایستد. روی صندلی چوبی کنار دیوار نشست. منگ بود. ذهنش پر شده بود از سوالهای بی جواب. دست دراز کرد و قرآن را برداشت. دستش آشکارا می لرزید.
یکی از پسرها سرزده وارد اتاق شد. محمد چشم غره رفت که برود بیرون. پسر بینی اش را بالا کشید و باهیجان به بیرون اشاره کرد
آقا اجازه! یداله نقاشی دخترارو از روی دیوار کند.
سر و صدای بچه ها توی سالن بالا گرفته بود. محمد دنبال پسر از اتاق بیرون رفت.
منیر پنجره را بست و برگشت سمت طاقچه ی کتاب ها. قرآن جیبی را برداشت و لبه ی پنجره نشست. صفحه ی اولش را باز کرد. گلبرگ های خشک محمدی را کنار زد و آن را بویید. برای بار هزارم آن را خواند:
"منیرجان!خواهرم! زنان روستا باید با حرف های امام آشنا شوند. به برادرم محمد اعتماد کن. خواسته ی او خواسته ی من است." منیر چشم هایش را بست، آهی کشید و جمله ی آخر را حفظ خواند: "خواهر مهربانم! دلتنگی هایت را با خدا قسمت کن و صبور باش." دست روی اسم و امضای یاشار کشید که لکه های خشک شده ی اشک، آن را کمرنگ کرده بود. این لکه ها منیر را یاد روزهای تلخی می انداخت که در تب می سوخت و در خواب دیوانه وار جیغ می کشید. روزهایی که نمی توانست آن اتفاق دردناک را از فراموش کند. لحظه ی تیرباران یاشار و بردارهایش. زمانی که گاردها برای پیدا کردن محمد روستا را قرق کرده بودند. مردم با ترس و نگرانی کلون درها را انداخته و در خانه هایشان پنهان شده بودند. تنها سه برادر اسلحه داشتند و جلوی آن ها ایستادند. گاردها قرآن را واسطه قرار داده و قسم خورده بودند با مردم روستا کاری نداشته باشند. به شرطی که آن ها اسلحه هایشان را تحویل دهند. تمام خانه های روستا را بهم ریختند و نشانی نیافتند. محمد همراه اعلامیه ها پشت سنگ آق بابا پنهان شده بود. گاردها بعد از تحویل اسلحه پا روی حرف شان گذاشته و گفته بودند: فقط جلد قرآن دستمان بود. جلوی چشم حاج دادا و منیر هر سه برادر را به خط کرده و کشته بودند.
جیغ و گریه ی نوزاد توی اتاق پیچید. منیر اشک هایش را پاک کرد و برگشت سمت گهواره ی او. پتویش را مرتب کرد. روی زانو نشست و گوشه ی پایینی گهواره را دو دستی گرفت. آرام آرام تکان داد و برایش لالایی خواند. صدایش سوز غمگینی داشت:
لالا دییم یاتاسان، قیزیل گوله باتاسان........من آرزیما چاتمادیم، سن آرزوا چاتاسان
کودک آرام شد و خوابید. منیر گهواره را نگه داشت و از پیشانی اش بوسید. هربار که خم می شد او را ببوسد، یاد محمد می افتاد که وقت خارج شدن از در، خم می شد و پیشانی منیر را می بوسید. بلند شد و رفت سراغ بوم نقاشی، پرده سفید را کنار زد و دست کشید روی تصویر ناتمام درخت های توت و گورستان. یک سالی می شد که دست و دلش به کار نمی رفت. از همان روزی که پلاک محمد را همراه ساک لباس هایش آوردند و زیر سنگ آق بابا دفن کردند. گاهی دلش بدجور هوای او را میکرد. مثل دیوانه ها مدام توی خیالش با او حرف می زد و ساعت ها به جاده ی روستا خیره می شد.
دست توی جیبش برد و جلد چرمی قرآن را لمس کرد. دوباره جمله آخر یاشار را زیر لب تکرار کرد. حس کرد چیزی توی ذهنش می جوشید و دلش را غلغلک می دهد. بوم را برداشت و کنار پنجره برد. ویرش گرفته بود نقاشی کند. کاسه ای آب آورد و قلموهای خشک را توی آن تکاند. بخار شیشه را پاک کرد تا فضای قبرستان را واضح تر ببیند. جای سنگ آق بابا، میان سه پرچم سبز، نوری کشید که تا آسمان می رفت.
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/NUCEAYF
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir
