زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه/ سنگِ یحیا

داستان کوتاه/ سنگِ یحیا

۱۰ اسفند ۱۳۹۲کد خبر: 32537۲

نویسنده: خسرو عباسی خودلان / از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری

حالا ایستاده بود جلوی در و سایه پنجه وار شاخه های لخت درخت موی خشک را نگاه می کرد که چنگ انداخته بود روی کرکره بسته دکان. انگشتر را سراند جلوتر، حلقه رکاب از بند دوم انگشت عرق کرده اش رد شد. با دل انگشت‌هایش سطح صیقلی برجستگی ها و فرورفتگی های ظریف رکاب خاتم انگشتر را دوباره مرور کرد... ...سهراب افتاده بود لبه کانالی که یحیا خودش را از ترس ترکش خمپاره ها، پرت کرده بود توی آن. وقتی صداها قطع شده بود و یحیا جرات کرده بود سرش را بیاورد بیرون، سهراب را دیده بود که مثل کسی که لرزش گرفته باشد جمع شده توی خودش. انگار ترکش های تودلی یکی از خمپاره ها، چنگ انداخته بود به گلوی سهراب و قفسه سینه و شکم و گردن اش را خراشیده بود. یحیا، سهراب را تکان داده بود و وقتی دیده بود همانجور توی خودش مچاله شده او را کشیده بود توی گودال... قدم جلو گذاشت و دکمه تاسیده زنگ در را فشار داد. دوتا قناری صدا به صدای هم دادند. ولوله افتاد توی صدای مبهمی که از توی حیاط می آمد. شاید صدای همان مرغ هایی بود که سهراب گفته بود. ...حتمن سهراب بیهوش شده بود که وقتی افتاده بود توی گودال، چشم هایش را باز کرده بود و وقتی بالاخره یحیا را شناخته بود دست یحیا را با دست لرزان و خون آلودش گرفته بود و نالیده بود: «اول... اول خبر برسان به آقام موسی الرضا، بعد مادرم و...!» رعشه ای توی تن سهراب پیچیده بود و دست یحیا را با تمام توانش جوری فشار داده بود که یحیا حس کرده بود که الان است که استخوان ساعدش بشکند. ولی دست لرزان سهراب شل شده بود و سفیدی چشم‌های‌اش برگشته بود و حرفش برای همیشه ناتمام مانده بود.  یحیا وقتی مطمئن شده بود که سهراب تمام کرده، سعی کرده بود انگشتر را از دست خونی سهراب دربیاورد. انگشتر گیر کرده بود به بند ورم کرده انگشت سهراب، یحیا مجبور شده بود به زحمت انگشت خشک شده سهراب را راست کند تا انگشتر بیاید بیرون. پلاک را هم از وسط شکسته بود و نصفه باقی مانده پلاک با زنجیرش، جا مانده بود لای گوشت خراشیده گردن و خون و گِل گلوی سهراب... گوشش را چسباند به سطح گرم در خانه، کنار طاوسی که زوارهای آهنی روی لنگه بزرگ در ساخته بودند. با قوز انگشتش آرام در زد. یک لحظه صدای مرغ ها آرام تر شد. منتظر ماند. دوباره زد به در. اینبار صدای غرغر مرغ ها بلند شد. یکی دوتا هم نبودند انگار.  از دیروز غروب که راه افتاده بود تا نزدیک صبح خوابش نبرده بود و تمام مدت سعی کرده بود رد خون لابه لای نقش های ظریف اسلیمی انگشتر را پاک کند. ساییدن های زیاد به مخمل پشتی صندلی کوپه هشتم قطار درجه دو تهران مشهد، رنگ لایه خونابی روی نگین فیروزه را برگردانده بود و حالا نگین انگشتر، مات و مرده مثل لخته خونی خشک، به کبودی می زد.  یحیا زل زد به حروف و اعدادی که روی در با مداد شمعی جگری رنگی، بیرون از بال و پر فلزی طاوس نوشته شده بودند. زیرش هم تاریخ زده بود و ریز نوشته شده بود سرشماری نفوس و مسکن شهرستان مشهد. از اعداد و حروفی که پشت سر هم نوشته شده بود، چیزی دستگیرش نشد. بین اعداد و ارقام، عدد پنج نبود.  با خودش گفت البته حالا چهار. یک قدم آمد عقب. اینبار قناری ها آوازشان طولانی تر شد.  صدایی از توی حیاط آمد. «کیه بابا؟ کیه؟ صبر کن، آمدوم»  صدای مرد، شبیه صدای سهراب بود. فقط کمی زیر بود و نازک تر. در که باز شد، مردی میان سال با صورتی تراشیده و سبیلی تُنُک و آنکادر شده، متعجب و مشکوک زل زد به او. «سلاآم» «علیکم، در خدمتون هستم، فرمایشی داشتِن؟» قد و بالای اش شبیه سهراب بود. فقط کمی کوتاه تر بود و توپر. یحیا دستش را دراز کرد. « من یحیا هستم! » مرد دستش را با تردید بالا آورد و مچ چاقش توی پنجه لرزان و عرق کرده یحیا جا گرفت. روی آستین تا شده دست راست مرد، رد پریده رنگ لکه ای خون، پیدا بود. «مبخشن دستُم خیسِ، آقای یحیا!» کیس کوچک زیر چشم چپ مرد پرپر زد.  ...غروب که یحیا مجبور شد جسد سهراب را توی کانال جا بگذارد پف زیر چشم های سهراب فرو نشسته بود و تبدیل شده بود به دوتا حلقه کبود...  مرد شانه یحیا را تکان داده بود. «مبخشن آقای یحیا! ما شمایه می شناسم؟» یحیا دست عرق کرده اش را مالید به شلوارش. «نمی دونم! بله! شاید» «شاید؟! مشتری من بودن شما؟» یحیا سرک کشید توی حیاط. دوچرخه 28 تقریبن نویی تکیه داده شده بود به تنه پیچ در پیچ درخت مو. « بله. مغازه رو باز نمی‌کنین؟» مرد قدم گذاشت بیرون از خانه و در حیاط را هم آورد.  «امری داشتن؟» یحیا دست کرد توی جیبش. «یه انگشتر فیروزه دارم که رنگ نگینش برگشته!» مرد سرش را تکان داد. آستین های پیراهن اش را یک تای دیگر زد. رد خون در تای آستین، پنهان شد.  یحیا انگشتر را از توی جیبش درآورد. گرفتش جلوی چشم های مرد. مرد با اکراه نگاهش را از صورت یحیا برداشت. خیره شد به انگشتر. نگاهی به یحیا انداخت. دوباره دقیق شد روی انگشتر.  «ای حقاً فیروز یه؟ولی... ولی!» رکاب انگشتر را از انگشت های لرزان یحیا گرفت بین دو انگشت سبابه و شصتش و خیره شد به نگین انگشتر. «چرا تلخ رفته فیروزه این انگشتر؟!» مرد داخل رکاب و پشت نگین را نگاه کرد. انگار تازه متوجه چیزی شده باشد، پرسید: «چه ریخته رو این نگین؟ خوون ریخته؟» یحیا پابه پا شد. «بله!؟» از همان وقتی دلواپس شد که انداختن انگشتر توی ضریح، شاید هیچ وقت خانواده را از انتظار در نیاورد. مخصوصن که ممکن بود جسد سهراب و بقیه کشته ها توی آن قیامت برای همیشه پنهان شود توی آن گودال.  مرد چشم های اش را تنگ کرد.  «موگوم، خون چی ریخته رو این انگشتر؟» صدای یحیا خفه و بریده آمد بالا: «خْـ خودم» «خودتان؟!» یحیا دکمه یقه اش را باز کرد. رد باندی که زخم جای ترکش های روی سینه‌اش را با آن بسته بود، پیدا شد.  «زخمی شدم!» مرد مشکوک و نگران زل زد به یحیا. «سربازن شما؟» یحیا دکمه ها را بست.  «بله!» مرد دوباره داخل رکاب انگشتر را نگاه کرد. شکی که توی چشم هایش تا حالا دودو می زد جایش را داده بود به چیزی ناشناخته که آرام آرام داشت شکل می گرفت. «سرباز کجا هستن شما؟» یحیا حس کرد ته دلش یک دفعه خالی شده.  «گروهان زرهی اهواز» مرد زل زده بود به انگشتر. انگار با خودش حرف بزند زیر لب گفت: «سهراب مویم تگاور ارتشِ، شما سهراب نقره-چی نمی شناسن؟» یحیا سر تکان داد که مرد مطمئن بشود کسی به نام سهراب را نمی شناسد. ولی انگار نشده بود. مرد سرش را بالا آورد و زل زد به یحیا. «چه رفت؟ چرا رنگتان ورپرید؟» یحیا می دانست که باید خودش را نگه دارد، ولی نمی شد. وزن تنش روی زانوهای اش سنگینی می کرد. «چیزی نیست!خُـووبم» «شما مطمئنن حالتان خوبه؟» یحیا سعی کرد گرهی که توی گلویش بود را به زور قورت بدهد. سرش گیج رفت. خودش را رساند به دیوار و تکیه داد به آن.  زانوهایش سست شد. داشت می خزید پایین که مرد زیر بغلش را گرفت. «بیا تو حیاط ببینوم چه رفته؟» یحیا تکیه داد به مرد. «خانواده تشریف ندارن؟ مُـ‌مزاحم...» مرد راه افتاد. «خانواده؟!» در را با پایش باز کرد.  «غیر از آقام و عزیز خانم...» یحیا سر بلند کرد. حریر پرده ای که پشت شیشه های قدی نورگیرهای خانه بود تکانی خورد و پرده کنار رفت و پرهیب دو هیکل پشت شیشه‌‌ای قدی که تصویر آسمان ابری را باز می تاباند، پیدا شد. مرد جلوی قفس سیمی گوشه حیاط مکث کرد. «با این زبان بسته ها، هیچکس دِ ای خِنه نیست.» یحیا زل زد به حصاری سیمی که هفت هشت تایی مرغ توش در هم می‌لولیدند. یکی از مرغ ها نک زد به زمین. دانه ای از توی حصار سیمی پرید بیرون. مرغ نکش را با احتیاط از سوراخ توری بیرون آورد و دانه را چید. مرد یحیا را برد سمت پله هایی که می رسید به در ورودی سرسرا. «حاج خانم هم رفته حرم...» یحیا خودش را سنگینتر کرد. خواست بنشیند روی سکوی سیمانی کنار پله ها... مرد که انگار تصمیم داشت یحیا را ببرد داخل، کوتاه نیامد.  «نِه، اینجا نِه! بریم داخل.»  مرد در سرسرا را باز کرد و با پا هلش داد. در خورد به دیوار، جام های بزرگ شیشه در که با زواری از هم جدا شده بودند، لرزید. «های آقا جان، عزیز خانم ... کجا هستِن شما» وارد راهرو شدند. یک آن همه جا تاریک شد. توی تاریکی پیش رفتند تا راه پله ای مرئی شد که انگار می رفت به طبقه بالا. از درگاهی که سردر هلالی گچبری شده ای داشت وارد پذیرایی شدند. وسط پذیرایی ستونی بود که تا یک متری اش سنگ شده بود و بالاتر از آن خطوط در هم پیچان گچبری گل و بته به سقف می رسید. دور تا دور سالن پذیرایی تا ارتفاع یک متری سنگ شده بود. سنگ های طوسی رنگ ایستاده کم عرض که با پشتی های زمینه لاکی پوشانده شده بود. جلوی پنجره رو به حیاط یک دست مبل سلطنتی بود و داخل تاقچه توی دل دیوار، عکسی بود دسته جمعی از آدم هایی که یحیا درست نمی دیدشان؛ ولی منظره پشتشان گنبد طلای حرم بود و گلدسته ها و گنبد فیروزه ای مسجد گوهرشاد. ته سالن آشپزخانه بود و کنارش دری بسته که احتمالن اتاق خواب بود. یحیی به ستون که رسید، برگشت طرف پنجره ها. پیرمرد و پیرزنی کنار همدیگر ایستاده بودند و زل زده بودند به او. قد پیرمرد خمیده بود. پایین پیراهن یخه حسنی اش از زیر پولیور سرمه ای زده بود بیرون. پیرزن ریزه‌ای هم که صورتی با لپ هایی چروکیده داشت، ایستاده بود کنارش. پیرزن و پیرمرد به همدیگر نگاه کردند و دوباره زل زدند به یحیا.  «سـ سَـلاام » پیرمرد علیکی گفت و لب های پیرزن هم بی صدا جنبید. سر یحیی گیج رفت. سالن پذیرایی با همه وسایل داخلش دور سرش چرخی زد. پیرمرد و پیرزن که لنگ لنگان به او نزدیک می شدند با گل های قالی توی زمینه ای لاکی در هم پیچیدند. یحیی خودش را رساند به ستون و تکیه داد به آن.  پیرزن لرزان لرزان گفت: «کاظم چی رِفته؟» صدای پیرمرد لرزید: «کاظم! با شمایه، چی رِفته؟» مرد رفت سمت پیرمرد و پیرزن. «حاجی بابا... مشتریه بنده خدا، حالش بد رفته.» پیرمرد به سوی یحیی آمد.  «زبانم لال فکر کردم اتفاقی برای سهراب افتاده.» «خدا نکنه! خدا نکنه!» صدا از پیرزن درآمد که همانجا مثل مجسمه ایستاده بود. سر یحیی افتاد به دوران. چیزی توی سینه اش جمع شد و هجوم آورد به گلویش. دوید سمت آشپزخانه. گره از گلویش بالا آمد و کوبید به شقیقه ها. عق زد. وقتی چشم های اش را باز کرد کنار چاله فلزی ظرفشویی، روی پارچه قرمز نازکی که مخملش دو سه جا کچل شده بود، یک انبر بود و یک تیغ کامل و دوتا سنگدان شکافته مرغ. یکی از سنگدان ها خالی شده بود و رنگ زرد پوسته براق داخلش دوباره دل یحیا را آشوب کرد.  یحیا گره را قورت داد و آرنج های اش را گذاشت دو طرف سینک ظرف‌شویی. عُق زد ولی بالا نیاورد و آن نیروی قوی به حدقه چشم هایش فشار آورد و پوست صورتش کش آمد.  سنگدان دیگر هنوز پر بود و لابلای محتویات داخل اش دوتا نگین ریز فیروزه پیدا بود. مرد آمد بالای سرش و شیرآب را باز کرد. تای پارچه مخمل را برگرداند روی وسایل داخلش و سراندش کنار.  «حالت بد رفت؟» یحیا دهنش را شست و آبی به صورتش زد.  پیرزن لنگ لنگان آمد. توی دستش لیوان شربت آب لیمو بود انگار که داشت با قاشقی تق و تق همش می زد. حالا یحیا نشسته بود روی صندلی کنار کابینت ظرف‌شویی. پیرزن مثل عروسک پارچه ای نشست کنار یحیا. «بیا!بیا بخور شربتِ، حالت جا میایه.»  شربت ترش بود. «روم سیاه حاج خانم، شرمنده!» مرد حالا داشت انشگتر را به پیرمرد نشان می داد.  «حاچ بابا ای فیروزه زنده مِره؟» پیرمرد با دست لرزان انگشتر را گرفت. آمد و از زیر پارچه مخمل ذره بین کوچکی را برداشت. ذره بین را گرفت جلوی چشمش. ذره بین را با دست لرزانش چند بار عقب جلو کرد. شانه بالا انداخت.  «شاید. اگر یکی از مرغا... شاید زنده رفت.»  پیرزن لیوان را بالا آورد. یحیا یک قلپ دیگر خورد. مرد انگشتر و ذره بین را از پیرمرد گرفت. لامپ آشپزخانه را روشن کرد. دقیق شد روی نگین انگشتر. آمد بالای سر یحیا. « البته، ولی هزینه اش کمی گرون می ره.» یحیا از روی صندلی بلند شد.  مرد دستش را گرفت.  «گفتُم مدیون شما نرُم یک وقت و گرنه قابل شمایه نداره!» یحیا دست مرد را فشار داد. «من خیلی مدیون شما هستم.» مرد انگشتر را گرفت سمت یحیا. «خودتان بهتر می دانن. فیروزه تنها سنگیه که نفس می کشه. وقتی بمیره برای زنده کردن اش باید بدیمش به خورد یه جاندار، یکی از همین مرغای حیاط، قبل از این که فیروزه از چینه دان مرغ رد بره، باید مرغ رو کشت. هزینه اش بخاطر اون کمی سنگین مره، البت یه شرطی داره که خون آدم مرده نریخته باشه روی نگین، که شما شکر خدا سالمن!» یحیا رفت سمت مرد و دستش را گرفت. «این انگشتر یادگاریه. هرچقدر شد من در خدمت شما هستم.» مرد انگشتر را گذاشت روی پارچه مخمل. «دو روز دیگه حاضره، عصر تشریف بیارن.» پیرزن بلند شد.  «پسرم شام بمان، خنه خودته!» پیرمرد دست یحیا را گرفت. «راست می گه بی بی، امشب پیش ما بمان.» یحیا خم شد دست پیرمرد را ببوسد.  «باید برم حرم حاجی، از راه آهن یک راست اومدم اینجا.» پیرمرد دستش را کشید عقب. «اگر جایی ماوا نکردی هنوز، شب برگرد اینجا، انگار کن سهراب آمده مرخصی!» یحیا راه افتاد.  « خدا از بزرگی کمتون نکنه، حلال کنید!» از ظلمات راهرو گذشت و رفت توی حیاط. آفتاب پریده بود و مرغ ها بی صدا شده بودند. نیمه پلاک را از جیبش بیرون آورد. انداخت نزدیک قفس مرغ ها. مرغی گردن کشید و نک زد به پلاک. پلاک را برگرداند. یک نک دیگر به پلاک زد. پلاک را رها کرد. نگین‌های فیروزه براق لابه لای دانه های ساییده سنگدان شکافته مرغ ها آمد جلوی چشم یحیا، خم شد و نیمه پلاک را برداشت.  کلید توی قفل در چرخید و زنی آمد تو. حیران زل زد به یحیا که کنار قفس سیمی مرغ ها ایستاده بود. یحیا سلام کرد. زن علیکی گفت و رفت سمت پله ها. یحیا رفت سمت در. زن پله ها را که رفت بالا، برگشت و دوباره زل زد به یحیا که مستأصل ایستاده بود. چادر از روی سر زن خزید پایین. یحیا دست زن را دید که مبهوت چند بار، پیِ بال چادرش روی شانه‌اش، هوا را چنگ زد. گوشه آن‌سوی چادر زیر دندان زن بود. زن کفش هایش را هول و هراسان درآورد و قبل از اینکه از در سرسرا برود تو برگشت و دوباره زل زد به یحیا و با تردید رفت تو. صدای نقاره ها که بلند شد و لوله ای افتاد توی صدای مرغ ها و خروسی زد زیر آواز. یحیی در حیاط را باز کرد و از لای در، خزید بیرون. اگر می‌توانست خودش را برساند به حرم و از خلوتی وقت نماز استفاده کند، شاید دستش می‌رسید و می‌توانست نیمه پلاک را بیاندازد توی ضریح. 
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/7JTNWUX

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir