زنجان
← همه اخبار

داستان بلند/ سیاوشان
۲۴ دی ۱۳۹۲کد خبر: 32417۳
نویسنده: سید میثم رمضانی / از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری
هرکه آید خویشتن بیند در او جان و تن هم جان وتن بیند در او
چون شما سی مرغ اینجا آمدید سی درین آیینه پیدا آمدید
منطق الطیر – عطار نیشابوری
مثل تمام این روزها ، روزه ایم و لبهایمان تاول زده . حساب روزهایی هم که محاصره شده ایم از دست مان در رفته و گاهی وقت ها سر اینکه محاصره ایم یا گم شده ایم ، بین ما اختلاف می شود و مثل بچه هایی که سراسباب بازی دعوایشان می شود ، به جان هم می افتیم . منصور گفته بوده : باید منتظر روزای سخت تر هم باشیم . سروش اما می گوید : به دلم افتاده ما اسیر می شیم !... همیشه همین طور است . هربار که یکی از جمع مان می رود ، تا چند روز اوضاع روحی ما تعریفی ندارد . تا حالا یک به یک راه ها را امتحان کرده ایم . مفری برای گریختن از این مخمصه نیست . همه ی راهها به مرگ ختم می شود. روبروی ما خاکریز عراقی هاست . از بخت خوبشان طبیعت هم با آنها سر سازگاری داشته ، ارتفاعشان نسبت به این خاکریزی که پناهگاه ما شده ، بلندتر است و به کوچکترین تحرک ما اشراف دارند . بهرام و داوود ، همان روزهای اول شکارتک تیراندازها شدند و از پا درآمدند . ما هم تا شبِ همان روز جرات نداشتیم جسدهایشان را عقب بیاوریم . مانده بودند زیر آفتاب داغ تیرماه . جواد و سروش ، نزدیک صبح که دشت آرام تر شده بود ، با برانکاردی که از پیراهن واسلحه شان درست کرده بودند ، آنها را آوردند و توی کانال دفن شان کردند . لاکردار ، هدف گیری شان بی نقص است و توی دل آدم خالی می شود . درست پیشانی هردو به اندازه دهانه پوکه فشنگ سوراخ شده بود !! بعد از آن اتفاق ، دیگر کسی نقشه فرار از روبرو را پیشنهاد نداد ، جز جواد که وقتی دید تحرکات تانک ها و نفرات عراقیها پشت میدان مین متمرکز شده ، فکر کرد حالا دیگر حواس آنها به روبرو نیست . منصور می گفت : تلافی کربلای پنجه ... میخوان هور رو بگیرن ... جواد هم می گفت : نمیشه که دست رو دست گذاشت و نیگا کرد . گفته بودم : مگه نمی بینی ؟ اینجا عین مخمصه اس ! گفته بود : چته سیاوش ؟ چرا فکر می کنی اینجا آخر دنیاس ؟ قبلِ اینکه بیای خط ، چرا فکر نکردی که همه اینجا مخمصه اس؟ ! منصور روی خاکریز درازکش بود و با دوربین منطقه را می پایید و هر از گاهی توی دفترچه اش یادداشت می کرد . عادت داشت همه چیز را به رمز بنویسد . جواد تا فریاد زد سرم که : " سیاوش چه مرگته ؟! " ، منصور سرخورد و آمد یقه جواد راچسبید و گفت : تو چته قهرمان ؟ اینجا میدون جنگه ... زورخونه که نیس عربده می کشی . میخوای بری ؟... راه فرار پیدا کردی؟... بیابرو خب . جواد هم بی برو برگرد کوله پشتی و قمقمه و اسلحه اش را برداشت و راه افتاد . هنوز ربع ساعتی از رفتنش نگذشته بود که دست از پا درازتر برگشت . با دو تا زخم گلوله سیمونوف . اگر از سمت نیزار می رفت مطمئنا اسیر باتلاق می شد . باتلاقی که مثل کورگودیلی تنبل و گرسنه ، منتظر بلعیدن طعمه های دیگرش ، آنجا ، درست روبروی میدان مین لمیده . میدان مین سمت راست خاکریز ماست و اگر در امتداد سیم های خاردار حرکت کنی ، می رسی به نخلستان سوخته ای که خیلی هم شبیه نخلستان نیست . دیروز همین وقتها که ابرها بعداز مدتی توی آسمان جولان دادند و تب هوا خنک تر شد ، نشسته بوده روی سینه منصور و می گفت : سخت است ... خیلی سخت است ...من نمی توانم ! سرنیزه ژ3 توی دستش بود و هق وهق کنان فریاد می زد: سخت است ...نمی توانم ...نمی توانم ... منصور می گفت : هراسی از مرگ نیست . چرا که موج ، از دریا خیزد و با وی درآمیزد ، در وی گریزد و از وی ناگزیر است ...انا لله وانا الیه راجعون ! جواد می گفت : می دانم… می دانم …اما چشم هایم جایی را نمی بیند ، می گویی خنجر را کجا فرود بیاورم توی دل خاک ؟! ... جذبه ی این نور غرقم کرده و دارد مرا می بلعد . تو هم که مثل همه آدم ها جنست از خاک است ، چگونه است که آفتاب هم از تو نور می گیرد هان ؟! ... تویی که گفته بودی چوپان زاده ای بیش نیستی . چوپانی که می گفته ، اجدادم همه چوپان بوده اند ... چوپانی که از کوه سرازیر شده بود که من از جانب خدا آمده ام ... که خدا اراده کرده است تا برهمه بردگان و بیچارگان زمین منت بگذارد و آنها را پیشوایان و وارثان زمین قرار دهد ... به من بگو ، این نور از کجا می تابدکه دارم می سوزم؟! صدای " هَل مِن ناصِراً یَنصُرنِی " داشت توی کاسه سرم دایره می زد . هنوز ایستاده بودیم کنار دیرک ، تا نکند یک وقت ناغافل چادرهایمان آتش بگیرد . یک نگاهمان هم به تیزی خنجر بود . جواد هم که منصور را دمر خوابانده بود تا از پشت خنجر را بگذارد بیخ گلوش ، دستهایش می لرزید ، همانطور که شانه های ما می لرزید . سرنیزه را یکهو فرود آورد تن خاک و هی سرفه می کرد و نفس نفس می زد. داشت خون بالا می آورد . منصور تا هولی داد زد : " چی شده جواد ؟ " ما تازه یادمان افتاد ، زخم های جواد دوباره سرباز کرده حتمن . بالا سرش که رسیدیم دیگر حرفی نزد . حتی آخ ! حالا هم که خوابیده ، کنار هفت نفری که زودتر ازاو خوابشان برده بوده ، زیرتلی از خاک گرم کانال !
* صبح روزی که قرار بود از تو خبری برسد ، خوابت را دیدم . مدتها بود توی خوابم نمی آمدی . نمی دانم یاد و خاطره ی تو داشت کم رنگ می شد یا من تو را گم کرده بودم . خواب دیدم ، ایستاده ام پای تخته سنگ های کنار دریا و به تو که رفته ای تا آن دور ترها ، نگاه می کنم. نگاه می کنم و دلشوره دارم . موج پشت موج خیز برمی داشت و هراز گاهی مثل مار، دور پاهایم چنبره می زد و ول می کرد . هی چنبره می زد و باز ول می کرد . ساعتها منتظرت شدم . نه تو آمدی ساحل ، نه من زدم به دریا . قایق موتوری ات چند قدم مانده به دهانه ، به پهلو لمیده بود روی شن ها . هیچ صدایی نمی آمد ، جز صدای موج ها ، که اسم تو را هَجی می کردند : " سی یا وش " با این تفاوت که " وش " را کشدار می گفتند . از مرغ های دریایی هم خبری نبود . داشتم نا امید می شدم . دستهایم را جلو دهانم گرفتم و بلند صدایت کردم : سی یا وَ َ َ ش ش ش ... صدایم با موجی که می آمد ساحل و دور پاهایم چنبره می زد َ، یکی می شد . خواستم برگردم ، که توی یک چشم برهم زدنی آمدی ساحل . با یک ماهی سفید بزرگ که مثل نوزاد ، با احتیاط بغلش کرده بودی . چشم های سیاه و درشت ماهی بی شباهت به چشم های تو نبود . با این تفاوت که از چشم های تو خنده می بارید و از چشم های ماهی ترس . دهانش مدام می جنبید و می گفت : آب! یادم است آن روزها که با قایق موتوری کوچکت می رفتی صیادی ، حسرت صید یک ماهی سفید بزرگ توی دلت مانده بود . اما حالا بدون تور و قلاب ، ماهی آرزوهات را شکار کرده بودی . گفتم : سیاوش! میشه من هم بغلش کنم ؟! که اخم هات توی هم رفت و ماهی چَمبَل زد . چَمبَل زد و افتاد روی شن ها . آنقدر تقلا کرد که زودی خودش را رساند به دریا . ترسیدم . ترسیدم ، سرم هوار بکشی . برای همین دویدم تا به ماهی برسم . که پایم گرفت به چیزی و سکندری خوردم و افتادم توی آب و یکهو زیرپایم خالی شد و دریا مرا با خود برد . داشتم زیر آب خفه می شدم ، که دست و پا زدم . دست وپا زدم و پریدم توی بیداری . لبهایم مثل دهان ماهی ، هی می جنبید . به خودم که آمدم دیدم توی اتاق تنها هستم و دارم بی اختیار آیه الکرسی زمزمه می کنم . میثم رفته بود دادگاه و طبق عادت این روزها ، می بایست تا حالا نرگس را رسانده باشد مدرسه و مهدیه را هم سپرده باشد مهد کودک . صبحانه خورده نخورده ، دست نویس داستانهایی را که ترجمه کرده بودم ، چپاندم توی کیف تا بدهم تایپ . قبلش باید می رفتم سونوگرافی . فکر اینکه مدام باید آب بخورم و راه بروم . آب بخورم و راه بروم ، حالم را از همین حالا داشت بهم می زد ... * روز سوم یا چهارم بوده که باتلاق ، محسن را بلعید . آن هم درست پیش چشم منصور . منصور می گفت ، تنها کاری که توانست انجام بدهد ، این بوده که فرو رفتن تدریجی یک آدم را توی گل ولای تماشا کند و توی سرش بکوبد و هی مو بکند وخودش را زخم و زیلی کند . از این می سوخت که محسن دم مرگ ،حتی ذره ای دادوقال راه نیانداخته بود تا نکند عراقی ها صدایش را بشنوند و به منصور تیراندازی کنند . منصور وقتی برگشت تا سه روز با کسی حرف نزد . چفیه را انداخته بود روی سرش و برای خودش خلوت کرده بود و مدام زیارت عاشورا می خواند . یادم است بعداز سه روز گوشه نشینی و اعتکاف ، هنوز پاچه شلوارش تا زانو گل بود وبوی زهم و باتلاق می داد . به من گفته بود : یقین دارم اینجا مناست اسماعیل ! فرار از اینجا غیرممکنه ! که من لرزیدم وگفتم : اسماعیل ؟! بعد فکر کردم ، پیش تر این گفتگو را توی خواب یا جایی دربیداری تجربه کرده ام . یا شاید هم روح من ، سابق براین در گذشته های دور سیر می کرده و حالا از سر اتفاق در جسم کسی دیگر حلول کرده است . به منصور گفتم : من ، سیاوشم منصور . اسماعیل کیه ؟! نگاهم می کرد و نمی کرد . آفتاب رفته بود پشت نخلستان . دستم را گرفت و باخودش کشاند تا پای تانکر سوراخ سوراخی که لاستیکش پنچر بود . کوله پشتی ام را برداشت . دفترچه و خودکارم را درآورد و داد دستم . گفت : بنویس . گفتم : تو کارِت دخالت نمی کنم مهندس . من با ریاضی میانه خوبی ندارم .خودت ببین و بنویس . فکر کردم از این به بعد می خواهد جمع آوری اطلاعات و بررسی مختصات منطقه را بگذارد روی کول من . گفت : وقت تنگه ... بیا متنش رو بنویس ... عاشورا رو ... بنویس تا بازیش کنیم سیاوش ! گفت : سیاوش ؟! نه . گفت : اسماعیل . آره . گفت: اسماعیل !
* ظهر که از بازار برگشتم ، از بنیاد زنگ زدند وخبرت را دادند . لرزیدم وگوشی تلفن دوبار ازدستم افتاد . شاید هم سه بار . درست یادم نیست . اما تا بیایم خودم راجمع وجورکنم ، طول کشید . گفتند ، بچه های تفحص پیدات کردند . شماره پلاکت با پرونده اعزامی ات همخوانی دارد ... خبرت چقدر به خوابم نزدیک بود !! چرا من فکرکردم خواب ماهی به سلامتی جنینی ربط دارد که در من جوش خورده ؟! بعدش نفهمیدم چه گفتم و چه شنیدم . بلافاصله به مادرزنگ زدم . هنوز دوتا بوق نخورده ، به خودم آمدم وقطع کردم . می دانستم پیرزن، اگر بی مقدمه خبرتورا بشنود ، پس می افتد . از مدتها قبل به بنیاد و همه ادرات و ارگانها شماره خودم را سپرده بودم ، تا اگر روزی روزگاری نشانه ای از تو رسید ، خبرش را به من بدهند . گوشی را گذاشتم ودویدم . یادم رفت چادرم را بردارم . دویدم و حس کردم ، شهر با من می دود . ماشین ها و آدم ها دوشادوش من می دوند . ردیف درختان چنار و نارنج خیابان امامزاده ابراهیم بابلسر با من مسابقه دوی سرعت گذاشته اند . یادم رفته بود هیجان برای قلب ناکوکم سمّ است . یادم رفته بود ، جنینی توی شکم دارم . فقط یادم است چندباری مانتو به پایم گیرکرد و من زمین خوردم و جای زخم وخراشیدگی هنوز به کف دستم مانده . خبری از تو ، آن هم بیست وچهار سال بعد ؟! چه جوری پیش مادر زبان باز کنم ؟ مادری که بعد از این همه روز، بخواهد خبری از استخوان هات و از پلاک زنگ زده ات بشنود ! اصلا از کجا معلوم که استخوانهای تو باشد ؟ لااقل چند تکه پوست وگوشت بهش نمانده ، که مادر بیاید از تعداد خال و بخیه اش بگوید، این استخوان ها ی طاق وجفت ، متعلق به پسرش است . چه حالی می شود مادر، وقتی بگویم : " مشتلق بده مامان ! استخوان ترکه های سیاوشت پیدا شده،هان ؟! " نمی دانستم، مادر ، همیشه مادر است . قبل از اینکه کلاغ و کبوتر پیغام پسغام بیاورند ، خبرش اول به او می رسد . ایستاده بود پای درخت انگور . سبدکنارحوض پرشده بود از غوره .خبرت را که شنید چشم هایش خندید . سبد غوره را داد دستم و راهی خانه ام کرد . فهمیدم که زودتر از من باخبرشده . به قول میثم مات شده بودم . آن هم مات مختنق . مادر با تنها اسب بی سوارش ، گوشه صفحه ، میان آن همه مهره های خودی ماتم کرده بود . حالاهم که میان تلق وتلوق چرخهای قطار خوابیده . نیم ساعتی می شود که قرص هایش را دادم و فرستادمش روی تخت . سربلیط شانس آوردم . قطار بعدی پس فردا بود . مادر آرامشی داردکه برایم عجیب است . توی چشم هایش هیچ نشانی از اظطراب و تشویش نیست . شبیه اقیانوسی است که اصلا موج ندارد . درست عکس اوایل هفته که قرار شد برویم آبگرم و مادر دل دل می کرد . پیشنهادش را من داده بودم . تردید داشتم رامسر را بگویم یا سرعین اردبیل . که گفتم رامسر. مادر سفر راه دور دوست ندارد . می گوید : اختیار به خودم نیس که . دست به آبم زیاده . پیش بچه ها خجالتم میاد ! زن دایی سودابه ذوق کرد وگفت : محشره !! بعدش پکر شد وگفت : جای احسانم خیلی خالیه . کاش می شد یه سفربه کرمان می رفتیم ! پسردایی چندسالی است که آموزگار شده . همان اوایل که افتاد به یکی از روستاهای کرمان ، دلش همانجا گیر شد . می گفت : کویرخاکش دامنگیره . بعدها فهمیدیم ، آن که دامنگیرش شده ، خاکش نبوده سیاوش . مهر دختر خاکی بوده که تا حالا می بایست دانشگاهش را تمام کرده باشد . میثم مثل همیشه تکلیف خیلی از چیزها را اول گفته بود : " به شرطی که دیگ وقابلمه و آشپزی تو کار نباشه .من یکی حوصله چادر و هتل صحرایی را ندارم ! " دایی یوسف که این روزها دوره نقاهت بعداز عمل جراحی چشمش را می گذراند ، به عصای سفیدش تکیه داد و گفت : ها میثم ...ها ؟ ! تو وکیلی پول مردم پارو میکنی ، ما که توی یه قرون دو زارش زار می زنیم ، پول هتل از کجا جور کنیم دکتر ؟! ... ما یه عمریه به زندگی عشایری عادت داریم ، تو رو خدا این دفّه رو بدقلقی نکن خب ! میثم هم خندیده و گفته بود : ما که تو شطرنج جلوت کم میاریم دایی . اینجا هم زمین خوردتیم . لااقل شب که می تونیم یه بیقوله پیدا کنیم توش بیتوته کنیم ؟! بعد نشستند توی ایوان ، به شطرنج و ما هم رفتیم باغ پشت خانه ی مادر و انار های ترش چیدیم ، برای ناهار . دایی یوسف عاشق خورشت انار است ، به خصوص اگر جای مرغ با اردک محلی عوض شده باشد . و البته مثل من ، دیوانه ی زیتون پرورده !!
* اذان صبح با صدای خمپاره بیدارشدم . سروش داشت روی خاکریز نگهبانی می داد . خمپاره بعدی که صفیرکشان کمانه کرد پشت خاکریز ، سروش آخی گفت و پرت شد تا پای جعبه خالی مهمات . منصور نشسته بود توی کانال و نماز می خواند.پوتین هایش مثل دو تا سرباز کوچک دو طرف کانال ایستاده بودند. خاک و خل را از سر و صورتم تکاندم و نیم خیز دویدم سمت سروش . فکر می کردم ترکش خورده . دمر خوابیده بود و وول می خورد . کلاه آهنی اش افتاده بود دامنه خاکریز ، کنار اسلحه و دوربین . گفتم : زنده ای ؟ به من نگاه نکرد . دستش راچندبار تکان داد که یعنی بخوابم روی زمین . گفتم : ترکش که نخوردی سروش ؟ سرش را بالا آورد . ابروهای خاک آلودش درهم رفت و گفت : هیس !! دارم آهنگ گوش میدم ... نمیذارین که ... رادیو را توی کانال پیدا کرده بود ، درست حدفاصلِ آخرین خاکریز و آیفای آتش گرفته . توی دست کسی بود که از تنه اش جدا افتاده . اولش وقتی دست را دید وحشت زده فرار کرده بود . اما بعد رادیو را به زحمت سوا کرد و دستی که معلوم نبود مال خودی ها بوده یا عراقی ها ، همانجا چال کرد . از آن وقت تا حالا رادیو شده همزادش که لحظه ای از او جدا نمی شود … گفته بود و می گفت : سرباز فراری بوده . چهارماه توی کردستان خدمت کرده بوده که ازترس کوموله ها ترک پست کرده ، یک راست رفته بود خانه اش و یک سال بعد هم ، یک شب سرد زمستانی آمد منطقه . پوزخند زده بود که : نیومدم که ...گرفتنم و آوردنم اینجا!! بعدفانوسقه را باز کرد و پیراهنش را زد بالا و پشتش را به ما نشان داد .که آنجا ، درست نزدیکیهای کتف چپ جای زخمش مانده . زخم تیغ درخت لیمو . ابرها جلوی ماه را گرفته بودند و ما چیزی نمی دیدیم . من دست کشیدم و جای بخیه ی زخم را لمس کردم . می گفت : مال اون شبی هس که سرباز بگیری بود و من تواون ظلمات تا اومدم فرارکنم سمت تالاب ، بی پیر ، تیغش گرفت به پشتم ... یادمه اون شب هرچی التماس کردم ولم نکردن .گفتم بی انصافا من ه تعمیرکارم. امانت مردم تو مغازه اس . مغازشم اجاره ایه . درسته که ، ناله نفرینش مال منه ، اما فردا پس فردا دعوا مرافعش واسه ننَمِه ،بعد که دیدم به خرجشون نرفت مجبور شدم کلید مغازه رو بدم به ننه ام که فردائیش بده به شوهر آبجی ام که اونم موتورا رو برسونه به دست صاحباشون " . می گفت : " حالام پشیمون نیستم . کم کمش سربازی ام که تموم بشه واسه پاسپورت و ویزای حج دیگه مشکل ندارم . اگه خدا قبول کنه جای آقای خدابیامرزم قراره با ننه ام برم حج . حکما تا اون موقع پایان خدمتم دستمه " . فشنگ توی دستش بود و ناخودگاه با خودش گل پوچ می کرد و گاهی خالی بازی می داد . با اینکه فشنگ ژ3 بود اما توی دست های پهنش گم می شد . فشنگ را کاشت توی خاک و گفت : مهندس ! تاحالا با چشای خودت تیلویزون رنگی دیدی ؟! منصور نگاهش می کرد و می خندید . سروش به من نگاه کرد . گفتم : نه . من تابحال ندیدم . هیجانی شد و صدایش می لرزید : " میگن تیلویزونای رنگی اونجا حرف نداره . راسیتش اون اوایل باور نمی کردم تا اینکه یکی از مشتریام با چشای خودش دیده که داداشش از مکه تیلویزون رنگی آورده قدیه صندوق . شایدهم اندازه اون جعبه مهمات" !! بعدکه داشت پوتینش را می پوشید تا برود نگهبانی گفته بود : فقط خدا کنه از اینجا جون سالم بدر ببریم ... الانه که اوضاعمون خیلی خیطه ... اسیرهم بشیم شانس آوردیم !... گفتم : کشته هم که بشیم خیالی نیست ... به قول دایی یوسف مرگ دسته جمعی عروسیه ! چند دقیقه هم روی خاکریز نبود که برگشت .کلاه آهنی و دوربین یادش رفته بود . من داشتم زیر نور چراغ قوه خاطراتش را می نوشتم که نفسش را پشت گردنم حس کردم . برگشتم دیدم خم شده روی دفترچه . گغت : از من می نویسی ؟ گفتم : تا تنورداغه باید نون رو چسبوند... وگرنه فراموش می کنم . گفت : ای بابا ! شما نویسنده ها همه تون سیاه کارین!! منصور گفت : دیگه از چی دلخوری ؟ گفت : این قشر آدما واسه ماها نسخه می پیچن ولی به وقت خودشون بدون نسخه قرص و دارو می خورن . گفتم : ولی بعضیاشون بدون نسخه زهر می نوشن نه دارو ! منصور گفت : مث کی سیاوش ؟ دفترچه را بستم و خودکارم را گذاشتم توی جیب پیراهنم وگفتم : مث سقراط !! * راهروی قطار را بوی خیار برداشته . با اینکه نیم ساعت نمی شود دوتا ساندویچ اولویه خوردم ، احساس می کنم گرسنه ام شده . برمی گردم کوپه . مادربیدار شده . برای خودش نان وپنیر آماده کرده با مختصری گوجه و خیار . از وقتی دُز داروهایش بالاتر رفته ، اشتهای کاذب گرفته . وزنش هم این روزها سنگین تر شده و دست وصورتش بفهمی نفهمی پف کرده . فرقی نمی کند چه ساعتی از روز باشد ، عادت دارد قبل از هر وعده غذایی ، حتما یک لیوان چای سبز بنوشد . خرما اگر نباشد اقلّ کم کشمش . همین سه روز پیش که رفتیم بنیاد ، مادر دل نگران بود . نمی گفت از چی ، ولی چشم هاش آرام نبود . یک بند ذکر می گفت . مثل بیشتر وقتها " لاحول ولا قوه الا بالله " . تا رسیدیم به ما گفتند بروید دفتر آقای دشتی ، مسئول کمیته تفحص ، توی طبقه چهارم . کامیونی وسط حیاط ، کیپ میله پرچم ایستاده بود . مادر دم به ساعت برمی گشت و نگاهش می کرد . گفتم : به چی نگا می کنی مامان ؟ ایستاد . دست گذاشت روی زانوهاش و گفت : هیچی مادر ... بعد که راه افتادیم ، گفت : مث اسب بی سوار می مونه . کو تابوتهاش ؟! سربازی که همراهمان می آمد تا راه رانشان ما دهد ،گفت : تا چن دقّه دیگه سوارا هم میان ...آقای دشتی حتما شما رو توجریانش میذارن... برق ساختمان قطع بود . مجبوربودیم از پله ها برویم .گز کردن آن همه پله برای مادر یعنی افتادن فشار و بعدش زوزه آمبولانس و یک هفته هم بست ، روی تخت بیمارستان خوابیدن . گفتم : مامان تو حالت خوش نیس . بشین تو راهرو خودم میرم پاپی می شم ... با آن حالش چادر به کمر بست و خندید و پشت سرم راه افتاد . هرچه اصرار کردم فایده نداشت .هن وهن می کرد و پا به پای من ، تمام چهار طبقه را آمد بالا . به راه پله ها و راهرو ها می گفت " کوچه های عمودی " . به سرباز گفت : کی میگه کوه به کوه نمی رسه ؟... با این برج وباروهایی که چفتِ هم درست کردن کوه هم داره به کوه می رسه مادر . ما آدمیزادیم که داریم از هم دور می شیم . آقای دشتی توی اتاق نبود . گفتند رفته جلسه ، الان دیگر برمی گردد . قریب به ده دقیقه نشستیم توی دفترش . آبدارچی که چای و خرما آورد ، مادر نگاهم کرد . می دانستم از این چای کیسه ای هاست . معده اش به اینها آلرژی دارد و اگر می خورد ، ترش می کرد و ممکن بود همانجا بالا بیاورد . معنی نگاه مادر هم همین بود . که جورش را بکشم . تا چای خودم را خوردم ، چای مادر سرد شده بود . یک نفس سرکشیدم . تلخ بود ، طوری که دهان آدم جمع می شد . آقای دشتی که آمد رفتیم توی اتاقش . به احترام مادر بلند شد و چند قدمی آمد جلو . پوشه ی آبی رنگی توی دستش بود . لبخندش محو نمی شد . پوشه را تا نیمه باز کرد وگفت : چشم تان روشن ... کبوترتان برگشته ! مادر جوابی نداد . رفته بود کنار پنجره . احساس کردم به هوای تازه احتیاج دارد. گفتم : ببخشین میشه پنجره رو باز کرد ؟ آقای دشتی پوشه را گذاشت روی میز و شتاب زده ، هاله ی پنجره را باز کرد . مادر چند بار نفس عمیق کشید . گفتم : خوبی مامان ؟ زیرلب داشت با من حرف می زد .گوشم را نزدیک تر آوردم که بشنوم . اما از درز چادر و روسری ام راه باز نمی کرد . اخم کرد و بلندتر گفت : نه .. .اینجا نیس ... گفتم : از کجا مطمئنی ؟ گفت : نفس بکش ... بوکن ... بوی سیاوش نمیاد ... بلند شد و اصرارکرد برویم خانه . آقای دشتی از بگو مگوهای ما فهمید چه خبرشده . پوشه را باز کرد و گفت : مادر! اسم پسرتون توی این لیسته ...سیاوش مقیمیان ...تابوت الان توی سالنه. بریم پایین بهتون نشون بدم خیالتون آسوده بشه . مادر مچ دستم را محکم قاپید . گفتم : جونم مامان ! چیه چرا هول کردی ؟ آروم باش ... سالن کنفرانسِ طبقه ی همکف ، انتهای راهرو بود . تابوت ها همگی پرچم پیچ شده بود . آقای دشتی رفت روی سن ، با دو نفری که لباس شخصی بودند . تک تک تابوت ها را با لیست شان مطابقت دادند . وقتی تمام شد به هم نگاه کردند و شمارش را از سر گرفتند . یادم است چهار بار باز شماری کردند . مادر روی یکی از صندلی های وسط سالن نشسته بود . من ایستاده بودم کنار تریبونی که پایین سن بود . گفتم : چیزی شده آقای دشتی ؟ از پشت تابوت ها آمد لبه ی سن . گفت : هنوز مطمئن نیستیم... ولی ظاهرا یکی از تابوت ها نیس ! مادر از همانجایی که نشسته بود ، گفت : من که گفتم مادر . بیا بریم! گفتم : مامان پس تکلیف سیاوش چی میشه ؟ چادرش را از کمر باز کرد و یکی دو بار کشید روی سر ، تا لبه هاش کوتاه بلند نباشد . بی خداحافظ راه افتاد و من هم عذرخواهی سرسری کردم و خودم را رساندم به او . هنوز صدایش نزده بودم که برگشت و گفت : اینا همه شون سیاوشن ...چه فرقی می کنه دختر !؟ فردا روز مادر نیامد . از صبح رفت امامزاده . هوایی تو که می شود ، دو سه روز پشت سرهم می رود آنجا . ساعت ها کنار قبر شهدای گمنام می نشیند و حرف نمی زند . شال و کلاه کردم و تاکسی به تاکسی رفتم دفتر آقای دشتی . روز قبلش فکر می کردم آقای دشتی حتما باید مرد مسن و ریشویی باشد که رد مهر و نماز شب روی پیشانی بلندش مانده . تا اینکه جوانی سی و پنج شش ساله ای که ته ریش بور داشت و موهای سرش تنک بود مودبانه سلام واحوال پرسی کرد و بعد منشی دفترش گفت : آقای دشتی ! خانمها ،خانواده ی شهید مقیمیان هستن . تا آخر وقت اداری آنجا ماندم و پله ها را دوتا یکی رفتم بالا و آمدم پایین . آقای دشتی هم راه به راه به جاهای مختلف زنگ می زد تا نشانی ، ردی از تو بگیرد. مادر می گفت آن وقتها هم همین طور بودی . وقتی نبودی سخت می شد اثری از تو پیدا کرد . تا خودت نمی خواستی ، هیچ کس نمی دانست کجایی و چه می کنی .حالا هم انگار بازی ات گرفته بود . آقای دشتی داشت کلافه می شد . زنگ زده بود تهران کمیته مرکزی . بی وقفه حرف می زد . بار آخرکه حدس زدم طرف گفته : " گم شده ". آقای دشتی جوشی شد و از روی صندلی اش نیم خیز فریاد زد : مرد مومن ! مگه سوزنه که گم شده ... شوخیتون گرفته ؟ من آبروم درخطره حاجی ! بعدکه دید هاج و واج مانده ام ، بین آن همه تلفن زدن ها و از پله بالا و پایین رفتن ، کت سورمه ای اش را انداخت روی دست چپ یا راست و عینک ظریف و دسته فلزی ش را برداشت و گفت : خانم مقیمیان ! قطع و یقین بدونین تا ظهر فردا خبرش رو میدم بهتون . صبح راس 9 به من زنگ زد وخبرش را داد . گفت : از تهران اشتباه رخ داده . تابوت برادرتون با کاروان شهدا رفته مشهد . بیایین اینجا به شما نامه بدم ببرین تحویل بگیرین . پنج شنبه بود وخیالم راحت از اینکه بچه ها تا لنگ ظهر می خوابند و من به کارهایم می رسم . زنگ زدم آژانس و تندی خودم را رساندم . آقای دشتی خودش نبود .گفتند رفته مراسم تشییع . کامیون توی حیاط نبود . منشی دفترش پاکت لاک ومهر شده را داد دستم .از تقویم روی میزی برگه ای را جدا کرد وآدرس مشهدرا برایم نوشت و گفت : آمبولانسمون صبح میره مشهد شما رو هم میبره . گفتم : برای مادرم مقدور نیس . ما باقطار می ریم ... فقط اگه آمبولانس شما زودتر رسید بگین منتظر بشه ما هم برسیم . بعد شماره راننده آمبولانس را هم به من داد . تا آمدم دژبانی زنگ زدم دفتر آژانس مسافرتی . گفتند : قطار سه ساعت دیگه حرکت دارد ، یک کوپه خالی ویژه خواهران مانده . رزرو کردم و رفتم سراغ مادر . توی امامزاده نبود . رفتم خانه اش . نبود . زنگ زدم به زن دایی سودابه . گفت : دو روزیه که ازش خبر ندارم . به میثم زنگ زدم . خاموش بود . یادم آمد امروز جلسه دفاع از رساله ی دکتری دارد . دلشوره عجیبی گرفته بودم . جنین ام داشت لگد می زد . زیرشکمم درد می کرد . نای پیاده شدن نداشتم . راننده تاکسی گفت : " خانم ! بلوار میری ؟ " از روی جدول بلندشدم و خودم را انداختم روی صندلی پشت . ایستگاه پیاده نشدم . کرایه ی دربست بهش دادم و از راننده خواستم برساندم خانه . کلید انداختم و در را باز کردم . لباس ها هنوز روی بند بود . هوا داشت ساز ناکوک می زد . حدس زدم تا یکی دو ساعت دیگر باران می آید . سبد گوشه ایوان را برداشتم و لباس ها را جمع کردم و رفتم هال . مادر طاقباز توی هال خرناس می کشید . دخترها هرکدام توی رختخواب خودشان با عروسکی به بغل خواب بودند . نفس راحتی کشیدم و کنار مادر نشستم و پیشانی اش را بوسیدم . آمدم که بالش بگذارم زیر سرش ، دیدم آستین راستش به طرز ناشیانه ای تا خورده تا آرنج و روی دستش نقاشی شده . معلوم بود دخترها حسابی از خجالت مادربزرگشان در آمده اند . نقاشی روی دست ایده ی من بود . هر وقت تا حد جنون اذیتم می کنند ، برای رهایی از شرشان دوتا خودکار می دهم دست شان و می گویم روی دستهام نقاشی بکشند . معمولا آخرین قصه ای که می شنوند موضوع نقاشی شان می شود . حالا هم روی دست مادر، قصه دیشب را خط خطی کرده اند . مثل گلیم های قدیمی آنقدر رنگ های آبی و قرمز به هم تنیده شده که نقاشی شان آن وسط محو شده . دیشب اگر قصه مادر را نمی شنیدم شاید تنها با ذره بین می توانستم موضوع نقاشی شان را تشخیص دهم . فقط مانده ام ، مادر چگونه به دلش برات شده بود تو رفته ای مشهد ، که آمده دیشب قصه ضامن آهو را برای دخترها تعریف کرده است؟ آقای دشتی که ساعت 9 خبرش را پشت تلفن به من داده بود ! کدام کلاغ ، کدام کبوتر پیغام تو را زودتر از همه به مادر رسانده بود ؟ به مادر که گفتم ، گفت ، توی امامزاده تو را دیده بود . گفت ، ایستاده بودی بالاسر امامزاده ابراهیم و داشتی زیارت امام رضا می خواندی . وقتی به تو گفته بود چرا زیارت امامزاده ابراهیم نمی خوانی .گفتی ، خودآقا گفته زیارت برادرم را بخوان . بعد دست مادر را گرفتی و گفتی : بیا بریم مشهد ...خیلی وقته که میخوام ببرمت پابوس آقا ! بلیط را که نشان مادر دادم ، لبخند زد و مثل همیشه گفت : لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم
* تادوساعت بعدهرچه کردم خوابم نبرد . نه که از صدای خمپاره و روشنایی منور ها نه . داشتم به حرف های سروش فکر می کردم و غبطه می خوردم به او . به اینکه گرچه آمدنش از سر اجبار بود اما بعدش هدف دار شد . دلش خوش بود به اینکه خدمت سربازی اش که تمام شود یک کاغذپاره اندازه کف دست می گذارد توی جیب و جواز عبور از مرز را می گیرد و به لیلی اش می رسد . اما من چه ؟ من برای چه آمده ام ؟ مدتهاست که دارم همین سوال را می پرسم که گمشده ی من کجاست ؟... اما هنوز به جایی نرسیدم . وقتی توی نامه دوم برایت نوشته بودم : " خودم را گم کرده ام دایی جان . نمی دانم کی هستم و برای چه آمده ام اینجا ! " برایم نوشتی : " امیدوارم جای خوبی باشد برای رسیدن به شناخت " . نوشته بودی ، این روزها ، روزش را " عقل سرخ " می خوانی و شبهایش را می زنی به تالاب روستا و انجیرکِتی . روی نِفاری که پایه اش از سپیدار است و سقفش پوشیده از گالِه و برگ های کَرفون دراز میکشی و سخنرانی های "دکتر شریعتی " گوش می کنی . نامه ی پنجمی که برایم فرستادی یادت است ؟ ! "… خدایا مرا از چهار زندان بزرگ انسان : " طبیعت، تاریخ ، جامعه و خویشتن " رها کن . تا آنچنان که تو ای آفریدگار من ! مرا آفریده ای خود آفریدگار خود باشم ... و به جامعه ام بیاموز که تنها راه بسوی تو از زمین می گذرد ، اما به من بیراهه ای میان بر را نشان بده ... " پریشب که دور هم نشستیم تا فشنگ رابچرخانیم و ببینیم نوبت کدام مان است که قصه آمدنش را بگوید، تیزی مَرمی ، سمت من نشانه رفته بود . ناچار بودم طبق قاعده ی بازی قصه ام را بگویم . اما حرفی برای گفتن نداشتم . چه می گفتم خب ؟! حتمن انتظار داشتی صاف می گذاشتم کف دست شان که من نمی دانم برای چه و برای که آمده ام اینجا ؟ …که من هم مثل همه آدمهایی که با شنیدن طبل جنگ ، خانه و کاشانه شان را سراسیمه ول کردند و آمدند اینجا ، ناخواسته خودم را میان آنها دیدم؟! یا شاید هم نمی خواستم با تنها ماندن در آنجا ، رسوای جماعت شوم هان ؟! گرچه معادله ی آمدنم برای خودم نیز هنوز مجهول مانده . اما گفتنش خیلی سخت بود و من هیچ نگفتم . یادم نرفته چه حالی داشتم آن روزها . کم کم داشتم آنجا می پوسیدم ، درست مثل ساقه های درو شده ی برنج ، وقتی زمستان می آید و ریشه هایش یخ می زند . روزهای آخر احساس می کردم ، دارم کمرنگ می شوم و آرام آرام از درون پوک وخالی شده ام . مادر حال و روزم را فهمیده بود . غروب چهارمین روز پاییز ساکم را بست و داد دستم و گفت : تو مال اینجا نیستی سیاوش ... شبا خواب می بینم یکی داره صدات می کنه ... سرگذاشتم روی شانه مادر و بوییدمش . روسری سرمه ایش بوی یاس می داد. مثل بقیه آدمها از زیرقرآن رد شدم . ولی پشت سرم را نگاه نکردم که مادرآب می پاشد یا نه . منصور پیشنهاد داد نامه های تو را بخوانم . گفتم : یوسف اینها رو برای حال و روز من نوشته . از توی کوله پشتی اش یک تکه نان خشکیده برداشت و قرچ قرچ گاز زد و گفت : الان دیگه همه مون حال و روز شبیه به هم داریم . گاهی وقتا یه موقعیتی پیش میاد که آدما مث هم میشن . حال و روز ما هم بهتراز تو نیس ! سروش مثل تمام این روزها دو تا گوش داشت . یکی برای شنیدن رادیو و آهنگهای عربی اش . یکی دیگر که خیلی مهم نبود برای شنیدن حرفهای خودمانی . بااینکه قرص کامل ماه دشت را روشن کرده بود اما دست خط ریز و نستعلیق ات قابل شناسایی نبود . منصور چراغ قوه ی سروش را گرفت و داد دستم .
"… پس گفتم : ای پیر از کجا می آیی ؟ گفت : از پس کوه قاف که مقام من آنجاست و آشیان تو نیز آن جایگه بود اما تو فراموش کرده ای ... پرسیدم که : بدانجا راه چگونه برم ؟ گفت : راه دشواراست ! گفتم : ای پیرچه کنم تا آن رنج برمن آسان بود؟ گفت : چشمه زندگانی بدست آور. گفتم : این چشمه زندگانی کجاست ؟ گفت : در ظلمات ! گفتم : راه از کدام جانب است ؟ گفت : از هر طرف که روی ، اگر راه روی ، راه بری ! گفتم : نشان ظلمات چیست ؟ گفت : سیاهی ... و تو خود در ظلماتی ، اما نمی دانی ! آنکس که این راه رود چون خود را درتاریکی بیند ، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنایی به چشم ندیده ... "
هنوز به صفحه بعدی نامه ات نرسیده بودم که زمین زیرپای مان شروع کرد به لرزیدن . منصور هولی بلند شد و گفت : شنی ها ! بعد سینه خیز خودش را رساند به خاکریز . بی سیم را برداشت وآمد توی کانال و مثل ما شل شد روی خاک . جیک مان در نمی آمد . نیم ساعت بعد عراقی ها توی نخلستان بودند . سر و صدایشان می آمد . انگار که آمده بودند بله برون . پای کوبی می کردند و منور می زدند . دشت خودِ روز بود و ما جرات نداشتیم حرکت کنیم . صبح نشده ،خوابمان برد و نماز را قضا خواندیم . من و سروش و منصور ! * هفت صبح رسیدیم مشهد . نمی دانم ، از ایستگاه تا حوالی حرم ، مگر چقدر راه بود که راننده بیشتر از سه ربع ما را توی خیابان ها چرخاند وچرخاند ؟ بعدش هم جلوی یک هتل درجه سه ترمز دستی اش را کشید و گفت : بفرماین . این هم هتل ...اونم حرم آقا ؟! مادرجلو نشسته بود . برگشت نگاهم کرد که یعنی حساب کنم . با پلک هام خاطرش را جمع کردم تا پیاده شود . پیاده شد و ایستاد . دستش را تکیه داد به صندوق صدقات کنار جدول سیمانی . ساک را زودتر از خودم هول دادم روی آسفالت و از توی کیف سه تا هزاری گذاشتم روی صندلی جلو وپیاده شدم .هنوز در را نبسته بودم که راننده ولو شد روی صندلی جلو و شیشه را کشید پایین و هوار زد : خانم ! ای چیه کرایه مویه ؟ گفتم : اوهوم م م ..زیاده ؟ پیاده شد و مثل لمپن ها آرنجش را گذاشت روی سقف پیکان مدل پایینش و گفت : دوتا پنج هزاریوم بدی راسته ش کردی . گوشهام سوت کشید و چشمهام داشت از حدقه می زد بیرون . مادر نگران نگاهم می کرد . آمدم مثل خودش آرنجم را گذاشتم روی سقف و گفتم : میخوای زنگ بزنم سازمان ، بگم از ایستگاه تا حرم راننده تون سیزده هزار تومن کرایه میخواد ؟! زد توی ملاج خودش ونشست پشت فرمان . عقب رفتم تا برود . دوباره پیاده شد و دندان قروچه گرفت و گفت : اومدی زیارت آقا ؟ اون وخ حق مورو کف مری ؟ گفتم : من اومدم پی برادرم . . . چیه ؟ فک کردی مسافرم شهر رو بلد نیستم ؟ اومدی دو ساعت داری همین دوتا خیابونو هی کوچه پس کوچه میری کرایه رو دولا پهنا حساب کنی ؟ تازشم ...اینم هتل بود آوردیمون اینجا ؟ پس مسافرخونش کجاس ؟ مادر گوشه چادرم را که کشید ، فهمیدم زیاده روی کردم . ساک را برداشتم و راه افتادیم سمت هتل خیابان بالایی . راننده تاکسی چندمتری درعرض ما آرام آرام حرکت می کرد و صدای غرزدنهاش می آمد . وقتی دید نگاهش نمی کنم گازش را گرفت و رفت . مادر نگاهم کرد و لبخند زد . گفتم : پذیرش که شدیم تو برواستراحت کن . خودم میرم دنبال سیاوش . ایستاد و گفت : بریم همون هتل پایینی ! گفتم : مادرمن ! اون که بیقوله اس هتل نیس ! گفت : نیومدیم ماه عسل ...اومدیم ؟! نگاهش به من نبود ، به گنبد طلا بود . گفتم : دست خودم نیس . وسواس حاملگیه .. .سرنرگس هم همین جوری بودم... گفت : اونقدام که میگی بدنیس ! برگشت به سمت همان هتل . به ناچار پشت سرش راه افتادم . مثل همیشه مقاومت بی فایده بود . توی اتاقک پذیرش ، عاقله زنی سبزه ایستاده بود که تا وارد شدیم استقبال گرمی از ما کرد . اتاقی درطبقه اول گرفتیم و بعداز اسکان مادر دوش گرفتم و آمدم به آدرسی که منشی دفتر آقای دشتی به من داده بود . با همان نامه ی لاک ومهر شده . چندباری به راننده آمبولانس زنگ زدم که در دسترس نبود . از وقتی رسیدیم به میثم زنگ نزده ام . گوشی ام پرشده بود ازتماس های بی پاسخ او . حواسم نبود که روی سایلنت گذاشتمش . سه چهار تا پیام هم داده . نخوانده می دانم چقدر نگران شده و تاحالا کائنات را به هم ریخته . همانطور گوشی به دست رو به گنبد طلا کردم و سلامی دوباره دادم . فکرنمی کنم دوتا بوق هم خورده باشد که کلمات پشت سرهم آوار شد روی سرم . میثم یک بند حرف می زد : " کجایی تو ...معلومه اصلن ...چراجوابمو نمیدی ؟! " نفس عمیق کشیدم تا به قول مادر بنزینش ته بکشد و حرف هاش تمام شود . بعد این همه سال حالا می دانم وقتی کارش به اینجا می رسد باید صبور باشم تا نوبتم شود . می دانم صدای من مثل آب سردی است روی آتش احساساتش . میثم هم این را می داند . حرفش که تمام بشود بعدش صدای نفس هاش از پشت گوشی نشانه است . نشانه اینکه حالا تو حرف بزن . ایستاده بودم توی صف عابربانک . با اشاره به نفرجلویی فهماندم که بعداز او نوبت من است . خودم را کشاندم کنار دیوار و تکیه دادم به ساختمان بانک . آرام سلام کردم و منتظر ماندم . حتی اگر نبینمش، می توانم حدس بزنم در همان لحظه لبخند می زند یا نه . لبخند زد وگفت : سلام هاجر ! خوبی ؟ لبخند زدم و سعی کردم توی کلامم بتوانم همان حس را انتقال دهم و گفتم : آره ..تو خوبی ؟ گفت : آره . بچه ها هم بدنیستن. رسوندمشون . دارم میرم دادگاه واسه پرونده یوسف . آخرین جلسه اس. اومدم بیرون خودم تماس میگیرم ... * قریب به پنج سال است که دایی یوسف هنوز پرونده اش مختومه نشده . هربار که حکمی به نفعش صادربشود طرف مقابلش از راه دیگری شکایت و دادخواست می دهد و دوباره همه چیز را به دادگاه می کشاند . زمین دایی یوسف پشت شیلات است . جای خوبی برای ویلا یا پلاژ . همین موقعیت خوب باعث شده خیلی ها توی این سالها به طمع بیافتند و با سندسازی آن را از چنگش دربیاورند و به قول دایی فدکش را غصب کنند ... نامه لاک ومهر شده را داده بودم به مسئول تفحص . گفت : نداریم ! گفتم : نیومدم چیز بخرم . این هم که نامه فدایت شوم نیس . اومدم پی برادرم ... هم اتاقی ها صدایش می کردند برادر جورابچی . وقتی دید سراپا جلوی میزش ایستاده ام و کاغذ توی دستم می لرزد ، یکی از همکاران را صدا کرد که صندلی بیاورند برای من . بعد تعارفم کرد بنشینم . به موازات زنگ زدن با تلفن با دست دیگرش مشغول تماس با موبایلش بود . یکی دوبار به من یواشکی نگاه کرد و یکهو از جاش بلند شد و معذرت خواهی کرد و قبل از بیرون رفتن گفت تا چند دقیقه دیگر برمی گردد . روی میزش همه چیز درهم و برهم بود . نگاهم سر خورد توی اتاق . بزرگ و روشن بود . بیشتر شبیه سالنی بود که با mdf دو جداره پارتیشن بندی اش کرده بودند. قدّم اگر کمی بیشتر از 165 سانت بود ، حتما نوک انگشت وسطی ام به سقف کاذب طوسی رنگش می رسید . هرچه منتظر شدم برنگشت . برنگشت و من مجبور شدم از همکارانش یک به یک خبر بگیرم . گفتند : گوشی اش خاموشه ... احتمالا توی جلسه مونده . گفتند : لیست شهدا هم دست ایشونه ... تا ظهر چندبار می روم و برمی گردم . هیچ کس پاسخ نمی دهد . اصلا صدایم را نمی شنوند که بخواهند جواب بدهند . ساعت اداری هنوز تمام نشده ، هرکدام به بهانه نماز پراکنده می شوند و من مستاصل برمی گردم هتل . هنوزکفش هام موکت پله سوم را لمس نکرده ، هتلدار صدایم می کند . برمی گردم پشت میز پذیرش . شیفت هتلدار قبلی عوض شده و نوبت رسیده به زنی بیست و پنج شش ساله با چشم های بادامی . گرچه سعی می کند لهجه مشهدی اش را پنهان کند . اما نمی توان در همان برخورد اول نادیده گرفت ، وقتی می گوید: کلید اتاقتون ... خانم مقیمیان ! با اینکه دل و دماغ ندارم تا پاسخ لبخند مصنوعی اش را بدهم ، اما تشکر می کنم و راه می افتم . این بار تا پله پنجم می روم و مثل برق گرفته ها می دوم پشت میز پذیرش . قلبم تندتند می زند و توی همین چند لحظه هزار فکر ناجور از ذهنم عبور می کند . هتلدار هاج و واج نگاهم می کند و می گوید : اتفاقی افتاده خانم ؟ ! دستم را گذاشته ام روی قلبم ونفسم بالا نمی آید . با زحمت زبانم باز می شود و می گویم : خانم ... مادرم کجاس ؟ زودی خودش را می رساند به من و می گوید : نگران نباشین خانم ...گفتن میرن حرم زودی میان... گلویم بغض افتاده وآب دویده توی چشم هام. کم کم همه چیز را دارم تار می بینم ، انگارکه پشت شیشه ی باران خورده ایستاده باشم . هتلدار دستم را می گیرد و می برد توی لابی . به شانه هام فشار می آورد که بنشینم . حالا دارم هق هق میکنم و بینی ام کیپ شده . می رود پای آب سرد کن وبا لیوان یک بار مصرف می آید و می دهد دستم . یک قلپ آب می خورم و آرام نمی شوم . نگاهش می کنم و می گویم : خانم ... مادرم ...چه جوری پیداش کنم ؟ می نشیند کنارم و دست می گذارد زیر چانه ام و اخم می کند . اخمی که آدم احساس می کند طرف مقابل دارد از تو سوال می پرسد . بعد نگاه می کند به شکم برآمده ام و لبخند می زند . چانه ام را می چرخاند طرف خودش و پلک هاش را که تا نیمه می بندد ، چشمهای بادامی اش شکل خمار به خودش می گیرد و من توی آن هیر و ویر یاد زن اثیری بوف کور می افتم و می گویم : چرا نگفتین بهش که گم میشه؟ ... که او هم با همان چشمان خمارش می گوید : اینجا کسی گم نمیشه عزیزم! با پشت دستش گونه هایم را پاک می کند و سلانه سلانه می رود سر پستش . می رود و من آب را تا آخر سرمی کشم و به حرفهایش فکر می کنم و به آخرین نامه ی تو که برای من نوشته بودی . گذشت زمان ، چه آسان گرد فراموشی پاشیده بود روی ذهن و خاطره هایم! چه هشدار به موقعی بود ، زنگ صدای هتلدار جوان! ... حیف که باید بروم پی مادر . وگرنه دلم می خواهد زنگ بزنم به میثم و بگویم از توی صندوق نسوز ، نامه ی آخر تو را اسکن کند و به ایمیلم بفرستد تا همین حالا بنشینم پشت لپ تاپ و یک بار دیگر بخوانمش و تو راپیدا کنم . نامه ای که بعد از آن ، هیچ خبری از تو نشد . تویی که نوشته بودی : " این روزها حس می کنم دارم ازخودم به ناکجا سفر میکنم . شاید هم از خودم به خودم ... " تویی که حالا قایم موشک بازی ات گرفته و این روزهاپشت سرهم به من و مادر می گویی ، چشم بگذاریم تا پیدات کنیم . تا می آییم به تو نزدیک شویم دوباره بازی ات می گیرد و باز دور می شوی و پیدا کردنت زرنگی میخواهد و کمی هوش و حواس که من این روزها ندارم . انگار که واقعا از خودت به ناکجا سفرکرده ای و پیداکردنت حکم یک معمای بی کلید را پیدا کرده ... کلید اتاق 103را تحویل هتلدار می دهم و دل می زنم به حرم ، بلکه پیدایتان کنم ؛ تو و مادر را ...
* به خواب منصور که فکر می کنم، می بینم آمدنمان به اینجا نمی تواند از سراتفاق باشد . منصور می گفت : خواب نبوده سیاوش ...همش تو بیداری بود ! روزها کمتر مجال همصحبتی پیش می آید . هرکدام از ما توی گودالی ، کانالی یا پشت خاکریزی مخفی می شود و خودمان را به رنگ خاک استتار می کنیم و مثل منجمان که اوضاع کواکب را رصد می کنند ما هم تانک ها و سربازان عراقی را می پاییم . دیشب منصور می گفت : این صحرای بی آب و علف پراز نشانه اس ... درست شبیه عرفات و مشعر ! گفتم : اینجا هم لابد مناست ؟! سری تکان داد وهیچ نگفت . ظاهرا ترم چهارم مهندسی مخابرات می خوانده که نصفه کاره درس و دانشگاه را رها کرد و آمد منطقه . دیشب متوجه شدم پلاک ندارد . سروش می گفت : احتمالن از بچه های اطلاعات شناساییه . به رویش نیاوردیم .خیلی دوست ندارد از خودش بگوید . گذرا و پراکنده چیزهایی می گوید که آدم باید با منقاش همه را جمع آوری کند و بگذارد کنار هم تا بفهمد . همین قدر اطلاعات را هم با هزار ترفند و بازجویی به ما داد . مثل این بود که داشتیم با انبر گوشت تنش را می کندیم . چند روزی است تلاش می کند بی سیم از کار افتاده را راه بیندازد . دو سه بار تا حالا دل و روده ش را به هم ریخته است . اما هربار که سوییچ هاش را امتحان می کند ، فقط صدای فش و فش از گوشی اش بیرون می آید . اصرار هم دارد که : " بالاخره موفق میشم " . * تاریک روشنای صبح ، رفته بودم پشت تپه ماهور انتهای کانال ، برای قضای حاجت . نرمه بادخنکی از سمت نیزار می وزید . برگشتنا دیدم منصور لم داده به دیواره کانال و چمباتمه ، زل زده به ردیف مورچه هایی که از درز و شکاف دیوار روبرویی تنداتند رفت و آمد می کردند تا قوطی خالی کنسرو بادمجانی که آخرین جیره غذایی ما بود و حالا با درپوش باز افتاده بود پای تکه سنگ چند ضلعی . سروش خواب بود . آمدم نشستم مقابل منصور و گفتم : چی شده مهندس ...چرا توفکری ؟ خواب بد دیدی ؟ نه نگاهم می کرد نه پلک می زد . خودش را بغل کرده بود . گفتم : با این ریش و پشمی که ما راه انداختیم بعیده قابل شناسایی باشیم نه ؟ لبخند زد ، تلخ و بی حوصله . گفت : خواب نه . همش تو بیدار بوده . گفتم : بالاخره یه بادخنک تو طالع ما افتاد و بی نصیب نموندیم ! گفت : تا حالا داستاناتو کسی خونده ؟ گفتم : یه چندتاییش تو روزنامه ومجله چاپ شده ... دستهایش را گذاشت روی زانوهام و گفت :فکرمی کنی کسی این نوشته هاتو بخونه ؟ گفتم : نمی خوای بگی چی دیدی ؟ گفت : یه زن !! گفتم : میخوای آب بیارم ؟ گفت : مگه آبی هم مونده ؟ گفت : خب؟ نگفتی... کسی این نوشته هاتو می خونه ؟ خندیدم ،خیلی ریز . گفتم : شاید باد ...شاید هم آتش ... گفت : آتش ؟ گفتم : منصورجان! جون به سرم کردی . گفت : می خوام بنویسیش گفتم : کی بخونه اونوقت ؟ دوباره خودش را بغل کرد وخیره شد به مورچه ها . انگار ته قوطی کنسرو چیزهایی پیدا کرده بودند . از توی کول پشتی ام دفترچه را برداشتم و قلم به دست آماده نوشتن شدم . گفت : آتش بهتر است ! گفتم : بگو بنویسمش. گفت : آن وقت می شود حدیث آن بوته که در آتش بود ونسوخت !! سروش شاکی بود از اینکه نگذاشته ایم بخوابد . زدم به کف پای برهنه اش و گفتم : بخواب داداش ...بخواب که نیم ساعت دیگه بیدارباش می زنن! جوهر خودکارم ته کشیده بود . چندبارخط زدم ، دیدم فایده ندارد. منصور از جیب خودش ،خودکار درآورد . قرمز بود و من عادت نداشتم . ولی چاره ای نبود . حق انتخاب نداشتم .لنگه کفش بود و باید به آن قناعت می کردم . گفتم : کدام حدیث منصور ؟ گفت : حدیث موسی ... سیاوش ... ابراهیم !! بعد با همان حال گیجاگیجش ، شمرده شمرده گفت و من نوشتم :
" افتاده بودم توی صحرایی بی آب و علف ، زیر آفتاب داغ . میان آن همه تیرو نیزه های شکسته و آدم های بی زره وشمشیر صدایی مدام توی گوشم ولوله می کرد " آیا کسی نیست مرا یاری کند ؟ " نای بلند شدن نداشتم تا ببینم صدا از کجا می آید . از قوزک پای چپم خون می آمد و حس می کردم از نخاع فلج شده ام .تشنه ام بود و سقف دهانم چسبیده بود به زبانم .گهگاه صدای شیهه اسبان می آمد و جیغ و فریادهای زنان و کودکانی که اطرافم می دویدند . چادرهامان آتش گرفته بود . هرم گرمایش تا خود صورتم بلوره می زد . دادزدم : سیاوش سیاوش تشنه امه ...جگرم داره می سوزه . دیدم زنی کوزه به دست دو زانو نشسته روبروم . کوزه ای با نقاشی مینیاتور . مینیاتوری از چند تا پرنده ی در حال پرواز . پرنده هایی که بی شباهت به سیمرغ عطار نبودند .گفتم آب . جگرم سوخت . زن صورتش را با چفیه ی سیاهی گرفته بود .دست هام را عین کاسه آوردم جلو . اوهم کوزه را سرریز کرد . خنکای آب آنی دوید توی رگهام . خوشحال شدم و خواستم آب بخورم که دیدم آب دارد رنگ انار به خودش می گیرد . بو کردم . بوی انار نبود . خون بود . نه سیل خون بود که راه افتاده بود و مرا داشت با خودش می برد . مثل کسی که داردغرق می شود چنگ انداختم به چفیه اش . تا از صورتش کنار رفت دیدم نیمی از صورتش تو بودی و نیمه دیگرش شکل یک زن بود .زنی که سالها سال پیش وقتی پسربچه ای هفت هشت ساله بودم دیده بودمش . باپدر رفته بودم " سقّانفار " برای دیدن تعزیه . یادم است مردی سرخ پوش و شمشیر به دست نشسته بود روی سینه مردسبز پوش و می گفت : عجب سخت است ...که خیلی دشوار و سخت است ...من نمی توانم ..جذبه صورتت نمی گذارد ...مگر خورشید هم از تو نور میگیرد که نمی توانم نگاهت کنم ...دارم می سوزم ! مرد سبز پوش هم می گفت: هراسی از مرگ نیست . اسماعیل که تیزی آهن نمی ترسد . با پای خودم آمده ام اینجا . انالله و انا الیه راجعون . بعد که مرد سرخ پوش از پشت شمشیر را گذاشته بود روی گردن مردسبز پوش ، زن فریاد زده بود : کاش آسمان خراب می شد و کوهها ریزریزمی گشت وبرصحرا می ریخت ...با روبندی سیاه ایستاده بود کنار دیرک خیمه تا نکند یک وقت چادرهاشان آتش بگیرد . از پدر که اسمش را پرسیدم شانه هاش داشت می لرزید، درست مثل بقیه زن ها ومرد ها . آرام خم شد و توی گوشم گفت : " زینب " ! انگار که متن آن نمایش را تو نوشته بودی . آخر چطور ممکن است همان نمایش و همان جملات را گفته باشند که تو چند روز قبل نوشتی و ما بازی اش کردیم هان ؟ کاش یک باردیگر دست به قلم می شدی و می نوشتی سیاوش ! کاش می نوشتی و سه تایی بازی اش می کردیم . نه نه . کاش سه تایی زندگیش می کردیم ، این بار ولی ، قصه اسارت آن زن را ... "
روز حاکم شده بود و ما هم می بایست بازی قائم موشک مان را از سر می گرفتیم . د فترچه را بستم وگفتم : من نه ... این بار ، تو بنویس ...
* مثل اینکه دست به هرچه می زنم خاکستر تحویل می گیرم .خودکار منصور هم دارد نفس های آخرش را می کشد . جیره های غذایی مان تمام شده و آبی توی بساط مان نمانده . منصور می گوید : شناخت آن طرف خاکریزهاست درست بعد از فرات . می گوید : بیا با صدایی که توی سرمان هست بریم و برگردیم . شناخت پشت پنجره های ضریح شش گوشه است ... بار و بنه اش را جمع کرده و با این حالش مصمم شده که تاریکی شب بزند توی دل عراقی ها و برود . سروش گفته بوده ومی گوید : از اینجا جم نمیخورم .یا همین جا تلف میشم یا پیدام می کنن ! ولی من هنوز مطمئن نیستم که با منصور خواهم رفت یا نه . جانی برای رفتن نمانده . کاش برای لحظاتی هم که شده باران می بارید ... " پایان "
پی نوشت : رسم الخط کلمات آگاهانه بوده است .
مثل تمام این روزها ، روزه ایم و لبهایمان تاول زده . حساب روزهایی هم که محاصره شده ایم از دست مان در رفته و گاهی وقت ها سر اینکه محاصره ایم یا گم شده ایم ، بین ما اختلاف می شود و مثل بچه هایی که سراسباب بازی دعوایشان می شود ، به جان هم می افتیم . منصور گفته بوده : باید منتظر روزای سخت تر هم باشیم . سروش اما می گوید : به دلم افتاده ما اسیر می شیم !... همیشه همین طور است . هربار که یکی از جمع مان می رود ، تا چند روز اوضاع روحی ما تعریفی ندارد . تا حالا یک به یک راه ها را امتحان کرده ایم . مفری برای گریختن از این مخمصه نیست . همه ی راهها به مرگ ختم می شود. روبروی ما خاکریز عراقی هاست . از بخت خوبشان طبیعت هم با آنها سر سازگاری داشته ، ارتفاعشان نسبت به این خاکریزی که پناهگاه ما شده ، بلندتر است و به کوچکترین تحرک ما اشراف دارند . بهرام و داوود ، همان روزهای اول شکارتک تیراندازها شدند و از پا درآمدند . ما هم تا شبِ همان روز جرات نداشتیم جسدهایشان را عقب بیاوریم . مانده بودند زیر آفتاب داغ تیرماه . جواد و سروش ، نزدیک صبح که دشت آرام تر شده بود ، با برانکاردی که از پیراهن واسلحه شان درست کرده بودند ، آنها را آوردند و توی کانال دفن شان کردند . لاکردار ، هدف گیری شان بی نقص است و توی دل آدم خالی می شود . درست پیشانی هردو به اندازه دهانه پوکه فشنگ سوراخ شده بود !! بعد از آن اتفاق ، دیگر کسی نقشه فرار از روبرو را پیشنهاد نداد ، جز جواد که وقتی دید تحرکات تانک ها و نفرات عراقیها پشت میدان مین متمرکز شده ، فکر کرد حالا دیگر حواس آنها به روبرو نیست . منصور می گفت : تلافی کربلای پنجه ... میخوان هور رو بگیرن ... جواد هم می گفت : نمیشه که دست رو دست گذاشت و نیگا کرد . گفته بودم : مگه نمی بینی ؟ اینجا عین مخمصه اس ! گفته بود : چته سیاوش ؟ چرا فکر می کنی اینجا آخر دنیاس ؟ قبلِ اینکه بیای خط ، چرا فکر نکردی که همه اینجا مخمصه اس؟ ! منصور روی خاکریز درازکش بود و با دوربین منطقه را می پایید و هر از گاهی توی دفترچه اش یادداشت می کرد . عادت داشت همه چیز را به رمز بنویسد . جواد تا فریاد زد سرم که : " سیاوش چه مرگته ؟! " ، منصور سرخورد و آمد یقه جواد راچسبید و گفت : تو چته قهرمان ؟ اینجا میدون جنگه ... زورخونه که نیس عربده می کشی . میخوای بری ؟... راه فرار پیدا کردی؟... بیابرو خب . جواد هم بی برو برگرد کوله پشتی و قمقمه و اسلحه اش را برداشت و راه افتاد . هنوز ربع ساعتی از رفتنش نگذشته بود که دست از پا درازتر برگشت . با دو تا زخم گلوله سیمونوف . اگر از سمت نیزار می رفت مطمئنا اسیر باتلاق می شد . باتلاقی که مثل کورگودیلی تنبل و گرسنه ، منتظر بلعیدن طعمه های دیگرش ، آنجا ، درست روبروی میدان مین لمیده . میدان مین سمت راست خاکریز ماست و اگر در امتداد سیم های خاردار حرکت کنی ، می رسی به نخلستان سوخته ای که خیلی هم شبیه نخلستان نیست . دیروز همین وقتها که ابرها بعداز مدتی توی آسمان جولان دادند و تب هوا خنک تر شد ، نشسته بوده روی سینه منصور و می گفت : سخت است ... خیلی سخت است ...من نمی توانم ! سرنیزه ژ3 توی دستش بود و هق وهق کنان فریاد می زد: سخت است ...نمی توانم ...نمی توانم ... منصور می گفت : هراسی از مرگ نیست . چرا که موج ، از دریا خیزد و با وی درآمیزد ، در وی گریزد و از وی ناگزیر است ...انا لله وانا الیه راجعون ! جواد می گفت : می دانم… می دانم …اما چشم هایم جایی را نمی بیند ، می گویی خنجر را کجا فرود بیاورم توی دل خاک ؟! ... جذبه ی این نور غرقم کرده و دارد مرا می بلعد . تو هم که مثل همه آدم ها جنست از خاک است ، چگونه است که آفتاب هم از تو نور می گیرد هان ؟! ... تویی که گفته بودی چوپان زاده ای بیش نیستی . چوپانی که می گفته ، اجدادم همه چوپان بوده اند ... چوپانی که از کوه سرازیر شده بود که من از جانب خدا آمده ام ... که خدا اراده کرده است تا برهمه بردگان و بیچارگان زمین منت بگذارد و آنها را پیشوایان و وارثان زمین قرار دهد ... به من بگو ، این نور از کجا می تابدکه دارم می سوزم؟! صدای " هَل مِن ناصِراً یَنصُرنِی " داشت توی کاسه سرم دایره می زد . هنوز ایستاده بودیم کنار دیرک ، تا نکند یک وقت ناغافل چادرهایمان آتش بگیرد . یک نگاهمان هم به تیزی خنجر بود . جواد هم که منصور را دمر خوابانده بود تا از پشت خنجر را بگذارد بیخ گلوش ، دستهایش می لرزید ، همانطور که شانه های ما می لرزید . سرنیزه را یکهو فرود آورد تن خاک و هی سرفه می کرد و نفس نفس می زد. داشت خون بالا می آورد . منصور تا هولی داد زد : " چی شده جواد ؟ " ما تازه یادمان افتاد ، زخم های جواد دوباره سرباز کرده حتمن . بالا سرش که رسیدیم دیگر حرفی نزد . حتی آخ ! حالا هم که خوابیده ، کنار هفت نفری که زودتر ازاو خوابشان برده بوده ، زیرتلی از خاک گرم کانال !
* صبح روزی که قرار بود از تو خبری برسد ، خوابت را دیدم . مدتها بود توی خوابم نمی آمدی . نمی دانم یاد و خاطره ی تو داشت کم رنگ می شد یا من تو را گم کرده بودم . خواب دیدم ، ایستاده ام پای تخته سنگ های کنار دریا و به تو که رفته ای تا آن دور ترها ، نگاه می کنم. نگاه می کنم و دلشوره دارم . موج پشت موج خیز برمی داشت و هراز گاهی مثل مار، دور پاهایم چنبره می زد و ول می کرد . هی چنبره می زد و باز ول می کرد . ساعتها منتظرت شدم . نه تو آمدی ساحل ، نه من زدم به دریا . قایق موتوری ات چند قدم مانده به دهانه ، به پهلو لمیده بود روی شن ها . هیچ صدایی نمی آمد ، جز صدای موج ها ، که اسم تو را هَجی می کردند : " سی یا وش " با این تفاوت که " وش " را کشدار می گفتند . از مرغ های دریایی هم خبری نبود . داشتم نا امید می شدم . دستهایم را جلو دهانم گرفتم و بلند صدایت کردم : سی یا وَ َ َ ش ش ش ... صدایم با موجی که می آمد ساحل و دور پاهایم چنبره می زد َ، یکی می شد . خواستم برگردم ، که توی یک چشم برهم زدنی آمدی ساحل . با یک ماهی سفید بزرگ که مثل نوزاد ، با احتیاط بغلش کرده بودی . چشم های سیاه و درشت ماهی بی شباهت به چشم های تو نبود . با این تفاوت که از چشم های تو خنده می بارید و از چشم های ماهی ترس . دهانش مدام می جنبید و می گفت : آب! یادم است آن روزها که با قایق موتوری کوچکت می رفتی صیادی ، حسرت صید یک ماهی سفید بزرگ توی دلت مانده بود . اما حالا بدون تور و قلاب ، ماهی آرزوهات را شکار کرده بودی . گفتم : سیاوش! میشه من هم بغلش کنم ؟! که اخم هات توی هم رفت و ماهی چَمبَل زد . چَمبَل زد و افتاد روی شن ها . آنقدر تقلا کرد که زودی خودش را رساند به دریا . ترسیدم . ترسیدم ، سرم هوار بکشی . برای همین دویدم تا به ماهی برسم . که پایم گرفت به چیزی و سکندری خوردم و افتادم توی آب و یکهو زیرپایم خالی شد و دریا مرا با خود برد . داشتم زیر آب خفه می شدم ، که دست و پا زدم . دست وپا زدم و پریدم توی بیداری . لبهایم مثل دهان ماهی ، هی می جنبید . به خودم که آمدم دیدم توی اتاق تنها هستم و دارم بی اختیار آیه الکرسی زمزمه می کنم . میثم رفته بود دادگاه و طبق عادت این روزها ، می بایست تا حالا نرگس را رسانده باشد مدرسه و مهدیه را هم سپرده باشد مهد کودک . صبحانه خورده نخورده ، دست نویس داستانهایی را که ترجمه کرده بودم ، چپاندم توی کیف تا بدهم تایپ . قبلش باید می رفتم سونوگرافی . فکر اینکه مدام باید آب بخورم و راه بروم . آب بخورم و راه بروم ، حالم را از همین حالا داشت بهم می زد ... * روز سوم یا چهارم بوده که باتلاق ، محسن را بلعید . آن هم درست پیش چشم منصور . منصور می گفت ، تنها کاری که توانست انجام بدهد ، این بوده که فرو رفتن تدریجی یک آدم را توی گل ولای تماشا کند و توی سرش بکوبد و هی مو بکند وخودش را زخم و زیلی کند . از این می سوخت که محسن دم مرگ ،حتی ذره ای دادوقال راه نیانداخته بود تا نکند عراقی ها صدایش را بشنوند و به منصور تیراندازی کنند . منصور وقتی برگشت تا سه روز با کسی حرف نزد . چفیه را انداخته بود روی سرش و برای خودش خلوت کرده بود و مدام زیارت عاشورا می خواند . یادم است بعداز سه روز گوشه نشینی و اعتکاف ، هنوز پاچه شلوارش تا زانو گل بود وبوی زهم و باتلاق می داد . به من گفته بود : یقین دارم اینجا مناست اسماعیل ! فرار از اینجا غیرممکنه ! که من لرزیدم وگفتم : اسماعیل ؟! بعد فکر کردم ، پیش تر این گفتگو را توی خواب یا جایی دربیداری تجربه کرده ام . یا شاید هم روح من ، سابق براین در گذشته های دور سیر می کرده و حالا از سر اتفاق در جسم کسی دیگر حلول کرده است . به منصور گفتم : من ، سیاوشم منصور . اسماعیل کیه ؟! نگاهم می کرد و نمی کرد . آفتاب رفته بود پشت نخلستان . دستم را گرفت و باخودش کشاند تا پای تانکر سوراخ سوراخی که لاستیکش پنچر بود . کوله پشتی ام را برداشت . دفترچه و خودکارم را درآورد و داد دستم . گفت : بنویس . گفتم : تو کارِت دخالت نمی کنم مهندس . من با ریاضی میانه خوبی ندارم .خودت ببین و بنویس . فکر کردم از این به بعد می خواهد جمع آوری اطلاعات و بررسی مختصات منطقه را بگذارد روی کول من . گفت : وقت تنگه ... بیا متنش رو بنویس ... عاشورا رو ... بنویس تا بازیش کنیم سیاوش ! گفت : سیاوش ؟! نه . گفت : اسماعیل . آره . گفت: اسماعیل !
* ظهر که از بازار برگشتم ، از بنیاد زنگ زدند وخبرت را دادند . لرزیدم وگوشی تلفن دوبار ازدستم افتاد . شاید هم سه بار . درست یادم نیست . اما تا بیایم خودم راجمع وجورکنم ، طول کشید . گفتند ، بچه های تفحص پیدات کردند . شماره پلاکت با پرونده اعزامی ات همخوانی دارد ... خبرت چقدر به خوابم نزدیک بود !! چرا من فکرکردم خواب ماهی به سلامتی جنینی ربط دارد که در من جوش خورده ؟! بعدش نفهمیدم چه گفتم و چه شنیدم . بلافاصله به مادرزنگ زدم . هنوز دوتا بوق نخورده ، به خودم آمدم وقطع کردم . می دانستم پیرزن، اگر بی مقدمه خبرتورا بشنود ، پس می افتد . از مدتها قبل به بنیاد و همه ادرات و ارگانها شماره خودم را سپرده بودم ، تا اگر روزی روزگاری نشانه ای از تو رسید ، خبرش را به من بدهند . گوشی را گذاشتم ودویدم . یادم رفت چادرم را بردارم . دویدم و حس کردم ، شهر با من می دود . ماشین ها و آدم ها دوشادوش من می دوند . ردیف درختان چنار و نارنج خیابان امامزاده ابراهیم بابلسر با من مسابقه دوی سرعت گذاشته اند . یادم رفته بود هیجان برای قلب ناکوکم سمّ است . یادم رفته بود ، جنینی توی شکم دارم . فقط یادم است چندباری مانتو به پایم گیرکرد و من زمین خوردم و جای زخم وخراشیدگی هنوز به کف دستم مانده . خبری از تو ، آن هم بیست وچهار سال بعد ؟! چه جوری پیش مادر زبان باز کنم ؟ مادری که بعد از این همه روز، بخواهد خبری از استخوان هات و از پلاک زنگ زده ات بشنود ! اصلا از کجا معلوم که استخوانهای تو باشد ؟ لااقل چند تکه پوست وگوشت بهش نمانده ، که مادر بیاید از تعداد خال و بخیه اش بگوید، این استخوان ها ی طاق وجفت ، متعلق به پسرش است . چه حالی می شود مادر، وقتی بگویم : " مشتلق بده مامان ! استخوان ترکه های سیاوشت پیدا شده،هان ؟! " نمی دانستم، مادر ، همیشه مادر است . قبل از اینکه کلاغ و کبوتر پیغام پسغام بیاورند ، خبرش اول به او می رسد . ایستاده بود پای درخت انگور . سبدکنارحوض پرشده بود از غوره .خبرت را که شنید چشم هایش خندید . سبد غوره را داد دستم و راهی خانه ام کرد . فهمیدم که زودتر از من باخبرشده . به قول میثم مات شده بودم . آن هم مات مختنق . مادر با تنها اسب بی سوارش ، گوشه صفحه ، میان آن همه مهره های خودی ماتم کرده بود . حالاهم که میان تلق وتلوق چرخهای قطار خوابیده . نیم ساعتی می شود که قرص هایش را دادم و فرستادمش روی تخت . سربلیط شانس آوردم . قطار بعدی پس فردا بود . مادر آرامشی داردکه برایم عجیب است . توی چشم هایش هیچ نشانی از اظطراب و تشویش نیست . شبیه اقیانوسی است که اصلا موج ندارد . درست عکس اوایل هفته که قرار شد برویم آبگرم و مادر دل دل می کرد . پیشنهادش را من داده بودم . تردید داشتم رامسر را بگویم یا سرعین اردبیل . که گفتم رامسر. مادر سفر راه دور دوست ندارد . می گوید : اختیار به خودم نیس که . دست به آبم زیاده . پیش بچه ها خجالتم میاد ! زن دایی سودابه ذوق کرد وگفت : محشره !! بعدش پکر شد وگفت : جای احسانم خیلی خالیه . کاش می شد یه سفربه کرمان می رفتیم ! پسردایی چندسالی است که آموزگار شده . همان اوایل که افتاد به یکی از روستاهای کرمان ، دلش همانجا گیر شد . می گفت : کویرخاکش دامنگیره . بعدها فهمیدیم ، آن که دامنگیرش شده ، خاکش نبوده سیاوش . مهر دختر خاکی بوده که تا حالا می بایست دانشگاهش را تمام کرده باشد . میثم مثل همیشه تکلیف خیلی از چیزها را اول گفته بود : " به شرطی که دیگ وقابلمه و آشپزی تو کار نباشه .من یکی حوصله چادر و هتل صحرایی را ندارم ! " دایی یوسف که این روزها دوره نقاهت بعداز عمل جراحی چشمش را می گذراند ، به عصای سفیدش تکیه داد و گفت : ها میثم ...ها ؟ ! تو وکیلی پول مردم پارو میکنی ، ما که توی یه قرون دو زارش زار می زنیم ، پول هتل از کجا جور کنیم دکتر ؟! ... ما یه عمریه به زندگی عشایری عادت داریم ، تو رو خدا این دفّه رو بدقلقی نکن خب ! میثم هم خندیده و گفته بود : ما که تو شطرنج جلوت کم میاریم دایی . اینجا هم زمین خوردتیم . لااقل شب که می تونیم یه بیقوله پیدا کنیم توش بیتوته کنیم ؟! بعد نشستند توی ایوان ، به شطرنج و ما هم رفتیم باغ پشت خانه ی مادر و انار های ترش چیدیم ، برای ناهار . دایی یوسف عاشق خورشت انار است ، به خصوص اگر جای مرغ با اردک محلی عوض شده باشد . و البته مثل من ، دیوانه ی زیتون پرورده !!
* اذان صبح با صدای خمپاره بیدارشدم . سروش داشت روی خاکریز نگهبانی می داد . خمپاره بعدی که صفیرکشان کمانه کرد پشت خاکریز ، سروش آخی گفت و پرت شد تا پای جعبه خالی مهمات . منصور نشسته بود توی کانال و نماز می خواند.پوتین هایش مثل دو تا سرباز کوچک دو طرف کانال ایستاده بودند. خاک و خل را از سر و صورتم تکاندم و نیم خیز دویدم سمت سروش . فکر می کردم ترکش خورده . دمر خوابیده بود و وول می خورد . کلاه آهنی اش افتاده بود دامنه خاکریز ، کنار اسلحه و دوربین . گفتم : زنده ای ؟ به من نگاه نکرد . دستش راچندبار تکان داد که یعنی بخوابم روی زمین . گفتم : ترکش که نخوردی سروش ؟ سرش را بالا آورد . ابروهای خاک آلودش درهم رفت و گفت : هیس !! دارم آهنگ گوش میدم ... نمیذارین که ... رادیو را توی کانال پیدا کرده بود ، درست حدفاصلِ آخرین خاکریز و آیفای آتش گرفته . توی دست کسی بود که از تنه اش جدا افتاده . اولش وقتی دست را دید وحشت زده فرار کرده بود . اما بعد رادیو را به زحمت سوا کرد و دستی که معلوم نبود مال خودی ها بوده یا عراقی ها ، همانجا چال کرد . از آن وقت تا حالا رادیو شده همزادش که لحظه ای از او جدا نمی شود … گفته بود و می گفت : سرباز فراری بوده . چهارماه توی کردستان خدمت کرده بوده که ازترس کوموله ها ترک پست کرده ، یک راست رفته بود خانه اش و یک سال بعد هم ، یک شب سرد زمستانی آمد منطقه . پوزخند زده بود که : نیومدم که ...گرفتنم و آوردنم اینجا!! بعدفانوسقه را باز کرد و پیراهنش را زد بالا و پشتش را به ما نشان داد .که آنجا ، درست نزدیکیهای کتف چپ جای زخمش مانده . زخم تیغ درخت لیمو . ابرها جلوی ماه را گرفته بودند و ما چیزی نمی دیدیم . من دست کشیدم و جای بخیه ی زخم را لمس کردم . می گفت : مال اون شبی هس که سرباز بگیری بود و من تواون ظلمات تا اومدم فرارکنم سمت تالاب ، بی پیر ، تیغش گرفت به پشتم ... یادمه اون شب هرچی التماس کردم ولم نکردن .گفتم بی انصافا من ه تعمیرکارم. امانت مردم تو مغازه اس . مغازشم اجاره ایه . درسته که ، ناله نفرینش مال منه ، اما فردا پس فردا دعوا مرافعش واسه ننَمِه ،بعد که دیدم به خرجشون نرفت مجبور شدم کلید مغازه رو بدم به ننه ام که فردائیش بده به شوهر آبجی ام که اونم موتورا رو برسونه به دست صاحباشون " . می گفت : " حالام پشیمون نیستم . کم کمش سربازی ام که تموم بشه واسه پاسپورت و ویزای حج دیگه مشکل ندارم . اگه خدا قبول کنه جای آقای خدابیامرزم قراره با ننه ام برم حج . حکما تا اون موقع پایان خدمتم دستمه " . فشنگ توی دستش بود و ناخودگاه با خودش گل پوچ می کرد و گاهی خالی بازی می داد . با اینکه فشنگ ژ3 بود اما توی دست های پهنش گم می شد . فشنگ را کاشت توی خاک و گفت : مهندس ! تاحالا با چشای خودت تیلویزون رنگی دیدی ؟! منصور نگاهش می کرد و می خندید . سروش به من نگاه کرد . گفتم : نه . من تابحال ندیدم . هیجانی شد و صدایش می لرزید : " میگن تیلویزونای رنگی اونجا حرف نداره . راسیتش اون اوایل باور نمی کردم تا اینکه یکی از مشتریام با چشای خودش دیده که داداشش از مکه تیلویزون رنگی آورده قدیه صندوق . شایدهم اندازه اون جعبه مهمات" !! بعدکه داشت پوتینش را می پوشید تا برود نگهبانی گفته بود : فقط خدا کنه از اینجا جون سالم بدر ببریم ... الانه که اوضاعمون خیلی خیطه ... اسیرهم بشیم شانس آوردیم !... گفتم : کشته هم که بشیم خیالی نیست ... به قول دایی یوسف مرگ دسته جمعی عروسیه ! چند دقیقه هم روی خاکریز نبود که برگشت .کلاه آهنی و دوربین یادش رفته بود . من داشتم زیر نور چراغ قوه خاطراتش را می نوشتم که نفسش را پشت گردنم حس کردم . برگشتم دیدم خم شده روی دفترچه . گغت : از من می نویسی ؟ گفتم : تا تنورداغه باید نون رو چسبوند... وگرنه فراموش می کنم . گفت : ای بابا ! شما نویسنده ها همه تون سیاه کارین!! منصور گفت : دیگه از چی دلخوری ؟ گفت : این قشر آدما واسه ماها نسخه می پیچن ولی به وقت خودشون بدون نسخه قرص و دارو می خورن . گفتم : ولی بعضیاشون بدون نسخه زهر می نوشن نه دارو ! منصور گفت : مث کی سیاوش ؟ دفترچه را بستم و خودکارم را گذاشتم توی جیب پیراهنم وگفتم : مث سقراط !! * راهروی قطار را بوی خیار برداشته . با اینکه نیم ساعت نمی شود دوتا ساندویچ اولویه خوردم ، احساس می کنم گرسنه ام شده . برمی گردم کوپه . مادربیدار شده . برای خودش نان وپنیر آماده کرده با مختصری گوجه و خیار . از وقتی دُز داروهایش بالاتر رفته ، اشتهای کاذب گرفته . وزنش هم این روزها سنگین تر شده و دست وصورتش بفهمی نفهمی پف کرده . فرقی نمی کند چه ساعتی از روز باشد ، عادت دارد قبل از هر وعده غذایی ، حتما یک لیوان چای سبز بنوشد . خرما اگر نباشد اقلّ کم کشمش . همین سه روز پیش که رفتیم بنیاد ، مادر دل نگران بود . نمی گفت از چی ، ولی چشم هاش آرام نبود . یک بند ذکر می گفت . مثل بیشتر وقتها " لاحول ولا قوه الا بالله " . تا رسیدیم به ما گفتند بروید دفتر آقای دشتی ، مسئول کمیته تفحص ، توی طبقه چهارم . کامیونی وسط حیاط ، کیپ میله پرچم ایستاده بود . مادر دم به ساعت برمی گشت و نگاهش می کرد . گفتم : به چی نگا می کنی مامان ؟ ایستاد . دست گذاشت روی زانوهاش و گفت : هیچی مادر ... بعد که راه افتادیم ، گفت : مث اسب بی سوار می مونه . کو تابوتهاش ؟! سربازی که همراهمان می آمد تا راه رانشان ما دهد ،گفت : تا چن دقّه دیگه سوارا هم میان ...آقای دشتی حتما شما رو توجریانش میذارن... برق ساختمان قطع بود . مجبوربودیم از پله ها برویم .گز کردن آن همه پله برای مادر یعنی افتادن فشار و بعدش زوزه آمبولانس و یک هفته هم بست ، روی تخت بیمارستان خوابیدن . گفتم : مامان تو حالت خوش نیس . بشین تو راهرو خودم میرم پاپی می شم ... با آن حالش چادر به کمر بست و خندید و پشت سرم راه افتاد . هرچه اصرار کردم فایده نداشت .هن وهن می کرد و پا به پای من ، تمام چهار طبقه را آمد بالا . به راه پله ها و راهرو ها می گفت " کوچه های عمودی " . به سرباز گفت : کی میگه کوه به کوه نمی رسه ؟... با این برج وباروهایی که چفتِ هم درست کردن کوه هم داره به کوه می رسه مادر . ما آدمیزادیم که داریم از هم دور می شیم . آقای دشتی توی اتاق نبود . گفتند رفته جلسه ، الان دیگر برمی گردد . قریب به ده دقیقه نشستیم توی دفترش . آبدارچی که چای و خرما آورد ، مادر نگاهم کرد . می دانستم از این چای کیسه ای هاست . معده اش به اینها آلرژی دارد و اگر می خورد ، ترش می کرد و ممکن بود همانجا بالا بیاورد . معنی نگاه مادر هم همین بود . که جورش را بکشم . تا چای خودم را خوردم ، چای مادر سرد شده بود . یک نفس سرکشیدم . تلخ بود ، طوری که دهان آدم جمع می شد . آقای دشتی که آمد رفتیم توی اتاقش . به احترام مادر بلند شد و چند قدمی آمد جلو . پوشه ی آبی رنگی توی دستش بود . لبخندش محو نمی شد . پوشه را تا نیمه باز کرد وگفت : چشم تان روشن ... کبوترتان برگشته ! مادر جوابی نداد . رفته بود کنار پنجره . احساس کردم به هوای تازه احتیاج دارد. گفتم : ببخشین میشه پنجره رو باز کرد ؟ آقای دشتی پوشه را گذاشت روی میز و شتاب زده ، هاله ی پنجره را باز کرد . مادر چند بار نفس عمیق کشید . گفتم : خوبی مامان ؟ زیرلب داشت با من حرف می زد .گوشم را نزدیک تر آوردم که بشنوم . اما از درز چادر و روسری ام راه باز نمی کرد . اخم کرد و بلندتر گفت : نه .. .اینجا نیس ... گفتم : از کجا مطمئنی ؟ گفت : نفس بکش ... بوکن ... بوی سیاوش نمیاد ... بلند شد و اصرارکرد برویم خانه . آقای دشتی از بگو مگوهای ما فهمید چه خبرشده . پوشه را باز کرد و گفت : مادر! اسم پسرتون توی این لیسته ...سیاوش مقیمیان ...تابوت الان توی سالنه. بریم پایین بهتون نشون بدم خیالتون آسوده بشه . مادر مچ دستم را محکم قاپید . گفتم : جونم مامان ! چیه چرا هول کردی ؟ آروم باش ... سالن کنفرانسِ طبقه ی همکف ، انتهای راهرو بود . تابوت ها همگی پرچم پیچ شده بود . آقای دشتی رفت روی سن ، با دو نفری که لباس شخصی بودند . تک تک تابوت ها را با لیست شان مطابقت دادند . وقتی تمام شد به هم نگاه کردند و شمارش را از سر گرفتند . یادم است چهار بار باز شماری کردند . مادر روی یکی از صندلی های وسط سالن نشسته بود . من ایستاده بودم کنار تریبونی که پایین سن بود . گفتم : چیزی شده آقای دشتی ؟ از پشت تابوت ها آمد لبه ی سن . گفت : هنوز مطمئن نیستیم... ولی ظاهرا یکی از تابوت ها نیس ! مادر از همانجایی که نشسته بود ، گفت : من که گفتم مادر . بیا بریم! گفتم : مامان پس تکلیف سیاوش چی میشه ؟ چادرش را از کمر باز کرد و یکی دو بار کشید روی سر ، تا لبه هاش کوتاه بلند نباشد . بی خداحافظ راه افتاد و من هم عذرخواهی سرسری کردم و خودم را رساندم به او . هنوز صدایش نزده بودم که برگشت و گفت : اینا همه شون سیاوشن ...چه فرقی می کنه دختر !؟ فردا روز مادر نیامد . از صبح رفت امامزاده . هوایی تو که می شود ، دو سه روز پشت سرهم می رود آنجا . ساعت ها کنار قبر شهدای گمنام می نشیند و حرف نمی زند . شال و کلاه کردم و تاکسی به تاکسی رفتم دفتر آقای دشتی . روز قبلش فکر می کردم آقای دشتی حتما باید مرد مسن و ریشویی باشد که رد مهر و نماز شب روی پیشانی بلندش مانده . تا اینکه جوانی سی و پنج شش ساله ای که ته ریش بور داشت و موهای سرش تنک بود مودبانه سلام واحوال پرسی کرد و بعد منشی دفترش گفت : آقای دشتی ! خانمها ،خانواده ی شهید مقیمیان هستن . تا آخر وقت اداری آنجا ماندم و پله ها را دوتا یکی رفتم بالا و آمدم پایین . آقای دشتی هم راه به راه به جاهای مختلف زنگ می زد تا نشانی ، ردی از تو بگیرد. مادر می گفت آن وقتها هم همین طور بودی . وقتی نبودی سخت می شد اثری از تو پیدا کرد . تا خودت نمی خواستی ، هیچ کس نمی دانست کجایی و چه می کنی .حالا هم انگار بازی ات گرفته بود . آقای دشتی داشت کلافه می شد . زنگ زده بود تهران کمیته مرکزی . بی وقفه حرف می زد . بار آخرکه حدس زدم طرف گفته : " گم شده ". آقای دشتی جوشی شد و از روی صندلی اش نیم خیز فریاد زد : مرد مومن ! مگه سوزنه که گم شده ... شوخیتون گرفته ؟ من آبروم درخطره حاجی ! بعدکه دید هاج و واج مانده ام ، بین آن همه تلفن زدن ها و از پله بالا و پایین رفتن ، کت سورمه ای اش را انداخت روی دست چپ یا راست و عینک ظریف و دسته فلزی ش را برداشت و گفت : خانم مقیمیان ! قطع و یقین بدونین تا ظهر فردا خبرش رو میدم بهتون . صبح راس 9 به من زنگ زد وخبرش را داد . گفت : از تهران اشتباه رخ داده . تابوت برادرتون با کاروان شهدا رفته مشهد . بیایین اینجا به شما نامه بدم ببرین تحویل بگیرین . پنج شنبه بود وخیالم راحت از اینکه بچه ها تا لنگ ظهر می خوابند و من به کارهایم می رسم . زنگ زدم آژانس و تندی خودم را رساندم . آقای دشتی خودش نبود .گفتند رفته مراسم تشییع . کامیون توی حیاط نبود . منشی دفترش پاکت لاک ومهر شده را داد دستم .از تقویم روی میزی برگه ای را جدا کرد وآدرس مشهدرا برایم نوشت و گفت : آمبولانسمون صبح میره مشهد شما رو هم میبره . گفتم : برای مادرم مقدور نیس . ما باقطار می ریم ... فقط اگه آمبولانس شما زودتر رسید بگین منتظر بشه ما هم برسیم . بعد شماره راننده آمبولانس را هم به من داد . تا آمدم دژبانی زنگ زدم دفتر آژانس مسافرتی . گفتند : قطار سه ساعت دیگه حرکت دارد ، یک کوپه خالی ویژه خواهران مانده . رزرو کردم و رفتم سراغ مادر . توی امامزاده نبود . رفتم خانه اش . نبود . زنگ زدم به زن دایی سودابه . گفت : دو روزیه که ازش خبر ندارم . به میثم زنگ زدم . خاموش بود . یادم آمد امروز جلسه دفاع از رساله ی دکتری دارد . دلشوره عجیبی گرفته بودم . جنین ام داشت لگد می زد . زیرشکمم درد می کرد . نای پیاده شدن نداشتم . راننده تاکسی گفت : " خانم ! بلوار میری ؟ " از روی جدول بلندشدم و خودم را انداختم روی صندلی پشت . ایستگاه پیاده نشدم . کرایه ی دربست بهش دادم و از راننده خواستم برساندم خانه . کلید انداختم و در را باز کردم . لباس ها هنوز روی بند بود . هوا داشت ساز ناکوک می زد . حدس زدم تا یکی دو ساعت دیگر باران می آید . سبد گوشه ایوان را برداشتم و لباس ها را جمع کردم و رفتم هال . مادر طاقباز توی هال خرناس می کشید . دخترها هرکدام توی رختخواب خودشان با عروسکی به بغل خواب بودند . نفس راحتی کشیدم و کنار مادر نشستم و پیشانی اش را بوسیدم . آمدم که بالش بگذارم زیر سرش ، دیدم آستین راستش به طرز ناشیانه ای تا خورده تا آرنج و روی دستش نقاشی شده . معلوم بود دخترها حسابی از خجالت مادربزرگشان در آمده اند . نقاشی روی دست ایده ی من بود . هر وقت تا حد جنون اذیتم می کنند ، برای رهایی از شرشان دوتا خودکار می دهم دست شان و می گویم روی دستهام نقاشی بکشند . معمولا آخرین قصه ای که می شنوند موضوع نقاشی شان می شود . حالا هم روی دست مادر، قصه دیشب را خط خطی کرده اند . مثل گلیم های قدیمی آنقدر رنگ های آبی و قرمز به هم تنیده شده که نقاشی شان آن وسط محو شده . دیشب اگر قصه مادر را نمی شنیدم شاید تنها با ذره بین می توانستم موضوع نقاشی شان را تشخیص دهم . فقط مانده ام ، مادر چگونه به دلش برات شده بود تو رفته ای مشهد ، که آمده دیشب قصه ضامن آهو را برای دخترها تعریف کرده است؟ آقای دشتی که ساعت 9 خبرش را پشت تلفن به من داده بود ! کدام کلاغ ، کدام کبوتر پیغام تو را زودتر از همه به مادر رسانده بود ؟ به مادر که گفتم ، گفت ، توی امامزاده تو را دیده بود . گفت ، ایستاده بودی بالاسر امامزاده ابراهیم و داشتی زیارت امام رضا می خواندی . وقتی به تو گفته بود چرا زیارت امامزاده ابراهیم نمی خوانی .گفتی ، خودآقا گفته زیارت برادرم را بخوان . بعد دست مادر را گرفتی و گفتی : بیا بریم مشهد ...خیلی وقته که میخوام ببرمت پابوس آقا ! بلیط را که نشان مادر دادم ، لبخند زد و مثل همیشه گفت : لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم
* تادوساعت بعدهرچه کردم خوابم نبرد . نه که از صدای خمپاره و روشنایی منور ها نه . داشتم به حرف های سروش فکر می کردم و غبطه می خوردم به او . به اینکه گرچه آمدنش از سر اجبار بود اما بعدش هدف دار شد . دلش خوش بود به اینکه خدمت سربازی اش که تمام شود یک کاغذپاره اندازه کف دست می گذارد توی جیب و جواز عبور از مرز را می گیرد و به لیلی اش می رسد . اما من چه ؟ من برای چه آمده ام ؟ مدتهاست که دارم همین سوال را می پرسم که گمشده ی من کجاست ؟... اما هنوز به جایی نرسیدم . وقتی توی نامه دوم برایت نوشته بودم : " خودم را گم کرده ام دایی جان . نمی دانم کی هستم و برای چه آمده ام اینجا ! " برایم نوشتی : " امیدوارم جای خوبی باشد برای رسیدن به شناخت " . نوشته بودی ، این روزها ، روزش را " عقل سرخ " می خوانی و شبهایش را می زنی به تالاب روستا و انجیرکِتی . روی نِفاری که پایه اش از سپیدار است و سقفش پوشیده از گالِه و برگ های کَرفون دراز میکشی و سخنرانی های "دکتر شریعتی " گوش می کنی . نامه ی پنجمی که برایم فرستادی یادت است ؟ ! "… خدایا مرا از چهار زندان بزرگ انسان : " طبیعت، تاریخ ، جامعه و خویشتن " رها کن . تا آنچنان که تو ای آفریدگار من ! مرا آفریده ای خود آفریدگار خود باشم ... و به جامعه ام بیاموز که تنها راه بسوی تو از زمین می گذرد ، اما به من بیراهه ای میان بر را نشان بده ... " پریشب که دور هم نشستیم تا فشنگ رابچرخانیم و ببینیم نوبت کدام مان است که قصه آمدنش را بگوید، تیزی مَرمی ، سمت من نشانه رفته بود . ناچار بودم طبق قاعده ی بازی قصه ام را بگویم . اما حرفی برای گفتن نداشتم . چه می گفتم خب ؟! حتمن انتظار داشتی صاف می گذاشتم کف دست شان که من نمی دانم برای چه و برای که آمده ام اینجا ؟ …که من هم مثل همه آدمهایی که با شنیدن طبل جنگ ، خانه و کاشانه شان را سراسیمه ول کردند و آمدند اینجا ، ناخواسته خودم را میان آنها دیدم؟! یا شاید هم نمی خواستم با تنها ماندن در آنجا ، رسوای جماعت شوم هان ؟! گرچه معادله ی آمدنم برای خودم نیز هنوز مجهول مانده . اما گفتنش خیلی سخت بود و من هیچ نگفتم . یادم نرفته چه حالی داشتم آن روزها . کم کم داشتم آنجا می پوسیدم ، درست مثل ساقه های درو شده ی برنج ، وقتی زمستان می آید و ریشه هایش یخ می زند . روزهای آخر احساس می کردم ، دارم کمرنگ می شوم و آرام آرام از درون پوک وخالی شده ام . مادر حال و روزم را فهمیده بود . غروب چهارمین روز پاییز ساکم را بست و داد دستم و گفت : تو مال اینجا نیستی سیاوش ... شبا خواب می بینم یکی داره صدات می کنه ... سرگذاشتم روی شانه مادر و بوییدمش . روسری سرمه ایش بوی یاس می داد. مثل بقیه آدمها از زیرقرآن رد شدم . ولی پشت سرم را نگاه نکردم که مادرآب می پاشد یا نه . منصور پیشنهاد داد نامه های تو را بخوانم . گفتم : یوسف اینها رو برای حال و روز من نوشته . از توی کوله پشتی اش یک تکه نان خشکیده برداشت و قرچ قرچ گاز زد و گفت : الان دیگه همه مون حال و روز شبیه به هم داریم . گاهی وقتا یه موقعیتی پیش میاد که آدما مث هم میشن . حال و روز ما هم بهتراز تو نیس ! سروش مثل تمام این روزها دو تا گوش داشت . یکی برای شنیدن رادیو و آهنگهای عربی اش . یکی دیگر که خیلی مهم نبود برای شنیدن حرفهای خودمانی . بااینکه قرص کامل ماه دشت را روشن کرده بود اما دست خط ریز و نستعلیق ات قابل شناسایی نبود . منصور چراغ قوه ی سروش را گرفت و داد دستم .
"… پس گفتم : ای پیر از کجا می آیی ؟ گفت : از پس کوه قاف که مقام من آنجاست و آشیان تو نیز آن جایگه بود اما تو فراموش کرده ای ... پرسیدم که : بدانجا راه چگونه برم ؟ گفت : راه دشواراست ! گفتم : ای پیرچه کنم تا آن رنج برمن آسان بود؟ گفت : چشمه زندگانی بدست آور. گفتم : این چشمه زندگانی کجاست ؟ گفت : در ظلمات ! گفتم : راه از کدام جانب است ؟ گفت : از هر طرف که روی ، اگر راه روی ، راه بری ! گفتم : نشان ظلمات چیست ؟ گفت : سیاهی ... و تو خود در ظلماتی ، اما نمی دانی ! آنکس که این راه رود چون خود را درتاریکی بیند ، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنایی به چشم ندیده ... "
هنوز به صفحه بعدی نامه ات نرسیده بودم که زمین زیرپای مان شروع کرد به لرزیدن . منصور هولی بلند شد و گفت : شنی ها ! بعد سینه خیز خودش را رساند به خاکریز . بی سیم را برداشت وآمد توی کانال و مثل ما شل شد روی خاک . جیک مان در نمی آمد . نیم ساعت بعد عراقی ها توی نخلستان بودند . سر و صدایشان می آمد . انگار که آمده بودند بله برون . پای کوبی می کردند و منور می زدند . دشت خودِ روز بود و ما جرات نداشتیم حرکت کنیم . صبح نشده ،خوابمان برد و نماز را قضا خواندیم . من و سروش و منصور ! * هفت صبح رسیدیم مشهد . نمی دانم ، از ایستگاه تا حوالی حرم ، مگر چقدر راه بود که راننده بیشتر از سه ربع ما را توی خیابان ها چرخاند وچرخاند ؟ بعدش هم جلوی یک هتل درجه سه ترمز دستی اش را کشید و گفت : بفرماین . این هم هتل ...اونم حرم آقا ؟! مادرجلو نشسته بود . برگشت نگاهم کرد که یعنی حساب کنم . با پلک هام خاطرش را جمع کردم تا پیاده شود . پیاده شد و ایستاد . دستش را تکیه داد به صندوق صدقات کنار جدول سیمانی . ساک را زودتر از خودم هول دادم روی آسفالت و از توی کیف سه تا هزاری گذاشتم روی صندلی جلو وپیاده شدم .هنوز در را نبسته بودم که راننده ولو شد روی صندلی جلو و شیشه را کشید پایین و هوار زد : خانم ! ای چیه کرایه مویه ؟ گفتم : اوهوم م م ..زیاده ؟ پیاده شد و مثل لمپن ها آرنجش را گذاشت روی سقف پیکان مدل پایینش و گفت : دوتا پنج هزاریوم بدی راسته ش کردی . گوشهام سوت کشید و چشمهام داشت از حدقه می زد بیرون . مادر نگران نگاهم می کرد . آمدم مثل خودش آرنجم را گذاشتم روی سقف و گفتم : میخوای زنگ بزنم سازمان ، بگم از ایستگاه تا حرم راننده تون سیزده هزار تومن کرایه میخواد ؟! زد توی ملاج خودش ونشست پشت فرمان . عقب رفتم تا برود . دوباره پیاده شد و دندان قروچه گرفت و گفت : اومدی زیارت آقا ؟ اون وخ حق مورو کف مری ؟ گفتم : من اومدم پی برادرم . . . چیه ؟ فک کردی مسافرم شهر رو بلد نیستم ؟ اومدی دو ساعت داری همین دوتا خیابونو هی کوچه پس کوچه میری کرایه رو دولا پهنا حساب کنی ؟ تازشم ...اینم هتل بود آوردیمون اینجا ؟ پس مسافرخونش کجاس ؟ مادر گوشه چادرم را که کشید ، فهمیدم زیاده روی کردم . ساک را برداشتم و راه افتادیم سمت هتل خیابان بالایی . راننده تاکسی چندمتری درعرض ما آرام آرام حرکت می کرد و صدای غرزدنهاش می آمد . وقتی دید نگاهش نمی کنم گازش را گرفت و رفت . مادر نگاهم کرد و لبخند زد . گفتم : پذیرش که شدیم تو برواستراحت کن . خودم میرم دنبال سیاوش . ایستاد و گفت : بریم همون هتل پایینی ! گفتم : مادرمن ! اون که بیقوله اس هتل نیس ! گفت : نیومدیم ماه عسل ...اومدیم ؟! نگاهش به من نبود ، به گنبد طلا بود . گفتم : دست خودم نیس . وسواس حاملگیه .. .سرنرگس هم همین جوری بودم... گفت : اونقدام که میگی بدنیس ! برگشت به سمت همان هتل . به ناچار پشت سرش راه افتادم . مثل همیشه مقاومت بی فایده بود . توی اتاقک پذیرش ، عاقله زنی سبزه ایستاده بود که تا وارد شدیم استقبال گرمی از ما کرد . اتاقی درطبقه اول گرفتیم و بعداز اسکان مادر دوش گرفتم و آمدم به آدرسی که منشی دفتر آقای دشتی به من داده بود . با همان نامه ی لاک ومهر شده . چندباری به راننده آمبولانس زنگ زدم که در دسترس نبود . از وقتی رسیدیم به میثم زنگ نزده ام . گوشی ام پرشده بود ازتماس های بی پاسخ او . حواسم نبود که روی سایلنت گذاشتمش . سه چهار تا پیام هم داده . نخوانده می دانم چقدر نگران شده و تاحالا کائنات را به هم ریخته . همانطور گوشی به دست رو به گنبد طلا کردم و سلامی دوباره دادم . فکرنمی کنم دوتا بوق هم خورده باشد که کلمات پشت سرهم آوار شد روی سرم . میثم یک بند حرف می زد : " کجایی تو ...معلومه اصلن ...چراجوابمو نمیدی ؟! " نفس عمیق کشیدم تا به قول مادر بنزینش ته بکشد و حرف هاش تمام شود . بعد این همه سال حالا می دانم وقتی کارش به اینجا می رسد باید صبور باشم تا نوبتم شود . می دانم صدای من مثل آب سردی است روی آتش احساساتش . میثم هم این را می داند . حرفش که تمام بشود بعدش صدای نفس هاش از پشت گوشی نشانه است . نشانه اینکه حالا تو حرف بزن . ایستاده بودم توی صف عابربانک . با اشاره به نفرجلویی فهماندم که بعداز او نوبت من است . خودم را کشاندم کنار دیوار و تکیه دادم به ساختمان بانک . آرام سلام کردم و منتظر ماندم . حتی اگر نبینمش، می توانم حدس بزنم در همان لحظه لبخند می زند یا نه . لبخند زد وگفت : سلام هاجر ! خوبی ؟ لبخند زدم و سعی کردم توی کلامم بتوانم همان حس را انتقال دهم و گفتم : آره ..تو خوبی ؟ گفت : آره . بچه ها هم بدنیستن. رسوندمشون . دارم میرم دادگاه واسه پرونده یوسف . آخرین جلسه اس. اومدم بیرون خودم تماس میگیرم ... * قریب به پنج سال است که دایی یوسف هنوز پرونده اش مختومه نشده . هربار که حکمی به نفعش صادربشود طرف مقابلش از راه دیگری شکایت و دادخواست می دهد و دوباره همه چیز را به دادگاه می کشاند . زمین دایی یوسف پشت شیلات است . جای خوبی برای ویلا یا پلاژ . همین موقعیت خوب باعث شده خیلی ها توی این سالها به طمع بیافتند و با سندسازی آن را از چنگش دربیاورند و به قول دایی فدکش را غصب کنند ... نامه لاک ومهر شده را داده بودم به مسئول تفحص . گفت : نداریم ! گفتم : نیومدم چیز بخرم . این هم که نامه فدایت شوم نیس . اومدم پی برادرم ... هم اتاقی ها صدایش می کردند برادر جورابچی . وقتی دید سراپا جلوی میزش ایستاده ام و کاغذ توی دستم می لرزد ، یکی از همکاران را صدا کرد که صندلی بیاورند برای من . بعد تعارفم کرد بنشینم . به موازات زنگ زدن با تلفن با دست دیگرش مشغول تماس با موبایلش بود . یکی دوبار به من یواشکی نگاه کرد و یکهو از جاش بلند شد و معذرت خواهی کرد و قبل از بیرون رفتن گفت تا چند دقیقه دیگر برمی گردد . روی میزش همه چیز درهم و برهم بود . نگاهم سر خورد توی اتاق . بزرگ و روشن بود . بیشتر شبیه سالنی بود که با mdf دو جداره پارتیشن بندی اش کرده بودند. قدّم اگر کمی بیشتر از 165 سانت بود ، حتما نوک انگشت وسطی ام به سقف کاذب طوسی رنگش می رسید . هرچه منتظر شدم برنگشت . برنگشت و من مجبور شدم از همکارانش یک به یک خبر بگیرم . گفتند : گوشی اش خاموشه ... احتمالا توی جلسه مونده . گفتند : لیست شهدا هم دست ایشونه ... تا ظهر چندبار می روم و برمی گردم . هیچ کس پاسخ نمی دهد . اصلا صدایم را نمی شنوند که بخواهند جواب بدهند . ساعت اداری هنوز تمام نشده ، هرکدام به بهانه نماز پراکنده می شوند و من مستاصل برمی گردم هتل . هنوزکفش هام موکت پله سوم را لمس نکرده ، هتلدار صدایم می کند . برمی گردم پشت میز پذیرش . شیفت هتلدار قبلی عوض شده و نوبت رسیده به زنی بیست و پنج شش ساله با چشم های بادامی . گرچه سعی می کند لهجه مشهدی اش را پنهان کند . اما نمی توان در همان برخورد اول نادیده گرفت ، وقتی می گوید: کلید اتاقتون ... خانم مقیمیان ! با اینکه دل و دماغ ندارم تا پاسخ لبخند مصنوعی اش را بدهم ، اما تشکر می کنم و راه می افتم . این بار تا پله پنجم می روم و مثل برق گرفته ها می دوم پشت میز پذیرش . قلبم تندتند می زند و توی همین چند لحظه هزار فکر ناجور از ذهنم عبور می کند . هتلدار هاج و واج نگاهم می کند و می گوید : اتفاقی افتاده خانم ؟ ! دستم را گذاشته ام روی قلبم ونفسم بالا نمی آید . با زحمت زبانم باز می شود و می گویم : خانم ... مادرم کجاس ؟ زودی خودش را می رساند به من و می گوید : نگران نباشین خانم ...گفتن میرن حرم زودی میان... گلویم بغض افتاده وآب دویده توی چشم هام. کم کم همه چیز را دارم تار می بینم ، انگارکه پشت شیشه ی باران خورده ایستاده باشم . هتلدار دستم را می گیرد و می برد توی لابی . به شانه هام فشار می آورد که بنشینم . حالا دارم هق هق میکنم و بینی ام کیپ شده . می رود پای آب سرد کن وبا لیوان یک بار مصرف می آید و می دهد دستم . یک قلپ آب می خورم و آرام نمی شوم . نگاهش می کنم و می گویم : خانم ... مادرم ...چه جوری پیداش کنم ؟ می نشیند کنارم و دست می گذارد زیر چانه ام و اخم می کند . اخمی که آدم احساس می کند طرف مقابل دارد از تو سوال می پرسد . بعد نگاه می کند به شکم برآمده ام و لبخند می زند . چانه ام را می چرخاند طرف خودش و پلک هاش را که تا نیمه می بندد ، چشمهای بادامی اش شکل خمار به خودش می گیرد و من توی آن هیر و ویر یاد زن اثیری بوف کور می افتم و می گویم : چرا نگفتین بهش که گم میشه؟ ... که او هم با همان چشمان خمارش می گوید : اینجا کسی گم نمیشه عزیزم! با پشت دستش گونه هایم را پاک می کند و سلانه سلانه می رود سر پستش . می رود و من آب را تا آخر سرمی کشم و به حرفهایش فکر می کنم و به آخرین نامه ی تو که برای من نوشته بودی . گذشت زمان ، چه آسان گرد فراموشی پاشیده بود روی ذهن و خاطره هایم! چه هشدار به موقعی بود ، زنگ صدای هتلدار جوان! ... حیف که باید بروم پی مادر . وگرنه دلم می خواهد زنگ بزنم به میثم و بگویم از توی صندوق نسوز ، نامه ی آخر تو را اسکن کند و به ایمیلم بفرستد تا همین حالا بنشینم پشت لپ تاپ و یک بار دیگر بخوانمش و تو راپیدا کنم . نامه ای که بعد از آن ، هیچ خبری از تو نشد . تویی که نوشته بودی : " این روزها حس می کنم دارم ازخودم به ناکجا سفر میکنم . شاید هم از خودم به خودم ... " تویی که حالا قایم موشک بازی ات گرفته و این روزهاپشت سرهم به من و مادر می گویی ، چشم بگذاریم تا پیدات کنیم . تا می آییم به تو نزدیک شویم دوباره بازی ات می گیرد و باز دور می شوی و پیدا کردنت زرنگی میخواهد و کمی هوش و حواس که من این روزها ندارم . انگار که واقعا از خودت به ناکجا سفرکرده ای و پیداکردنت حکم یک معمای بی کلید را پیدا کرده ... کلید اتاق 103را تحویل هتلدار می دهم و دل می زنم به حرم ، بلکه پیدایتان کنم ؛ تو و مادر را ...
* به خواب منصور که فکر می کنم، می بینم آمدنمان به اینجا نمی تواند از سراتفاق باشد . منصور می گفت : خواب نبوده سیاوش ...همش تو بیداری بود ! روزها کمتر مجال همصحبتی پیش می آید . هرکدام از ما توی گودالی ، کانالی یا پشت خاکریزی مخفی می شود و خودمان را به رنگ خاک استتار می کنیم و مثل منجمان که اوضاع کواکب را رصد می کنند ما هم تانک ها و سربازان عراقی را می پاییم . دیشب منصور می گفت : این صحرای بی آب و علف پراز نشانه اس ... درست شبیه عرفات و مشعر ! گفتم : اینجا هم لابد مناست ؟! سری تکان داد وهیچ نگفت . ظاهرا ترم چهارم مهندسی مخابرات می خوانده که نصفه کاره درس و دانشگاه را رها کرد و آمد منطقه . دیشب متوجه شدم پلاک ندارد . سروش می گفت : احتمالن از بچه های اطلاعات شناساییه . به رویش نیاوردیم .خیلی دوست ندارد از خودش بگوید . گذرا و پراکنده چیزهایی می گوید که آدم باید با منقاش همه را جمع آوری کند و بگذارد کنار هم تا بفهمد . همین قدر اطلاعات را هم با هزار ترفند و بازجویی به ما داد . مثل این بود که داشتیم با انبر گوشت تنش را می کندیم . چند روزی است تلاش می کند بی سیم از کار افتاده را راه بیندازد . دو سه بار تا حالا دل و روده ش را به هم ریخته است . اما هربار که سوییچ هاش را امتحان می کند ، فقط صدای فش و فش از گوشی اش بیرون می آید . اصرار هم دارد که : " بالاخره موفق میشم " . * تاریک روشنای صبح ، رفته بودم پشت تپه ماهور انتهای کانال ، برای قضای حاجت . نرمه بادخنکی از سمت نیزار می وزید . برگشتنا دیدم منصور لم داده به دیواره کانال و چمباتمه ، زل زده به ردیف مورچه هایی که از درز و شکاف دیوار روبرویی تنداتند رفت و آمد می کردند تا قوطی خالی کنسرو بادمجانی که آخرین جیره غذایی ما بود و حالا با درپوش باز افتاده بود پای تکه سنگ چند ضلعی . سروش خواب بود . آمدم نشستم مقابل منصور و گفتم : چی شده مهندس ...چرا توفکری ؟ خواب بد دیدی ؟ نه نگاهم می کرد نه پلک می زد . خودش را بغل کرده بود . گفتم : با این ریش و پشمی که ما راه انداختیم بعیده قابل شناسایی باشیم نه ؟ لبخند زد ، تلخ و بی حوصله . گفت : خواب نه . همش تو بیدار بوده . گفتم : بالاخره یه بادخنک تو طالع ما افتاد و بی نصیب نموندیم ! گفت : تا حالا داستاناتو کسی خونده ؟ گفتم : یه چندتاییش تو روزنامه ومجله چاپ شده ... دستهایش را گذاشت روی زانوهام و گفت :فکرمی کنی کسی این نوشته هاتو بخونه ؟ گفتم : نمی خوای بگی چی دیدی ؟ گفت : یه زن !! گفتم : میخوای آب بیارم ؟ گفت : مگه آبی هم مونده ؟ گفت : خب؟ نگفتی... کسی این نوشته هاتو می خونه ؟ خندیدم ،خیلی ریز . گفتم : شاید باد ...شاید هم آتش ... گفت : آتش ؟ گفتم : منصورجان! جون به سرم کردی . گفت : می خوام بنویسیش گفتم : کی بخونه اونوقت ؟ دوباره خودش را بغل کرد وخیره شد به مورچه ها . انگار ته قوطی کنسرو چیزهایی پیدا کرده بودند . از توی کول پشتی ام دفترچه را برداشتم و قلم به دست آماده نوشتن شدم . گفت : آتش بهتر است ! گفتم : بگو بنویسمش. گفت : آن وقت می شود حدیث آن بوته که در آتش بود ونسوخت !! سروش شاکی بود از اینکه نگذاشته ایم بخوابد . زدم به کف پای برهنه اش و گفتم : بخواب داداش ...بخواب که نیم ساعت دیگه بیدارباش می زنن! جوهر خودکارم ته کشیده بود . چندبارخط زدم ، دیدم فایده ندارد. منصور از جیب خودش ،خودکار درآورد . قرمز بود و من عادت نداشتم . ولی چاره ای نبود . حق انتخاب نداشتم .لنگه کفش بود و باید به آن قناعت می کردم . گفتم : کدام حدیث منصور ؟ گفت : حدیث موسی ... سیاوش ... ابراهیم !! بعد با همان حال گیجاگیجش ، شمرده شمرده گفت و من نوشتم :
" افتاده بودم توی صحرایی بی آب و علف ، زیر آفتاب داغ . میان آن همه تیرو نیزه های شکسته و آدم های بی زره وشمشیر صدایی مدام توی گوشم ولوله می کرد " آیا کسی نیست مرا یاری کند ؟ " نای بلند شدن نداشتم تا ببینم صدا از کجا می آید . از قوزک پای چپم خون می آمد و حس می کردم از نخاع فلج شده ام .تشنه ام بود و سقف دهانم چسبیده بود به زبانم .گهگاه صدای شیهه اسبان می آمد و جیغ و فریادهای زنان و کودکانی که اطرافم می دویدند . چادرهامان آتش گرفته بود . هرم گرمایش تا خود صورتم بلوره می زد . دادزدم : سیاوش سیاوش تشنه امه ...جگرم داره می سوزه . دیدم زنی کوزه به دست دو زانو نشسته روبروم . کوزه ای با نقاشی مینیاتور . مینیاتوری از چند تا پرنده ی در حال پرواز . پرنده هایی که بی شباهت به سیمرغ عطار نبودند .گفتم آب . جگرم سوخت . زن صورتش را با چفیه ی سیاهی گرفته بود .دست هام را عین کاسه آوردم جلو . اوهم کوزه را سرریز کرد . خنکای آب آنی دوید توی رگهام . خوشحال شدم و خواستم آب بخورم که دیدم آب دارد رنگ انار به خودش می گیرد . بو کردم . بوی انار نبود . خون بود . نه سیل خون بود که راه افتاده بود و مرا داشت با خودش می برد . مثل کسی که داردغرق می شود چنگ انداختم به چفیه اش . تا از صورتش کنار رفت دیدم نیمی از صورتش تو بودی و نیمه دیگرش شکل یک زن بود .زنی که سالها سال پیش وقتی پسربچه ای هفت هشت ساله بودم دیده بودمش . باپدر رفته بودم " سقّانفار " برای دیدن تعزیه . یادم است مردی سرخ پوش و شمشیر به دست نشسته بود روی سینه مردسبز پوش و می گفت : عجب سخت است ...که خیلی دشوار و سخت است ...من نمی توانم ..جذبه صورتت نمی گذارد ...مگر خورشید هم از تو نور میگیرد که نمی توانم نگاهت کنم ...دارم می سوزم ! مرد سبز پوش هم می گفت: هراسی از مرگ نیست . اسماعیل که تیزی آهن نمی ترسد . با پای خودم آمده ام اینجا . انالله و انا الیه راجعون . بعد که مرد سرخ پوش از پشت شمشیر را گذاشته بود روی گردن مردسبز پوش ، زن فریاد زده بود : کاش آسمان خراب می شد و کوهها ریزریزمی گشت وبرصحرا می ریخت ...با روبندی سیاه ایستاده بود کنار دیرک خیمه تا نکند یک وقت چادرهاشان آتش بگیرد . از پدر که اسمش را پرسیدم شانه هاش داشت می لرزید، درست مثل بقیه زن ها ومرد ها . آرام خم شد و توی گوشم گفت : " زینب " ! انگار که متن آن نمایش را تو نوشته بودی . آخر چطور ممکن است همان نمایش و همان جملات را گفته باشند که تو چند روز قبل نوشتی و ما بازی اش کردیم هان ؟ کاش یک باردیگر دست به قلم می شدی و می نوشتی سیاوش ! کاش می نوشتی و سه تایی بازی اش می کردیم . نه نه . کاش سه تایی زندگیش می کردیم ، این بار ولی ، قصه اسارت آن زن را ... "
روز حاکم شده بود و ما هم می بایست بازی قائم موشک مان را از سر می گرفتیم . د فترچه را بستم وگفتم : من نه ... این بار ، تو بنویس ...
* مثل اینکه دست به هرچه می زنم خاکستر تحویل می گیرم .خودکار منصور هم دارد نفس های آخرش را می کشد . جیره های غذایی مان تمام شده و آبی توی بساط مان نمانده . منصور می گوید : شناخت آن طرف خاکریزهاست درست بعد از فرات . می گوید : بیا با صدایی که توی سرمان هست بریم و برگردیم . شناخت پشت پنجره های ضریح شش گوشه است ... بار و بنه اش را جمع کرده و با این حالش مصمم شده که تاریکی شب بزند توی دل عراقی ها و برود . سروش گفته بوده ومی گوید : از اینجا جم نمیخورم .یا همین جا تلف میشم یا پیدام می کنن ! ولی من هنوز مطمئن نیستم که با منصور خواهم رفت یا نه . جانی برای رفتن نمانده . کاش برای لحظاتی هم که شده باران می بارید ... " پایان "
پی نوشت : رسم الخط کلمات آگاهانه بوده است .
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/DGSQQE5
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir