زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه/ چهار پایه

داستان کوتاه/ چهار پایه

۹ آبان ۱۳۹۲کد خبر: 32301۳

نویسنده: مریم بیات تبار

پسر بچه چسبیده بود از چهارپایه‌ی پلاستیکی و آن‌را با سر و صدا روی موزاییک‌ها می‌کشید. صدای جر و جر آن سالن ورودی دستشویی را پر کرده بود. دخترقرمز پوشی که جلوی آینه با مداد خط ابرویش را پر رنگ می‌کرد، چندبار او را نگاه کرد و با اخم زیر لب غرید.  خانم جوانی پشت سر او روی سکوی زیر راه پله‌ها نشسته خوابش برده بود. کاسه‌ای کنارش گذاشته بود که چند سکه داخلش دیده می‌شد. پیرزنی داشت وضو می‌گرفت و دختر نوجوانی نایلون و کیف و چادر به دست جلوی توالت دومی منتظر ایستاده و بینی اش را گرفته بود. خط ابروی دخترقرمزپوش که تمام شد. در مداد را گذاشت و دست برد سمت کیف کوچکی که روی شیر آب گذاشته بود. کیف افتاد و لوازم آرایش دختر پخش شد جلوی شیر آب و روی زمین. نگاه‌ها به سمت او برگشت. خانمی که روی سکو نشسته بود، هیچ حرکتی نکرد. دختر لب‌هایش را گاز گرفت و چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد. بعد چهره‌اش را درهم کشید و "اَه" محکمی گفت. پسر بچه دوید طرف او و با ناراحتی گفت: - چی شد خاله؟ دختر به او اخم کرد: - همش تقصیر توئه! سرم رفت از بس اون چهارپایه‌رو هی این‌ور اون‌ور کشیدی. دستمالی از جیبش برداشت و تک تک مدادها را پاک کرد و توی کیف گذاشت. رژ را از جلوی شیر آب برداشت. با چهره‌ی درهم کشیده دور لب‌هایش را پررنگ کرد و آن‌را توی سطل آشغال انداخت. پسر بچه دست برد طرف سطل و رژ را برداشت.  خانم مسنی که پاچه های شلوارش را تا کرده بود، از توالت بیرون آمد و رفت طرف شیرهای آب، دختر نوجوان هم پشت سرش. پسر بچه گوشه‌ی دیوار نشست و با رژ صورتی خط‌های درهم و برهمی کشید. دختر قرمز پوش جیغ کوتاهی کشید: - نکن پسر! پسر بچه اعتنایی نکرد. آب بینی‌اش را با آستین پیراهن گل و گشادش پاک کرد و این‌بار روی زمین خط‌های صورتی کشید. دختر قرمز پوش جلوتر رفت و یکی زد روی دست کثیف و چرک گرفته‌ پسر. عصبانی گفت: - بی تربیت! این‌جا مگه جای بازیه؟ اصلا مامانت کو؟ پسر بچه ساکت شد و بغض کرد. بلند شد و دوید طرف خانم جوانی که روی سکوی زیر پله خوابش برده بود. سرش را گذاشت روی پاهای او و چادر رنگ و رو رفته‌اش را کشید. زن پلک هایش را باز کرد، چشم‌هایش قرمز شده و زیرش گود افتاده بود. - چته امیر علی؟ امیرعلی دست مادرش را گرفت و با زاری گفت: - بیا بریم خونه، می خوام با آجی الهام بازی کنم. زن دست روی موهای بلند او کشید و گفت: - برو کنار پله‌ها بازی کن پسرم! پسر بچه ساکت نشد. دمپایی‌هایش را روی زمین می‌کوبید و تکرار می‌کرد: - بریم...بریم...بریم پیرزن روسری‌اش را سفت کرد و گفت: - دخترم! خب بچه حوصله‌اش سر رفته، اینجا که چیزی نیست باهاش بازی کنه. زن نگاهش کرد و لبخند زد. پیرزن شکلاتی از جیبش درآورد و به طرف او گرفت. امیرعلی آن را گرفت و دوید سمت چهارپایه. آن را کشید و برد طرف پله‌ها.  دختر قرمز پوش داشت با کاکل موهایش ور می‌رفت که موبایلش زنگ زد. اول جیب‌هایش را گشت و بعد دست برد داخل کیف دوشی و آن‌را پیدا کرد. آهسته احوالپرسی کرد. دختر نوجوان و مادرش دو سکه داخل کاسه انداختند و رفتند. زن جوان لبخندی به آن‌ها زد و با سرش تشکر کرد. رو به پیرزن گفت: - دیشب تا صبح بالا سر دخترم بیدار بودم. تبش خیلی زیاد بود. نفسشم تنگ می‌شد، لوزه داره و باید عمل بشه.  صدای زن خیلی بلند بود. دختر قرمز پوش گوشی را کنار گرفت و گفت: - خانم یواشتر، دارم با گوشی حرف می‌زنما.  زن بدون این‌که نگاهش کند، حرف‌هایش را ادامه داد. هم‌چنان بلند بلند حرف می‌زد: - هزینه‌ی عملش بالاست. باباشم که گم و گور شده و ازش خبری ندارم...حالا من موندم و دوتا بچه‌ی یتیم و چندرغازی که از نظافت اینجا گیرم میاد. با گوشه‌ی چادر نم چشم‌هایش را گرفت و امیرعلی را صدا زد. پیرزن آهی کشید و سرش را تکان داد. دختر قرمز پوش هم صدایش را بالا برد: - سر من داد نزن عوضی! من دیگه به اون زندگی نکبتی برنمی‌گردم. انقدر هم به بهانه‌ی اون بچه به من زنگ نزن، خودت گفتی که باید به نبودنم عادت کنه...به تو ربطی نداره که با کی می‌گردم. گوشی را قطع کرد و دست روی قلبش گذاشت. چشم‌هایش را بست و چند نفس عمیق کشید. دوباره گوشی‌اش زنگ زد. زن همین‌طور داشت حرف می‌زد: - هفده سالم بود که عاشقش شدم و باهاش اومدم تهران...نمی‌دونستم که معتاده...دست بزن هم داشت، نامرد یک‌بار انقدر به سرم زد که از گوشم خون اومد. امیرعلی چهار پایه را برداشته بود و به زور از پله‌ها بالا می‌برد. گوشه‌ی لپش قلمبه شده بود و دهانش می‌جنبید. پیرزن کارت کوچکی را از جیبش درآورد و به طرف زن گرفت: - این شماره‌ی یه موسسه خیریه است. همسرم مسئولشه. حتما یه زنگ بهش بزن، منم سفارشتو می‌کنم. زن کارت را گرفت و گوشش را از روسری‌اش بیرون آورد - چی گفتید؟ پیرزن دوباره توضیح داد. این‌بار بلند بلند. زن مبهوت نگاهش کرد و لبخند زد. دختر قرمز پوش داشت شالش را پشت گوش‌هایش مرتب می‌کرد و همزمان با گوشی حرف می‌زد. گوشواره‌هایش بزرگ و حلقوی بودند: - عزیزم رسیدی کنار مسجد؟ باشه الان دو سوته اومدم...قربونت! یک‌بار دیگر خودش را در آینه ورانداز کرد و رفتنی رو به زن گفت: - کلافه‌ام کردید با این سر و صدا...خیلی بی‌نزاکتید! تق تق کفش‌هایش از پله‌ها دور می‌شد که صدای اذان بلند شد. پشت سرش چهارپایه افتاد و امیرعلی پرت شد پایین. پیرزن دوید طرف پله‌ها. زن از جایش تکان نخورد. داشت به کارتی که توی دستش بود نگاه می‌کرد و گوش‌هایش را می‌مالید. جای گوشواره‌اش، زخمی کهنه جوش حورده بود. صدای جیغ و داد که بلند شد، زن گردن کج کرد و پشت‌سرش را نگاه کرد. امیرعلی با سر و صورتی خونی روی دست‌های پیرزن بود. زن با دو دست محکم به سرش کوبید: - یا خدا! یا امام حسین! چادر از سرش افتاد و جلو دوید.
* مریم بیات تبار- زنجان
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/EJ283XP

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir