زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه: سیب های پای پرچین
۲۱ شهریور ۱۳۹۲کد خبر: 32174۳
نویسنده: فاطمه قشمی
همه چیز از همان صبحی شروع شد که مامان سراسیمه بیدار شد و خوابش را برای ما تعریف کرد. همان خوابی که کم کم بین همه ی اهالی ده، دهن به دهن چرخید و ظهر نشده زنها را توی خانه مان جمع کرد.
اینکه چهجوری ماجرای خواب مامان پخش شد، خدا میداند. شاید همان موقع که مامان داشت خوابش را با کلی گریه برای من و بابا میگفت و حسابی میسپرد که هیچکس نباید چیزی بداند. کسی از زیر پنجره مان رد شده و شنیده بود.
مامان چادرش را زده بود کمرش و مدام این ور و آن ور میرفت و دستور میداد:
-وقت زیادی نداریم مریم جان، همش دو روز مونده! باید بجنبیم.
رحیم همان جوری دراز کشیده توی رختخواب. مثل همیشه خیره شده بود به دیوار روبه رو و پلک نمی زد.
از همان موقع که سر و کلهی اولین مهمان های ناخوانده پیدا شد، حوصلهی مامان سر رفت و ابروهایش توی هم گره شد.اصلا قرار نبود کسی از قضیه باخبر باشد اما همه فهمیده بودند. وارد خانه که میشدند چشم می چرخاندند دور اتاق و مدام سراغ رحیم را می گرفتند که خوشبختانه صبح رختخوابش را برده بودیم اتاق آن طرف تراس که این طرف را تمیز کنیم. مامان هیچ حرفی نمی زد. در جواب سوال زن ها فقط یک بله یا خیر تحویل می داد و گاهی هم لبخند الکی میزد. طاقتش که تمام شد. رفت توی اتاق، در را پشت سرش بست. از پنجرهی کوچک دیدم که سر رحیم را گذاشته روی دامنش و زار زار گریه می کند. دعا میکردم که مهمان ها خودشان بفهمند و زحمت را کم کنند. اما به محض رفتن یکی یا دوتا چندتای دیگر میآمدند.
زن ها یکی یکی و دو تا دوتا در گوش هم پچ پچ می کردند، زیر چشمی می پاییدم شان. تا گیرم می آوردند میکشاندنم گوشه ای و سوال پیچم می کردند. قضیه را یک جور دیگر شنیده بودند و گاهی چیزهایی میگفتند که آدم شاخ در می آورد. چندتایی هم ناراحت بودند که زودتر خبرشان نشده و غریبه به حساب آمدنده اند.
حسابی کلافه شده بودم. هیچ جوری راضی به رفتن نبودندتا این که سر و کله بابا پیدا شد، اول خشکش زد و همان جا جلوی در حیاط با قاطرش ایستاد که تندی پریدم جلو و توی گوشش ماجرا را گفتم. سگرمه هایش توهم رفت. افسار را ازش گرفتم. دیدم که بابا با سرجواب سلام زن ها را داد و از کنارشان آرام رفت توی اتاقی که مامان و رحیم بودند.
بابا صبح موقع رفتن هیچ حرفی نزده بود، حتی وقتی مامان گفته بود که میوه درخت سیب پای پرچین را نفروشد و برای روز عید بچیند، توی استکان کمرباریک برای خودش چایی ریخته و خیره شده بود به عکس خانوادگیمان که چند سال پیش توی امامزاده داوود انداخته بودیم، عکسی که رحیم تویش سوار اسب شده و بابا افسار اسب را گرفته دستش. همه داریم می خندیم، من گوشه ی روسریم را گرفته ام دستم و سرم پایین است. مامان بعضی وقت ها که عکس را نگاه میکند آه می کشد و بهم می گوید: چی می شد سرتو بالا میگرفتی ؟ روسری که از دستت فرار نمی کرد. می کرد؟
و من دیگر برنمی گردم بگویم حرفش درست است. چقدر ذوق کرده بودم وقتی بابا برایم روسری را خرید و چقدر می ترسیدم باد ببردش!
بابا کم حرف شده بود. نه که به خواب مامان شک داشته باشد! اصلا! چون خواب هایش بیشتر اوقات درست درمی آمد، حتی وقتی رحیم از بالای کوه پرت شد مامان چندروز قبلش خواب دیده بود و مدام پاپی میشد که رحیم مواظب خودش باشد و تند و تند صدقه می داد. کافی بود رحیم کمی دیر کند تا مامان بزند به تپهی سنگی و آنجا چشم انتظار بماند تا سر و کله ی رحیم و گوسفندهایش پیدا بشود. بعد از این که رحیم از کوه پرت شد، مامان گفت که میدانسته این شکلی میشود و هی خودش را ملامت میکرد. کسی نفهمید اصلا رحیم آن بالا برای چه رفته بوده. نه حرف میزد و نه راه می رفت. باید حتما یکی از دستش می چسبید. از دست دکترهای شهر هم هیچ کاری برنیامده بود. مامان نذر کرده رحیم که خوب بشود برویم مشهد. می بینم که چقدر سختی می کشد. بابا هم از وقتی آن اتفاق افتاده مثل قبل ها سرحال نیست. دلم برای آن روزها تنگ شده. همان موقعهایی که با صدای زنگوله ی گوسفندها پابرهنه میدویدم توی حیاط تا در را باز کنم، همان موقع هایی که چهارتایی مینشستیم سر سفره.
حال و هوای خانه عوض شده بود، تا نیمه ی شعبان وقت زیادی نداشتیم. مامان داشت تدارک می دید. یک دفعه می دیدی وسط جارو کردن حیاط می نشست زمین و گریه میکرد.
بابا را سر صبحی فرستاد شهر تا شیرینی بگیرد، بابا هم قبل رفتن به مامان گفت که وقتی برگشت می رود سر وقت باغ و سیب ها را می چیند. مامان سرش را برد بالا و زیر لب چیزی گفت. دیدم که رفت توی انبار. نشست روی کاه ها و یونجه های تازه خرد شده و گریه کرد. شانه هایش بدجوری تکان می خورد. دلم گرفت. همان جا تکیه دادم به تیرک چوبی. با این که خیلی تلاش کرده بودم خودم را نگه دارم زدم زیر گریه.
تا عصر که بابا برگردد با مامان همه جا را برق انداختیم و تمیز تمیز کردیم. همسایه هایی هم که برای کمک میآمدند رد می کردیم. بابا جعبه های شیرینی را داد دست مامان. بعد چندتا جعبهی چوبی را از انبار بیرون کشید. توهم گذاشت، بست پشت قاطر و رفت.
مامان برای شام آبگوشت بار گذاشته بود. با گوشت قربانی که مش صفرعلی برای از سربازی برگشتن پسرش سربریده بود. گوشت را که توی یخچال می گذاشت آه بلندی کشید و گفت:
-رحیمم اگه ساق و سالم بود، همین موقع ها برمی گشت قربونیشو می بریدیم.
می ترسیدم مامان بازهم ناراحت بشود. اما توی صورتش اثری از ناراحتی نبود. نشسته بود کنار رحیم و آرام آرام لقمه ها را توی دهانش می گذاشت. لبخند کم رنگی توی صورتش دیده می شد.
صبح بابا رفت باغ و جعبه های سیب را با وانت مش صالح فرستاد خانه. سیب هایی درشت و قرمز که پوستشان برق می زد. مامان مانده بود که چطوری آن همه جعبه را تنهایی بیاورد توی انبار که دیدیم مش صالح آستین بالا زده و دست به کار شده.
- یاا... یاا... ! رقیه خانوم! اینا رو کجا بذارم ؟
مامان انبار را نشان داد. تعجب کردیم. مش صالح هیچ وقت تن به این کارها نمی داد، همیشه می گفت کمرم درد می کند و کلی بهانه ی دیگر می آورد. اما حالا یک تنه داشت جعبه های سنگین را میبرد توی انبار.
سبد تخم مرغ ها توی دستم بود که دیدم مش صالح رفت کنار کوزه ی آب بغل دیوار و چند تا لیوان پشت سر هم آب خورد. و صاف ایستاد و با دستمال عرق صورتش را پاک کرد.
-رقیه خانوم! من دارم می رم. کاری ندارین؟
مامان که داشت نهار می پخت آمد توی مهتابی .
- اجرت با خدا مشدی.
موقع بیرون رفتن از حیاط مش صالح برگشت رو به مامان که چیزی بگوید اما انگار که منصرف شده باشد راهش را کشید و رفت.
عصر که بابا آمد، به سفارش مامان دستی به موهای رحیم کشید و بردش حمام. انگار رحیم هم از حال و هوای خانه سر کیف آمده بود. صداهای نامفهومی از خودش درمی آورد. از وقتی آن اتفاق افتاد دیگر خانه مان رنگ شادی را به خودش ندید. حتما فهمیده بود خبرهایی هست.
شب عید بود و به رسم هر سال مولودی خوانی از توی بلندگوی مسجد پخش می شد. یکی در زد، ننه مهتاج بود، با آن چشم های قرمزش معلوم بود گریه کرده. اصلا از وقتی که پسرش رفته بود کربلا و برنگشته بود،بیشتر اوقات گریه می کرد.
تنها کسی بود که مامان همیشه حوصله اش را داشت. می گفت:« حق مادری به گردنم دارد.» مامان نشسته بود توی مهتابی و زل زده بود به آسمان، ننه را که دید بلند شد، ننه آمد نشست کنار مامان.
-رقیه جان! ایشالا که بچه ات تنش سالم بشه.ایشالا که به حق صاحب الزمان حاجت روا بشی.ننه دعا کن منصور منم برگرده. دیگه خسته شدم. می ترسم بمیرم و آرزوی دیدنش بمونه توی دلم.
بغضش ترکید و شروع کرد به گریه. با چارقد چشم هایش را پاک کرد.
- ای خدایا!بچه ام رو از تو می خوام..
مامان دست انداخت دور گردن ننه.
-برمی گرده.. خودم تو خواب دیدم که وقتی رحیم از بالای درخت، سیب مینداخت پایین، منصورم یه سیب گرفت . غصه نخور. خدا بزرگه ننه.
یکدفعه یاد مش صالح افتادم و حرفی که موقع رفتن خواسته بود بگوید و نگفته بود..
مامان برایم تعریف کرده بود که خدا منصور را بعد از کلی نذر و نیاز به ننه مهتاج و مش صالح داده.تقریبا همسن داداش رحیم بود و همبازی بچگی هایش. سال پیش دلش هوای کربلا کرده و قاچاقی از مرز رد شده بود و رفته بود زیارت با کلی التماس دعای اهالی و مامان که برای خوب شدن رحیم پولی داد تا منصور داخل ضریح بیاندازد.
بعد هم که دیگر خبری ازش نشد. مش صالح هر کاری از دستش برمی آمد کرده بود، می گفتند هیچ مدرکی وجود ندارد که نشان بدهد منصور رفته کربلا و تازه اگر هم رفته ممکن است اصلا پایش به ان جا نرسیده و توی راه بلایی به سرش آمده باشد و از آن جا که رفتنش غیرقانونی بوده و نمی توانند برایش کاری بکنند. اما ننه می گفت که منصور چند بار از آن جا زنگ زده و حتی گفته که برایش روسری خریده و تبرک ضریح امام حسین(ع) کرده. حتی آخرین بار گفته که برمیگردد و با هم میآیند برای زیارت.کار ننه شده بود نشستن پای تلویزیون البته قبل از خراب شدنش و گوش دادن به رادیو تا بلکه خبری چیزی بشود. چندباری تلویزیون گروگان های آزادشدهی ایرانی را توی عراق نشان داده بود و ننه چشم به راه و امیدوارتر از همیشه منتظر بود تا منصور هم برگردد.
ننه بلند شد و با بدرقه ی مامان و دلداری هایش رفت. سیب ها را شسته و ریخته بودیم توی تشت های مسی روی مهتابی. مامان تا دیر وقت بیدار بود. با تسبیح توی دستش صلوات میفرستاد. رحیم هم خواب به چشم هایش نمیآمد. بابا هم توی رختخوابش جابه جا میشد. با یک عالمه فکر و خیال چشمهایم را بستم.
با صدای مامان از خواب بیدار شدم. صدای اذان از توی رادیو می آمد.
-مریم جان! بیدار شو. بیدار شو نمازتو بخون بعدش بگیر بخواب.
خواب آلوده رفتم وضو گرفتم و بعد از نماز دوباره پریدم توی رختخواب. مامان سر سجاده نشسته بود. چشم هایم را بستم.
آفتاب زده بود که بیدار شدم. مامان لباس های عیدش را پوشیده بود و نشسته بود سر سفره، لقمه ها را توی دهان رحیم می گذاشت و قربان صدقه اش میرفت. مهمان ها کم کم از راه می رسیدند. ننه مهتاج بساط چای و شیرینی را هم به راه انداخته بود.
بابا رحیم را آورد توی مهتابی و نشاندش روی گلیم. مامان اصرار داشت که سیبها را با دست خود رحیم بدهد دست مهمان ها، و کلی تلاش کرد تا رحیم بتواند سیب ها را توی دستش بگیرد، اما موقع بلند کردن می افتادند زمین. آخر سر این بابا بود که از دست رحیم می چسبید و کمکش می کرد.
اهالی ده می آمدند و بعد از خوردن میوه و شیرینی و سیب های درخت پای پرچین با التماس دعا از مامان راهی خانه شان می شدند. هنوز کلی سیب توی انبار داشتیم. بابا نشسته بود پیش رحیم و تکیه داده بود به پشتی. سیب توی دستش را تکه تکه می کرد و می گذاشت توی دهان رحیم. رحیم مات زل زده بود به در. آفتاب که آمد بالا سر جایی که رحیم نشسته بود بابا جایش را عوض کرد و بردش توی سایه.
مامان نشسته بود روی پله و با تسبیح توی دستش صلوات میفرستاد. همه منتظر بودیم، من، بابا، مامان و شاید حتی خود رحیم . منتظر یک معجزه که مامان توی خواب دیده بود. حس عجیبی داشتم. دل توی دلم نبود. یکی از گل های محمدی را که بابا از توی باغ چیده بود گرفته بودم دستم و برگ هایش را می کندم و می گذاشتم توی دهانم. تک و توک اهالی ده که مانده بودند هم آمدند و رفتند.
آفتاب داشت غروب می کرد. حالا دیگر نه کسی می آمد و نه کسی میرفت. ننه مهتاج آمده و کنار مامان نشسته بود. داشت تسبیح می چرخاند. سماور از قل قل افتاده بود. هوا داشت خنک میشد. صدای جیرجیرک ها بلند شده بود. آن هایی که از جلوی درخانه رد می شدند زیر چشمی نگاهی به حیاط می انداختند.
مدام خمیازه میکشیدم . کلی این ور و آن ور رفته بودم از صبح. صدای اذان که از مسجد پخش شد. بغض مامان ترکید. دلم می خواست بزنم زیر گریه. تندی دویدم توی اتاق. سرم را فرو بردم توی لحاف هایی که چیده شده بود پشت در. صورتم داغ شده بود. نمی خواستم صدای گریه ام را کسی بشنود. صدای ضربه به در بود که پشت سر هم میآمد. چشم هایم را با روسری پاک کردم و رفتم توی مهتابی. رحیم نشسته بود کنار حوض. بابا داشت به طرف در می رفت. حتما خودش رفته و در را بسته بود.
در که باز شد بابا عقب عقب رفت و برگشت نگاهی به ننه مهتاج انداخت. یعنی بابا از دیدن مش صالح تعجب کرده بود؟ توی تاریک روشن هوا منصور را شناختم. از در آمد تو . ننه بلند شد ایستاد بعد یکدفعه از حال رفت. اگر مامان نمیگرفتش می افتاد زمین.
همانطور بدون دمپایی تندی دویدم پایین. کاسهی مسی را برداشتم تا از حوض آب ببرم. سیب از دست رحیم افتاد توی آب. نگاهش کردم. با دست سیب را نشانم میداد. کاسه را زود پر کردم و دویدم طرف ننه.
فاطمه قشمی
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/SSMURF5
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir