زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه / تو؟

داستان کوتاه / تو؟

۱۵ مرداد ۱۳۹۲کد خبر: 32124۱

نویسنده: ساناز گنج خانلو

نگاهی به عکسی که آماده شده بود کردم. لحظه ای چهره ی چند سال قبلش را در ذهنم مجسم شد. نمی توانستم باور کنم. رو به مرد کردم و پرسیدم: -"مطمئنید دزد شرکت همینه ؟" چند بارسرش را پایین تکان داد وگفت:"بله جناب سروان خودشه." گفتم: " می دانید که اگراشتباه کرده باشید می تواند بر علیه تان اعاده حیثیت کند؟ "  گفت:" مطمئنم که خودشه!"  دلم می خواست با صدای بلند داد بزنم : " بزرگتر از قلمتان باشید." سرم پایین بود و بغض کرده بودم . استاد بالای سرم ایستاد کتش را کنار زد و دستش را در جیب شلوارش برد و با دست دیگرش چانه مرا بلند کرد. چشمم را به شکمش که از فاصله دو دکمه پیراهنش دیده می شد،دوختم.  -"پسر تو خجالت نمی کشی؟" سرش را تکان داد و زهر خندی زد "متاسفم! پس من دزدم بله؟" سرم را بالا گرفتم و به چشمهایش نگاه کردم: -"آقا من نگفتم ..."نگذاشت حرفم تمام شود؛آهی کشید و گفت: -"نمی گویم از من خجالت بکش اما به حرمت قلمت هم شده از این چرت و پرت ها نگوپسر!"گلویم خشک شده بود و چشم به کفش هایش دوخته بودم.دستش را از زیر چانه ام کشید و رو به بچه های کلاس گفت: -" بار ها گفته ام باز هم می گویم ،شماها که نویسنده اید باید خودتان خیلی بزرگتر از قلمتان باشید شما اختیار قلم را داشته باشید نه برعکس!" 
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/RD4GXJM

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir

داستان کوتاه / تو؟ | زنجان