زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه/ سیم آخر

داستان کوتاه/ سیم آخر

۲۶ خرداد ۱۳۹۲کد خبر: 32078۳

نویسنده: پریسا کرمی

ننه می گفت، دیروز صبح بعد از بیست سال پهلوان آمده بود . در تک تک خانه ها ی محله را می زد. عمر بن عبدود را می خواند و حلالیت می طلبید .قدیمی ها و ریش سفیدهای محله او را به قهوه خانه ی کنار گرمابه که آن وقتها جگرکی بود بردند. توی این بیست سال حسابی لاغر و پیر شده بود. ننه می گفت هیچکس نشناخته بودش فقط مش رحمان بقال توی بازار از روی خالکوبی عکس مار روی بازویش که خودش کشیده بود شناخته. پهلوان تند تند می گفته:"امام حسین به کمرم زد...." مش رحمان ازش پرسیده بود:"چرا ؟امام حسین که همین جوری از کمر کسی نمی زند ....چه طوری ؟از کجات؟..." پهلوان فقط آه می کشیده و می گفته:"نمی شه ...نه می تونم نشون بدم نه می تونم بگم ..."  مش رحمان از ننه خواسته به زن و بچه ی پهلوان که آن وقتها چند کوچه پایین تر همسایه ی عمو بودند و پهلوان همان موقع ولشان کرده بود و الان توی محله ی دباغها مستاجر بودند، بگوید پهلوان پیدا شده... .  تا از پیش امامزاده به اینجا برسند طول کشیده ولی پهلوان در این مدت هیچ عکس العملی نشان نداده و وقتی زن و بچه اش را هم دیده بهشان روی خوش نشان نداده، اصلا انگار نه انگار که آنها را می بیند. اولش فکر کرده بودند که پهلوان سوی چشمهایش را از دست داده، پهلوان وقتی ننه را دیده، نمی دانند چرا خودش را جمع کرده و زده زیر گریه... ولی من می دانستم....مظاهر هم می دانست...  همه چیز از موقعی شروع شد که من به مظاهر گفتم دغل بازی می کند و او باید برای من قلاب بگیرد.  ***  بیچاره پسر عمو مظاهر! آن موقع دادا و عمو نگذاشتند کسی چیزی بفهمد، مظاهر را هم که بابایش زد و دستش شکست، گفتند که از درخت افتاده ولی بعد که عمو فهمید تقصیر مظاهر نبوده، قول داد برایش دوچرخه فنری بخرد، به شرط اینکه به هیچ کس نگوید. دادا هم همه ی جنس های توی مغازه اش را فروخت ولی نتوانست همه ی پول را جور کند. توی بازار دور افتاد تا از کسی بتواند چیزی قرض کند، بابای مظاهر به دادا کمک نکرد و گفت به زور بتواند پول دوا و درمان دست چرک کرده ی مظاهر را جور کند، اگر می دانستم پهلوان آمده مظاهر را پیشش می بردم، پهلوان حتما من را یادش می آمد ...  *** مظاهر هیچ وقت از پهلوان خوشش نمی آمد... آن وقتها پهلوان روزهای نمک[1] هر هفته می آمد، توی میدان چه وسط بازار معرکه می گرفت. صبح که از خواب بیدار می شدم، توی بازار می دویدم و منتظر می نشستم تا پهلوان بیاید. بعد از اینکه دادا کارش را سر ساختمان تمام کرد، صبح های زود سر کار نمی رفت که بیدارم کند، مدتها بود خواب می ماندم و وقتی توی کوچه می دویدم، پهلوان بعد معرکه حمام رفته بود و توی جگرکی کنار گرمابه جغور بغور می خورد. من هم دم در می ایستادم و گوشه های پاره شده ی زانو ی شلوارم را به هم می آوردم و پهلوان را نگاه می کردم، روغن لقمه سر می خورد و روی همه ی لباسها و ریش پهلوان می ریخت، پهلوان اصلا به لباسهایش نگاه نمی کرد و قبل از هر لقمه یک لیوان بزرگ پر، آب می خورد و لقمه ی بعدیش رابه زور توی دهانش می کرد... ننه دنبالم می آمد و توی جگرکی گوشم را می گرفت و به خانه می برد...  ننه می ترسید، بلافاصله بعد از اینکه از خواب بیدار شدم به همه چیز گند بزنم، ولی اگر می ایستادم تا ننه لباسهایم را عوض کند، دیرتر می رسیدم و پهلوان رفته بود. ننه که می فهمید همین طوری به کوچه دویده ام به سیم آخر می زد و کتکم می زد. وقتی عصبانی می شد، غریبه و آشنا حالی اش نبود و همه را با هم کتک می زد، مخصوصا من و مظاهر را، خودش هم بعد از اینکه حرصش سرد می شد و می دانست که کار اشتباهی کرده، به همه از طبقه ی بالای گنجه ی اتاقش که دست هیچ کدام از ما بچه ها به آنجا نمی رسید، نقل ریزِ رنگی رنگی می داد، مغازه ی بابای مظاهر توی راسته ی مسگر های بازار بود و مظاهر هم خیلی وقتها صبح با بابایش به خانه ی ما می آمد و وقتی تمام نقل های رنگی اش را می خورد، با ننه قهر می کرد و به مغازه ی بابایش برای چغولی کردن می رفت درست مثل وقتی که ننه تکه های شکسته ی کاسه ی چینی را دید ولی این بار بهمان نقل نداد...  مظاهر که پنج سال از من بزرگتر بود می گفت :"تو بچه ای نمی دانی، ننه اینها را از عروسی خودش نگه داشته و برایش خیلی عزیز است، برای همین هم هر کس را که خیلی دوست دارد برایش از این می دهد ..."  همیشه ننه را عصبانی می کرد، چادر و کفش ننه را می پوشید و دور اتاق می گشت:"ننه اون صندلی تا شوی منو بذار اونجا،نه اون روز تو روضه ی سر ماه عالیه خانم اونجا نشسته بود، بیچاره پسرش جوون مرگ شده یه دفعه می بینی پاچه ی ما رو هم گرفت، بذار پیش در، نه نه اونجا... یادتون باشه کسی اومد بذاریدش اونجایی که اون روز مظاهر فرش رو سوزونده، دیده نشه..."  ننه هم تا نفس داشت کتکمان می زد و مظاهر آخ نمی گفت. اولش فکر می کردم مظاهر کلی لباس به خودش می پیچد بخاطر همین وقتی ننه کتکش می زند دردش نمی آید ولی یک روز رفتم و بلوزش را کنار زدم ، دیدم بدنش تکه تکه کبود شده بود ولی مظاهر می خندید و می گفت:" دیدی الان بهم نقل می ده! ..."  به دادا که گفتم خندید و گفت:"بعضی ها از بچگی معلوم می شه که پهلوونن ... پهلوونا رو که از بچگی شناختن انگشت کوچیکشو نو می شکنن. اون موقع هم که انگشت مظاهر رو شکوندند با اینکه بچه ریزه بود آخ نگفت و یه قطره اشک نریخت..."  ولی من باور نمی کردم مظاهر پهلوان باشد، پهلوان سر کوچه مان کلی دور زنجیر می پیچید به خودش و با یک یا علی همه ی زنجیر ها را پاره می کرد یا یک سنگ بزرگ بالا می انداخت و با شانه اش سنگ را می گرفت، سنگ دو شقه می شد و مردم کلی پول بهش می دادند، ولی مظاهر حتی زورش نمی رسد که سطل زباله ای را که من هر شب خودم تنهایی می بردم و دم در می گذاشتم را تنهایی بلند کند ، خود مظاهر هم می دانست که من زورم بیشتر از اوست، من خودم لباسهایم و لباسهای دادا را کنار حوض می شستم ولی لباسهای مظاهر تا وقتی مامانش نمی شستشان چرک مرده بود ...  *** من همه چیز را به پهلوان گفته بودم حتی بهش گفتم که آن روزها مامان مظاهر اصلا لباسش را نمی شست، چون ننه برای خیرات بابابزرگ محرم هر سال نذری مردم محله را می گرفت و تا دهم محرم بعد هیئت خرج[2] می داد. آخر بابا بزرگ همیشه دستش به کار خیر بوده. مامان مظاهر هر روز صبح زود می آمد خانه ی ما تا با ننه به بازار بروند و وسایل شام آن شب را بخرند. وقتی که ننه و مامان مظاهر بازار می رفتند، من قلاب می گرفتم، مظاهر پهلوان روی دستهای من می ایستاد و از طبقه‌ی بالای گنجه نقل برمی داشت، خیلی طول می کشید که نقل بردارد، بهش می گفتم :"چکار می کنی ؟تند باش شانه هایم درد گرفت..."  می گفت :"ننه همش جای نقل ها را عوض می کند و ماه محرم توی نایلون می ریزدشان و درش را محکم می بندد ..."  -"دروغ نگو خودم صدای خوردن دستهایت را به کاسه ی چینی می شنوم .... قرار مان این است که نقلها را با هم بخوریم، تنها تنها نخور..."  یکبار بهش گفتم دغل بازی می کند و او باید برای من قلاب بگیرد. می گفت:" نه، من از تو بزرگتر هستم، تو باید برای من قلاب بگیری. من زورم به تو نمی رسد..."  روی لبه ی گنجه پریدم تا هم قد مظاهر شوم از دماغش چسبیدم و گفتم:" تو که پهلوان هستی پس چرا زورت به من نمی رسد؟..."  پشتش را بهم کرد و گفت:" من زورم به تو می رسد ولی..."  با پایش گوشه ی چروکیده ی فرش قرمز را بازی می داد.زبانم را درآوردم و گفتم:" تو ترسویی، من هیچ وقت برایت قلاب نمی گیرم...." دستش را قلاب کرد و رو به من ایستاد گفت:"یالا، بپر بالا.... حالا می فهمیم که چه کسی زور و بازویش بیشتر است..."  من هم جلدی پریدم روی دستهای مظاهر و از طبقه ی بالای گنجه آویزان شدم. مظاهر هی جلو عقب می رفت و می گفت:" تند باش، دستم داره می شکنه... اولدورم بیلن[3]...."  با یک دستم گوشه ی طبقه را چسبیده بودم و با دست دیگرم توی کاسه ی چینی را می گشتم. گفتم:" یه کم ببر بالاتر نمی تونم کاسه رو ببینم"  هیچ وقت طبقه ی بالا را نتوانسته بودم ببینم ولی توی طبقه ی پایین که بزرگتر بود ، ننه چرخ خیاطی و توی تابستانها بخاری اش را می گذاشت. مظاهر کلی جلو و عقب رفت تا یه کم دستش را بالاتر برد. دستم را توی کاسه بردم تا توی کاسه را ببینم ولی یک دفعه رهایم کرد و دستم به کاسه ی چینی خورد و افتاد شکست...  توی کاسه که دو زن مرد همدیگر را می بوسیدند پر بود از گلوبند و دست بند و پول های نذری ماه محرم که مردم به ننه داده بودند، مظاهر زود همه ی طلا ها و پولها را برداشت، پایین بلوزش را تا زد و توی آن ریخت، دست من را گرفت و دنبال خودش کشید.  *** چند بار پایم به مشمباهای لواشک ننه توی ایوان گیر کرد و کم مانده بود زمین بخورم. مظاهر سبزی خشک های ننه را لگد کرد، سبزی ها روی زمین ریخت، آفتاب مستقیم تابید روی سینی و از روی خطهای چاقو که رویش افتاده بود چشمم را سوزاند، پله های ایوان تا حیاط را هم دو تا یکی می پریدم تا از مظاهر که می دوید عقب نمانم، مظاهر توی باغچه دوید، جلوی پایش را نگاه نمی کرد و گلهای شمعدانی ننه را که تازه کاشته بود لگد می کرد، لاک پشت باغچه را هم لگد کرد لاک پشت جلدی توی لاک رفت توی خاک نرم باغچه رفت و من پایم به لاک پشت گیر کرد و کم مانده بود با سر زمین بخورم ولی خودم را توی هوا نگه داشتم و لاک پشت دمر به آن طرف پرت شد، درختها را یکی در میان رد می کردیم. مظاهر طلا ها را کنار تنها درخت انجیر ته باغچه که ننه مرباهای آفتابی اش را آنجا می گذاشت که نبینیم و هوس خوردنش به دلمان نیفتد ریخت و زمین را با چنگالهایش کند.  به پهلوان هم گفته بودم که دست به مربا ها نزند وگرنه ننه بیچاره مان می کند...  مظاهر طلاها را توی گودال چال کرد و گفت:" فردا میایم برش می داریم تا فردا اینا می شن زیر خاکی، فقط قول بده به کسی نگی ..."  گفتم :"مظاهر می خوای چی کار اینا رو بر میداری؟ زیر خاکی به چه دردت می خوره ؟...ننه بفهمه بیچاره مون می کنه ...اینا مال ننه هم نیست! بابات بفهمد هر دومان را می کشد ... "  پس کله ام زد، پولها را توی جیبش گذاشت و گفت:"خنگول، بابام می گفت اون حاجی که الان تو مکه س و کنار مغازه ی بابا مغازه اش است ها، زیر خاکی پیدا کرده، فروخته و الان شده خر پول..."  گفتم:" ولی من به ننه و دادا می گویم ..."  - "اگر کسی چیزی بفهمد گردنت را می شکنم ..."  من تا آن روز چیزی را از دادا قائم نکرده بودم ولی همان که خواستم جوابش را بدهم دوید از درخت زرد آلو بالا رفت، یکبار پوسته ی درخت زیر پایش کنده شد و تا نصف راهی را که رفته بود سُر خورد و پایین افتاد، دوباره پایش را محکم کرد و بالا رفت. آن بالا نشست و شروع کرد با ملچ ملوچ زرد آلو خوردن، من بلد نبودم از درخت بالا بروم، مظاهر به شرطی بهم یکی از زرد آلو ها را می داد که برایش ادای گاو و سگ و...دربیاورم. من اولش هر کاری می گفت می کردم، خم می شدم و یک دستم را دم می کردم و پشت سرم تکان می دادم بالا و پایین می پریدم و برای مظاهر واق واق می کردم زبانم را در می آوردم و به طرف مظاهر می گرفتم مظاهر هم سعی می کرد زرد آلو را روی زبانم بیاندازد ولی زرد آلو روی زمین می افتاد و خاکی می شد من هم به طرف زرد آلو می دویدم دستم را پشت سرم قفل می کردم و با دهانم زرد آلو را روی زمین می خوردم، یکبار دادا از بالا پشت بام که رفته بود پشه بند ببندد دیده بود، کلی با کمر بندش کتکم زد و گفت اگر یکبار دیگر ببیند که به ساز مظاهر می رقصم از بالای دیوار ساختمانی که آنجا کار می کند پایینم می اندازد، یکبار مرا به آن ساختمان برده بود...  *** از بالای آن ساختمان که به پایین نگاه کردم سرم گیج رفت و بالا آوردم... دادا می گفت تازه قرار است دو تای دیگر هم روی آن بیاید می گفت :"انقدر بزرگ می شود که از آن بالا ماشینها اندازه ی مورچه هم دیده نمی شوند ..."  سر خیابان ساختمانِ دادا هم پهلوان آمده بود، ولی آنی نبود که سر خیابان ما می آمد. او هم بازوهای پر مویی داشت و روی بازویش عکس پنجه ی حضرت ابو الفضل خالکوبی شده بود، این ریش نداشت ولی ریش پهلوان من مثل مال درویشها تا زیر گردنش آمده بود. اینجا زن ها هم یک طرف ایستاده بودند و پهلوان را نگاه می کردند ولی ننه می گفت عقوبت دارد اگر زنها به پهلوان و بازوهایش نگاه کنند، به دادا گفتم:"تو رو خدا من را آن جلوی جلو ببر، ازش بپرسم ببینم که پهلوان من را می شناسد؟"  دادا دستم را کشید و از معرکه دورم کرد می گفت :"پهلوان ها زیاد هستند و همه جا می روند ... بعضی هم کلک هستند... "  می گفت خودش دیده که یکبار یک پهلوان زنجیر را خوب چفت و بست نداده با یک جیغ زود زنجیر باز شده....  دادا می گفت :"کسی که داد نزند یا ابوالفضل هیچ وقت پهلوان نمی شود ..."  گفتم :"دادا، مظاهر پهلوان می شود؟ ..."  دادا گفت :"اگر تو مشقایش را ننویسی می شود، به عمویت هر چقدر می گویم گوشش بدهکار نیست. این بچه نباید چند سال توی یه کلاس بنشیند..."  نفهمیدم یعنی چه... خواستم بگویم او دیگر راهنمایی است و مشق نمی نویسد، ولی از دادا هم اگر یک چیز را دوبار می پرسیدیم، مثل ننه عصبانی می شد و به قول مظاهر می زد به سیم آخر...  *** مظاهر می گفت:" ننه سیم آخر را توی گنجه قائم کرده زیر آن همه نقل رنگی .... هر کس آن را پیدا کند، پهلوان می شود ... "  خود مظاهر وقتی به دنیا آمده مادرش آن سیم را دزدیده و به قنداق او گذاشته ولی چون مادر من سر زا رفته، هیچ کس به فکر من و سیم نبوده به خاطر همین من انقدر خنگ و عقب مانده شده ام و مظاهر چشم و ابرو ش مشکی شده و من چشم و ابرو بور...  ازش پرسیدم :"مظاهر، پس چرا فقط تو پهلوان شده ای و دادای من نشده؟..."  گفت:"او هم پهلوان است ولی چون مثل تو عرضه نداشته کمتر شده، نگاه کن ببین، وقتی به سیم آخر می زند چقدر دستش سنگین می شود!... "  چشم و ابروی دادا هم مثل مال من بور بود، ننه می گفت:"مثل سیبی که از وسط نصف شده..."  ولی مظاهر، راست می گفت، دست دادا خیلی سنگین است، هر وقت توی گوشم می زد گوشم تا سه روز سوت می کشید مثل این که سه روز مدام دم گوشَم فشفشه ی موشکی روشن کرده باشند.  برای همین هم با اینکه وقتی مظاهر بالای درخت زرد آلو می خورد و هی می گفت:"خیلی شیرین و آب داره وقتی می ذاری تو دهن خودش آب می شه... "  بهش ادای سگ در نیاوردم، با پایم با انجیر و زرد آلوهای کرم خورده ی زیر درخت بازی کردم، بهش زبان درازی کردم و گفتم :"بخاطر اینکه که با آب دماغ خشک شده ی دور دهن و دماغت قاطی می شه... "  دویدم توی کوچه تا ببینم پهلوان آمده یا نه؟  *** چند هفته بود پهلوان نمی آمد وقتی که از مش رحمان بقال توی بازار که پهلوان همیشه کنار مغازه‌ی او معرکه می گرفت پرسیدم، گفت :"توی محرم و صفر که پهلوانها معرکه نمی گیرند، تازه پهلوان مریض شده، مریضیش هم خیلی سخته ..."  پرسیدم :"پهلوانها هم مگه مریض می شن؟ ..."  یک بسته سیگار برای مشتری روی پیشخوان گذاشت:"مگه پهلوون آدم نی...؟"  وقتی که داشت بقیه ی پول را به مشتری می داد بهش گفت:"بیچاره برا دوا درمونش لنگ یه قرون دو زاره، شیرینی خونش زیاد شده ، می گن خیلی سخته آره؟..."  پولهای توی جیبی ام را که ننه می گذاشت زیر شمعدانی سر طاقچه برداشتم و به کوچه دویدم ...  *** با اینکه صبح زود نبود ولی پهلوان آمده بود مردم را هل دادم و به جلوی جلو رفتم جایی که هیچ وقت نتوانسته بودم بروم... .  دیر رسیده بودم، پهلوان زنجیر را پاره کرده بود. مردم می گفتند :"ساق اول[4]..."  برایش پول می‌انداختند و می رفتند، حتما ماشین مش رحمان را سیاه کشیده بودند و داشتند برای اینکه شب قمه مشق کنند، آماده اش می کردند و پهلوان نتوانسته بود از آن استفاده کند، روی زمین طاق باز بخوابد و ماشین از روی دستهایش رد شود، همیشه این طور موقع ها پهلوان لبهایش را گاز می گرفت و چشمهایش را محکم روی هم فشار می داد ولی صدایش در نمی آمد، معرکه اش چند ساعت طول می کشید و جماعت زیادی به دیدنش می آمدند، این بار هم جمعیت خیلی کم نبود، مردم آمده بودند و تماشا می کردند، بعد از اینکه همه رفتند به طرف پهلوان دویدم. دستم را روی بازوهای پر مویش کشیدم و گفتم:" پهلوون، شما سیم آخر دارید ؟...چه شکلیه؟..."  پهلوان اول بهم اخم کرد و بعد قه قه زد و خندید. گفتم:" نمی دونم اسمش چیه ولی مظاهر می گه ننه از اون داره و هر کی که بچه س بذارن تو قنداقش پهلوون می شه... خود مظاهر هم اینطوری پهلوون شده..."  پهلوان خندید و بعد بهم توپید :" بچه برو پی کارت الان اذون ..."  به آسمان نگاه کرد:"تو رو خدا ببین کارم به کجا رسیده ... "  چند قدم به عقب دویدم و گفتم :"ببین الان زدی به سیم آخر... تو گنجه ی ننه هم هست..."  پهلوان به طرف گرمابه می رفت:" تو گنجه ی ننه ت هست؟..."  - "امروز با مظاهر رفتیم تا نگاه کنیم مظاهر دیده، من رفتم ببینم، ولی سر خوردم افتادم و طلاهای ننه ریخت زمین ..."  پهلوان لباسهای توی گونی را جا به جا کرد و به شانه ی دیگرش انداخت، دستم را گرفت و گفت:"هر وقت ننه ت خونه نبود بیا ببرمت نشونت بدم ..."  من و من کرد :"فقط باید سیم آخر رو بذارن لای طلا ها تا خراب نشه ... پس باید موقعی که ننه خونه نیست بیای..."  دستش را کشیدم و گفتم :"هیچ کس جز من و مظاهر نیست ...حالا بعد میرید حموم تا ننه نیومده بیاید خونه ی ما..."  *** به طرف خانه رفتیم در راه پهلوان هر جا که شربت نذری می دادند می ایستاد شربت می خورد و از مظاهر می پرسید:"مظاهر چند سالشه ؟ کی بهت گفته پهلوونه؟ الان مظاهر کجاست؟ ..."  من هم بدو به طرف خانه می دویدم و به سوالهای پهلوان جواب بی سر و ته می دادم او از کجا می خواست بداند که من دروغ گفته ام و مظاهر از من کوچکتر نیست، بهش گفتم:"مظاهر از من می ترسد، ننه من را بیشتر از مظاهر دوست دارد به خاطر همین مظاهر به من حسودی می کند ولی جرات ندارد پیش من حرفی درباره ی این بزند چون می زنم و ناقصش می کنم، یکبار بالای کوه بودیم، مظاهر جلوتر از من رفت و دستم را نگرفت و کمکم نکرد من هم زدم توی گوشش و غلت خورد از بالای کوه پایین افتاد... . "  پهلوان که از خانه ی ما هیچ خبری نداشت. می دانستم که به حرفهایم گوش نمی داد هر جا هم که دسته ی عزاداری می دید، سیخ می ایستاد و به دستهای مردم خیره می شد. یک جا هم برای صبح حلیم بار گذاشته بودند به دیگ حلیم زل زد.  دستم را کشید و دنبال خودش کشید...  *** دم در که رسیدیم پهلوان توی خانه نیامد، دم در روی پله ی جلوی چهار چوب نشست. بریده بریده گفت:"من می رم اونجا تو برو ببین کسی خونتون هست یا نه... "  از کلون در آویزان شدم و گفتم:"به اباالفضل راست می گم، ننه با زن عمو رفته بازار تا موقع ظهر هم نمی یاد..."  پهلوان دستم را کشید و توی خانه هل داد:"دِ... برو دیگه بچه...."  توی خیمه ی دم در که با چادر مشکی زنهای محله درست کرده بودیم قائم شد و من هم توی خانه دویدم.  بوی آبگوشت توی حیاط پیچیده بود. یادم افتاد که از صبح چیزی نخورده بودم و حسابی گرسنه ام شد، زیر چشمی به مطبخ گوشه ی حیاط نگاه کردم و تا دم ایوان رفتم ننه را صدا زدم. باد دیگهای شام هر شب را که ننه شسته بود و دمر به دیوار تکیه شان داده بود تکان می داد و جیرنگ جرینگ صدا می دادند، وقتی که کسی جوابم را نداد، دم در دویدم، دست پهلوان را گرفتم و به توی خانه کشیدم، پهلوان هی می پرسید:"حتما دیدی که ننه‌ت خونه نیست؟..."  دستش را کشیدم:"به خدا پهلوون دیدم... اگه دروغ گفته باشم تو بزن دندونای منو بشکن..."  پهلوان توی باغچه گل های شمعدانی ننه را زیر پایش لگد کرد و از کنار لاک پشت رد شد... پهلوان را به زیر درخت انجیر بردم گفتم:"طلا ها اینجاست... مظاهر اینجا قائم کرده تا زیر خاکی بشه..."  جایی که طلا ها را چال کرده بودیم نشانش دادم .  پهلوان با پشت دست عرقش را خشک کرد دستش را به روی پوسته ی کنده شده ی تنه درخت تکیه داد و گفت:" یه لیوان آب بیار به مظاهر هم بگو بیاد، اون هم باید باشه..."  روی زمین نشست و علفهای شیری زیر درخت را کند و خورد، به طرف مطبخ دویدم.  *** پارچه ی چادر چیت کهنه ی ننه را که روی گوشت و برنج و نمک و کوزه و غذاهای نذری می‌کشیدیم، کنار زدم. کوزه آنجا نبود پارچه را کنار انداختم. از روی اجاق ننه که آبگوشت بار گذاشته بود پریدم آن ور آشپزخانه بخار آبگوشت پایم را سوزاند، پرده ی تاقچه را کنار زدم بوی دارچین توی دماغم پیچید از پشت شیشه های رب کوزه را برداشتم، کوزه به شیشه ی رب و آبلیمو خورد و ریختند زمین، یادم افتاد ننه گفته بود توی آبگوشت زرد چوبه بریزم. شیشه ی زرد چوبه را برداشتم و توی آبگوشت خالی کردم. ملاقه ی چوبی را از روی دیوار بالای اجاق برداشتم آبگوشت را هم زدم و دسته ی ملاقه را به میخ دیوار آویزان کردم. ملاقه، دیوار دود گرفته و چرب بالای اجاق را خیس کرد. به نوک پنجه ی پا توی حیاط دویدم تا مظاهر نفهمد، حتم داشتم که گوشه ای نشسته بود و پولهایی را که توی مدرسه از بچه درس خوانها به زور گرفته بود، می شمرد، نمی خواستم بفهمد که من سیم آخر را پیدا کرده ام، پایم به گوشه های زنگ زده ی در آشپز خانه خورد و پوست قوزک پایم کنده شد. لی لی کردم و دستم را روی قوزکم گذاشتم تا خونش بند بیاید، بلوز مشکی ام را که ننه شسته بود، از روی بندی که دور تا دور حیاط کشیده شده بود، برداشتم و دور کوزه پیچیدم ....  *** وقتی به زیر درخت انجیر رسیدم پهلوان به سیم آخر زده بود و می گفت :"برو، بچه سر به سر هم قد خودت بذار... اینجا رو کندم طلا ملا نبود ..."  گونی را به پشتش انداخت و رفت. بعد از آن هم دیگر به کوچه ی ما نیامد . 
________________________________________
[1] - در زبان ترکی روزهای هفته اسمهای خاصی دارند و به روزهای شنبه دوز گونی (روز نمک) می گویند. [2]- در زبان ترکی به نذری غذا در ماه محرم گفته می شود . [3] - می کشمت. [4] -کلمه ی ترکی به معنای سلامت باش،دستت درد نکنه
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/4BFYWKV

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir