زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه/ کالباس های گندیده

داستان کوتاه/ کالباس های گندیده

۲۴ تیر ۱۳۹۲کد خبر: 32077۳

نویسنده: لیلا امینی

موهای سفید! نمیدانم شما تا حالا به آن فکرده اید یانه؟ اصلن برایتان مهم است یا نه؟ برای من که مهم است. دلم نمی خواهد زیاد به آنها فکر کنم اما وقتی جلوی آینه می روم، به موهای سفیدم خیره می شوم. و مدتی بی حرکت نگاهشان می کنم. برای همین فقط زمانی که از ماشین ریش تراشی ام استفاده می کنم جلوی آینه می ایستم. حتا گاهی سعی می کنم بدون آینه این کار را انجام بدهم. هر چند خیلی چیزها درست کار نمی کنند و این آزارم می دهد.
من ازهمان ابتدا برایم مهم بود. از همان روزهای اوج جوانی. بیست سال پیش وضع فرق می کرد. فکرم مدام مشغول این موضوع بود. حتا یک بار تلاش کردم کاری کنم که دوران جوانی ام طولانی بشود و نگذارم موهایم سفید شود. اما خب نشد.آن روز ها جوان بودم و امیدوار.
دکمه ی قرمز رنگ قراربود درست کارکند. البته فقط قرار بود. نه بیش تر از این. من زیادی امیدوار بودم. جوانی است دیگر. می دانید که. اما آدم باید واقع بین باشد. من این را به تازگی درک کرده ام.
دیروز یکی از دوست های هم کلاسی دانشگاهم با من تماس گرفت. از هر دری حرف زدیم. او از خاطراتمان گفت و کلی خندیدیم. بعد هم پیشنهاد کرد برای دویدن به پارک بریم. نرفتم. دلم می خواست اما پیشنهادش را رد کردم. حسش را نداشتم.
یادم آمد آن روزها برای انجام خیلی از کارها حس داشتم. بدمینتون بازی می کردم. با دوستهایم سینما می رفتم و فیلم می دیدم. گاهی نقاشی می کشیدم البته اگر اتفاق مهمی برایم می افتاد. هر روز هم برای دو صبحگاهی به پارک می رفتم یا تنها و یا با دوستهایم. دلیلش هم این بود که از این جلسات خودسازی و مشاوره و این ها زیاد برایمان برگزار می کردند ومدام توی گوشمان تکرار میکردند که جوان باید با نشاط باشد باید به خودش برسد باید ورزش کند و از این حرفها.
به هر حال خیلی زیاد پارک می رفتم و می دویدم دویدن آرامم می کرد باعث می شد مدتی نخواهم به چیزی فکر کنم. راستش اصلن یادم می رفت یک چیز هایی هست که می شود به آنها فکر کرد یا باید فکر کرد.من فقط می دویدم و ازکنار درختها و فواره ی وسط پارک و گل ها و سبزه ها رد می شدم گمان کنم اصلن نمی دیدمشان اما چیز هایی هم بودند که می دیدم.
تنها چیزی که برایم مهم بود و دلم می خواست ببینم پیرمرد هایی بودند که مثل کالباس های گندیده روی نیمکت های پارک ولو شده بودند.و زل زده بودند به دویدن جوانهایی مثل من. من می دانستم پیری بدنشان از سفیدی موهایشان شروع شده بود.همیشه نگران بودم نکند من هم یک روز مثل این پیرپاتال ها بشوم.موهایم سفید بشود.و ناتوان بشوم.آن وقت دیگر نه میتوانستم بدوم و نه ورزش کنم.باید خودم را روی نیمکت ها ی پارک ول می دادم. و دویدن جوانها را نگاه می کردم که توی دلشان به من می خندیدندو به موهای سفیدم.
هر روز وقت زیادی را جلوو آینه میگذراندم و توی موهایم دقیق می شدم که مبادا یکی از آنها سفید شده باشد و من بی خبر مانده باشم.
همیشه خوشحال بودم که حتمن ورزش باعث شده که موهایم سیاه بماند. این یکی از اشتباهات دردناک زندگی ام است. بی خودی خوشحال بودم.
بالاخره آن اتفاق افتاد. اولین تار موی سفید. آن را در قسمت های جلویی موهایم پیداکردم. آن روز بیست و سه سال و سه ماه داشتم. صبح خنک آبان ماه بود و باید ساعت هشت به کلاسم می رسیدم اما موی سفید را که دیدم خشکم زد. ممکن است برایتان عجیب باشد اما من از آن آدم هایی هستم که وقتی اولین موی سفید لعنتی شان را پیدا می کنند خشکشان می زند.
فقط در همین حد به خودم تکان دادم که شلوارجینم را با جین نسبتا نوتری عوض کنم. فکرمی کنم صبحانه هم نخوردم. کیفم را برداشتم و از خانه بیرون زدم.
بدجوری دیر شده بود. شروع کردم به دویدن. سر خیابان که رسیدم اولین تاکسی صبحگاهی را شکار کردم. "دانشگاه تهران، دربست!"
ساعت اول درس فیزیک مدرن داشتم. همیشه قبل از کلاس درس را می خواندم و مرور می کردم و اولین کسی بودم که خودش را به کلاس می رساند. برای همین آن روز بچه ها درباره تاخیرم کنجکاو شده بودند. آن قدر عجله کرده بودم که حتا دفترم را با خودم نبرده بودم.
از بغل دستی ام کاغذی گرفتم و شروع کردم به کشیدن. این طوری اعصابم راحت می شد. استاد فیزیک با سرعت درس عقب مانده را جبران میکرد. کلمات زیادی را می شنیدم. انیشتین، جرم، سرعت نور. و دراین میان نقاشی هم می کشیدم. عصاها و پیرمردها و درختها با این کلمات ترکیب می شدند. سرم را پایین انداخته بودم و تصویرهای مبهمی و خطوط درهمی را می کشیدم. بی خبر از همه جا به حال خودم مشغول بودم که ناگهان صدای زنگ داراستاد فیزیک آرامشم را به هم زد.
"آقای پارسا لطفن یه خلاصه از مطالب امروز ارایه بدین"
سرم را بالا نمی گرفتم. ساکت بودم. آخر آدم وقتی هیچ ایده ای ندارد که نمی تواند شروع کند به حرف زدن. نگاهی به دور و برم انداختم. انگار همه منتظر بودند.
مدتی گذشت. شاید فقط چند ثانیه. اما به نظر من خیلی طولانی آمد. بالاخره استاد گفت:
"امروز راجع به اتساع زمان در سرعت های خیلی بالا حرف زدیم. اینکه اگه شما بتونین با سرعتی نزدیک سرعت نور حرکت کنید، می تونید به جای هفتاد سال، سیصد و پنجاه سال عمر کنید."
حالا دیگر به جو کلاس آمده بودم. برایم جالب بود. آیا می توانستم با چنین سرعتی حرکت کنم؟ این فکری بود که در ذهنم جرقه زد و باعث شد بابت رفتار استاد ناراحت نباشم. من به او حق می دادم. دو هفته ای می شد که کلاس هایش تشکیل نمی شد. برای همین انتظار داشت دانشجوهایش درس را با دقت گوش بدهند. این انتظار زیادی نیست. البته من الان متوجه این موضوع هستم. اما آن روز مشکلات خودم بود که فکرم را مشغول می کرد.
بعد از ماجرای آن روز نمی دانستم چه طور باید این بی نظمی را جبران کنم. با توجه به شناختی که از خانم دکتر سلیمی داشتم، این چیزی بود که او از من می خواست.
استاد فیزیک خدای نظم و ترتیب بود. برنامه ی هفتگی اش را همیشه به درب اتاقش می چسباند. به جز ساعت هایی که به تدریس می گذراند، ساعت هایی هم به تحقیق و مراجعه ی دانشجو هایش اختصاص می داد. دکترایش را از داشگاه ام آی تی گرفته بود. برای همین گاهی برای ارایه ی مقاله هایش مجبور می شد سفری دوهفته ای داشته باشد و در کنفرانس ها شرکت کند. او تکیه کلام هایی هم داشت. مثلا وقتی بچه ها راه حل های نادرست برای مسیله ها پیشنهاد می دادند، از آنها استقبال می کرد و می گفت:"به امتحانش می ارزه." یا "حداقل تلاشمونو می کنیم."
من ایده هایی داشتم که باید با او در میان میگذاشتم.
بعد از جلسه ای که راجع به نسبیت بحث کردیم، خیلی فکر کردم. ذهنم درگیر مباحث سرعت نور بود. هر کس وارد اتاقم می شد، مرا می دید که در میان انبوه کتابهای فیزیک مدرن گم شده ام. و با عینک ته استکانی که بر چشم داشتم مطالب آنها را می خورم. بالا خره تصمیمم را گرفتم. اگر میخواستم جوانی ام طولانی باشد و نگذارم موهایم سفید شود باید با سرعتی نزدیک سرعت نور حرکت می کردم. این فکری بود که در ذهن داشتم. آن هم در شرایطی که اولین موی سفیدم را تهدید بزرگی برای جوانی ام می دیدم. به تنها یی کاری از دستم بر نمی آمد. باید با خانم دکتر مشورت می کردم.
می دانستم که او ساعت چهار تا پنج و نیم روزهای شنبه و سه شنبه را برای دانشجوها در نظر گرفته است. برای همین یک روز سه شنبه، رأس ساعت چهار در زدم و وارد اتاقش شدم.
موهایش را مثل همیشه شکلاتی رنگ کرده بود. لبخند محترمانه ای زد و گفت:
"بنشینید."
نشستم و از طرحی که در سر داشتم، برایش گفتم.
"می خوام یه ماشین پرنده درست کنم که با سرعت خیلی زیادی حرکت کنه. اما نمی دونم میشه یا نه."
استاد پرسید:"چرا؟چه لزومی داره این کارو بکنی؟"
به گمانم من منتظر همین سوال بودم. خیلی زود شروع کردم به حرف زدن از ترسهایم. ترس ها به سراغت می آیند حتا اگر خودت نخواهی. ومن ترس از پیری ام را برایش توضیح دادم.
دکتر با دقت حرفهایم را شنید. در تمام آن مدت می توانستم همدردی را در چشم هایش بخوانم. هر چه باشد او زن چهل و چند ساله ای به نظر می رسید که مجبور است موهایش را رنگ کند. خوب می فهمیدم که اوهم با من هم درد است.
درد دل هایم که تمام شد، پرسیدم:"اصلن امکان ساخت همچین ماشینی هست؟"
"تا حالا کسی موفق نشده. تو تلاشتو بکن.شاید اولین نفر باشی که موفق می شه. اما باید همه چیو در نظر بگیری. ممکنه نتیجه نگیری."
به او گفتم که تصمیمم قطعی است.
استاد شماره ی تماس با چند مهندس طراحی و مکانیک را به من داد وقول داد که با من همکاری می کنند.
راست هم می گفت با من همکاری کردند. هم خود او و هم تمام مهندس هایی که معرفی کرده بود. آنها در تمام مراحل همراه من بودند و به سوال هایم جواب می دادند. آخرمن با مباحث اولیه هم مشکل داشتم. مثل کودک پنج ساله ای بودم که بدون بلد بودن حروف، بخواهد رمان چند جلدی بنویسد.
همکاری ما چندین هفته طول کشید. من آدمی نیستم که از توضیح دادن به دیگران لذت ببرد. اما کم کم همه ی هم کلاسی هایم از ماجرا باخبر شدند و ته و توی کارم را در آوردند. اوایل جدی نمی گرفتند. حتا مسخره ام می کردند اما بعضی هایشان در مرحله ی ساخت کمکم کردند. خانم دکتر سلیمی هم گاهی سری به من می زد و از پیشرفت کارم جویا می شد.
حالا که به گذشته بر می گردم می بینم اگر آنها نبودند، چقدر کارم سخت تر می شد. دوست ها آدمهای خوبی اند. به خصوص در روزهای پایانی ساخت یک ماشین پرنده.
اواخرفشار زیادی بر من وارد می شد. تقریبن خواب و خوراک نداشتم . شب و روز کار می کردم و از کش دار شدن پروژه احساس خوبی نداشتم. بالاخره مراحل پایانی را انجام دادم و ماشین پرنده ام را ساختم. هرچند محاسبات اساسی برای ساختنش انجام شده بود، اما از ظاهری کاملن ساده داشت.
تمام تشکیلاتی که داشت، یک اتاقک کروی شکل و یک کپسول فشار بزرگ بود به همراه تشکیلاتی که قرار بود میدانی مغناطیسی تولید کند. تیوب های ریز مغذی هم درون آن قرار داده بودم. همین طور دکمه ی قرمز رنگی داشت که میتوانستی فشارش بدهی وبا سرعتی بسیار بالا به حرکت در بیایی.
خانم دکتر سلیمی اصرار داشت آن پرواز نکبتی را هرچه زود تر انجام بدهیم. برای همین فردای آن روز ماشین پرنده را به دشتی در خارج از شهر بردیم. استاد فیزیک و همکارهایش بودند. بعضی از همکلاسی هایم هم بودند. با تک تک شان خداحافظی کردم. حالا که پروازم نزدیک بود،دلم حتا برای پوزخند هایشان هم تنگ می شد. اشک در چشم هایم حلقه زده بود. چرایش برایم هنوز هم نامعلوم است. مگر این چیزی نبود که من میخواستم؟
استاد که شرایطم را درک می کرد، همراهی ام کرد و گفت:"برو بشین"
نشستم و از پنجره هایی که می شد از آنها بیرون را دید، برای همه دست تکان دادم. استاد اشاره کرد که دکمه را فشار بدهم. مثل اسب عرق کرده بودم. دست هایم لرزش مختصری داشتند. دست آخر چشم هایم را بستم و دکمه ی قرمز رنگ را فشار دادم.
ان دکمه یکی از آنهایی بود که فشارش می دهی و خیلی دلت می خواهد که همه، خرابله صدایت کنند. دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود.حتا افسوس هم نمی خوردم. انتظار می رفت افسرده هم بشوم. نمی دانم چرا، اما حتا ناراحت هم نشدم. جدی ناراحت نشدم. اما اگر جواب می داد کاملن روشن است که خوشحال می شدم.
اما اگر کار کرده بود، الان دیگر اینجا نبودم که با شما حرف بزنم و تجربه های غم انگیزم را برایتان بگویم. یاد حرف خانم دکتر می افتم که گفت"عیب نداره. حداقل تلاشتو کردی و افسوس نمی خوری."
ماشین کار نکرد. البته نه کاملن. دکمه را که فشار دادم، کپسول به کار افتاد و ارتفاع کمی گرفتم. احتمالن میدان مغناطیسی قدرت لازم را نداشت. مطمینم که بیش تر از یک متر بالانرفتم. و بعد سقوط کردم. سقوطی که حرف زدن از آن زیاد برایم راحت نیست. راجع به هر چیزی که نباید حرف زد. یعنی اگر حرف هم بزنی سودی برایت ندارد. زمان واقعن حلال خوبیست. البته حل شونده می تواند چیز های متفاوتی باشد.
حالا سالهای زیادی گذشته و من مردی هستم که مشکلاتش را بارها با خودش مرور کرده است. یعنی این دیگر مسئله ای نیست که برایم ناراحت کننده باشد. فقط گاهی به یادش می افتم و در تنهایی به روزهای از دست رفته ام فکر می کنم.
خیلی چیزها عوض شده است. مثلن من دیگر جوان ِ بیست سال پیش نیستم و تعجبی ندارد اگر کارهاو برنامه هایم هم تغییر کرده باشد.
من مدتهاست که دیگر به پارک نمی روم. راستش آخرین باری که پارک رفتم را به یاد ندارم. بدمینتون را هم کنار گذاشته ام. فیلم دیدن هم دیگر جذابیتی برایم ندارد. فقط گاهی هنوز هم چیزهایی نقاشی می کنم. این تنها سرگرمی ای است که با من مانده است. شاید به خاطر اینکه خیلی چیزها ناراحتم می کنند. مثل موهای سفیدم و اینکه سفید شدنشان چه قدر با سرعت بود.
موهای من خیلی زود سفید شدند. کسی چه می داند؟ شاید اگر تا این حد نسبت به آنها حساس نبودم، سرعت سفید شدنشان پایین می آمد.اما شاید ها را دیگر باید رها کرد.
مهم این است که موهای سفید دیگر سیاه نمی شوند. همین! من این را قبول کرده ام. اما همیشه از خودم می پرسم که چرا باید به پارک بروم و خودم را با جوانهای شاداب مقایسه کنم؟
همان بهتر که در خانه بمانم و برای خودم نوشیدنی خنکی درست کنم. یا دوش بگیرم. یاچند تا سیگار بگیرانم و در دود آن ها غرق بشوم. بله! من می فهمم گرفتن ناخن ها هم یعنی زندگی کردن.
همین طور موضوعات دیگری را هم درک می کنم. حالا موهایم سفید شده که شده. فوقش فکری به حالش می کنم. شاید روزی موهایم را تیغ بزنم یا شاید شکلاتی رنگشان کنم. شما پیشنهاد بهتری ندارید؟
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/PAF3BHR

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir