زنجان
← همه اخبار
گزارش تصویری و حاشیه های دیدار اهالی فرهنگ و شعرای پیشکسوت و جوان کشور در روز میلاد کریم اهل بیت حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام با رهبر معظم انقلاب

گزارش تصویری و حاشیه های دیدار اهالی فرهنگ و شعرای پیشکسوت و جوان کشور در روز میلاد کریم اهل بیت حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام با رهبر معظم انقلاب

۲ مرداد ۱۳۹۲کد خبر: 32065۳

حسینیه امام خمینی (ره) در شب میلاد کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام میزبان اهالی فرهنگ و هنر، استادان زبان و ادب فارسی و شعرای پیشکسوت و جوان کشور و جمعی از شعرای فارسی گوی افغانستان، تاجیکستان و هندوستان بود.

ورود به گالری گزارش تصویری دیدار اهالی فرهنگ و شعرای پیشکسوت و جوان کشور با رهبر معظم انقلاب >>>

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در این دیدار با اشاره به حرکت مستمر و رو به جلو و پیشرفتهای قابل توجه در شعر کشور خاطرنشان کردند: شعر یکی از برجسته ترین هنرهاست و هنرمندان شاعر مسئولیت سنگینی در قبال مسائل اصلی کشور و حرکت عظیم تاریخی و الهام بخش انقلاب اسلامی دارند که باید این هنر بسیار فاخر و کهنه نشدنی را در خدمت انجام این مسئولیتهای بزرگ قرار دهند.
حضرت آیت الله خامنه ای، "احساسات بشری"، "دلتنگی ها" و "اندیشه و حکمت" شاعر را سه فصل تشکیل دهنده شعر خواندند و افزودند: بیان احساسات شاعرانه و عاشقانه و همچنین بیان دلتنگی ها از آنچه در زندگی جاری وجود دارد، دو بخش از شعر است که به رسمیت شناخته می شود اما نباید با افراط در این دو بخش، حکمت و اندیشه در شعر نادیده گرفته شود.
رهبر انقلاب اسلامی با اشاره به شعر برجستگان و بزرگان شعر و ادب فارسی نظیر سعدی و حافظ و صائب، گفتند: در سروده های این شاعران بزرگ بیان احساسات و دلتنگی ها وجود دارد اما "حکمت و اندیشه" نیز در سراسر اشعار آنان گسترده است و در واقع اندیشه حکیمانه است که شعر و شاعر را به قله می رساند.
ایشان تأکید کردند: گنجاندن معارف اسلامی، سبک زندگی اسلامی، اندیشه حکیمانه و مسائل لازم برای آموختن به انسانها نباید در شعر مورد غفلت قرار گیرد.
رهبر معظم انقلاب اسلامی شاعر را در مواجهه با مسائل جامعه دارای مسئولیت دانستند و افزودند: امروز حرکت عظیم تاریخی ملت ایران الهام بخش مجموعه های بزرگ بشری است و مسأله انقلاب اسلامی و ایستادگی در برابر نظام سلطه ی بین المللی و زورگویی های جهانی می بایست در شعر شاعران ظهور و بروز داشته باشد.
رهبر انقلاب جهاد هشت ساله در دوران دفاع مقدس، جهاد برای بنای جامعه اسلامی، جهاد در زمینه ی اصلاح سبک زندگی، جهاد استحکام بخشیدن به ساخت قدرت ملی و مسائلی از قبیل بیداری اسلامی و فلسطین را از دیگر موضوعات مهم خواندند که باید در شعر شاعران تجلی پیدا کند.
توصیه ی آخر حضرت آیت الله خامنه ای به جامعه شعر کشور توجه ویژه به شعر کودک و نوجوان بود.
ایشان شعر کودک را که متضمن مفاهیم حکمت اسلامی و سیاسی باشد، از موضوعات مهم و ضرورت های عرصه ی شعر خواندند و خاطرنشان کردند: در کنار پرورش استعدادهای جوان لازم است حکمت اسلامی و ایرانی در اشعار فارسی گنجانده شود.
قبل از بیانات رهبر انقلاب اسلامی، تعدادی از شعرا سروده های خود را با مضامین اخلاقی، دینی، آیینی، سیاسی، انقلابی و اجتماعی قرائت کردند.
در ابتدای این دیدار، شاعران در فضایی صمیمی با رهبر معظم انقلاب از نزدیک گفت وگو کردند.
حاضران همچنین، نماز جماعت مغرب و عشاء را به امامت حضرت آیت الله خامنه ای اقامه و روزه خود را همراه ایشان افطار کردند
---------------------------------------------------------------------------------------------------
شب غزل‌های عاشقانه
گزارشی از متن و حاشیه‌ی دیدار سالانه‌ی شعرا با رهبر انقلاب در شب نیمه‌ی ماه رمضان
مهدی قزلی

ساعت کمی از بیست گذشته بود که جمع شعرا در حیاط سرسبز بیت رهبری جمع شده بودند. دیگر همه به‌تجربه می‌دانستند که آقا قبل از مغرب می‌آیند. همه سرک می‌کشیدند آمدن ایشان را و طنین صلوات پایان این انتظار بود. رهبر انقلاب آمدند تا جلوی صف‌های نماز که دیگر به هم ریخته بود و نسبتش با جماعت مثل کانون بود به آیینه‌ای مقعر، شعرا هلال شدند گرد کانون. آقا با یک نفر همان جلو دست دادند و بلند گفتند: «به نیابت از همه» و بعد نشستند. جمع هم خندیدند و نشستند؛ نشستن که نه، نیم‌خیز، آماده بودند به اشاره‌ای بریزند دور آقا به گپ و گفتی و ارائه‌ی کتابی.
این جلسه با همه‌ی جلسات دیگر فرق‌هایی داشت؛ یکی‌اش این‌که هرکس می‌خواست با خودش می‌توانست برای میزبان، کتاب و دفتر و... بیاورد!

طلبه‌ی جوانی جلو آمد، دست آقا را بوسید و گفت: من به نیابت از بچه‌های شهرری آمده‌ام. ضمناً من پدر جانبازی دارم که خیلی دوست دارند شما را ... رهبر انقلاب رو کردند به کارکنان بیت و گفتند هماهنگ کنید در یکی از جلسات پدر ایشان بیاید.

شاعری از لرستان کتابی به آقا داد و گفت: سند درد و رنج آزادگان لرستان است. از ایشان خواست برای کتاب تقریظ بنویسند. آقا جواب دادند: نوشتن تقریظ دست خود آدم نیست. گاهی کتابی می‌خوانم و احساسم غلیان می‌کند چیزی به قلمم جاری می‌شود. نباید از کسی خواست تقریظ بنویسد یا او را تحت فشار گذاشت.

سمت راست آقا ازدحام شده بود. قزوه ایستاده بود و هرکس را که پیش رهبر می‌نشست، معرفی می‌کرد. همه کت و شلوار پوشیده بودند. ازدحامشان و گرمای هوا هم مزید بر علت شده بود که حسابی عرق کنند. یک نفر جلو آمد از میانسالگی گذشته، تمام سر و رویش عرق کرده بود. آقا گفتند: شما حسابی گرمتان شده. مرد اشاره‌ای به ازدحام کرد. آقا نیم‌نگاهی کردند و به‌تأسف سری تکان دادند.

یک نفر با ریش توپی نشست جلوی آقا و دو تا کتاب گرفت سمت ایشان. گفت: آقا من کتاب ندارم، تقلب کردم این‌ها را دست گرفتم خدمتتان برسم برای دست‌بوسی. آقا خندیدند و دستی کشیدند به صورت و ریش‌های توپی.

روحانی افغانی جلو آمد. قزوه داشت معرفی‌اش می‌کرد که آقا گفتند: می‌شناسم ایشان را ... بعد رو کردند به روحانی افغان و گفتند: شما الان مشهد هستید یا افغانستان؟


از گوشه‌ی حیاط پیرمردی سر و رو سفیدکرده با قدم‌های لرزان جلو آمد. استاد حمید سبزواری بود. یک نفر دست او را گرفته بود. نزدیک آقا که رسید، از سمت چپ، از جلوی دوربین‌ها جلو رفت، خلاف قاعده‌ی مجلس و آدم‌های توی صف اعتراضی نکردند. آقا گل از گلشان شکفت: به‌به آقای حمید! دلمان تنگ شده برایتان، نمی‌بینیمتان. سبزواری آرام جواب داد: می‌بینید که، دلیلش کهولت است.
همان جلو جایی برای سبزواری درست کردند که بنشیند.

نویسنده‌ی رمانی کتابش را داد به آقا و چیزهایی گفت. آقا کتاب را نگاه کردند و گفتند: «چه طرح جلد خوبی.» شاید طراح آن خوشحال بشود که طرح جلد آن کتاب زودتر از اسم و موضوعش نظر رهبر را جلب کرد. کمی بعدتر صادق کرمیار –نویسنده‌ی نامیرا- هم آمد پیش آقا تا معلوم شود بعضی داستان‌نویس‌ها هم بین شعرا آمده‌اند. شاید هم حق داشته باشند. آنها هم دوست دارند از این جلسات با رهبر داشته باشند و البته کمتر از شعرا دارند.


یک نفر سلام کرد و دست آقا را گرفت و گفت: دستتان را بدهید؛ از طرف خیلی‌ها مأموریت دارم ببوسمش! در خیلی از دیدارها وقتی کسی می‌خواهد دست آقا را ببوسد، ایشان دستشان را با‌ظرافت کمی عقب می‌کشند. در همین جلسه هم دو سه نفری را دیدم که همین‌طور نتوانستند دست ایشان را ببوسند.

قزوه یک نفر را معرفی کرد: فلانی از شیراز. آن بنده‌خدا هم کتاب‌هایش را داد و سلام کرد. آقا با لبخند گفتند: از معدن لب لعل و حُسن آمدید؟

یک شاعر همدانی نشست. سلام کرد و بعد از گفتن سلام، یک دو‌بیتی خواند: بیرقی دوخته‌ام نذر اباالفضل کنم ...
زرنگی کرد. لابد می‌دانست موقع شعرخوانی نوبتی به او نمی‌رسد.
جوانی هم از آقا انگشترشان را خواست، آقا به‌شوخی (شاید هم جدی) و خنده گفتند: اگر بخواهم به هرکسی که از من انگشتر می‌خواهد یکی بدهم، باید انگشتر‌سازی باز‌کنم!
راستش قبلاً با خودم فکر می‌کردم روزی در موقعیتی یک قلم از ایشان یادگار بگیرم، اما حالا فکر می‌کنم خوب است آنهایی که رهبر انقلاب را دوست دارند، چشم از وسایل شخصی ایشان -چفیه و انگشتر و عبا- بپوشند.

جوان قدبلند بود و کمی سبزه. جلو آمد و بر خلاف همه که به احترام آقا روبوسی نمی‌کنند، صورت رهبر را بوسید. قزوه او را معرفی کرد: عزیز مهدی از هند. معلوم شد این خلاف عادت از یک غیر هم‌وطن سر زده. آقا حال پدر عزیز را پرسیدند (که گویا سال گذشته در این محفل حاضر بوده) و جوان سلام پدرش را ابلاغ کرد.

از همه دلچسب‌تر این مجلس، مجتبی رحماندوست بود؛ یک دست و یک پایش سمتی می‌رود که جمعیت و ازدحام می‌کشد، یک دست و پای دیگرش که هنوز در اراده‌اش مانده، می‌رود سمت آقا؛ دلش هم.


جوانی پاکتی دربسته داد و گفت: اگر می‌شود این نامه را شخصاً مفتوح کنید. آقا نامه را دادند دست یکی از همراهان و گفتند: این را خودم ببینم.

حرف چطور از دُرّ و صدف افتاد بین آقا و کسی، نمی‌دانم، اما متوجه شدم ایشان دارند توضیح می‌دهند: این اشتباه مصطلح شده که دُرّ از دل صدف برمی‌آید، دُر مال بیابان‌های نجف است. داخل دل صدف، مروارید پیدا می‌شود.

یک نفر بلند اذان گفت و فهمیدیم زمان چه زود گذشته و در گرمای تابستانه این رمضان اولین روزی است که افطار انتظار ما را کشید نه ما انتظار افطار را. آقا تکبیر گفتند و شعرا قامت بستند: «الله اکبر». بعد از نماز اول آقا بلند شدند ایستادند. همه نشسته بودیم و فقط آقا و کاج‌های حیاط ایستاده بودند؛ ما به عادت، کاجها به غریزه و آقا به نافله. نماز دوم را هم خواندیم و دیگر بیشتر مهمانها مسیر و برنامه را بلد بودند. همه بلند شده بودیم و آماده رفتن سر سفره. ما ایستاده بودیم مثل کاجها و آقا نشسته بودند؛ ما به عادت، کاجها به غریزه و آقا به نافله...

موقع بالارفتن از پله‌ها آقا به سبزواری گفتند: یک نفر باید شما را بغل کند تا کنار سفره. یکی دو نفر اعلام آمادگی کردند برای این کار. سبزواری چیزی گفت که نشنیدم. آقا به آن یکی دو نفر گفتند: خودش قبول نمی‌کند، حتی اگر شما آماده باشید. به هرحال بعضی‌ها سبزواری را کمک می‌کردند. یکی‌شان می‌گفت: من دارم حمیدداری می‌کنم! با همین ترفند حمیدداری هم سر سفره‌ی افطار نشست؛ درست روبه‌روی آقا.

پیش از این‌که آقا بروند سرِ سفره، اول به خانم‌ها سرزدند و سلام و علیک کردند. طبق معمول هم ابراز ارادت خانم‌ها به‌راه بود و البته گله‌گذاری از این‌که کمتر از آقایان هستند و باید بیشتر به آنها توجه بشود در این جلسه و .... یکی‌شان کاغذی داد به آقا و گفت بعد از این‌که خواندید، پاره کنید بریزید دور! یکی دیگر هم چفیه را برای پسرش طلب کرد که البته آقا قبلاً آن را به دیگری داده بودند.
موقع رفتن برای همه‌شان دعای عافیت و عاقبت‌بخیری کردند.

این بار سر سفره‌ی افطار، از هر زمانی به آقا نزدیک‌تر بودم. خوب نگاه کردم ببینم جلوی ایشان چیزی هست که جلوی ما نباشد؛ برنج، مرغ، نان سنگک، پنیر، شکر، قند، خرما، حلوا، سبزی، چای، آب، نمک. نه! همه چیزمان سر سفره با ایشان یکی بود. آقا با یک دست، آرام و با طمأنینه غذا می‌خوردند. ما دو دستی و البته کمی باعجله. بعضی عجله می‌کردند تا قبل از بلندشدن ایشان خودشان را به هوای آزاد برسانند برای استنشاق هوای پردود! بعضی هم مثل من عجله می‌کردند، چون وسط غذاخوردن باید یادداشت هم می‌نوشتم. وزیر ارشاد اما طبق معمول آرام بود. شاید آرام از این‌که بار مسئولیت را تا چند روز دیگر زمین می‌گذارد.

خوراک آقا به نیمه نرسیده بود که اطرافیان باب حرف‌زدن را باز‌کردند. در این چند ساله ندیده‌ام رهبر انقلاب راحت غذایشان را بخورند.
بعد از غذا آقا بلند شدند و با خوش‌و‌بش از پله‌ها بالا رفتند. بین راه امیری اسفندقه و حمیدرضا برقعی را بوسیدند، همین‌طور جعفریان را. به شهرام شکیبا هم گفتند که برنامه‌اش را از تلویزیون گاهی می‌بینند. محسن مؤمنی را هم بالای پله‌ها دیدند: به‌به آقای مومنی! کجا بودید ندیدمتان؟ مؤمنی جواب داد: زیر سایه‌ی شما بودیم همین‌جا.

قبل از این‌که آقا وارد جلسه بشوند، کسی را نشانشان دادند و گفتند پسر آقای سبزواری است. آقا صحبت‌هایی با او کردند و در آخر هم گفتند: «ما جلسات زیادی منزل جناب سبزواری رفتیم.»

بعد وارد جلسه شدند و شعرا برای بار دوم همه به احترام ایشان بلند شدند و صلوات فرستادند. با جاگیر شدن هرکسی روی صندلی خودش، قاری شروع کرد به تلاوت و مثل همه‌ی جلسات دیگر، بعد از تلاوت مورد لطف رهبر قرار گرفت.

یا رب از سرمستی غفلت به هوش آور مرا
از شراب معرفت چون خُم به جوش آور مرا
قزوه از آقا اجازه گرفت و با غزلی از مرحوم قهرمان با این مطلع، جلسه را آغاز کرد. قزوه که می‌خواند، رهبر لابه‌لای شعر آرام می‌گفتند: خدا بیامرزد.
بعد قزوه یادی کرد از خلیل عمرانی، شاهرخ اورامی، حبیب‌الله معلمی و مرحوم قهرمان که در یک سال گذشته از دنیا رفتند. همین‌طور از همه‌ی گذشتگان دور و نزدیک. یاد کرد از احمد عزیزی و علی معلم که هر دو بیمار هستند. شروع جلسه را هم سپرد به آقای سبزواری و شعرش که بزرگ جمع بود:
مگو که کشتی از این موج بر کران نرود
که بر دماغ خرد هرگز این گمان نرود
بعد از او، گرمارودی دعوت شد به خواندن شعر. دکتر گرمارودی می‌خواست وقتش را به جوان‌ها بدهد، ولی قزوه اصرار کرد و او هم قبل از این‌که یک غزل پنج‌بیتی در اقتفای رعدی آذرخشی بخواند، آشنایی‌اش با رعدی در جلسات سه‌شنبه‌ی امیری فیروزکوهی را یادآوری کرد. از رعدی گفت که قصیده‌سرای معروفی است و بیتی از قصیده‌ی معروف او را که برای برادر کر و لالش گفته بود، خواند. آقا هم زیر لب با او می‌خواندند:
به نگاه تو ندانم که چه رازی است نهان
که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان
گرمارودی گفت که رعدی یک غزل خیلی خوب دارد:
خوش است ناله نای و نوای زیر و بمی
دم خجسته و در صحبت خجسته دمی
و این غزل پنج‌بیتی به اقتفای آن غزل رعدی است:
منم که می‌رسدم نو‌به‌نو زخویش غمی
ز‌دست خویش نیاسوده‌ام به عمر دمی
...
رهبر انقلاب پس از شعر گرماوردی فرمودند: «مرحوم رعدی چندتا مثنوی عالی هم دارد. سفرنامه است در واقع. مدتی در اتیوپی بوده و این‌ها را به شعر درآورده و چاپ شده است.»

جلسه با مدیریت قزوه باسرعت و شتابان پیش می‌رفت. دلیلش هم این بود که هر شاعری دوست داشت در این جلسه شعر بخواند و تعداد زیاد شعرا این مجال را نمی‌داد. به هرحال، جلسه بی‌هیچ حاشیه‌ای ادامه یافت.
کیومرث عباسی قصری -از قصرشیرین- شعر خواند:
نه شهر دارد نه کوه و صحرا
توان و تاب جنون ما را
به شهر ما را زنند زنجیر
به کوه و صحرا زنند خارا
شعر این مرد موسپیدکرده زیبا و دلنشین بود. آقا بعد از تحسین او رو به قزوه کردند و گفتند: از ایشان مثل این‌که شعر نشنیده بودیم؟
بعد، غلامرضا شکوهی -از مشهد- شعر خواند که آقا بعد از شعر او بالبخند گفتند: شعر طعم مشهد می‌داد.
علی انسانی هم از وقت خودش به نفع جوان‌ها گذشت.

مثل سال گذشته، از افغانستان و تاجیکستان و هند چند نفری مهمان این سفره‌ی شعر پارسی بودند. از بین آنها مبشّر از افغانستان اولین شعر را خواند درباره‌ی بهار.
عزیز مهدی -جوان هندی- قبل از شعرخوانی سلام کرد و سلام همه‌ی مقلدان آقا در هندوستان را ابلاغ کرد. آقا هم فرمودند «علیکم و علیهم السّلام». بعد غزلی خواند:
بوی نارنج آمد از آرامگاه پیر ما
شد دعای صبحگاهی ناله‌ی شبگیر ما
آقا بعد از شعر او گفتند: به غیر زبان مادری شعرگفتن خیلی کار مهمی است، آن هم به این روانی و به این صافی. یعنی هیچ مشکلی از لحاظ زبانی واقعاً نداشت شعر شما. موفق باشید.
قزوه خطاب به رهبر انقلاب گفت: حاج‌آقا علاوه بر ایشان، تعدادی از جوان‌های هم سن و سال ایشان -که اکثراً هم دکترای زبان و ادبیات فارسی هستند، در همین سن شعر می‌گویند. مثل مهدی باقر، نقی عباس کیفی و چند نفر از هندوها ... آقا هم خطاب به عزیز مهدی گفتند: «خدا ان‌شاءالله همه‌تان را حفظ کند. سلام ما را به همه‌ی دوستان برسونید.»
رستم وهاب‌نیا از تاجیکستان هم با معرفی قزوه شعر خواند. بعد از خواندن مورد تشویق رهبر و حضار قرار گرفت. آقا گفتند: خیلی خوب، غزل شُسته‌رفته‌ی مضمون‌دارِ متعهدِ خوبی بود. خیلی خوب! بهره بردیم. ان‌شاءلله موفق باشید.

فرید (قادر طهماسبی) شاعر بعدی، تنها روشندل جمع هم بود. به سنت چند سال گذشته، قبل از شعرخواندن کمی گلایه‌ی نرم کرد و بعد شعرش را خواند.
قزوه کاظمی را معرفی کرد برای خواندن. کاظمی گفت وقتش را بدهد به یک جوان افغان. آقا گفت: کاظمی خودش جوان است، بفرمایید. او هم گوش کرد و شعر قوی‌ای خواند درباره‌ی قلمرو پاره‌پاره‌شده‌ی جغرافیای زبان فارسی:
بادی وزید و دشت سترون درست شد
طاقی شکست و سنگ فلاخن درست شد
...
شعر کاظمی درباره‌ی جداشدن سرزمین‌های اسلامی و فارسی به کوشش بیگانگان بود و رهبر انقلاب حسابی آفرین گفتند و ادامه دادند: آن چیزی که احیاناً بیشترین امید به آن هست که این مقصود را برآورده کند، همین کاری است که الان شما دارید می‌کنید. یعنی گفتن! گفتن ... پراکندن این فکر؛ آن هم در قالب ابیات زیبا و سخن استوار فارسی. آفرین.
کاظمی ادب کرده بود و شعر را نوشته بود تا بدهد به آقا که با اصرار ایشان خواند. می‌خواست دیگران از وقت جلسه استفاده‌ی بیشتر ببرند. در مجلس شعر شعرای آیینی، قبلاً توجه و علاقه‌ی آقا به کاظمی را دیده بودم.

کاظم نظری‌بقا غزلی آذری خواند. آقا بعد از شعر او آفرین گفتند و ادامه دادند: خدا ان‌شاءالله به شما توفیق بدهد. آللاه کمک اِلَ‌سین. قزوه بالبخند گفت: ترکیش سخت بود! و آقا هم فرمودند: بله، خیلی سخت بود.

حافظ ایمانی از خراسان، امیر سیاهپوش از لرستان و علی عباسی از تهران هم شعر خواندند تا نوبت به خانم‌ها برسد. سارا سادات‌باختر از کاشان اولین نفر از خانم‌ها بود که غزلش را خواند. بعد از او فاطمه سلیمان‌پور از قم توسط قزوه معرفی شد. قزوه گفت دکتر شفیعی کدکنی از شعرهای خانمی جوان تعریف کرده بود که آن شاعر همین خانم سلیمان‌پور هستند. او هم شعرش را این‌طور شروع کرد:
در شهر من این نیست راه و رسم دلداری
باید بفهمم تا چه حدی دوستم داری
حمیده‌سادات غفوریان از مشهد شعری بلند و حماسی خواند. آقا در پایان شعر او گفت: چه پرحماسه و پرشور بود. الفاظ هم خیلی خوب بود.
حسنا محمدزاده هم که برنده‌ی جایزه‌ی قلم زرین بود، شعر حماسی دیگری خواند. آقا از شعرهای حماسی این دو نفر از خانم‌ها خوششان آمد: چه خانم‌ها پرحماسه شده‌اند!

ندا هدایتی از شیراز معرفی شد برای شعر خواندن. هدایتی با بیماری‌ای هم دست به گریبان بود که آثارش در راه‌رفتن و حتی صدای او نمایان بود. به درخواست قزوه جمع برای سلامتی‌اش صلواتی فرستادند.
وقتی آقا بعد از افطار از حیاط به سمت محل جلسه می‌رفتند، این خانم هدایتی پایین پله‌ها ایستاده بود به کمک کسی و وقتی آقا را دید، منقلب شد و گفت که باورش نمی‌شود در محضر ایشان است و از آرزوهایش همین بوده؛ دیدن آقا.
خانم هدایتی بعد از خواندن شعرش خواست یک شعر عاشورایی هم بخواند، ولی قزوه مخالفت کرد. آقا گفتند: آن شعر را بدهید من می‌بینم.
آخرین خانمی که شعر خواند، زهرا حسین‌زاده از افغانستان بود. آقا بعد از غزل او، از شعر جوان‌های افغان و شکوفایی‌شان تمجید کردند و گفتند «افغانستان ماشاءالله حسابی شکوفا دارد می‌شود از لحاظ ادب. اگرچه از قبل هم تا آن‌جایی که ما آشنا بودیم، شعرای بزرگی در افغانستان بودند و ما بعضی‌شان را دیده بودیم، بحمدالله امروز هم معلوم می‌شود جوان‌ها مشغولند. خدا خیرتان بدهد. ان‌شاءالله موفق باشید.»

محمدرضا عبدالملکیان وقتش را به جوان‌ترها داد. اصغر عظیمی‌مهر -شاعر جوان کرمانشاهی- قصیده‌ای درباره‌ی پیامبر صلّی‌الله‌علیه‌واله خواند و بعد از او هم محمدحسین مهدویانی قصیده‌ای خواند در بهانه‌ی پاسخ به فیلم توهین‌آمیز درباره پیامبر صلّی‌الله‌علیه‌واله. رهبر انقلاب هم آفرین گفتند و فرمودند: «قصیده‌ی هم پرمغز و هم استوار و قوی».
پدرام پاک‌آیین شعری درباره جناب مالک اشتر خواند و قادر طراوت‌پور -شاعر یاسوجی- قصیده‌ای را به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها تقدیم کرد. که حضرت آقا بعد از آن گفتند: خیلی خوب؛ قصیده‌ی مفصل و مطنطن و خوش‌لفظ و خوش‌مضمونی بود.
در ادامه، خلیل ذکاوت از لامرد فارس غزلی خواند که آقا با توجه به مضمون غزل او گفتند:
تو هم در آینه حیرانِ حسن خویشتنی
زمانه‌ای‌ست که هرکس به خود گرفتار است

مهدی مظاهری در غزلی که خواند، در مصرعی از آقا با عنوان «یار خراسانی» یاد کرد.
همین موقع‌ها بود که قزوه گفت: آقای کیاسری و میرشکاک -که چندباره از جلسه بیرون رفته و برگشته بود- آمدند و چون جلو جا نبود، عقب مجلس نشستند و از کیاسری خواست که جلو بیاید تا نوبت شعرخوانی‌اش برسد. آقا هم که متوجه حضور میرشکاک شدند، گفتند: «میرشکاک را بگو که بیاید.» بعد هم گفتند: یک جایی باز کنید بیاید جلو بنشیند.

وقتی نوبت شعرخوانی غلامعلی مهدی‌خانی (با تخلص مجرد) از شیراز شد، گفت: دو غزل دارم؛ یکی درباره‌ی حضرت زهراسلام‌الله‌علیها و یکی عاشقانه، کدام را بخوانم؟ آقا گفتند: «عاشقانه بخوان.» و او خواند:
به باغِمان دم اردیبهشت جان بدهد
اگر خزان به درختانمان امان بدهد

محمد مرادی و کیاسری هم شعر خواندند. امسال شعرها خوب بود. شعرا می‌خواندند و آقا هم آفرین و احسنتی می‌گفتند. بهانه‌ای پیش نمی‌آمد برای حرفی حاشیه‌ای. تا این‌که آقا گفتند امیری اسفندقه شعر نخوانده. اسفندقه قطعه و غزلی زیبا برای استاد قهرمان خواند که بیت به بیت مورد تشویق رهبر و حضار قرار می‌گرفت. در یکی از بیت‌های غزل اسفندقه خواند:
برگشته‌ای دوباره به پنجاه‌سالگی
هشتاد و چند سال دگر همچنان بمان
آقا گفتند: «البته ایشان گوش نکرد!» و همه خندیدند.
بیت دیگری هم در شعر او بود که خیلی جدی از طرف حضار مورد توجه و تشویق قرار گرفت:
از شاعر بزرگ، پر است آن جهان، بس است
ای شاعر بزرگ! تو در این جهان بمان
آخرسر آقا گفتند: آقای امیری رفته‌رفته بهتر از پیش می‌شود. به قول شاعر «تا تو نکوتر می‌شوی من مبتلاتر می‌شوم». بعد هم یادی از مرحوم قهرمان کردند و سوابق زیادی که با او داشتند و گفتند: در زمان ما فکر نمی‌کنم کسی در غزل به پای مرحوم قهرمان می‌رسید.

قزوه در پایان جلسه گفت: یک شاعر جدید در میان مقامات ظهور کرده؛ آقای دکتر حسینی وزیر ارشاد هم می‌خواهد شعر بخواند. همه‌ی جمع تعجب کردند. رندی از بین جمع آرام گفت: غزل خداحافظی می‌خواهد بخواند! حسینی شعری درباره‌ی همین جلسه خواند:
چو ماه چهاردهی به نیمه ماه
گرفته‌ام من از این شب به صدق گواه
دراز باد شب بیدلان در این محفل
دروغ باد اگر صبح صادق است پگاه
بعد از وزیر هم دکتر حداد غزلی خواند تا جلسه از سمت شعرا با این بیت قزوه تمام شود که: به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست.

آقا طبق معمول، بعد از شعرخوانی شعرا، چند دقیقه‌ای صحبت کردند. اول گفتند: «دیگر دیروقت شده و از وقت خواب من هم مبالغی گذشته.» ساعت را نگاه کردم. کمی از یازده‌و‌نیم گذشته بود. این نکته‌ای که ایشان درباره‌ی ساعت خوابشان گفتند، برای کسانی که اهل درآوردن سبک زندگی هستند، شاید جالب باشد.

صحبت‌های رهبر انقلاب به صورت کامل منتشر شده است. [صوت | بیانات | مرور | روزنگار] تأکید آن صحبت هم روی اندیشه و حکمت شاعر در کنار به‌رسمیت‌شناختن احساسات و دلتنگی‌های او است.

صحبت‌های ایشان که تمام شد، شعرا دوباره جمع شدند دورشان و همپای ایشان که می‌رفتند سمت در، می‌آمدند و حرفی می‌زدند و نکته‌ای می‌گفتند. برقعی شعری به ایشان داد. امیری اسفندقه کتابی داد. بعضی جلو آمدند به دست‌بوسی و بعضی به خداحافظی. وقتی رهبر تشریف بردند، هنوز دقایقی به نیمه‌شب مانده بود و با حساب سرانگشتی حدود ۴ ساعت این محفل طول کشیده بود.

شعرا اما هیچ‌کدام خسته به نظر نمی‌رسیدند. بیشترشان خندان بودند. غیر از یکی دو نفر که به قزوه اعتراضاتی داشتند. بعضی تازه فرصت دیدن همدیگر را پیدا کرده بودند و این‌چنین یک شب شعر رمضانی دیگر شاعران ایران به پایان رسید.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
دیدار سالانه شاعران با مقام معظم رهبری به یک سنت ادبی تبدیل شده است
سعید بیابانکی
دیدار سالانه شاعران با رهبر معظم انقلاب که بیش از دو دهه از عمر آن می گذرد اکنون به یک سنت ادبی تبدیل شده که هر ساله در شب میلاد کریم اهل بیت حضرت امام حسن مجتبی (ع) برگزار می شود.ومعنا و مفهوم این سنت مبارک ادبی هم تکریم جایگاه بلند شعر و ادبیات در کشور است .شعر بیش از آن که ابزارفرهنگی و زبان گویای ارزش های اخلاقی و معنوی کشور باشد پاسدار زبان و هویت ایرانی است . این دیدار شاید تنها دیدار اختصاصی مقام معظم رهبری با هنرمندان باشد که به طور منظم برگزار می شود و همین یعنی معظم له به شعر و شاعران توجه ویژه دارند و همواره از این جلسه به عنوان یک جلسه متفاوت و شیرین یاد کرده اند . جلسه ای که در آن جز شعر و ادب چیز دیگری برزبان رانده نمی شود. جلسه ای که در آن شاعران جوان در کنار شاعران پیش کسوت که استوانه های ادبیات کشورند می نشینند . هم شعر می خوانند هم زانوی تلمذ و ادب می زنند.جلسه ای که معمولا تا نیمه های شب ادامه دارد و به یک شب شعر مفصل و متنوع تبدیل شده است .
این جلسه که بارها مقام معظم رهبری از آن به عنوان یک جلسه نمادین برای تکریم شعر و ادبیات یاد کرده اند باید در سطوح عالی فرهنگی و تصمیم گیری در حوزه فرهنگ و ادبیات هم الگو باشد . یکی از این دستگاه ها رسانه ملی است . شعر و شاعران چقدر در رسانه ملی حضور دارند و چقدر برنامه سازان توانسته اند با شعر و ادبیات برنامه های جذاب و پر بیننده تولید کنند ؟ رسانه ملی در سال های اخیر صرفا با پرداختن به مشاعره و پررنگ کردن آن تلاش کرده وظیفه خود را در خصوص شعر و ادبیات انجام دهد . آیا مشاعره که صرفا یک تفنن ادبی است و بیشتر حکم سرگرمی دارد می تواند برنامه ای در راستای تکریم شعر و ادبیات باشد؟ نکته اینجاست که رسانه ملی از دیدار شاعران با مقام معظم رهبری که در بالاترین سطح بیش از دو دهه است برگزار می شود هنوز نتوانسته الگو برداری مناسب کند و جایگاه شعر و ادبیات را در خود ارتقاء دهد. آن قدر که خوانندگان پاپ دررسانه ملی سهم و ارج و قرب دارند شاعران ندارند. آن قدر که به فوتبال پرداخته می شود به شعر توجه نمی شود . آیا با فوتبال می توان به استکبار ستیزی و مبارزه در برابر نظام سلطه پرداخت یا با شعر و ادبیات ؟
شاعران در رسانه ملی بیشتر به زینت المجالس تبدیل شده اند .تازه آن هم در مناسبت های مذهبی و سوگواری که دست رسانه ملی حسابی خالی است . آن هم نه همه شاعران . شاعرانی که بیشتر مورد عنایت تهیه کنندگانند تا جامعه . جمعی از شاعران حاضر در جلسه دیدار با مقام معظم رهبری که خود از مدیران فرهنگی نیزهستند آمادگی آن را دارند تا به رسانه ملی در خصوص پررنگ تر شدن نقش شاعران کمک کنند . امیدوارم رسانه ملی این قدر دایره حضور شاعران را محدود نکند.و کمی از دایره گسترده شاعرانی که هر ساله به دیدار مقام معظم رهبری می روند الگو برداری کند و از نقد و انتقاد و شعر تند و تیز هم نهراسد که بارها در این دیدار شاهد قرائت این گونه شعرها بوده ایم که مورد عنایت مقام معظم رهبری نیز بوده است .
---------------------------------------------------------------------------------------------------
اتفاق غافلگیرکننده دیدار شعرا با رهبر/ سلامی که از هند به آقا رسید/ میرشکاک بیاید اینجا

به گزارش پایگاه خبری حوزه هنری به نقل از فارس، بار دیگر شب نیمه رمضان، و شب میلاد امام حسن مجتبی (علیه السلام) با مهمترین محفل ادبی کشور گره خورد و شاعران به دیدار رهبر انقلاب رفتند. آنچه در ادامه می‌آید گزارش میلاد عرفان‌پور است از دیدار شب گذشته شاعران با رهبر انقلاب نگاشته است.

*عطش شاعران لحظه به لحظه بیشتر می‌شد
مثل همیشه زیباترین قسمت مراسم، نماز جماعتی بود که همراه با شروع اذان مغرب، آغاز شد. ناگفته نماند که رهبر انقلاب پیش از نماز به میان شاعران آمدند و این فرصت را فراهم آوردند تا بسیاری از شاعران از نزدیک ایشان را زیارت کنند و کتاب‌ها و احیانا نامه‌های خود را نیز به ایشان برسانند. در این فرصت مغتنم، حدود 40 نفر از شاعران موفق به گفت‌وگوی مستقیم با ایشان شدند.
بعد از نماز هم مثل سابق، افطار ساده‌ای فراهم آمده بود تا مدعوین در جوار رهبر معظم انقلاب روزه خود را بگشایند و از عطش آنها قدری کاسته شود. البته عطش شاعران بخصوص جوان‌تر ها لحظه لحظه برای شروع مراسم بیشتر می‌شد.
سرانجام مراسم شعرخوانی با تلاوت آیاتی از قرآن توسط آقای سبزعلی آغاز شد.

*قزوه غزلی از مرحوم قهرمان خواند
علیرضا قزوه شاعر با سابقه انقلاب اسلامی مثل سال‌های گذشته اجرای مراسم شعر خوانی را به عهده داشت. با میل طبیعی همه شاعران به شعرخوانی، اجرای این مراسم الحق و الانصاف کار دشواری است و فهرست بلندبالایی از شاعران در دست قزوه است برای شعرخواندن در این مراسم مهم.
آقای قزوه با غزلی مناجاتی آغاز کرد که در همان یکی دو بیت اول حضرت آقا فرمودند: «خدا رحمت کند» بعد از اتمام غزل علیرضا قزوه گفت : همان طور که حضرت آقا متوجه شدند غزل از مرحوم استاد قهرمان انتخاب شده بود.
قزوه با گرامیداشت یاد شاعران سفرکرده در سال 92 مرحوم خلیل عمرانی، شاهرخ اورامی، مرحوم خاسته و استاد محمد قهرمان مقدمه خود را ادامه داد و همچنین طبق روال سال‌های گذشته از فهرست بلندبالاتری از شاعران درگذشته انقلاب اسلامی نیز یاد کرد. او در ادامه از حاضران خواست برای شفای احمدی عزیزی و علی معلم دامغانی هم دعا کنند.
شعرخوانی حاضران با غزلی از استاد حمید سبزواری با نام «تو عاشقانه سفرکن» کلید خورد. ایشان کتابی نیز با این نام دارند.

*شعر جاندار شاعر موسپید
دکتر علی موسوی گرمارودی شاعر دیگر بود که دعوت به شعرخوانی شد و غزلی خواند در اقتفای «رعدی آذرخشی» که به گفته بعضی از حضار چند بار در دیدارهای قبل نیز آن را خوانده بود! حضرت آقا نیز بعد از این غزل یادی از رعدی آذرخشی کردند و فرمودند که ایشان مثنوی‌های خوبی نیز دارد.
کیومرث عباسی قصری شاعر پیشکسوت و موسپید قصرشیرینی شاعر بعدی بود. شعرخوانی این شاعر توانا که تاکنون به دیدار دعوت نشده بود از برکات مراسم دیشب بود. شعر جاندار بود و زبان شعر، جوان و توجه همه حاضران را جلب کرد.
آقا بعد از شنیدن شعر تحسین کردند و به قزوه فرمودند: تا به حال از ایشان شعر نشنیده بودیم.

*غزلی که برای آقا طعم مشهد داشت
غلامرضا شکوهی شاعر پیشکسوت دیگری بود این بار از دیار خراسان. او نیز ظاهرا برای نخستین بار بود که به این مراسم می‌آمد و شعر می‌خواند. شکوهی نیز برغم سن و سالش زبان جوان و نویی در غزل دارد و غزلی که خواند نیز گواه این مدعا بود. غلامرضا شکوهی قبل از غزلش با چند بیت آغاز کرد برای رهبر انقلاب :
به تماشای قدت آینه‌ها حیرانند
ماه‌ها پشت نگاه تو شبیه ماه‌اند
هرچه نی روی لب دشت عطش می‌خواند
همه مدیون دم گرم تو یعنی آه‌اند
ابر را مات کن از صفحه شطرنجی روز
ذره‌های دل خورشید تو را می‌خواهند
حضرت آقا بعد از غزل استاد شکوهی با لبخند فرمودند این شعر طعم مشهد داشت و آن را تحسین کردند. حاج علی آقای انسانی هم در جلسه حضور داشتند ولی وقت خود را به جوان ترها دادند.
مبشر شاعری از افغانستان،ساکن قم، یک دوبیتی و یک غزل خواند تا آغازی برای شعرخوانی شاعران دیگر کشورها باشد.

*سلام مقلدان رهبر در هندوستان از زبان یک شاعر رسید
به نمایندگی از سرزمین پر رمز و راز هندوستان، دکتر عزیز مهدی غزلی زیبا خواند و پیش از آن سلام مقلدان حضرت آقا در هندوستان را به ایشان ابلاغ کرد.
از تاجیکستان نیز رستم وهاب نیا به شعرخوانی پرداخت. قزوه در معرفی این شاعر تک بیت زیبایی از او خواند:
«شرق در خون خویشتن غرق است
زادن آفتاب آسان نیست»
غزل وهاب نیا با این مطلع بود:
«قسم به روح قلم ، ناروا نخواهم گفت
هرآن سخن که نخواهد خدا نخواهم گفت»
رهبر فرزانه انقلاب، شعر ایشان را تحسین کرد و آن را مضمون‌دار و متعهد خواند. نوبت به قادر طهماسبی(فرید) رسید. فرید چند بیتی پراکنده به عنوان مقدمه خواند همچنین گفت گفتنی زیاد دارد اما نمی‌خواهد در این فضا کام‌ها را تلخ کند.
حضرت آقا فرمود: «ان شاء الله کام خودتان هم تلخ نباشد و نماند.»
یکی از بیت‌های فرید این گونه بود:
«هرکه در حلقه‌ی ما سست بٔود پیمانش
عین لطف است اگر خاک کند پنهانش»
همچنین فرید گفت که شعرهای سیاسی نیز دارد که در این فرصت مجال نیست. رهبری فرمودند: :بسیار خوب شما هرگاه در این مسائل موضع گرفته‌اید درست موضع گرفته‌اید».
نوبت به محمدکاظم کاظمی شاعر نامدار افغانستانی رسید تا شعری بخواند درباره قلمرو پاره پاره شده فارسی زبانان. پس از این شعر مطنطن و زیبا رهبر انقلاب با تحسین ایشان فرمودند: «آن چیزی که بیشترین امید به آن است که مقصود را برآورد همین گفتن است. پراکندن فکر با این ابیات زیبا و توان شاعرانه بهترین راه برای تحقق این هدف است.»
کاظم نظری‌بقا شعری ترکی خواند. قزوه گفت : ترکی سختی داشت این شعر و آقا نیز تایید کردند و برای شاعر آرزوی توفیق کردند.
حافظ ایمانی شاعر جوان خراسانی غزلی متفاوت را تقدیم پیامبر مهربانی‌ها کرد با این مطلع: «چه خطی می نویسد سرمه بر بادام طولانی»
امیر سیاهپوش از لرستان شعری خواند با ردیف «انگار نه انگار» که در اثنای آن به مصائب مسلمانان جهان اشاره کرد.
علی عباسی شاعر جوان تهرانی ، غزلی برای حضرت رباب خواند و مورد تحسین حضرت آقا واقع شد.
سارا سادات باختر از کاشان نیز غزلی خواند و پس از آن فاطمه سلیمان پور غزلی عاشقانه خواند که با استقبال حضار و مقام معظم رهبری مواجه شد. دو بیت آن اینگونه بود:
«در شهر من این نیست راه و رسم دلداری
باید بفهمم تا چه حدی دوستم داری
چون شعر آن را از سرم بیرون نخواهم کرد
باید برای چارم حرمت نگه داری»

*تحسین رهبر از شعر حماسی بانوی مشهدی
بانوی شاعری از مشهد شعری حماسی و بلند خواند که رهبری آن را تحسین کرده و خوش لفظ و خوش مضمون دانستند.
حسنا محمدزاده که به تازگی کتابش جایزه قلم زرین را از آن خود کرده است، شاعری دیگر بود که غزلی حماسی خواند. حضرت آقا فرمودند: «ماشاء الله خانم‌ها چه خوب شعر حماسی می‌گویند».
ندا هدایتی فرد شاعر جوان شیرازی که چندسال است با بیماری دست به گریبان است شاعر بعدی بود که با صلواتی که حاضران برای سلامتی اش فرستادند غزلی را به حضرت آقا تقدیم کرد و مورد تحسین ایشان قرار گرفت.
زهرا حسین‌زاده نیز از شاعران افغانستان مقیم مشهد غزلی خواند که رهبر پس از آن شکوفایی ادبی شاعران افغانستان را تحسین کردند و گفتند که البته پیش از این نیز این سابقه وجود داشته است.
محمدرضا عبدالملکیان هم در اولین حضور خود در این مراسم شعری نخواند تا فرصت بیشتری به جوانان برسد.

*یک شاعر و یادی از فتنه
اصغر عظیمی مهر شاعر جوان کرمانشاهی قصیده‌ای تقدیم به پیامبر(ص) خواند و پس از آن محمد حسین مهدویانی نیز قصیده‌ای در پاسخ به فیلم موهن درباره پیامبر(ص) خواند.
پدرام پاک آیین شعری برای نوجوانان درباره جناب «مالک اشعر» خواند و قادر طراوت پور شاعر یاسوجی ،قصیده‌ای را به حضرت زهرا(س) تقدیم کرد که حضرت آقا آن را مطنطن و محکم دانستند.
خلیل ذکاوت از لامرد فارسٰ، غزلی زیبا خواند که رهبر پس از آن این بیت را یادآور شدند:
«تو هم در آینه حیرانِ حسن خویشتنی
زمانه ایست که هرکس به خود گرفتار است»
مهدی مظاهری غزلی خواند با ردیف «به خیر» که در اثنای آن به فتنه 88 اشاره کرد. همچنین مظاهری در بیتی از رهبر انقلاب با عنوان «یار خراسانی» یاد کرد. نکته جالب این است که این شاعر در شعری که سال 90 هم خواند همین تعبیر را در شعر خود آورده بود.

*عاشقانه بخوان
غلامعلی مهدی خانی با تخلص «مجرد» شاعر پیشکسوتی از شیراز بود که برای نخستین بار در این مراسم به شعرخوانی می پرداخت. «مجرد»، گفت دو غزل دارم یکی درباره حضرت زهرا(س) و یکی عاشقانه، کدام را بخوانم؟ حضرت آقا فرمودند: عاشقانه بخوان. و غزلی زیبا با این مطلع خوانده شد:
«به باغمان دم اردیبهشت جان بدهد
اگر خزان به درختانمان امان بدهد»
این غزل نیز با استقبال خوبی از طرف رهبری و حضار جلسه مواجه شد.
دکتر محمد مرادی شاعر دیگری بود از شیراز که جمع را به غزلی مهمان کرد و مورد تحسین قرار گرفت.

*میرشکاک بیاید اینجا
علیرضا قزوه اطلاع داد که یوسفعلی میرشکاک نیز در جمع حضور دارد و در ردیف‌های آخر نشسته است. آقا فرمودند: «میرشکاک بیاید اینجا». با این حال میرشکاک هم امسال شعری نخواند.
جلسه با غزلی از هادی سعیدی کیاسری برای مرحوم قهرمان ادامه پیدا کرد که آقا آن را غزلی خوب و به موقع دانستند.
رهبری ادامه دادند: «قهرمان شاعر برجسته‌ای بود. در غزل زمان ما فکر نمی‌کنم کسی به پای او برسد»
سپس مرتضی امیری اسفندقه نیز قطعه و غزلی زیبا برای استاد قهرمان خواند که با تحسین حاضران و مقام معظم رهبری روبرو شد. در یکی از بیت‌های غزلی که در زمان بیماری استاد قهرمان گفته شده بود، اسفندقه خواند:
برگشته ای دوباره به پنجاه سالگی
هشتاد و چند سال دگر همچنان بمان
آقا فرمودند: «البته ایشان گوش نکرد!»
و این بیت زیبا از غزل با استقبال بسیار خوبی مواجه شد که شاید بهترین بیت این جلسه بود:
«از شاعر بزرگ، پر است آن جهان، بس است
ای شاعر بزرگ! تو در این جهان بمان»

*شعرخوانی وزیر فرهنگ و ارشاد
اتفاق غافل گیرکننده جلسه امسال، شعرخوانی وزیر فرهنگ و ارشاد بود. آقای قزوه گفت: «جناب آقای حسینی خواسته‌اند در این دیدار شعری بخوانند». جناب آقای حسینی که در این سال‌ها به اقتضای سخنرانی‌ها از بیت‌های خودش هم استفاده می‌کرد غزلش را با این مطلع خواند:
«چو ماه چاردهی رهبرا به نیمه راه
گرفته ام من از این شب به صدق عشق، گواه»
انصافا غزل ایشان از انتظار جمع فراتر بود!
آقای دکتر حداد عادل نیز دیشب فرصت شعرخوانی پیدا کرد و آخرین شاعر مراسم بود. ایشان هم غزلی زیبا خواند که با تحسین حاضران مواجه شد.
در آخر علیرضا قزوه درخواست کرد طبق روال مألوف، رهبر فرزانه انقلاب سخنان و نکات خود را ارائه بفرمایند.

*شعرهای امسال سطح بالاتری داشتند
رهبر معظم انقلاب فرمودند: «دیر وقت است و مجال درازگویی نیست. از وقت خواب هم مبلغی گذشته است! لکن جلسه شیرین و مطلوبی بود. بعضی شعرها بسیار خوب بود و بعضی خوب. در مجموع امسال شعرها سطح بالاتری داشتند. حرکت شعر در کشور رو به جلو و مستمر است. شعر یکی از برجسته ترین هنرهاست و هنرمند چه شاعر و چه سایرین جزو زبدگانی هستند که درباره مسائل دارای مسئولیت اند. نخبگان مسئولیت بیشتری دارند و شاعران نیز از برجسته ترین نخبگان اند. این مسئولیت را باید جدی گرفت. باید احساسات بشری، دلتنگی های شاعر و اندیشه و حکمت را توأمان در شعر در نظر گرفت.
اگر احساسات شاعرانه، عاشقانه، و احساسات مربوط به مسائل جاری زندگی در شعر نیاید شعرهمه کار خود را انجام نداده است و گاهی البته افراط می شود و همه ی شعر می شود این احساسات.
غالب شعرا در همه زمان ها دلتنگ بوده‌اند یعنی حسرت چیزهایی که نداشته اند را می خوردند. این دلتنگی ها خیلی جاها هم مادی بوده است. در یکی از تذکره های دوره ی مغولی، در حالیکه آن دوره هم دوره اوج احترام به شاعران و تامین هزینه هایشان بود و هموزنشان سکه می گرفتند، دیدم شاعری از کسادی بازار شعر گله می کند و می گوید قدیم ها خیلی بهتر بود. از این قبیل دلتنگی ها زیاد است و جای اشکال هم نیست. به شعرهای اینگونه ایرادی نمی توان گرفت.
ما برای دلتنگی های شاعران و احساس و عاطفه آنان اصالت قائلیم اما حکمت و اندیشه نیز نباید در شعر مغفول بماند.
شما به سعدی نگاه کنید چه زیبا همه ی این موارد را در آثار خود دارد هم عاشقانه های زیبا و شعرهایی دارد که احساسات و دلتنگی های او در اوج است. هم اندیشه و حکمت در شعر او گسترده است. سعدی یک حکیم است».

*حکمت و اندیشه در شعر مغفول نماند
رهبر معظم انقلاب در ادامه توصیه کردند که حکمت و اندیشه در شعر مغفول نماند همان گونه که در شعرهایی که در مراسم خوانده شد سهم وافری داشت. ایشان تاکید کردند « این حکمت است که سعدی و حافظ و صائب را به اوج می رساند.»
آیت الله خامنه ای یادآور شدند: «ما در مورد مسائل کشور و جامعه مسئولیت داریم. حرکت بزرگ و تاریخی انقلاب اسلامی و مقابله با زورگویان عالم باید در شعر منعکس شود. جهاد نظامی هشت ساله ما مسئله کمی نبود .همچنین جهاد بنای جامعه اسلامی و جهاد استحکام بخشیدن به قدرت ملی و حتی جهاد اصلاح سبک زندگی که گفتیم متن تمدن اسلامی است. توجه به تاریخ و مسائله زمانه بسیار مهم است، امروز مسئله بیداری اسلامی، مسئله فلسطین و دیگر مسائل جاری جهان اسلام باید سهمی در شعرها داشته باشد.»

*به شعر کودک و نوجوان بپردازید
ایشان فرمودند: «یک نکته مهم دیگر هم که اینجا یادداشت کرده ام پرداختن به شعر کودک و نوجوان است و آن هم شعری که متضمن مفاهیم حکمت اسلامی و حکمت سیاسی باشد که امروز جایش خالی ست. شاعرانی که می توانند در شعر خود به زبان کودک و نوجوان برسند باید این عرصه را جدی بگیرند و در شعر حکمت اسلامی و ایرانی را برای کودکان و نوجوانان بازگو کنند.»
ایشان همچنین تاکید کردند: «استعدادهای جوان را باید پرورش داد. امروز در میان جوان ها استعدادهای زیادی داریم. جوان ها راحت تر حقیقت را قبول می کنند و منعکس می کنند. خدارا شکر امروز زبان شاعرانه ی ما زبان گویاییست و حقایق خوبی با آن بیان می شود.
اگر جلسه امروز را با جلسه شعر ده سال قبلمان در اینجا مقایسه کنیم رشد شما واقعا محسوس است. چه شعر جوان ما، چه شعر پیشکسوتان ما، و شعر کسانی که در میدان ترتبیت جوانها حضور دارند و نقش ایفا می کنند خیلی پیشرفت کرده است. هم در زمینه شعر و هم در زمینه نقد. من گاهی مطالب دوستان را در بخش نقد شعر می خوانم واقعا لذت می برم از این نقدهای خوب و پر مغز.
خدا ان شاء الله به کار شما برکت بدهد و انشاالله بتوانید پیشرفت های روزافزون را بر زمینه معنوی شعر فارسی بیافزایید.»
-------------------------------------------------------------------------------------------
علیرضا قزوه مدیر مرکز آفرینش های ادبی حوزه هنری: دیدار شعرا با رهبری، با محتوا ترین نشست های ادبی کشور است
نیمه ماه مبارک رمضان امسال نیز به سنتی مألوف و قدیم، گلچینی از شاعران کشور به دیدار مقام معظم رهبری رفتند تا دیدارها تازه شود و شاعران شعر بخوانند و آقا از شنیدن اشعار تازه نفس ها و شاعران پیشکسوت لذت ببرند و شاعران از شعرشناسی و شعر خوانی رهبر معظم انقلاب. علیرضا قزوه چند سالی است مجری این نشست ها است. قزوه که خود یکی از شاعران پیشکسوت و نام آشنا و انقلابی کشورمان است، مسئولیت دفتر آفرینش های ادبی حوزه هنری را نیز بر عهده دارد. خاطرات و ناگفته های علیرضا قزوه از جلسات سالانه شاعران با رهبر معظم انقلاب اسلامی را بخوانید:

چند سال است که در محفل شاعران با مقام معظم رهبری شرکت می کنید، چگونه اجرای این نشست به شما ختم شد؟
- من از حدود بیست و دو سال قبل در این مراسم شرکت می کنم. تنها به گمانم یک سال به خاطر ماموریت در کشور تاجیکستان نتوانستم در این مراسم شرکت کنم و همه سال تقریبا توفیق این را داشته ام که در این مراسم حاضر باشم. در حال حاضر نیز چند سالی است که اجرای این مراسم با من است.
اجراهای قبل با کدام شاعران بود؟
- قبل از من شاعرانی چون ساعد باقری و عباسعلی براتی پور این جلسات را اداره می کردند. قدیم ترین جلسه ای که یادم می آید مربوط به سال هایی بود که استاد اوستا زنده بود به گمانم حدود سال های 1370 بود.
چند بار در این نشست ها شعر خواندید؟
- من در این بیست و چند سال تقریبا هفت هشت باری شعر خوانده ام. یادم نمی رود یک بار در حدود بیست سال قبل دو غزل خواندم یک غزل رجم شیطان بود با این مضمون:
رفته بودم سنگ بردارم، دست هایم دست شیطان شد
ناگهان قلبم ترک برداشت، ناگهان حالم پریشان شد
پیکری سنگی، دلی سنگی، ناگهان از هم فروپاشید
هفت سنگ از هفت جا برخاست، کم کمک دستی نمایان شد
در میان گریه ام ناگاه، هر سه شیطان خنده سر دادند
خنده هایشان گریه ام را خورد، گریه ام در خنده پنهان شد
باز شیطان سنگ دیگر زد، باز من بودم که می مردم
چشم هایم سنگ شد افتاد، دست هایم باز ویران شد
کاش سنگی می شدم تنها، می نشستم در کف دستی
گاه حتی قسمتم این نیست، گاه حتی سنگن توان شد!
حضرت آقا خیلی از این غزل خوششان آمد و گفتند آقای قزوه ما الان شاعر درجه یک نداریم. شما اگر همین طور پیش بروید بیست سال دیگر شاعر درجه یک ما خواهید بود.
و امسال بیست سال از آن ماجرا گذشته و شما به پختگی و کمال رسیده اید...
- امسال دقیقاً سال بیستم بود، اما خودم فکر نمی کنم به آن حد از پختگی رسیده باشم که انتظار می رفت. به هر حال شاعری کار آسانی نیست. لوازم و ضروریاتی می خواهد که گاهی در این هیاهوها و دشواری های زندگی مادی پیدا کردنش مثل سیمرغ می ماند.
نظرتان در مورد این جلسات و نشست ها چیست؟ چه آثار و برکاتی دارد؟
- من فکر می کنم این جلسات بهترین و با محتواترین جلسات ادبی و شعری کشور باشد. هر سال هم اشتیاق شاعران برای حضور در این مراسم بیشتر می شود و رضایت حضرت آقا هم سال به سال بیشتر می شود.
سهم شاعران جوان از این جلسات چیست؟
- من خودم شاعران جوان زیادی را رصد می کنم و از دوستان شاعر دیگر هم هر سال می خواهیم تا آثار شاخص را معرفی کنند.
امسال چند نفر شعر خواندند و سهم شعرای جوان چه بود؟
- امسال در شعرخوانی 31 نفر شعر خواندند که 24 نفرشان برای اولین بار بود که شعر می خواندند و البته حدود هفتاد شاعر جوان برای اولین بار بود که دعوت می شدند.
دعوت از شاعران پارسی گو به شاعران ایرانی محدود می شد؟
- خیر. از کشورهای فارسی زبان هم هر سال از افغانستان و تاجیکستان و هند شاعرانی حضور داشته اند که شعرشان رضایت شاعران ایرانی و شخص حضرت آقا را جلب کرد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
متن کامل اشعار قرائت شده در دیدار شاعران با رهبری

به گزارش پایگاه خبری حوزه هنری به نقل از پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبری، در دیدار سه شنبه شاعران با رهبری اشعار مختلفی با مضامین اخلاقی، دینی، آیینی، سیاسی، انقلابی و اجتماعی قرائت کردند. متن کامل این اشعار و شعرای آن را در ادامه می خوانید.
آقای حمید سبزواری
مگو که کشتی از این موج بر کران نرود
که بر دماغ خرد هرگز این گمان نرود
در آن سفینه که سکان به دست نوح در است
امید ساحل مقصود از میان نرود
حرامیان ره صد کاروان زدند و هنوز
ز گوش بادیه آوای کاروان نرود
قدم به صدق و صفا نه به راه دوست که جان
اگر ز دست رود بر کسی زیان نرود
مباش در پی دعوی که رهرو ره عشق
بر آستان وفا جز به پای جان نرود
سراب داعیه‌داران به مدعی بگذار
نهنگ لجّه ز عمّان به آبدان نرود
فروغ خلوت روحانیان نیفزاید
چو شمع هر که در این بزم سرفشان نرود
چنین که رهسپران چابکانه می‌تازند
غبار عرصه ز سیمای آسمان نرود
ز بس که خون شقایق به دشت و هامون ریخت
بهار از دمن و دشت و بوستان نرود
اگرچه شب‌پرگان آرزوی شب دارند
سحر به بویه خفاش از جهان نرود
به جز حدیث محبت که جاودان سخنی است
بسا فسانه که از نامه بر زبان نرود
مرید رهبر عشقیم و در گذرگه عمر
حمید را خط عشق است و جز بر آن نرود


آقای علی موسوی گرمارودی
منم که می‌رسدم نو به نو ز خویش غمی
ز دست خویش نیاسوده‌ام به عمر، دمی
گیاه آبزی‌ام، بی بهار می‌رویم
مگر همان گذرد گاه از سرم بلمی
در این صحیفه رنگین و پر نگار وجود
به قدر سایه نیفتادم از سر قلمی
به کوه نیز نسنجیده‌ام غم خود را
هنوز با غمم ای کوه سرفراز کمی
چو فجر کاذبم انگار و هیچ سوی نی‌ام
نه در پگاه وجودی نه در شب عدمی
چو موج هرچه سر خود به سنگ می‌کوبم
ز پای خویش فراتر نمی‌نهم قدمی


آقای کیومرث عباسی قصری
نه شهر دارد نه کوه و صحرا، توان و تاب جنون ما را
به شهر ما را زنند زنجیر، به کوه و صحرا زنند خارا
تمام عالم شوند اگر جمع، حریف جوش جنون نگردند
که می‌تواند عنان بگیرد، خروج از جان گذشته‌ها را؟
خدای را ای همیشه حاضر، ولیک غایب به چشم ظاهر
خمار ما را ز پا درآورد، بیا و بشکن خمار ما را
در انتظارت دو چشم داریم، سپیدتر از دو حلقه در
شفای ما در ظهور نور است، دریغ از ما مکن شفا را
ز داغ هجر تو سینه ما، شده‌ست گل‌گل چو بال طاووس
کسی به عالم به این قشنگی، نبرده هرگز به سر وفا را
شکستگان درست‌پیمان، نهند با سر قدم به میدان
چه غم کز آنان گرفته باشند، به تیغ دست و به تیر پا را
غم‌آشنایان هلاک دردند، نه خسته از آن نه سیر گردند
کنند اعراض اگر به آنان، به رایگان هم دهی دوا را
زبان سرخ غزل‌سرایم، ندارد اندیشه سر سبز
کسی که از دل بلی بگوید، به جان هم آخر خرد بلا را
غزل برای غزل‌سرایان، چنان نماز شب است قصری
وضو نکرده به کف نگیری، قلم به قصد غزل خدا را


آقای غلامرضا شکوهی
سلام فاتح آیینه‌های قاب‌شده
بدون هسته خورشید، آفتاب‌شده
***
به تماشای قدت آینه‌ها کوتاهند
ماه‌ها پشت نگاه تو شبیه ماه‌اند
هرچه نی روی لب دشت عطش می‌خواند
همه مدیون دم گرم تو یعنی آه‌اند
ابر را مات کن از صفحه شطرنجی روز
ذره‌های دل خورشید تو را می‌خواهند
روی تن‌پوش تو موسیقی باران لغزید
ابرها تشنه یک ضربه به این درگاهند
***
پا به پای ستاره‌ها بنشین، دست در دست آسمان بگذار
گاه‌گاهی هوایی خود باش، خاک را بهر خاکیان بگذار
دست بر طاق آسمان برسان، پنجه را در هلال ماه بپیچ
گاه بر سینه گذشته خویش، تیر غیبی در این کمان بگذار
مثل فریاد رعد در دل کوه، صخره‌های ستبر را بشکن
آشنا با تبار طوفان باش، بادها را به این و آن بگذار
ابر باش و سرود باران را در فضای بهار جاری کن
گریه را جمع در نگاهت کن، خنده در ضرب ناودان بگذار
می‌رود ساعت از برابر ما، خسته از لحظه‌های اندوهیم
ایستگاهی برای یک لبخند، در سراشیبی زمان بگذار
در هجوم تفکری مسموم، یک دو لبخند قسمت ما بود
تا گل خنده را هرس نکنند، روی لب‌های خود نشان بگذار
همه رنگ‌ها عوض شده‌اند، تو ولی در اتاق بی‌رنگی
سفره‌ای ساده نذر مهمان کن، عشق را هم به جای نان بگذار


آقای حمید مبشر(افغانستان)
مرا پیمانه و خم می‌شناسد
شریک درد مردم می‌شناسد
مرا با این دوبیتی‌های غمگین
تمام مردم قم می‌شناسد
***
بهار آمده در کوچه، چتر گل بر سر
نوشته عید مبارک به روی حلقه در
گذشته از همه شهرها و آورده
ستاره‌های قشنگی ز شهر پیشاور
بهار حال خوشی دارد و پر از خنده‌ست
میان سبزه، کنار درخت، زیر گذر
سبد سبد گل سرخ و سفید آورده
لباس تازه به تن کرده است کوه و کمر
خدا کند که بیاید شبی به کلبه من
بگیرد از من دلخسته و نزار، خبر
خدا کند که بماند همیشه در ده ما
مباد آن که از این ده کند خیال سفر
مباد آن که دلش بشکند از این مردم
مباد آن که دلش بشکند از این کشور


آقای عزیز مهدی(هندوستان)
بوی نارنج آمد از آرامگاه پیر ما
شد دعای صبحگاهی ناله شبگیر ما
از قضا باد صبا بر تربت لیلی وزید
زلف‌ها بر باد داد از قصه زنجیر ما
دوستان! این داستان آوازه آفاق شد
خواجه شیراز هم آگه شد از تقدیر ما
خواجه حافظ را قسم دادم به آن فال عزیز
بلکه از مسجد سوی میخانه آید پیر ما
در ازل ایزد بت من را دلی سنگ داد
لااقل ای کاش بر سنگی نشیند تیر ما
لولیان فارس می‌گویند صیاد دل‌اند
قدر این زحمت نمی‌ارزد مگر نخجیر ما
در همین سامان مگر سامان پذیرد تا ابد
درد بی درمان ما و کار بی تدبیر ما
یار شیرین‌کار من! آن کیمیای تلخ‌وش
کنج شیراز شما یا گوشه کشمیر ما؟


آقای رستم وهاب‌نیا(تاجیکستان)
قسم به روح قلم ناروا نخواهم گفت
هر آن سخن که نخواهد خدا نخواهم گفت
قسم به جان سخن تا زمان قطع نفس
اگر هوا ندهند از هوا نخواهم گفت
همیشه در نظرم روی دوست جلوه‌گر است
به روی آینه حرف ریا نخواهم گفت
ضمیر ماست چو خود دفتر مصور دوست
حضور مدعیان مدعا نخواهم گفت
به روز حادثه هم بد ز من امید مدار
که در حریم وفا از جفا نخواهم گفت
جهان گرفته ندای الست سرتاسر
میان موج بلا جز بلا نخواهم گفت
چو از قلمرو مهرم سفیر خورشیدم
تو از کجایی و من از کجا نخواهم گفت
اگرچه در همه آفاق قحط مهر و وفاست
به جز حکایت آن آشنا نخواهم گفت


آقای قادر طهماسبی(فرید)
صبر باید ورنه این‌جا میوه شیرین عشق
قسمت فرهاد اگر باشد به پرویزش دهند
مست تقوا عاشقی باشد که در بزم شهود
ساغرش در دست بگذارند و پرهیزش دهند
درد عالمگیر ما بیدار شد ای عاشقان
همچنان بیدار اگر باشد دوا نیزش دهند
***
هر که در حلقه ما سست بود پیمانش
عین لطف است اگر خاک کند پنهانش
***
زیبای من چو بوی گل از راه می‌رسد
چون مژده طلایی دلخواه می‌رسد
از انتظار آمدنش خسته چون شدم
تا می‌روم که شب شوم آن ماه می‌رسد
ای دل صبور باش که زیبا صبور نیست
تا تن زدی به دوری‌اش از راه می‌رسد
بی‌طاقتی مکن که اگر عمر اجازه داد
آن قسمت پری‌شده ناگاه می‌رسد
کاری که اسم اعظم امید می‌کند
تیر نظر به دست نظرگاه می‌رسد
گل می‌دهد به دست من امید تا مرا
پای نفس به گلکده آه می‌رسد
چشمم اگر ادامه دهد کار گریه را
آب حیات من به لب چاه می‌رسد


آقای محمدکاظم کاظمی
بادی وزید و دشت سترون درست شد
طاقی شکست و سنگ فلاخن درست شد
شمشیر روی نقشه جغرافیا دوید
این‌سان برای ما و تو میهن درست شد
یعنی که از مصالح دیوار دیگران
یک خاکریز بین تو و من درست شد
بین تمام مردم دنیا گل و چمن
بین من و تو آتش و آهن درست شد
آن طاق‌های گنبدی لاجوردگون
این‌گونه شد که سنگ فلاخن درست شد
آن حله‌های بافته از تار و پود جان
بندی که می‌نشست به گردن درست شد
آن حوض‌های کاشی گلدار باستان
چاهی به پیشگاه تهمتن درست شد
آن لایه‌های گچبری رو به آفتاب
سنگی به قبر مردم قزنین و فاریاب
سنگی به قبر مردم کدکن درست شد
سازی بزن که دیر زمانی‌ست نغمه‌ها
در دستگاه ما و تو شیون درست شد
دستی بده که گرچه به دنیا امید نیست
شاید پلی برای رسیدن درست شد

شاید که باز یک نفر از بلخ و بامیان
با کاروان حله بیاید به سیستان
وقت وصال یار دبستانی آمده‌ست
بویی عجیب می‌رسد از جوی مولیان
سیمرغ سالخورده گشوده‌ست بال و پر
بر گرد او به هر سر شاخی پرندگان
ما شاخه‌های توام سیبیم و دور نیست
باری دگر شکوفه بیاریم توامان
با هم رها کنیم دو تا سیب سرخ را
در حوض‌های کاشی گلدار باستان
بر نقشه‌های کهنه خطی تازه می‌کشیم
از کوچه‌های قونیه تا دشت خاوران
تیر و کمان به دست من و توست هموطن!
لفظ دری بیاور و بگذار در کمان


آقای حافظ ایمانی
چه خطی می‌نویسد سرمه بر بادام طولانی
کتابت کن تماشا را به نستعلیق حیرانی
جلاجنگ سم اسبان، خراج چشم‌زخم تو
بگو چشمت کنند آهوسواران خراسانی
رسولان سر زلفت پریشانند از هر سو و
به بعثت می‌رسد هر سوی این گیسوپریشانی
چه سرخی می‌کند خنجرخرامی‌های رگ‌هایت
انارت را دو قسمت کن، شهید اول و ثانی!
برقص ای آتش هندو! دوات روی کاغذ را
که نستعلیق را شیواتر از آهو برقصانی
فراوان کرده حسنت، رونق بازار حالم را
چه حالی دارد از حسن تو بازار فراوانی
سپاه سیب غلتید از طواف کعبه چشمت
که آسیب بلا را از مریدانت بگردانی
چه می‌گویم؟ نمی‌گویم! که خاموش‌اند درویشان
که خاموش‌اند هنگامی که تو تورات می‌خوانی
سلامم را به دار آویز و در بگشا به تکفیرم
مسیحای جوانمرگ من از ترس مسلمانی

آقای امیر سیاهپوش
حق می‌شود انکار و من انگار نه انگار
منصور سر دار و من انگار نه انگار
بر گرده ادراک حقیقت‌طلبان باز
باطل شده آوار و من انگار نه انگار
در چنگ هوس‌های خیابانی اشباح
عشق است گرفتار و من انگار نه انگار
در قدس و هرات و حلب و موصل و کشمیر
اردو زده تاتار و من انگار نه انگار
کشتند و دریدند شکم‌های زنان را
گرگان میانمار و من انگار نه انگار
فریاد از این عصر تماشاگری مرگ
خورشید، سر دار و من انگار نه انگار


آقای علی عباسی
وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را
شاهی که شکسته‌ست مصیبت کمرش را
پروانه به هم ریخته گهواره خود را
تا باز کند از پر قنداق، پرش را
تلخ است پدر گریه کند، طفل بخندد
سخت است که پنهان بکند چشم ترش را
دور و برش آن‌قدر کسی نیست که باید
این طفل در آغوش بگیرد پدرش را
مادر نگران است، خدایا! نکند تیر
نیت کند، از شیر بگیر پسرش را
هم چشم به راه است که سیراب بیارند
هم دلهره دارد که مبادا خبرش را...
ای وای از آن تیر و کمانی که گرفته‌ست
این بار سپیدی گلویی نظرش را

وقتش شده بر دست بگیرد جگرش را
مردی که شکسته‌ست مصیبت کمرش را


خانم سارا سادات باختر
راه عشق است، اگر همسفری، بسم‌الله
اگر از غربت ما باخبری، بسم‌الله
عشق، صاحبدل بی‌نام و نشان می‌خواهد
تو اگر پیرو صاحب‌نظری، بسم‌الله
جبل‌النور به اعجاز تو دل خوش کرده‌ست
راه طور است، اگر شعله‌وری، بسم‌الله
شهر از قصه بت‌های دغل، پر شده است
هر که در قافله دارد تبری، بسم‌الله
«کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش»
ای که از قافله جامانده‌تری! بسم‌الله


خانم فاطمه سلیمان‌پور
در شهر من این نیست راه و رسم دلداری
باید بفهمم تاچه حدی دوستم داری
موسی نباش اما عصا بردار و راهی شو
تا کی تو باید دست روی دست بگذاری
بیزارم از این پا و آن پا کردنت ای عشق
یا نوشدارو باش یا زخمی بزن کاری
من دختری از نسل چنگیزم که عاشق شد
بیگانه با آداب و تشریفات درباری
هر کس نگاهت کرد چشمش را درآوردم
شد قصه آغامحمدخان قاجاری
آسوده باش، از این قفس بیرون نخواهم رفت
حتی اگر در را برایم باز بگذاری
چون شعر هرگز از سرم بیرون نخواهم کرد
باید برای چادرم حرمت نگه داری
تو می‌رسی روزی که دیگر دیر خواهد بود
آن روز مجبوری که از من چشم برداری


خانم حمیده ‌سادات غفوریان
در سختی و در بلا نگه می‌دارد
نامرئی و بی صدا نگه می‌دارد
تو جانب اهل حق نگه دار و ببین
دستان خدا تو را نگه می‌دارد
***
چشم‌ها را به روی هم مگذار
که سکون نام دیگر مرگ است
دشمنانت همیشه بیدارند
خواب گاهی برادر مرگ است

گوش کن؛ در سکوت مبهم شب
پچ‌پچی موذیانه می‌آید
گربه بی‌حیای همسایه
نیمه‌شب‌ها به خانه می‌آید

پسرم! خواب گرم و شیرین است
اینک اما زمان خواب تو نیست
تا زمانی که حیله بیدار است
چه کسی گفته وقت لالایی است؟!

گوش کن؛ دشمن از تو و خاکت
پرچمی بادخورده می‌خواهد
از تمام غرور اجدادی‌ت
قهرمانان مُرده می‌خواهد!

دشمنت مار خوش خط و خالی است
که فقط خون تازه می‌نوشد
هر کجا قابل شناسایی است
گرچه چون ما لباس می‌پوشد!

به درستی نگاه کن پسرم
هر کمان‌برکفی که آرش نیست
هر پدرمُرده‌ای که پیرهنش
بوی آتش دهد سیاوش نیست

چشم وا کن که دشمنت هر روز
با هزار آب و رنگ می‌آید
تو بزرگش نبین اگر کفتار
در لباس پلنگ می‌آید

پسرم! ممکن است در راهت
دشمن از دوست بیشتر باشد
گاه دنیا دسیسه می‌چیند
که پدر قاتل پسر باشد!

تو ولی شک نکن به راه و برو
مرد با درد و رنج مأنوس است
پشت پرهای کوچک گنجشک
قدرت بال‌های ققنوس است!

دست‌های تو مکر دشمن را
به جهنم حواله خواهد کرد
نفس آتشین این ققنوس
کرکسان را مچاله خواهد کرد!

آسمان فتح می‌شود وقتی
شوق پرواز در سرت باشد
در مسیر حفاظت از این خاک
مرگ باید برادرت باشد!

شک ندارم به این حقیقت که
تو شبی پرستاره می‌سازی
و اگر خون سرخ لازم بود
کربلا را دوباره می‌سازی

مادرت هم رسالتش این است
نگذارد هر آن چه شد باشی
من به تو یاد می‌دهم که چطور
قهرمان جهان خود باشی

پسرم! قهرمان کوچک من!
نقش خود را درست بازی کن
هر کجا دور، دور خاموشی است
با سکوتت حماسه‌سازی کن!

دشمن از دست‌های کوچک تو
مثل برگ از تگرگ می‌ترسد
تو فقط کوه باش و پابرجا
مرگ تا حدّ مرگ می‌ترسد!

من برای دلیر کوچک خود
تا قیامت چکامه می‌خوانم
توی گوشت به جای لالایی
بعد از این شاهنامه می‌خوانم...


خانم حسنا محمدزاده
صدایت می‌کنم در ظهر مردادی عرق‌ریزان
صدایت می‌کنم در گیر و دار باد پاییزان
به لحن سربه‌داران و به سوز بی‌قراران و
به یاد قلب‌های در هوای سینه آویزان
ورق خورده‌ست تاریخ از رضاخان‌ها و برگشته
به نادرها، به افغان‌ها، به خواب تلخ چنگیزان
به چشمم می‌کشم با سرمه این خاک مقدس را
که دیگر نیست حتی لحظه‌ای پامال شبدیزان
بیا و استخوان‌های سر دلداده‌هایت را
شبی از خواب بازوی پر از مهرت برانگیزان
برای خالی آغوش دخترهای بی بابا
عروسک‌های خون‌آلود را از خاک برخیزان
چه آتش‌ها که افتاده‌ست روی دامن صحرا
کنار رود رود تو، کنار فصل گلریزان
فقط می‌آید از این عرصه بوی نامرادی‌ها
که بازار رقیبان خورده بر پست کسادی‌ها
تمام خشت‌هایی را که می‌چینند روی هم
به ویرانی مبدل می‌شود از کج‌نهادی‌ها
هلا خانه‌خرابان! آتش‌افروزان این میدان!
که می‌کوبید بر دف‌هایتان با شور و شادی‌ها
اگر گلدسته‌ها را باز هم ویران کند طوفان
پر از الله اکبر می‌شود بغض منادی‌ها
قلم بردار همسنگر بزن در جوهر جانت
که ظلمت گم شود پشت مداد بامدادی‌ها


خانم ندا هدایتی
انگار نمی‌گفت به من پر بی‌راه
از هیچ کجا رسیده‌ام ناآگاه
با هر نفسی که می‌گویم
لا حول و لا قوة إلا بالله
***
همیشه قافیه قرمز، ردیف، سبز و سفید
سلام کشور من! ای وطن! طلوع امید!
قدم قدم غزلم را ستاره می‌بندم
مسیر آمدنت را سپیده‌ای که دمید
چگونه بین غزل‌ها تو را بگنجانم
به حجم تنگ غزل جا نمی‌شود خورشید
غروب، رفتن تو، اشک‌های ما، قرآن
سحر و آمدنت نور شد، به دل تابید
به خون پاک شهیدان تا ابد آباد
اگرچه سخت ولی سر رسید این تبعید
تو آمدی و دوباره زلالی از باران
به خاکی در و دیوار کوچه‌ها بارید
تو پیر میکده مسلمین تاریخی
و حکم بعد خدایی همیشه جاوید


خانم زهرا حسین‌زاده(افغانستان)
افتد گذرش سمت دوراهی که منم
باران بدهد دست گیاهی که منم
با طرح محرم به خیابان بزند
این چادر کشدار سیاهی که منم
***
عجب تحویل می‌گیری نماز نابلدها را
به شور آورده‌ای در من هوالله أحدها را
دِهم را جنگ با خود برد آهی در بساطم نیست
برایت مو به مو گفتم حدیث آن جسدها را
پدر پیوسته گاری را نصیب سد معبر کرد
و پنهان خانه آورد آخرین مشت و لگدها را
کسی با نان افغانی نمک‌گیرم نخواهد شد
خیابان تا خیابان خسته کردم این سبدها را
همین امضای سروان رد مرزم می‌کند فردا
به شهرت باز دعوت می‌کنی ما نام‌بدها را؟
چه کیفی دارد آب از حوض‌تان برداشتن آقا
اجازه؟ بشکند بادام چشمم جزر و مدها را؟


آقای اصغر عظیمی مهر
گهی رحمان، گهی جبار می‌شد
گهی غفار و گه قهار می‌شد
عبایش را که می‌پوشید مولا
خودش یک کعبه سیار می‌شد
***
جهان در آستان انفجار است
بیا دیگر که وقت کارزار است
به جای ده نفر می‌جنگم آقا
اگر در لشگرت کمبود یار است
***
بخشی از قصیده‌ای در نعت پیامبر اکرم(ص)
از روی توست ماه اگر این‌سان منور است
از عطر نام توست اگر گل معطر است
آن چهره مشعشع و آن دیده پرآب
شأن نزول سوره والشمس و کوثر است
جن و پری سپاه سلیمان اگر شدند
روح‌الأمین به بیت تو هر آن مسخّر است
بال و پر فرشته آمین به راه توست
امر محال اگر تو بخواهی میسر است
دارد به سمت نام تو نزدیک می‌شود
آغاز هر اذان اگر الله اکبر است
نامت دو بار در صلوات آمد و مدام
«از هر زبان که می‌شنوم نامکرر است»
حرفی تفاوت صلوات و صلات نیست
اجر صلات با صلواتت برابر است
کی می‌شود که در غزلی جا دهم تو را
مدحت نیازمند غزل‌های دیگر است

با تو مدینه قبله حاجات دیگری است
نهج‌الفصاحه جلوه آیات دیگری است
بی معرفت به حق تو هر کس که زنده است
حین حیات نوعی از اموات دیگری است
بت‌ها شکسته‌اند ولی این جهان چرا
همچون گذشته گستره لات دیگری است
این قوم، سربه‌راه به فرمان نمی‌شوند
موسی به طور در پی تورات دیگری است
نامت مبارک است ولی گوش ما چرا
وقت اذان به جانب اصوات دیگری است
دنیا منظم است ولی در نماز تو
ترتیب دیگری است، موالات دیگری است
در چشم اهل دل به یقین هر مصیبتی
فرصت برای حال و مناجات دیگری است
در وصف تو اگر که غزل چون قصیده شد
بی شک نیازمند به ابیات دیگری است

پیغمبران قبل تو هر یک جدا جدا
آورده‌اند نام تو را در کتاب‌ها
در آب نوح گفت و در آتش خلیل گفت
موسی به کوه طور و مسیجا به جلجتا

خورشید بی تو مشعل خوف و هلاک شد
اول به کوه زد، پس از آن در مغاک شد
از نیمه ربیع نخستین دو شب گذشت
ذکر فرشتگان همه روحی‌فداک شد
کس انتظار معجزه از سنگ‌ها نداشت
تا این که سنگ در قدمت تابناک شد
از جلوه تو بود تب بت‌پرستی‌اش
مشرک اگر که مرتکب اشتراک شد
آورده‌اند کافر در حال احتضار
بر لب دو بار نام تو آورد و پاک شد
شق‌القمر که معجزه‌ای نیست، چون که ماه
روی تو را که دید خودش سینه‌چاک شد


آقای محمدحسین مهدویانی
ای نوبهاری‌ترین شبنم من
هم‌بوی یاس ای گل مریم من
لحن بهاری‌ای کز آن غنچه گل
در مثنوی ریخت شور تغزل
ای عشق تو اتهام دل من
باشد حلالت تمام دل من
ای خلسه چشم تو شاعرانه
اوج غزل‌مثنوی تا ترانه
تا از نگاهت عسل می‌تراود
از من غزل در غزل می‌تراود
***
در جواب فیلم موهنی که در توهین به پیامبر اکرم(ص) ساخته شد
او را که جهان گم شده در حلقه میمش
جبریل کند فخر که بوده‌ست ندیمش
زانو زده پیشش ادب و مهر و کرامت
تا درس بیاموزند از خلق کریمش
هر آینه پیداست خداوند تجلی
در آینه خنده رحمان و رحیمش
شاید که شفاعت کند از مؤمن و کافر
در روز جزا گستره لطف عمیمش
غرق است شکیبایی و محو است تساهل
در ژرفی دریاصفت خوی حلیمش
زد خاتمه بر خاتم دیرین نبوت
شق‌القمر از شعشعه دُرّ یتیمش
آن همت والا که جهانی نتوانست
هرگز بفریبد به متاع زر و سیمش
هم‌بال بهار است، که گل بشکفد از گل
در باغ روان‌ها، وزش نرم نسیمش
تابنده‌تر از مهر، ببین شمسه نامش
مهتاب، غباری که فشانده‌ست گلیمش
شاهد شده شعرم را، سوگند «لعمرک»
آن مدح که فرموده خداوند علیمش
کرده‌ست اگر ابهلی از جهل، جسارت
جاوید محمد، که مبراست حریمش


آقای پدرام پاک‌آیین
شعری برای مالک اشتر
نامه را بگیر مالک
چشم‌ها در انتظارند
زود می‌رسی اگرچند
جاده‌ها نمی‌گذارند

کوفه کوفه از عبایم
خستگی تکاندی امشب
بوی غربت مرا داشت
نامه‌ای که خواندی امشب

شهری از غریب مالک!
مانده بی‌نصیب مالک!
تا به کی سخن نگویم
از غم، از فریب، مالک!

لحظه‌های هجرت تو
مانده در ادامه من
ای نگاه مهربانت
در خطوط نامه من

بر نهالی از گلویم
میوه‌های کال گریه‌ست

ای شکوه بغض! بشکن
لحظه محال گریه‌ست
***
آتشی آویخت از رعد نگاهت ناگهان
ماه را دزدید لبخند سیاهت ناگهان
آن کمین سبز، آن افعی که در نامه تو بود
خنده زد بر شانه بی‌تکیه‌گاهت ناگهان
ای نگاه بی‌جهان! ای روبه‌روی گم‌شده
یک جهان آیینه ابری شد ز آهت ناگهان
کفش‌هایت رد پا شد، گام‌هایت راه شد
ایستادی تا به پایان برد راهت ناگهان
دوش کشکول تو کشتی بود بر دریای خون
بیخ و بن برکند صبح از خانقاهت ناگهان
از عدم جوشید اندوه قدح‌فرسای تو
با زوال آمیخت شوق گاه‌گاهت ناگهان


آقای قادر طراوت‌پور عقیق
ای کعبه بی‌حاجی و ای قبله غایب!
تو «لیله قدر»ی و جهان «لیل رغایب»
یا اُمِّ هَنا! اُمِّ وِلا! اُمِّ ابیها!
هرگز به مقامت نرسیدند مناصب
در کتم زمان، مادر سترِ کلماتی
وحیِ فَیَضان در حرمِ روح تو راهب
«قوسین دَنا» مرتبه فاطمی توست
فاطر شده با رتبه نامت متناسب
در منزل «اَدنا» به سریرِ ملکوتی
بعد از تو نشسته‌اند ملائک به مراتب
در کون و مکان سوی تو سوسوی حیات است
پیدایی و نزدِ تو فقیرند جوانب
می‌ترسم اگر فاش بگویم که چه هستی
جانم بِسِتانند بزرگان مذاهب
با احمد مختار به یک جانی و یک جسم
با حیدر کرّار به یک روح و دو قالب
بینِ علی و آینه بین‌الحرمینی
اُمُّ الحسنینی تو، چرا اُمِّ مصائب!؟
آداب و مراعات، همه مستحبات‌اند
مُشتی کلمات‌اند، که در عشق تو واجب
ای اشرف اسماء خدا در تو درخشان
ای سیّد اولاد بشر با تو مُصاحب!
در پرده حق نام تو را «نور» نهادند
تا آینه‌ها از تو بگیرند مواجب
قدرِ تو غدیر است و نصابِ تو نبوّت
معراج تولّایی و میقات مناقب
تو مادر آبی و علی هم پدرِ خاک
آب و گِل ما مهر تو بانوی مواهب!
از ریشه نبی هستی و بر شاخه امامی
در مرتبتِ تو چه حقیرند عجایب
وقتی که تو را روح قُدُس مُصحف حق داد
بر سینه در، شعله آتش شده کاتب
بینِ در و دیوار نشستی و شکستی
تا سرِّ خدا را برسانی تو به صاحب
بعد از تو چه نحس است میانِ در و دیوار
بعد از تو چه نفرین شد بر واژه ضارب
تشییع شبانگاه تو بر دوش ملائک
تدفین تنِ پاک تو با دست کواکب
در روح سخن، سوخته نام تو توصیف
در ذهن قلم، مست طواف تو مطالب
با روح عفیف تو سرشته‌ست مقامات
در لوح عقیق تو نوشته‌ست مراتب


آقای خلیل ذکاوت
گم شده‌ام بس که زدم پرسه به پستوی خودم
چه کنم تا بروم یک قدم آن سوی خودم
گوشه گوشه همه جا گشتم و گشتم گویا
خلوتی گم‌شده‌ام پشت هیاهوی خودم
چند هفته‌ست که از چارطرف بابت یک
پنجره دربه‌در کوچه نه‌توی خودم
شرمسارم، همه عمر به جای پرده
گرده برداشتم ای آینه از روی خودم
همه را یک‌سره سنجیدم و یک بار نشد
که خودم را بکشم پای ترازوی خودم
قهرمان‌بازی‌ام آخر به سر آمد اما
باز با برد خیالی سر سکوی خودم
دائماً دعوی دریادلی‌ام داغ و دریغ
یخ زدم قطره پس قطره پس جوی خودم
خواستم ناز و نیازی بکنم وقت نماز
خود گرفتار شدم در خم ابروی خودم
کفش عقل از پی‌ات از پای درآمد ای عشق
من دیوانه ولی گرم تکاپوی خودم
آرش دیگری از من تو بسازی، ورنه
من خودم باخبر از سستی بازوی خودم
این همه شانه مینداز به بالا، پس از این
می‌گذارم سر خود را روی زانوی خودم
هرچه از دوست رسد نیکوی نیکوست بیا
بنشین دشنه غربت‌زده پهلوی خودم
تو ببخشای اگر مستم و مغرور ای صبح
شمعم و سرخوشم از نم‌نم سوسوی خودم
شعله‌ام پر بگشاید که برآید شاید
باطل‌السحر خودم از پس جادوی خودم
من به چشم همگان قیمتی‌ام غیر از خود
شیشه عطرم و خود بی‌خبر از بوی خودم
چمن‌آرای سر زلف تو ای شعرم و شکر
نزدم برگ گلی گرچه به گیسوی خودم
به غزل‌مثنوی موی تو سوگند امروز
منم و شعر سپیدم خودم این موی خودم
نوش‌ها هست به نیش قلمم اما حیف
نچشیدم خودم از شربت کندوی خودم


آقای مهدی مظاهری
آمدم ای عشق! تا جایی که می‌دانی به خیر
حال غمگین مرا از بد بگردانی به خیر
مثل شب در خلوت دلخواه تنهایی به نور
چون سفر تا گریه شب‌های بارانی به خیر
راستی ای عشق! آه ای عشق! ای نور شریف!
صبح لبخند تو بر یار خراسانی به خیر
یاد تو در سختی و آسانی دنیا خوش است
وقت دشواری مبارک، وقت آسانی به خیر
یا مرا دلبسته شب‌های گیسویت مخواه
یا دعا کن بگذرد روز پریشانی به خیر
فتنه گرداب و عهد دشمنان با دوستان
یاد اعجاز تو در دریای طوفانی به خیر
در ندامت نیز مغرورند با یوسف، دریغ!
با برادرها بگو وقت پشیمانی به خیر
دیر فهمیدند خورشیدی‌ست پشت ابرها
ظهر تابستان شده، خواب زمستانی به خیر!
فکر باطل بود سحر بسته افسونگران
تا ابد باقی‌ست این ملک سلیمانی به خیر


آقای غلامعلی مهدی‌خوانی
به باغ‌مان دم اردیبهشت جان بدهد
اگر خزان به درختان‌مان امان بدهد
خزان درخت جوان را شبانه کرد عصا
که مزد کوری و پیری به باغبان بدهد
تو هم درخت جوان! در کنار شاعر باش
که با غزل به تو آرامش روان بدهد
نمی‌شود که چشیدن ز میوه‌ات آسان
مگر اشاره تو راه را نشان بدهد
چکد ز کاسه چشمان تو شراب نگاه
کجاست قسمت من دستم استکان بدهد؟
نشسته‌ام سر راهت چنان درخت کهن
مگر غرور نگاهت مرا تکان بدهد
تو می‌روی و پس از تو همیشه تنهایم
خدا نخواست به ما وصل جاودان بدهد


آقای محمد مرادی
تشنه‌ای؟ سر بکش از جام زلالی که منم
سیر شو از عطش خون حلالی که منم
به کدامین غم جانسوز جهان فکر کنم؟
به جوابی که تویی، یا به سؤالی که منم؟
یک نفس زنده شدم، یک نفس افسرده شدم
یک نفس مرده...، شگفتا به مجالی که منم
خواب دیدم که خیال تو مرا با خود برد
در خیالم من از این خواب و خیالی که منم
عمر من، بالِ به هم بسته؛ نگاه تو، قفس
به کجا کوچ کند بی‌پروبالی که منم؟
برگ‌ها بر تن من بار گران غم توست
پس چرا خم نشود پشت نهالی که منم؟
آسمان خیره به معراج رسولی که تویی
دو جهان گوش به آوای بلالی که منم
چه قَدَر فاصله مانده‌ست میان من و تو
از جنوبی که تویی، تا به شمالی که منم

به کدامین غم جانسوز جهان فکر کنم؟
به جوابی که تویی، یا به سؤالی که منم؟


آقای هادی سعیدی کیاسری
به یاد استاد محمد قهرمان
به زیرکان برسان مشت این دکان خالی است
ز جنس عربده کشکول شطح‌مان خالی است
سبوی زمزمه از شرم و شوکران لبریز
بهار میکده از باده مغان خالی است
شبی‌م، شب، شب محروم از ترانه و تاک
شبی که از نفس ماه مهربان خالی است
نه از ستاره نصیب و نه شعله‌ور گل سیب
زمین فسرده، زمان مرده، آسمان خالی است
دلی که محرم اسرار آفرینش بود
ز هرچه غیر از سودای آب و نان خالی است
بنال بلبل اگر با منت سر یاری است
که باغ از آتش آواز و ارغوان خالی است
طفیل هستی عشق‌اند آدمی و پری
اگرچه زین هر سه آخرالزمان خالی است
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش
که این هنر چو نباشد جهان و جان خالی است
همای گو مفکن سایه شرف هرگز
بر آن دیار که از رند نکته‌دان خالی است
بگو به هدهد هادی که آخرین سیمرغ
ز قاف بال‌فشان رفت و آشیان خالی است
اگرچه میدان گسترده، مدعی بسیار
در این میانه ولی جای قهرمان خالی است
ز قند پارسی آخر نشان نخواهد ماند
چنین که چنته آواز طوطیان خالی است


آقای مرتضی امیری اسفندقه
برای استاد زنده‌یاد محمد قهرمان
چند ماهی بود شعری بر لبم جاری نمی‌شد
یک دو بیتی گفتم اما سست با اکراه گفتم
امشب از یمن نگاهت، ای نگاهت باغ رویش
یک رباعی، یک قصیده، یک غزل دلخواه گفتم
شاد در ایوان نشستم با تو در مهتاب، بی‌تاب
چند بیتی مثنوی هم زیر نور ماه گفتم
نیمه‌شب شد شب‌به‌خیری گفتم و اشکی فشاندم
وقت رفتن یک غزل هم با ردیف آه گفتم
بازمی‌گشتم به خانه مست از افسون شعرت
مستزادی عاشقانه در میان راه گفتم
قطعه‌ای را هم که می‌خوانی همان شب مست و بی‌خود
خواب بودم، خواب می‌دیدم تو را ناگاه گفتم
***
مثل درخت تازه‌نشانده، جوان بمان
دور از هجوم و حمله باد خزان بمان
طبع بهاری تو، زمستان ندیده است
ای باغ پر شکوفه! همیشه جوان بمان
برگشته‌ای دوباره به پنجاه سالگی
هشتاد و چند سال دگر هم‌چنان بمان
پیری و از جوانی حافظ جوان‌تری
ای صائب زمانه! کلیم زمان! بمان
می‌خواهم از خدا که هزاران هزار سال
ای خضر شعر! زنده بمانی، بمان! بمان!
دریا که هیچگاه به پیری نمی‌رسد
پرجوش و پرخروش، کران تا کران بمان
از شاعر بزرگ پُر است آن جهان، بس است
ای شاعر بزرگ! تو در این جهان بمان
روی زمین فرشته شدن کار مشکلی‌ست
ای بهتر از ملائک هفت آسمان! بمان
اسفند دود می‌کندت عشق، هر سحر
از چشم‌زخم مدعیان در امان بمان

آقای سید محمد حسینی(وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی)
چو ماه چاردهی رهبرا به نیمه ماه
گرفته‌ام من از این شب به صدق گفته گواه
دراز باد شب بیدلان در این محفل
دروغ باد اگر صبح صادق است پگاه
بساط شعر بسیط است از عنایت دوست
که شاعران صله خواهند یک کرشمه نگاه
شرافتی که به شعر و ادب کرم کردی
نگر به جوهر تیغش نگر به خیل سپاه
غرور شعر شده غیرتی که بخشیدی
امید شعر نباشد به جز در این درگاه
به جد اطهرتان رحمتی است «لنت لهم»
کرم نموده شما را کریم مهر گیاه
اگر قبول کنی خادمانه می‌گویم
که بی قبول شما اجر رنج گشته تباه
نشانه‌ای است ز «بالأخسرین أعمالا»
که در ولایت عشقت نمی‌شوم گمراه
قسم به حُسن حَسن کاین شب ولادت اوست
نصیب خصم مبادا به غیر روز سیاه
دلی که آینه‌سان وقف امتت کردی
خطاست گر که مکدر شود ز هاله آه
کنون که چشمه و طالوت و یک کف آب است
به امتحان همه آماده‌ایم بسم الله
نشانه‌ای که ز «کم من فئه» نشان دادند
بصیرت است و وفا ای زعامت آگاه
درازگویی‌ام از فرط شوق دیدار است
ز بخل وقت شما قصه می‌کنم کوتاه


آقای غلامعلی حداد عادل
آسمان چشم من ابری است، بارانی است امشب
دیده‌ام دریاست، دریایی که طوفانی است امشب
قطره‌های اشک در چشم تر من می‌درخشد
خانه چشمم به یاد تو چراغانی است امشب
می‌برد از جا مرا طوفان غم، سیلاب گریه
این بنای کهنه را آهنگ ویرانی است امشب
سهم من در کنج خلوت گر نباشی گر نیایی
گه پریشانی است امشب گه پشیمانی است امشب
آفتابا کی شود روشن کنی کاشانه‌ام را
در گشودم تا بیایی، وقت مهمانی است امشب
کاروان عمر پیموده‌ست ره منزل به منزل
این کتاب داستان در فصل پایانی است امشب




اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/EP5D9GG

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir