زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه/ اون که نمی میله .....

داستان کوتاه/ اون که نمی میله .....

۱۳ خرداد ۱۳۹۲کد خبر: 31962۳

نویسنده: سیده زهره میرعیسی خانی

رضا شمشیر پلاستیکی زرد رنگش را از زیر کش شلوارش بیرون کشید و همچنان که شمشیر را عقب و جلو می برد داد زد : «نخیرم خودم امام حسینم» و بعد دو قدم از کنار دیوار سیمانی حیاط برداشت و به سمت اسب پلاستیکی معصومه رفت .
معصومه دست انداخت به یکی از دم خرگوشی های موهایش و پشت سر هم در حالی که پاهایش را به زمین می کوبید ، گفت : «خودم ، خودم ، خودم». و بعد دوید و خودش را روی اسب پلاستیکیِ قرمزش انداخت و دسته های زرد رنگ را که از کنار گوش اسب بیرون آمده بود ،توی دستش گرفت و با مچ پاهایش کوبید به پهلوهای اسب پلاستیکی و بلند گفت : «پیتیکو ، پیتیکو ، وُدو اسوّ خووم»
رضا شمشیر به دست آمد و از پشت ، پیراهن مشکی معصومه را گرفت توی دستهایش و معصومه را کشیدش پایین و گفت : «بیا پایین ، بچه ننه ، آدم که به ذوالجناحش نمیگه پیتیکو ، پیتیکو» و معصومه را از اسب کشید پایین .
معصومه کمی مقاومت کرد و بعد که یقه ی پیراهنش دور گردنش تنگ تر شد ، پقی زد زیر گریه و در حالی که صدایش بریده بریده می شد گفت : «خو ... دَم ... اِما ... حُسِن ... اَم» و بعد به علی که تا آن موقع داشت جلوی در با دسته ی شمشیر پلاستیکی اش ور می رفت خیره شد . علی از کنار در که پرچم سیاهش توی هوا چین میخورد خودش را رساند به رضا و معصومه که داشتند دعوا می کردند و گفت : «خوب دیگه ، شمشیرم رو تیز کردم ، آماده ی آماده است.»
معصومه از روی اسب به علی خیره ماند و گفت : «لِضا نمی زاله من اِما حُسِن بِسَم» علی هاج و واج مانده بود که چه بگوید که رضا شمشیرش را گرفت سمت معصومه و گفت : «بیا پایین ، خودم امام حسینم. تازه شم امام حسین که زن نبود ؟! تو که نمی تونی امام حسین بشی» بعد به علی نگاه کرد و چشمکی زد و گفت : «مگه نه علی؟»
علی شمشیرش را کمی توی دستش جا به جا کرد و دستش را برد لای موهایش و گفت : «خُب ، آره دیگه ، امام حسین که زن نبود؟!» و به معصومه زل زد . معصومه دسته های اسب را محکم گرفت و گفت : «نخیلم ، نخیلم ، تازه شم خودم دیدم که لِضا چشمک زد.»
رضا کمی مِن مِن کرد و بعد چشم هایش را گشاد کرد و به معصومه گفت : «اصلاً تو که شمشیر نداری ؟ چه جوری می خوای با دشمنات بجنگی ؟» معصومه خیره ماند به علی . چشم هایش را تنگ کرد و سرش را یک طرفی چرخاند و گفت : «علی»
علی گفت : «اون طوری نگام نکن که بهت نمی دم». معصومه دسته های اسب را محکم گرفت و گفت : «ازلن من بازی نمی کُلم ، می لَم با اَزبم تهنا بازی کنم»
رضا به علی نگاه کرد . رفت و توی گوشش چیزی پچ پچ کرد . علی کمی این پا و آن پا کرد و رفت کنار معصومه و کشدار گفت : «معصومه آبجی» معصومه روی اسب چرخی زد و گفت : «من با هَل دوتاتون قَهلَم» علی زل زد به رضا که ایستاده بود کنار معصومه گفت: « اگه بذاری اسبتو برداریم می ذاریم تو هم حضرت زینب بشی ها.» معصومه خم شد روی اسبش و موهای دم خرگوشی اش را توی دستش گرفت و گفت : «حضلَتِ زینب؟!» و بعد کمی به علی زل زد که ایستاده بود کنار اسب و گفت : «خُب ، باسه ، اما تو بالَد اِما حُسِن بسی، خُب» و بعد از اسب پایین آمد . رضا دوید و پیروزمندانه روی اسب پرید و شمشیرش را توی هوا چرخاند : «بیایین جلو دشمنای بد ذات ، می خوام کله هاتونو از سرتون جدا کنم.»
معصومه به رضا خیره شد و ابروهایش را توی هم فرو برد: «بیلا پالین لِضا ، علی می خواد اِما حُسِن بسه. بیلا پالین ، اگه تو بخوای اِما حُسِن بسی من ازبم لو نمی دم.» و بعد به علی زل زد و پایش را روی زمین کوبید و گفت: «علی» علی رفت جلو و به رضا نگاه کرد و گفت: «بیا پایین من امام حسین بشم.» رضا خیره ماند به علی و ابروهایش را بالا انداخت: «چیه تو به حرف این بچه ننه گوش می کنی»
علی خیره به معصومه نگاه کرد و گفت: «معصومه ، حالا رضا امام حسین بشه ، مگه چی میشه ؟» معصومه گفت: «نخیلم ، لِضا همش منو می زنه،ازلن من می لم به ماما بگم که اومدین ازبم لو به زول گِلِفتین » رضا به معصومه خیره ماند که به سمت در شیشه ای اتاق می رفت و گفت : «برو بگو ، فکر می کنه می ترسیم ، امام حسین از هیچی باکش نیست.» معصومه اول کمی رفت سمتِ در شیشه ای و بعد که دید علی و رضا دارند با هم بازی می کنند ، راهش را کج کرد و برگشت پیش پسرها و گفت : «بذا به ماما بگم که دیشب تو مسجد مُست مُست قند برمی داشتین ، اون وقت بابا پدلتونو دل می آله.»
علی رفت و توی گوش رضا چیزی گفت . رضا علی را هل داد عقب و گفت : «ترسو ، اصلاً امام حسین باید شجاع باشه، تو که ترسویی!»
علی ابروهایش را توی هم فرو برد و گفت : «ترسو خودتی» رضا دهن کجی کرد و گفت : «ترسویی که به حرف یه بچه ننه گوش می دی» چشم های علی به معصومه قفل شد و تند تند گفت : «یه بار که گفتم ترسو خودتی» معصومه میان حرف های علی پرید و گفت : «ازلن ازبم لو بدین من می خوام بلم» رضا خندید و گفت : «تو اگه ترسو نیستی پس چرا دیشب تو مسجد گریه می کردی؟» علی گفت : «خوب ، همه گریه می کردن ، حتی بابا !» معصومه گفت : « آله لضا ، تازه شم ماما هم گلیه می کَلد»
رضا که دید کاری از پیش نمی برد از اسب پیاده شد و رو به علی گفت : «خوب باباما ، بیا بشین»
علی رفت و روی اسب پلاستیکیِ معصومه نشست و شمشیرش را برد بالا و گفت : « بیایین دشمنای بد ذات» رضا خیره ماند به علی و گفت: «حالا که تو امام حسین شدی من کی بشم؟»
علی کمی مِن مِن کرد و گفت : «خوب تو هم... تو هم شمر بشو» رضا اخم کرد و گفت : « زرنگی؟» علی دست لای موهایش کرد و گفت : «خوب .... خوب ... اصلاً من چه می دونم» رضا کمی ایستاد و بعد خنده ی موزیانه ای زد : « خوب باشه ، اون وقت سرت رو از تنت جدا می کنم» معصومه پرید وسط حرفش و گقت : «خوب من چی کال کنم؟»
علی کمی روی اسب جابه جا شد و به معصومه زل زد : «فعلاً هیچ چی»
دو پسر شروع کردند به جنگ . رضا علی را از روی اسب پایین کشید و شمشیرش را بالا برد و گفت : «الان می کشمت »
معصومه خیره ماند به علی که شمشیرش را مقابل رضا گرفته بود : «الا بیام»
صدای شمشیرهای پلاستیکی که به هم برخورد می کردند حرف های علی را قطع کرد : «فعلاً ..... نه ......»
علی افتاده بود روی زمین و رضا پایش را گذاشته بود روی سینه ی علی و با شمشیرش داشت گلوی علی را می برید که معصومه جیغ کشید : «نکشش ، بی تلبیلت»
رضا توی چشم های معصومه چشم دوخت و گفت : «خوب باید بمیره» و شمشیرش را کشید روی گلوی علی و گفت : «تو مردی»
و بعد شروع کرد به بالا و پایین پریدن و گفت : «من بردم ، من بردم»
معصومه کمی مات به علی نگاه کرد که روی زمین افتاده بود و تکان نمی خورد و داد زد : «نخیلم ، امام حسین نمی میله ، اون ..... اون ......»

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/9KZKSJ2

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir