زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه/ بندها

داستان کوتاه/ بندها

۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۲کد خبر: 31961۳

نویسنده: سیده زهره میرعیسی خانی

ریحانه داد می زند: «مامان ، تو رو خدا بند کفش هامو ببند» برف گوله گوله می بارد روی شانه هایم و بعد محو می شود . دستهای کوچکش که توی دستهایم گره خورده را می کشم. «دیگه چیزی نمونده همش یه کوچه دیگه» دستش را می کشد بیرون از دستهایم و زل می زند توی چشم هایم و خیره نگاهم می کند. چشم هایش کشیده به بابا. با همان حالت ملتمسانه و زورگویانه همه چیز را رو به راه می کند. سرش را می اندازد پایین و به بند کفش های سفیدش که از دو طرف آویزان است ، اشاره می کند. نگاهم گیر می کند روی بندهای سفید کفش هایش. همیشه از کفش های بند دار بدم می آمد. پوتین های بابا پر بود از این بند ها. یک زن از کنارمان رد می شود. زل می زنم به ریحانه. دنبال یک بهانه می گردم. «مگه بهت نگفتم که این کفشارو نپوش». به پوتین های بابا قول داده ام که دیگر هیچ وقت ... رشته افکار می ریزد به هم. ریحانه گوشه ی مانتوام را می کشد و بعد شروع می کند به هق هق «تو رو خدا مامان ». برفها اوریب می افتند روی زمین. دلم نمی آید اشک هایش را ببینم. پشت می کنم به او « پس کی می خواهی یاد بگیری، همیشه که بابات بندها رو می بنده ». چرخی می زند به طرفم. زیر چشمی نگاهم می کند و بعد بینی اش را می کشد بالا. صورت سرخش را می اندازد پایین. اشک توی گودی چشمش جمع می شود. روی دو پا می نشینم « بدو مامانی، بابا بزرگ منتظره ها، تو دیگه بزرگ شدی بشین بنداتو ببند». بغضش را قورت می دهد. خم می شود روی بندها. شال گردن سفیدش می افتد روی زمین. دستهای کوچکش را می اندازد دور بندهای گِلی و بعد آنها را دایره وار می چرخاند و آنها را می اندازد دور هم. بندها جدا می شوند از هم. دست می برم به سمت بندها. بابا می ایستد جلویم با همان پوتین های مشکی. موهای دم خرگوشی ام را پیچ می دهم و خودم را می چسبانم به مامان که با یک کاسه آب ایستاده توی قاب در. بابا دست می برد به کوله پشتی سبز رنگش و خم می شود روی بندها. دلم می خواهد نشانش بدهم که بزرگ شده ام. بند کفش ها را از توی دستش می کشم بیرون . بندها را محکم می کشم و پیچ می دهم دور هم. بندها گره می خورند و پروانه می شوند روی پوتین های بابا و بعد پرواز می کنند. بغض گیر می کند توی گلویم. دستهایم را جدا می کنم از بندهای کفش های سفید ریحانه. ریحانه زل می زند به من. لب هایش را مچاله می کند. اشک می چکد از چشمم . داد می زنم « باید خودت ببندی». بلند می شوم پشت می کنم به ریحانه . ریحانه گیج شده است .هق هق اش می رود بالا . رد پاهایم توی برف ها جا باز می کند . سه قدم بر می دارم . زل می زنم به رد پاها. پاهای بابا دیگر هیچ ردی ندارد . ریحانه می دود دنبالم . صدای شالاپ شالاپ کفش هایش که توی برفها فرو می روند بلند می شود . برف تندتر می شود و اوریب می افتند روی زمین . می رسم به پیچ کوچه ی قدیمی مان . سر پیچ بابا ایستاده . دارد رد پاهایش را روی برفها ، موازی می کشد . خیره نگاهش می کنم . قدش کوتاه تر شده و موهایش سفیدتر . با همان نگاه های ریحانه نگاهم می کند . سرم را بر می گردانم به ریحانه زل می زنم که می دود طرفم . بند کفش های سفید گیر می کند زیر پایش و بعد می افتد وسط کوچه باریک . اشک هایم سر می خورد پایین . می دوم طرفش . بلندش می کنم و توی بغلم می گیرمش . صدای چرخ ها آهنی می پیچد توی کوچه . همیشه از این صدا بدم می آید . ویلچر بابا جلویمان ظاهر می شود . هق هق ریحانه همزمان با هق هق های من می رود بالا . بابا داد می زند : « تو که بازم بند کفش های این بچه رو نبستی »

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/HSF6456

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir