
داستان کوتاه / باران به جا مانده از یک روز ابری
نویسنده: سلمان کریمی
مرتضی گوشه تخت را چسبید و خودش را زیر ملافه سفید که می لرزید جابه جا کرد. رضا مچ دست اش را گرفت و چشم به کمر مرتضی دوخت : - « بازم شروع شده؟»
مرتضی دست های کوچک سارا را در دست اش گرفت و فشرد. به زور لبخند زد :
- «فعلا نه!»
رضا داد زد:«خانوم پرستار! خانوم پرستار!»
پرستار نوک سوزن را بیرون کشید و پنبه را گذاشت روی دست مرتضی و کمی فشار داد. به سارا لبخند زد و پنبه را توی سطل انداخت:
- «الان دیگه دردش خوب می شه.» و بیرون رفت.
هما جیغ می زند مرتضی که فرغون را از در حیاط تو می کشد می گوید:
- «اومدم» و به دو به اتاق می آید. هما روی زمین افتاده و با دست کرک های بلند قالی را می کند. مرتضی دست می اندازد زیر گردن هما و می پرسد:
- «می تونی بلند شی؟»
- «دارم می میرم مرتضی! می میرم! ای خدا...»
سارا دست روی دست های گرم مرتضی کشید:- «عمو رضا! بابا خوابیده؟»
- «آره عمو جون! داره می خوابه.»
صدای انفجار شیشه ها را می کوبد به در و دیوار. مرتضی دست هما را دور گردن اش می اندازد و کتف زیر بغل اش برده بلندش می کند. ناله های بلند هما صدای ضعیف اش را کور می کند. خط باریکی از آب پاهای هما را تا دم در تعقیب می کند. صدای انفجار می آید آن قدر بلند که دیوار می پکد توی اتاق و گرد و خاک خانه را می گیرد. مرتضی بین زمین و هما می افتد در جا می خزد و هما را به پشت می کشد. زیر کتف اش می رود و روی فرغون می گذاردش.
وانتی که پر از اثاث خانه است و جلوی آن یک زن و سه بچه نشسته اند می ایستد. راننده از شیشه نیمه باز می پرسد: - «زخمی شده؟»
مرتضی عرق پیشانی را با آستین می گیرد:- «نه! حامله است.»
مرد پا روی پدال می گذارد :- «امدادگرا چند خونه عقب ترن.» و با چشم خانه ای را که جلویش چند نفر دراز کشیده بودند نشان می دهد. دو نفر مجروح ها را توی خانه می کشند. مرتضی با تمام زورش فرغون را به جلو هل می دهد.صدای انفجار می آید به پشت سرش نگاه می کند گرد و خاک وانت که به سرعت دور می شود به گرد و خاک انفجار می پیوندد. آسمان هر لحظه تاریک تر می شود.
سارا دست روی دست مرتضی گذاشت و به چشم های نیمه بازش نگاه کرد:
- «بابا! بیداری؟»
مرتضی دست سارا را آهسته فشرد سارا نزدیک تر شد و خیره به چشم های مرتضی نگاه کرد: - «بیداری؟»
مرتضی از باریکه ی چشم به سارا نگاه کرد و دستش را فشار داد.
پرستار می گوید: - « این جا ماما نداریم.» حرفش را صدای بلند انفجار می برد مرتضی می گوید: - « چی کار کنم پس؟» هما را کف اتاق می گذارد : - «خانوم پرستار! شما یه کاری بکنین.»
پرستار چیزی نمی گوید. هما بلند جیغ می زند و دست روی موزائیک های کف می کشد.
- «لا اقل می بردیش عقب تر!»
- «کدوم عقب؟ تا برسونمش جایی تلف می شه.»
مرتضی شانه اش را زیر کتف مردی می اندازد و می کشدش به اتاق رو به رو، چند نفر دیگر هم، کنار هم ، توی اتاق افتاده اند. مردی که بالای سر یکی از آن ها نشسته برمی گردد و نگاهش می کند.
- «پرستار گفت بیارمش این جا! »
مرد اشک چشم اش را با گوشه دست می گیرد و دست روی صورت جنازه ی رو به رویش می کشد: - «جنازه را بذار و برو.»
پرستار با دیدن مرتضی ، به دکتر که بالای سر هما ایستاده می گوید :
- «شوهرشه!»
دکتر به مرتضی نگاه می کند و می گوید:
- «مطمئن نیستم ولی این جور که معلومه بچه بد افتاده. اگه می تونی ببرش عقب تر.»
- « کجا ببرمش آقای دکتر تو این گیر و ویر؟»
هما بی صدا افتاده. دیگر جیغ نمی زند و نفس هایش تند شده.
مردی که کنار جنازه ها بود سرش را توی اتاق می کند و می گوید :
- «یکی بیاد کمک!»
با نگاه پرستار، مرتضی دنبالش می دود توی حیاط. صدای انفجار می آید و دیوار می ریزد توی حیاط و شیشه ها می شکند.
- « کمک کن این ها رو بکشیم این ور، یه وقت آوار نریزه روشون. »
مرتضی چند نفر را که بی حال افتاده اند یا ناله می کنند کنار باغچه می کشد؛ پشت خاک های کپه شده. با صدای جیغ بچه مرتضی به مرد نگاه می کند و بی صدا می خندد مرد هم می خندد.
صدای گلوله ها زیادتر شده؛ انگار از چند جا به گوش می رسد. یک کامیون ارتشی جلوی در نگه می دارد. راننده داد می زند : - « هر کی زنده س بیاد بالا!» صدایی می گوید : - «بیا بالا آقا مرتضی.»
مرتضی می دود توی اتاق . پرستار بچه را توی پارچه پیچیده. مرتضی می دود و سر هما را که تا کمر توی خون است بلند می کند. سرش سنگین است.
- «برین! شهر سقوط کرده.»
پرستار بچه را به طرف مرتضی می گیرد، سرش را پائین می اندازد و نگاه از چشم های مرتضی می دزدد. دست های مرتضی شل می شود. سر هما می لغزد و روی زانوهایش می افتد.
پرستار بچه را روی دست های مرتضی می گذارد:
- « تا ماشین نرفته برید!»
مرتضی بچه را می گیرد و به صورت هما خیره می شود:
- « شما چی؟ »
- « ما فعلا می مونیم.»
مرتضی بیرون می دود و بدون بچه برمی گردد. دکتر به پرستار و مرتضی نگاه می کند : «ببینید اگه ماشین جا داره زخمی ها رو هم بفرستیم برن.»
دو زن و سه کودک زخمی را پشت کامیون می گذارند و کامیون بی آن که جایی برای زخمی های بعدی داشته باشد راه می افتد. پشت سر کامیون بغض مرتضی می ترکد بلند می گوید :
- « اول به خدا، بعد سپردمش دست شما. » و چشم می دوزد به گرد و خاک پشت سر کامیون.
از سر کوچه کامیون دیگری می آید. صدای انفجار می آید و دیوار اتاق می ریزد. صدای انفجار بعدی که می آید دود از وسط کوچه بلند می شود. دکتر می دود و می گوید :
- « کمک کنین زخمی ها رو بکشیم تو حیاط.»
همه می دوند توی اتاق ها. صدای مسلسل بلندتر شده. انفجارها هر لحظه نزدیک تر می شود. دکتر می گوید:
- « ببین کامیون نرسید؟»
مرتضی به طرف در می دود. صدایی می آید و زیر پایش خالی می شود. صدای انفجار می آید چشم هایش سیاه می شود و می افتد. صدای انفجار می آید چشم هایش سرخ می شود و می افتد. صدای انفجار می آید، صدای انفجار، صدای ...
رضا بلند داد زد: - « خانوم پرستار! خانوم پرستار!»
تا پرستار برسد مرتضی زیر ملافه دست و پا زد و بی حرکت افتاد. پرستار برگشت و با صدای بلند داد زد:
- « کد سی پی آر»
سارا کنار مرتضی ایستاده بود دست اش را گرفت و کشید: « بابا! بابا جون!» و با صدای بلند گریه کرد. پرستار بی آنکه به آن ها نگاه کند گفت : «لطفا بیرون، آقا! »
رضا پشت در اتاق دست سارا را توی دستش گرفته بود.
- « عمو رضا! بابا چرا اینجوری می شه؟ »
- « ناراحت نباش عمو جون ، خوب می شه.» و با دست اشک گوشه ی چشم اش را پاک کرد: - « خوب خوب!».
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir
