زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه / غذا پز خونه

داستان کوتاه / غذا پز خونه

۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۲کد خبر: 31868۳

نویسنده: سیده الهه موسوی

 پشتمو چسبونده بودم به دیوار غذاپز خونه. داشتم با نازنین جون بازی می¬کردم. نازنین رو بابام از نی¬نی خونه خریده. رفته گفته آقا نی¬نی دارین، اسمش نازنین باشه. آقاهه¬ام گفته بله، بابا هم اون رو برام خریده من نازنین رو اندازه¬ی لباس عروسم دوس دارم. بابا داشت آروم با مامان حرف می¬زد. منم گوشام می¬شنید دیگه، نمیشه که به گوشم بگم نشنو، خودش گوش میده، مامان به بابا گفت: شب جلوی آقا مهدی اینا مواظب باش آبرومون نره، نری عین اون دفعه از میدون میوه¬ی خراب بخری. آبی را که ریخته بشه دیگه نمیشه جمعش کرد. تازه فهمیدم . آخ جون پس آب یعنی آبرو باید مواظبش باشم عین نازنین جون. تازه یادم افتاد اون روز که رفته بودیم خونه ی خاله زهرا اینا وقتی آبجی مریم آب رو ریخت توی سفره چرا مامانم بهش گفت وای، آبرومونو بردی آبجی مریم که نخواست آب رو بریزه یکهو اینجوری شد. من بلند شدم و گوشم رو چسبوندم به دیوار که ببینم مامانینا دیگه چی درباره¬ی آبرو میگن. داشتم همینجوری گوش می دادم که مامانم از غذاپز خونه اومد بیرون، داد زد تو سرم، مگه به دیوار آشپزخونه تازه رنگ نزدیم. هزار دفعه نگفتم به این دیوار لامذهب تیکه نده!؟ مامان ابروهاشو که آورد پایین من ترسیدم. هر وقت اینجوری می کرد مثل تام می شد که می خواد جری رو بخوره. اون موقع منم مثل موش کوچولو فرار می کردم. سرم رو انداختم پایین مامانم گفت: تو مثلا پنج سالت شده کوچولو که نیستی. اینطوری هر روز لباس هاتو کثیف می کنی مامانم نگاه می کرد تو چشمام. موهای مامانم سیاه و طلایی رنگه نمی دونم چرا عین موهای ما نیست، خاله می گفت مامان موهاشو رنگ کرده نمی دونم با آبرنگ یا با گواش. مامان کش سرش رو در آورد و موهاشو از پشت بست. با دامن گل قرمزش دستهای خیسش رو پاک کرد، زودی گفتم: مامان چرا با دامنت دستاتو پاک کردی؟ دخترای بد اینکار رو می کنن ، مامانم دوباره صداشو بلند کرد و گفت: بازم بلبل زبون شدی؟ منم فرار کردمو مامانم دوید دنبالم و از پشت لباسمو کشید، دستشو مشت کرد و با دو تا انگشت زد توی سرم. گریه تو گلوم جمع شد می خواست از چشمام بیاد بیرون، مامان داشت با دست پشت لباسمو پاک می کرد و تند تند حرف می زد. من تازه یادم افتاد که مامانم بازم گفت آشپزخونه، سرمو گرفتم بالا و داد زدم: مامان بازم گفتی آشپزخونه، اونجا غذاپزخونست فهمیدی، اگه یه بار دیگه بگی آشپزخونه به بابا میگم. که مامان یه دونه سیلی زد صورتمو و گفت: تو آدم نمیشی. فکر کنم صورتم قرمز شد چون داشت می¬سوخت این دفعه دویدم و رفتم کنار آکوا، آکواره، نمیدونم خونه ماهی ها رو میگم دیگه و اون وقت گریه اومد بیرون و ریخت توی دستم از مامانم بدم اومد. اصلا دوسش نداشتم.هی میگه آشپزخونه. ده دفعه گفتم مامان آش یعنی همون غذا که توش نخود داره، پز یعنی پزیدن و خونه هم یعنی اتاق. اما تو که اونجا فقط آش نمی پزی غذا می پزی پس بگو غذا پز خونه، اما اصلا گوش نمی ده به من چه بلد نباشه. آبروی خودش جلوی مردم میره آبروی من که نمی ره همین طور که گریه هام می ریخت مامان اومد کنارم، یه لیوان آب آورد، گذاشت روی زمین و گفت: نرگس جون حالا بیا آب بخور که دیگه گریه ات نیاد بعدش هم موهای خرگوشی ام را درست کرد، اما من با مامانم قهر بودم و داشتم فقط به نمو نگاه میکردم که داشت با ماهی قرمز ها شنا میکرد. آبجی مریم که عین یه هویج لباس نارنجی پوشیده بود اومد کنارم کتاب عکس دارشو آورد و داشت با خودش میخوندش من همه چیز رو از اون میپرسم چون میره مدرسه، مامان و بابام که چیزی نمیدونن، اونا که مدرسه نرفتن، آبجی مریم رو دوس دارم هر وقت میخواد با من بازی کنه میشینه تا قدش اندازه¬ی من بشه. آبجی مریم تو اتاق میرفت و میومد. من مواظب بودم آب رو نریزه. عروسک هام روی طاقچه بودند. خرس خوشگله که مامانم نمیداد بازی کنم روی زمین بود، فکر کنم مامانم که داشت خونه رو تمیز میکرد یادش رفته که بذاره سرجاش. بلند شدم که برم برش دارم و مامانم رو ناراحت کنم که یکهو خوردم به آب و ریخت روی زمین. با دست عین مامانم زدم توی سرم. خاک بر سرم شد، رفتم توی اتاق در رو بستم و تکیه دادم به اون، مامانم اومد و گفت: نرگس باز چیکار کردی؟ چرا در رو قفل کردی؟ لبم رو گاز گرفتم و دستگیره رو محکم چسبیدم و گفتم: آبرومون رفت دیگه، مامان گفت: برو کنار ببینم، در رو هل داد و باز کرد. اومد توی اتاق و همه جا رو نگاه کرد. گفت: خب چی شده؟ آبجی مریم هم داشت از غذاپز خونه نگاهمون میکرد، یکی از موهای خرگوشیمو محکم کردم که کشش باز شده بود و گفتم: الانه که مامانم بیاد و من فرار کنم. مامان نگاه کرد و چشماشو چرخوند و گفت: خب! گفتم: مگه بابا نگفته که اگه آب بریزه آبرومون میره. مامان گفت: آب رو ریختی زمین؟ سرم رو انداختم پایین و یه عالمه گریه ام اومد رفتم غذاپز خونه و کنار لباسشویی نشستم. مامانم ومریم جون داشتند می خندیدن.مگه آبرو رفتن هم خنده داره؟

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/FFHEVGQ

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir