زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه / لکه های روی دیوار شیهه می کشند

داستان کوتاه / لکه های روی دیوار شیهه می کشند

۱ اردیبهشت ۱۳۹۲کد خبر: 31867۲

نویسنده: سیده زهره میرعیسی خانی

باران مدتها بود که میبارید و قطراتش روی شیشه ی پنجره اتاق مرد خط خطی می کرد . مرد ایستاده بود پشت پنجره ی اتاق واز آن پشت به قطرات ریزباران که میان آسمان وزمین می غلتیدند نگاه می کرد .
پنجره را به اندازه دو انگشت باز کرد. بوی باران وصدای شیهه اسب اتاق را پر کرد و قطرات هجوم آوردند به اتاقش. بی اختیارسرش را برگرداند وبه دیوار زرد رنگ روبه رویش چشم دوخت که لکه هایش جان گرفته بودند وتنبوری شکسته که صدایش اتاق را پر می کرد .
هر وقت که باران می بارید این لکه ها دور اتاق چرخ می زدند وبوی کهنه اتاق با همه ی روزهایی که تویش نفس کشیده بود را پس می داد . بوی نای خاطرات کهنه بوی لکه اسبی که مدت ها روی دیوار اتاق یورتمه می رفت و صدای شیهه ی دردناکش اتاق را پر می کرد .
بوی خاطراتی که گاه به شکل پیر مرد گوژپشت روی لکه های دیوار ظاهر می شد وصدای تنبورتوی دستش اتاق را پرمی کرد. خوب یادش می آمد وقتی را که پیر مرد از میان دو قله کوه سر می رسید وصدای سازش همه ی اهالی روستا را جذب خودش می کرد صدایی که مثل باران چشم ها را خیس می کرد. پیرمردی که از وقتی اسبش را به او داد توی تمام ذرات خانه اش حضور داشت حتی توی نای اتاقش. خوب به خاطر می آورد که آن وقت ها این لکه های روی دیوار بوی خاصی داشتند که گاه به شکل اسبی بود که روی دیوار شیهه می کشید وگاه به شکل تفنگی که همه چیزش را نشانه می گرفت .
خوب پیرمرد را یادش بود که با درشکه ی رنگ و رو رفته که از میان دو قله کوه سر میرسید و صدای آواز محلی اش که فضا را پر میکرد همه ی اهالی روستا را از خانه هایشان بیرون میکشاند تا از پیرمرد گوژ پشت چیزی بخرند. زن ها میان پارچ های رنگی و وول می خوردند و مردها پی تیر و تفنگ جمع می شدند و پیرمرد خسته از راه آمده ، روی پله سنگی جلوی در خانه ی مرد می نشست و تنبورش را کوک می کرد و می نواخت و می خواند.
میخواند از دختری که از لبه چشمه آب می آورد و پسری که از پشت درخت های سر به فلک کشیده دختر را تماشا میکرد . دختری که روی پایش چرخ می زد و از خودش را از میان لکه های دیگر بیرون می کشید.
هر وقت که لکه پیرمرد گوژپشت روی دیوار رنگ باخته ی اتاق می آمد. مرد یاد روز بارانی می افتاد. یاد روزی که پیرمرد روی پله ی سنگی خانه اش نشسته بود و میخواند از دختری که روی اسب سفید می نشست و می دید و پسری که سعی می کرد اسب های دیگر را پشت سر بگذارد و سر بند قرمز روی پیشانی دختر را روی هوا قاپ بزند.
همان وقت ها بود یا نه کمی قبل از آن بود که به پیرمرد که به جای پدر نداشته اش بود گفته بود که اسب می خواهد اسبی که بتواند اسب هایی دیگر را پشت سر بگذارد و پیرمرد خندیده بود.
خندیده بود به خاطر پسری که ساعت ها می ایستاد پشت درخت های سر به فلک کشیده و منتظر دختری می ماند تا سطل آب را برایش بیاورد و آن وقت پسر راهش را کج کند و برود به سمت پیرمردی که می نواخت و میخواند از دختری که صدای تنبور پیرمرد که اتاق را پشت سر میگذاشت. دختر روی پاهایش چرخ می زد و خودش را از میان لکه های دیگر بیرون می کشید و مرد خیره حرکات ظریفش ساعت ها می نشست و به مسیر زرد رنگ جا مانده اش خیره می شد.
دختری که هر روز صبح با کوزه ای بر پشت از راه می رسید و قبل از هر چیزی به پسری خیره می ماند که با سطلی خالی پشت درخت های سر به فلک کشیده به دختر خیره مانده بود . انگار سالها بود که دختر را می شناخت . دختری سوار بر اسب سفید با سربند قرمز روی پیشانی اش و پسرهایی که می دویدند پی اسبش و قصه ی پیرمرد گوژپشت اینجا به پایان می رسید و انگار دختر هیچ وقت به پسری که میان درخت ها خیره نگاهش می کرد نمی رسید.
مرد ایستاده بود پشت پنجره و به تصویر خودش که توی شیشه ی باران خورده محو شده بود ، خیره مانده بود درست مثل پسری که ساعت ها در میان درخت های سر به فلک کشیده به دختری خیره مانده باشد و درست همان موقع پیرمرد گوژپشت توی لکه های دیوار شیشه ای می ایستاد و تنبور می نواخت و صدای شیهه ی اسب از میان قطرات باران راه باز می کرد و توی اتاق غم گرفته با لکه هایی که گاه به شکل یه دختر کوزه به دست در می آمدند پیچ میخورد.
خوب یادش بود که چه طور اسب سفید پیرمرد را گرفته بود و پی دختری که سالها میان درخت های سر به فلک کشیده نگاهش می کرد دویده بود تا سربند قرمز رنگ روی پیشانی اش را قاپ بزند و بیاورد توی خانه ای که حالا چیزی جز لکه های روی دیوارش باقی نمانده بود.
اتاقی که شاید سالها با صدای تنبور پیرمرد عجین شده بود و صدای شیهه ی اسبی که درد می کشید را روی لکه هایش به نقش در می آورد.
خوب یادش بود لحظه ای را که چشم در چشم دختر دوخته بود و کنار رود گفته بود: فقط کافی تو هم بخوای.
و دختر کوزه به دست به دامن بلند چین داده بود و آرام راهش را کج کرده بود به سمت روستا و زیر لب گفته بود: «اسب» و پسر تازه یادش افتاده بود که باید اسبی داشته باشد تا بتواند سر بند روی پیشانی دختر را از دست پسرهای دیگر قاپ بزند و بیاوردش به خانه . و چه قدر زود لکه ی زرد رنگ اسب روی دیوار ظاهر شده بود و مدام یورتمه می رفت و شیهه می کشید.
خوب یادش بود که چقدر روزها کار کرده بود تا پول روی پول بگذارد و اسبی بخرد، اسبی برای خودش . اما چه قدر زود به تعداد خواستگارهای دختر اضافه شده بود. خواستگارهایی که هر کدام اسبی داشته برای خود . و چه قدر راحت آنروز زیر باران گریه کرده بود و پیرمرد گوژپشت چقدر غمگین آنروز تنبورش را نواخته بود.
پیرمرد ایستاده بود کنار پله سنگی جلوی خانه اش و میخواند از دختری که ..... و باران با تمام وجود می بارید انگار آسمان کاری جز باریدن نداشت و قطرات باران که روی گونه ی پسر می افتاد زخمی از دلش کمتر می شد. پیرمرد چرخی زد و روی پله ی سنگی ایستاد و به پسر خیره شد که زیر باران اشک می ریخت و گفته بود :«فقط به یه شرط»
و پسر چقدر خوشحال شده بود از اینکه پیرمرد حال او را درک می کرد انگار پیرمرد روزی مثل خودش زیر باران گریه کرده بود.
و هم زمان با اینکه پیرمرد افسار اسب را به دستش می داد تنبور هم توی دست هایش جای گرفت و او از همان موقع شروع کرد به نواختن و خواندن آوازی محلی که می گفت از دختری که ......
و شاید همان روزها پیرمرد می دانست که اسب ها می دوند پی دختر و دختر گم می شود توی لکه های زرد رنگ دیوار.
مرد ایستاده بود کنار پنجره و به تنبور شکسته ی روی دیوار زل زده بود که کنار لکه های زرد رنگ به دیوار میخکوب شده بود. و هر وقت لکه ی پیرمرد گوژپشت روی دیوار پیدایش می شد می رفت سراغ تنبور و شروع می کرد به نواختن و خواندن و می خواند از پسری که پی اسب آمده بود سراغش و او که ایستاده بود کنار پله سنگی جلوی در خانه خندیده بود و در حالی که تنبورش را می نواخت گفته بود«تنبور»
صدای شیهه ی اسب فضا را پر کرد. مرد جلوی پنجره به لکه ی اسب هایی چشم دوخته بود که داشتند پی دختر کوزه به دست می دویدند و صدای تنبور انگار داشت همه چیز را جور دیگری می گفت:
پسر پایش را به پهلوی اسب کوبید و اسب با حرکتی سریع به جلو خیز برداشت باران روی سر و روی اسب ها و پسر می بارید و صدای شیهه ی اسب ها تمامی نداشت.پسر پی دختر می دوید و دختر نمی دانست که چرا اسب پسر آرام می رود و رعد و برق با صدای بلند آسمان را روشن کرد و پسر با اسبش می تازید. اسبش به قدری به اسب دختر نزدیک شده بود که می توانست صدای نفس کشیدن دختر را بشنوند دختر سرش را کج کرد و به سمتش و او باید سربند روی پیشانی اش را می کشید اما.
صدای شیهه ی لکه اسبی را که روی دیوار یورتمه می رفت تمامی نداشت انگار همه روزها با مرد توی اتاق ایستاده بود و به دختر کوزه به دستی چشم می دوخت که از جلوی چشم هایش دور می شد و کس دیگری سربندش را قاب می زد . اسبی که روی دیوار می لنگید و صدای شیهه اش رنج داشت .... رنجی که گلوله ی تفنگ به آن پایان می داد.
تفنگی که گاه روی دیوار ظاهر می شد و لحظه ای کوتاه توی دست های پسر جای می گرفت و تمام آرزوهایش را به باد می داد حتی آرزوی اسبی سفید که پیرمرد با صدای تنبورش به او هدیه داده بود انگار این تفنگ باید از توی لکه های روی دیوار سرو کله اش پیدا می شد و توی این داستان جا باز می کرد شاید زمانی که مسابقه با تیری هوایی شروع می شد و اسب ها با تمام وجود می دویدند و شاید زمانی که مرد باید به تمام رنج های یک اسب پایان می داد.
خوب یادش بود که چشم در چشم اسب دوخت در حالی که باید به چشم هایش دختر خیره می شد . چشم هایش مشکی اش را بسته بود در حالی که قطرات باران روی گونه اش می افتاد و گلوله ی خالی کرده بود تا اسب به خط پایان برسد سربند پیشانی دختر را بکشد.
مرد ایستاده بود کنار پنجره و تنبور شکسته ی روی دیوار غمگین تر از همیشه می نواخت تصویرش که روی شیشه ای باران خورده پنجره می افتاد . پیرمرد گوژپشت از میان لکه های جلویش ظاهر می شد پیرمرد گوژپشتی که با درشکه ای رنگ و رو رفته از میان دو قله ی کوه سر در می آورد و پسری که سالها از پشت درختان سر به فلک کشیده دختر را نگاه می کرد.

نویسنده: سیده زهره میرعیسی خانی

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/PRXZ95C

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir

داستان کوتاه / لکه های روی دیوار شیهه می کشند | زنجان