زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه/ روحش شاد

داستان کوتاه/ روحش شاد

۱۵ فروردین ۱۳۹۲کد خبر: 31807۳

نویسنده: سیده زهره میرعیسی خانی

روز پنج شنبه که مردم از خانه هایشان بیرون می آمدند و عده ایشان بی سر و صدا و دور از چشم دیگران سمت قبرستان می رفتند، خیلی عظیمی در گوشه و کنار ایستاده بودند و پچ و پچ می کردند و صدای آرامشان توی ولوله ی جمعیت ردیف در میدان گم می شد که می گفتند :-رونمایی ساعت چنده؟ آقای شهردار کی می خواد بیاد؟
قرار بود از مجسمه ی معروف میرزا نادر خان دشتی در میدانی به همین نام رو نمایی شود .تمام برنامه ها ریخته شده بود .راس ساعت نه برنامه توی میدان شروع می شد .مردم قرار بود همگی دور میدان جمع شوند و پرچم به دست سرود ملی را سر دهند .بعد آن قرار بود چند نفر از بزرگان شهر به ترتیب نیم ساعتی پشت تریبون بروند و بعد از همه ی آنها راس ساعت ده و نیم شهردار هم به این جمع می پیوست تا حسن ختامی باشد برای این حرکت ملی که در خور ستایش بود
اینکه مردم از ساعت چند توی میدان جمع شده بودند مهم نبود، اما می شد با اطمینان گفت که اولین شخصی که توی میدان ایستاد و به مجسمه ای که زیر پارچه ی سفیدی مدفون شده بود خیره ماند ،پیرمردی بود هفتاد هشتاد ساله که اگر در مورد سنش هم از او می پرسیدی ممکن نبود درست جواب بدهد چه برسد به اینکه واقعن بداند میرزا نادر خان دشتی چه کسی است ؟
راس ساعت نه همگی مردم توی میدان جمع شدند و همگی با هم سرود ملی را یک صدا خواندند بعد آن هم بعد کلی معطلی ساعت یا زده و نیم شهر دار و اطرافیان چهار شانه اش به همراه پسری که بی شباهت به او نبود تشریف آوردند تا پارچه ی سفیدی که بیشتر شبیه کفن یک مرده بود از روی مجسمه بردارد
همه ی اتفاقات با سرعت بالایی افتاد یعنی شهردار راس ساعت دوازده سخنرانی خود را ایراد کرد و بعد باکلی احترام ویژه به مجسمه ،کفن مورد نظر را از روی مجسمه برداشتند .هم زمان با برداشتن کفن مذکور، صدای سوت و کف عده ای از مردم گوش فلک را کر کرد و دوربین های عکاسی و فیلم برداری به طور زنده و غیر زنده عکس و فیلم مخابره کردند .
اینکه شهردار برای چند دقیقه فیگور گرفتند و ادا ریختند و با نوه شان بازی کردند تا فیلم و عکسشان خوب مخابره شود مهم نیست -تنها چیزی که می توانست برای شهردار و بالا خص خبر نگاران و عکاسان و به ویژه خبر نگار و عکاس روزنامه عظیم الشانی که به یاد این قهرمان ملی یعنی میرزا نادر خان دشتی بنیان نهاده شده بود - مهم باشد این بود که شهردار دست در گردن این قهرمان ملی عکسی یادگاری بیندازد تا عکس صحفه ی اول روزنامه به نوعی به این اشاره کند که نسل امروز همیشه خود را در کنار قهرمانانش می بیند .
این شد که از شهردار که با آن ریش بلند و سفیدش خواسته شد تا دست در گردن مجسمه ای که همچون انسانی که روح از تنش جدا شده باشد بیندازد تا بهترین عکس سال روز نامه ها نیز انداخته شود .
در این میان پسر بچه ای که گفتیم بی شباهت به شهردار نبود ،دست انداخته بود به کت شهردار و مدام می کشیدش و می گفت :-بابا بزرگ منم عکس ،من و عکس سوژه ای شده بود برای عکاسانی که دنبال سوراخی بودند تا به طریقی شده بود شهردار را خراب کنند .به هرحال بچه توسط بادی گارد ها گرفته شد تا شهردار به کار مهم و عظیم شان بپردازند.
شهردار قبل از اینکه عکس مذکور را بیندازند کلی با خبر نگاران چانه زد و خوش و بش نمود و آخر سر هم این جمله ی معروف را که تمام روز نامه های صبح بی کم و کاست در موردش نوشتند به زبان آورد -شوخی شوخی با قهرمان ملی هم شوخی؟
با این حال شهردار به احترام یک پیرمرد عکاس دست خود را بالا برد و دور گردن مجسمه ی میرزا نادر خان انداخت و به این طریق عکس دوستانه ی شهر با قهرمان ملی گرفته شد .
عکس فردا روز در تمام روزنامه ها چاپ شد با یک تیتر و گزارشی که باعث خنده ی عموم مردم شهربود .
گزارش حکایت می کرد از اینکه شهردار پس از انداختن عکس برای دلخوشی نوه اش که از گریه صدایش در نمی آمد بچه را روی گردن شخصیت ملی سوار کرد تا میرزا نادر خان دشتی به نوه ی شهردار کولی بدهد که ای دل غافل سر از تن قهرمان ملی جدا می شود و افتادن گردن میرزا نادر خان دشتی و قل خوردن و وارد کادر دوربین خبرنگاران شدن همه ی شبکه هایی که پخش مستقیم داشتند پیام بازر گانی به خورد مردم دادند و کشک و دوغ مامک جان را تبلیغ نمودند اما چیزی که بعد ها ی بعد یعنی حدود یک ماه دیگر توی گزارش های تلویزیون این جعبه ی جادویی که به حق تصاویر جادویی و دوست داشتنی از جک و جانور نشان می دهد گفته شد این بود که نوه ی شهردار حین یک حمله ی تروریستی که به جان شهردار در میدان صورت گرفته به دیار باقی شتافتند و به همین مناسبت چند روز به تعطیلات شهر اضافه نمودند
و اما برسیم به اینکه سر مجسمه ی قهرمان ملی مملکت ،میرزا نادر خان دشتی چه بلایی آمد ؟
به یقین می توان گفت که در زمان کنده شدن سر میرزا نادر خان و افتادن با سر نوه ی شهردار و فوران خون، همگی اصحاب و یاران در کنار شهردار ایستاده بود ودر حال ماساژ دادن کت و کول شهردار، آن هم نوبتی بودند .بعد آن هم همگی در کنار شهردار در حال به امور مراسم های هفت و چهل و سال بودند و فرصت فکر کردن به این را نداشتند که شخصیت ملی یک مملکت در میدان سر از تن جدا افتاده و در حال جان دادن است پس چه میتوان گفت برای قهرمان ملی که از یاد ها فراموش شده جز اینکه روحش شاد.


سیده زهره میرعیسی خانی

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/ATWFP96

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir