
داستان کوتاه - نشان گاه
نویسنده: فاطمه قشمی
" ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت"
محمد حسین تک سرفه ای کرد و با صدای بلند گفت:
- من نبش قبر نمی کنم. اونم قبرکی؟ سید خدا بیامرز. نه مشدی ! من نیستم.
بعد سرش را انداخت پایین و با سوختگی فرش رنگ و رو رفته ی روی تخت بازی کرد.
ذوالفقار چایی اش را هورت بالا کشید و ته مانده ی چای را پاشید روی زمین. تکیه داد به پشتی و یک پایش را از تخت آوایزان کرد.
- خب نکن . چرا دیگه داد می زنی؟ یواش هم می گفتی می شنیدیم.
بعد زیر چشمی نگاه کرد به صدیقه که آن طرف تر، کنار چشمه نشسته بود و داشت دبه پلاستیکی را از آب پر می کرد.
نور آفتاب می افتاد توی چشمه و با تکان های آب روی دیوار کاه گلی قهوه خانه تاب می خورد.
محمد حسین جعبه ی فلزی را از جیبش در آورد، توی چپق اش فوت کرد و داخلش توتون ریخت.
- همه ی اهالی ده باید بدونن، همین روزاست که سر و کله ی اون شهریا پیدا بشه و بیفتن به جون تپه، سوراخ سوراخش کنن .
بعد در حالی که جعبه را می گذاشت توی جیب اش، با انگشت شست توتون را فشار داد و چپق اش را گیراند.
ذوالفقار گفت:
بهتر نیست اون گیوه ها رو از پات دربیاری و راحت بشینی رو تخت؟
محمد حسین دود را بیرون داد و نگاهی به پاهایش انداخت.
- من راحتم. می خوام برم.
صدیقه بلند شد و با قدم های تند آمد طرف مردها. آب دبه لب پر می زد و روی زمین می ریخت. ایستاد کنار تخت.
مرتضا با قلیان توی دستش از در قهوه خانه زد بیرون.
- سلام ننه صدیق. از این ورا؟
صدیقه سرش را تکان داد، انگشت اشاره اش را بالا آورد و رو به ذوالفقار گفت:
- درست شنیدم مشدی، شما می خواین قبر سید رو نبش کنین؟
ذوالفقار با دو انگشت نوک سبیل هایش را تاب داد و چشم های ریزش را دوخت به دیوار روبه رو.
- من چی کارم باجی؟ نکنه می خوای اون شهریای اتو کشیده بیان استخون های سید رو تیکه تیکه کنن؟
محمد حسین دود را داد بیرون و چپق اش را چاق کرد .
- ذوالفقار راست می گه. همین که بتونیم استخون های سید رو از اون حصار بیرون بیاریم خودش خیلیه وگرنه فکر می کنی ما خوش مون می آد از این کار؟ به مولا نه!
بعد حلقه های دودی را که تاب می خوردند با دست توی هوا پخش کرد.
ذوالفقار قلیان را از دست مرتضا گرفت.
- راستش اون روزی که اومده بودن، من سر زمین بودم، رفتم وایسادم پیش شون، از حرفایی که زدن این دستگیرم شد که قراره کل تپه رو بگردن. یکی شون هم هی خم می شد تیکه های کوزه شکسته ها رو از زمین بر می داشت و جوری با چشمای گرد نیگا می کرد که آدم می موند.
صدیقه چند تار موی حنایی و سفیدی را که روی پیشانی اش افتاده بود کرد زیر چارقد سفید.
- خب نمی تونستی بهشون بگی که حق ندارن نشون گاه رو خراب کنن ؟ که مردم چشمه بهار پونزده ساله می رن روی اون تپه و از سید خدا بیامرز حاجت می گیرن ؟ ها ! نمی تونستی حالی شون کنی؟
محمد حسین چپق اش را آرام زد به لبه ی تخت، توتون های سوخته که روی خاک ریخت، چپق را گذاشت توی جیبش و بلند شد.
- باجی! چه فرقی می کنه؟ بالای تپه یا قبرستون ده. نشون گاه جاییه که قبر سید باشه.
از روی تخت بلند شد و لباسش را تکاند.
-راستی مرتضا امروز زود بیا خونه. مادرت کارت داره.
خداحافظی کرد، بقچه اش را از کنار تخت برداشت و راه افتاد .
صدیقه رو به ذوالفقار جوری که محمد حسین هم بشنود گفت:
- خدا بیامرز اگه کس وکار داشت، نمی ذاشتن که ...
بقیه حرفش را نزد. راهش را کشید و رفت.
صدای قل قل قلیان بلند شد .
مرتضا آفتابه ی توی دستش را این ور و آن ور تکان می داد . آب روی زمین کمان های گلی می کشید و بوی خاک را بلند می کرد. صدیقه با کاسه ی مسی کوچک توی دستش، از باریکه ی گذر رو به روی قهوه خانه پیدایش شد.
- اقور به خیر ننه !
صدیقه سرش را بالا آورد و نگاه کرد به مرتضا .
زنده باشی پسرم .
ننه کجا داری می ری؟ بیا بشین برات یه چایی بیارم. اول صبحی می چسبه.
صدیقه همان جا تکیه داد به دیوار.
- دارم می رم از زری یه کم مایه پنیر بگیرم .
خروسی که نزدیک چشمه داشت بال هایش را تکان می داد و گرد و خاک به پا می کرد ، صدایش را بالاتر برد.
صدیقه رفت طرف تخت، دامن شلیته اش را جمع کرد و نشست. مرتضا آفتابه را کنار دیوار گذاشت. رفت توی قهوه خانه. صدیقه انگشتش را کشید روی فرش که بعضی جاها سفیدی نخ چله اش پیدا بود. بوی چوب نیم سوخته می آمد.
مرتضا با استکان چای قند پهلو بیرون آمد و گذاشتش روی تخت.
صدیقه کاسه ی مسی را گذاشت کنار استکان و نگاه کرد به مرتضا که داشت می نشست روی تخت.
- خیر ببینی الهی، نفسم برید تا برسم این جا.
بعد چشم دوخت به میدان گاهی که چند تا بچه هیاهو کنان تو سر و کله ی هم می پریدند.
- ننه شما سید رو می شناختی ؟
صدیقه برگشت طرف مرتضا.
-با من بودی؟ آره که می شناختم، خدا بیامرز خیلی با خدا بود. هر کی مشکلی داشت می رفت پیشش. نور به قبرش بباره.
با نوک چارقد گوشه ی چشمش را پاک کرد.
- بنده خدا غریب بود، هیچ وقت نفهمیدیم از کجا اومده.
بعد قند را تا نصفه برد داخل چای و گذاشت توی دهان. خیره شد به گربه ای که زیر درخت بید پاهایش را دراز کرده بود و خمیازه می کشید.
مرتضا روی تخت جا به جا شد و گفت:
- چجوری شد که کشتنش؟ می دونی ننه، من بچه بودم اون موقع، چیز زیادی یادم نمی آد. هیچ وقت هم نفهمیدم اون مردایی که اومدن تو ده، چرا سید رو کشتن. بعضی وقتا خواب اون موقع ها رو می بینم. فقط یادمه خیلی ترسیده بودم.
صدیقه نصف چای داخل استکان کمرباریک را ریخت توی نعلبکی و خورد.
-هی...! خدا ذلیل شون کنه! می گفتن که تفنگ چی های پیشه وری هستن. من که هیچ وقت از خون بچه ام نگذشتم. بچه ام از وقتی با سید دم خور شده بود، اخلاقش فرق کرده بود؛ قرآن از بر می کرد و به بچه ها یاد می داد. شده بود عینهو سید خدا بیامرز.
نصفه ی چای مانده توی استکان را بدون قند سرکشید.
- خدا ازشون نگذره.
چین های پیشانی اش بیشتر شد، گوشه های چارقد را گرفت جلوی چشم هایش و شانه هایش آرام شروع به تکان خوردن کرد. زیر لب گفت:
حسرتش به دلم موند که براش عروسی بگیرم. حالا هم که از کت و کول افتادم نمی تونم برم ده بالا سر خاکش.
هق هق گریه اش بلندتر شد. مرتضا دست پاچه رفت تو و با یک لیوان آب برگشت و دادش دست صدیقه.
صدیقه کمی از آب خورد.
- من برم دیگه.
لیوان را گذاشت روی تخت، بلند شد و رفت طرف خانه ی زری.
چند تا گوسفند گرد و خاک کنان از جلوی قهوه خانه رد شدند و راه شان را توی کوچه باغ ادامه دادند.
کربلایی محمد بیلش را گذاشت بغل دیوار و در حالی که داشت رفتن صدیقه را تماشا می کرد گفت:
- باز یاد علی افتاده بود؟
مرتضا سرش را به علامت تایید تکان داد. کربلایی نشست روی تخت.
راستی! مرتضا به بابات بگو این شهریا دو روز دیگه قراره بیان، باید یه کاری کرد. لا ا... الا ا... اگه خودم سالم بودم می رفتم. ولی با این پای علیل ...
دست کشید روی پایش.
مرتضا انگار که چیزی یادش افتاده باشد گفت:
-کربلایی! چرا تفنگچیا سید و علی رو کشتن؟
کربلایی یکهو نگاهش را دوخت به مرتضا.
-نکنه به صدیقه هم همین حرفا رو زدی؟
مرتضا نشست روی تخت.
- کربلایی من یه سوال پرسیدم ها. ننه که جواب نداد!
- آتیش به قبرشون بباره. نزدیکیای غروب بود که ریختن تو ده، گفتن آفتاب که رفت پشت کوه، همه باید جمع شده باشن زیر پرچم. کافرا یه پرچم شوروی رو زدن تو همین میدون. چند تا تیر هوایی در کردن، بدجوری چشم مون ترسید.
کربلایی پشه هایی را که بالای سرش بودند، با دست تاراند.
-همه نشستیم زیر پرچم، آفتاب داشت غروب می کرد. سید نیومده بود. علی و صدیقه هم نبودن. خدابیامرز ننه خانم؛ مادرم رفت و صدیقه رو به زور آورد. نمی اومد می گفت: نمی خواد تنها یادگار شوهرش رو از دست بده... وقت اذون شده بود، بنده خدا صدیقه بس که گریه کرد از حال رفت.
کربلایی به این جا که رسید مکثی کرد، خروس از کنار چشمه آمده بود جلوی قهوه خانه و داشت آماده می شد که بزند زیر آواز. کربلایی لیوان نصفه ی آب را از کنارش برداشت و پاشید طرفش. خروس رفت آن طرف تر.
-از خدا بی خبرا وقتی علی و سید رو با خودشون می بردن گفتن کسی حق نداره تا صبح از ده بزنه بیرون. صدای تیر شنیدیم اونم دو تا. کاری از دستمون بر نمی اومد. هوا تاریک تاریک بود، فقط صدای پارس سگای ده می اومد. از اهالی حسن آباد شنیدیم که همون شب تفنگ چی ها یکی شون رو از نزدیک تپه پیدا کرده بودن، بنده خدا نوبت آبیاریش بوده، وادارش کرده بودن بره و جنازه ی سید رو همون جوری دفن کنه بالای تپه.
کربلایی آهی کشید.
مثل این که علی رو هم بعد تیر خوردن بسته بودن به اسب و تا ده بالا کشیده بودنش روی زمین، البته، جنازه ی علی رو حسن آبادیا تو قبرستون خودشون خاک کرده بودن... ، می گفتن کسی طاقت دست زدن بهش رو نداشته بس که خدا نشناسا کشیده بودنش روی زمین، سر و صورتش کامل از بین رفته بوده.
کربلایی چشم هایش را با انگشت پاک کرد.
-خدا لعنت شون کنه. سپیده نزده بود که چند نفر از اهالی ده بالا اومدن، سیاه پوشیده بودن. روستاییا هم جمع شدن اول رفتیم سر قبر سید و بعد هم حسن آباد سر قبر علی. محشر کبرایی بود!
ذوالفقار یک دسته یونجه را با داس کند و صاف ایستاد.
- یعنی هیچ کس حاضر نشد بیاد کمک؟
محمد حسین همان طور که تکیه داده بود به درخت، دست برد و بوته ی پونه ی کنار جوی آب را کند.
- نه! کمک می خوایم چی کار؟ دو نفری هم می تونیم.
ذوالفقار آمد طرفش و نشست زیر سایه ی درخت.داس و دسته ی یونجه را گذاشت کنار و عرق پیشانی اش را با آستین پاک کرد.
- پس تو هم هستی؟
محمد حسین سرش را تکان داد.
- خواب دیدم مشدی. خواب مادرم رو، دیدم از در خونه اومد تو، تا منو دید روشو برگردوند. هیچ وقت اون جوری گرفته ندیده بودمش. بعدش هم که خواب حمله ی تفنگ چی ها ...خواب که نه ! کابوس بود. یهو پریدم و تا اذون صبح چشم رو هم نذاشتم.
باد بوی شبدر و یونجه را قاطی صدای جیرجیرک ها توی هوا پخش می کرد.
ذوالفقار دست هایش را دور زانوها قلاب کرد. چشم دوخت به تپه.
محمد حسین آهی کشید. برگی از بوته ی توی دستش کند و گذاشت توی دهان.
ذوالفقار نگاهش را از تپه گرفت.
- عجب مردی بود! خدا بیامرزدش. غریب اومد و غریب هم مرد.
محمدحسین زیر لب صلواتی فرستاد.
- خدا هر دوشون رو بیامرزه مشدی. هر دو شون غریب مردن، علی روکه یادت نرفته؟
ذوالفقار مثل این که جا خورده باشد برگشت طرف محمد حسین.
- چه حرفیه می زنی ؟ مگه ممکنه یادم بره! پریروز رفته بودم حسن آباد، سر خاکش بودم.
بعد دستش را آورد جلو و گفت:
- اصلا هر وقت این انگشتر رو می بینم یادش می افتم.
محمد حسین نگاه کرد به انگشتر.
- نور به قبرش بباره. این قدر پاپی اش شدی که الا و بلا باید اون انگشتر رو بدی به من، آخرش کار خودتو کردی.
لبخند کمرنگی روی لب ذوالفقار نشست.
- یعنی تو فکر کردی علی انگشترش رو داد به من؟ نه مشدی! اینی که می بینی یه دفعه که رفته بود شهر برام خرید و کلی اصرار کرد تا از خیر اون انگشترعقیقش گذشتم.
بعد زیر لب صلواتی فرستاد و با گفتن یاعلی بلند شد.
باد گوشه های دستمال سفیدی را که ذوالفقار به سرش بسته بود تکان می داد. محمد حسین نگاه کرد به پایین تپه.
زن ها ، سیاه پوش دور حصار نشسته بودند روی زمین و صدای گریه های شان هر لحظه بلندتر می شد. مردها هم آن طرف تر سرشان را انداخته بودند پایین. کربلایی محمد و مرتضا دورتر از مردها چسبیده به حصار نشسته بودند.
محمد حسین بیل را محکم زد زمین. دستمال چهارخانه ای را دراز کرد طرف ذوالفقار.
- مشدی بگیر این دستمال رو، دستم رو ببند. موقع پریدن از حصار حواسم پرت شد.
ذوالفقار که داشت فاتحه می خواند. کلنگ را تکیه داد به پایش و دستمال را گرفت. خون تازه آرام از زخم بیرون می زد. دستمال را پیچید دور دست محمد حسین و گره زد.
محمد حسین بیل را از خاک بیرون آورد و گفت:
- کاش یه نفر هم برای کمک می اومد.
ذوالفقار کلنگ را کوبید زمین و گفت:
- بهتره به جای این حرفا، زودتر استخون ها رو بیرون بیاریم. هوا داره گرم تر می شه.
ذوالفقار با ضربه های آرام زمین را می کند و محمد حسین خاک ها را با بیل کنار می زد. زن ها جیغ می کشیدند و یک صدا می گفتند:
- یا حسین مظلوم!
باد گرم که خورد به صورت ذوالفقار، کمرش را صاف کرد. عرق پیشانی اش را با آستین گرفت و منتظر شد تا محمد حسین خاک را کنار بزند. اطراف را نگاه کرد، چشمه بهار روبرویش، زیر آفتاب داغ خالی تر از همیشه به نظر می رسید.
محمد حسین که ایستاد، ذوالفقار دوباره خم شد و شروع کرد به کلنگ زدن.
محمد حسین داشت می دید که ناله و شیون زن ها هر لحظه بیشتر می شود. خیلی هاشان خاک ها را مشت مشت روی چادرهاشان می ریختند. و هر از گاهی فریاد "یا حسین غریب " شان بلند می شد.
- مشدی کلنگم گیر کرد.
محمد حسین برگشت طرف ذوالفقار، بیل را انداخت زمین و دو زانو نشست. بیلچه را برداشت و آرام شروع کرد جایی که کلنگ گیر کرده بود کند.
- زیاد هم گود نیست!
ذوالفقار با فاصله نشست و با قلم آهنی که داشت، از پایین شروع کرد به کندن.
صدای هق هق آرام محمد حسین با صدای گریه و جیغ زن ها قاطی می شد.
تکه های پارچه همراه خاک بیرون می ریخت. یک دفعه صدای گریه محمد حسین قطع شد.
ذوالفقار سرش را بالا آورد و دید که محمد حسین از کندن دست کشیده.
-چی شد مشدی؟ چرا نمی کنی؟ آفتاب داره شدیدتر می شه.
محمد حسین دستش را برد طرف جایی که انگشتر زنگ گرفته ای با نگین عقیق کدر شده دیده می شد . سرش را بالا آورد و با چشم های قرمز زل زد به ذوالفقار.
- این انگشتر...
ذوالفقار رفت نزدیک محمد حسین، دست برد طرف انگشتر که توی انگشت استخوانی لق شده بود. انگشتر را آرام بیرون آورد. آب دهانش را قورت داد.
- یا حسین شهید.
محمد حسین انگشتر را از دستش گرفت.
- یعنی نشون گاه تو این همه سال قبر علی بوده؟
هق هق گریه محمد حسین بلندتر شده بود. باد می خورد به نهال زردآلوی کنار گودال، نهالی که یکی از اهالی چشمه بهار برای نذرش کاشته بود و پارچه های سبز بسته شده به ساقه اش را تکان می داد.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir