زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه - وقتی همه خوابیم

داستان کوتاه - وقتی همه خوابیم

۱۵ اسفند ۱۳۹۱کد خبر: 31725۳

نویسنده: سیده زهره میرعیسی خانی

به قرص های کف دستش نگاهی انداخت. چند قرص کوچک و ریز. هر یک از قرص ها می توانست او را یک روز تمام بخواباند اماحالا. به خودش توی آینه نگاهی کرد. چشمهایش گود افتاده بود و ریش های نا مرتبش توی ذوق می زد. قرص ها را روی سطح زبانش گذاشت. تلخی اش تمام زبا نش را طی کرد. قورتشان داد. یکی از قرص ها توی گلویش گیر کرد. توی آینه نگاه دیگری انداخت. انگار سالها بودکه خودش را ندیده بود. چشمهایش درخشش خاصی داشت. یک جور درخشش فرا بشری. شیر آب را باز کرد. دستش را زیر باریکه ی آب گرفت و جرعه ای آب ریخت توی دهانش. قرص توی گلویش کمی جا به جا شد. حالا دیگر می توانست بخوابد؟ از دستشویی بیرون رفت. قرص توی گلویش تکانی به خود داد و پایین تر رفت. دستشویی را رد کرد. دوازده قدم اریب تا اتاق خواب برداشت. دلش می خواست فقط ساعتی بخوابد. اتاق تاریک و روشن بود. می توانست جسم سیاه رویا را که روی تخت افتاده بود ببیند. کلید برق را بدون توجه به او زد. اتاق روشن شد. به رویا که روی تخت دراز کشیده بود نگاهی انداخت. حجم بدنش توی تشک فرو رفته بود و موهای خرمالویی اش نصف صورتش را پوشانده بود. ده قدم جلوتر رفت. ایستاد جلوی تخت. برای لحظه ای ایستاد و به هفته ای که گذشته بود فکر کرد.
نیم خیز شد. باسنش را روی تخت گذاشت. پاهایش را از زمین بلند کرد و توی یک چشم به هم زدن روی تخت ولو شد. درست کنار زنش. به چشم های رویا خیره شد. یک هفته ای می شد که چشم های سیاهش را باز نکرده بود. انگار توی خواب فرو رفته بود و این خواب جزئی از زندگی اش شده بود. دراز کشید و چشم هایش را بست. فکر کرد به اینکه امروز خوابش می برد؟ چند قرص خورده بود. . .... 10 تا... 15 تا..... خودش هم نمی دانست. دیگر داشت ناامید می شد. چرخید و توی جایش غلتی زد. اگر خوابش نمی برد چی ؟ دیگر داشت گریه اش می گرفت. شروع کرد به شمردن گوسفندها. 1 ، 2، 3. گله ای از گوسفند؟ کجا می رفتند؟ نمی دانست. بالشش را مرتب کرد. چشم توی چشم های بسته ی زنش انداخت. به زنش حسودی اش می شد. به خودش فحش داد. بی شعور ، خرفت. چرخید و به آباژور کنار تخت زل زد. بغض تا زیر گلویش آمده بود. خیلی تنها بود. بلند شد و نشست. دماغش را بالا کشید. نور چراغ توی چشم هایش افتاد. به خودش گفت: شاید اگر چراغ را خاموش کنم. ... بلند شد. چشمش به کتاب روی میز افتاد : کوری. کتاب را برداشت و دوباره دراز کشید چند جمله ی اولش را خواند.
چراغ زرد کهربایی روشن شد. دو اتومبیلی که جلوتر از بقیه بود ند پیش از قرمز شدن چراغ ، تند کرد.
هیچ چیزش را نفهمید. از اول شروع کرد باز هم نفهمید. دلش می خواست که زنش الان بلند می شد و غُر می زد که چراغ را خاموش کند. درست مثل همان روز.... همه چیز برایش تکرار می شد. مثل یک خوابی که تمامی نداشت.
زن دراز کشید بود روی تختخواب و مرد نشسته بود پشت میز و کتاب می خواند. زن غلتی زد توی جایش و روبه به مرد گفت : چراغ رو خاموش کن و بیا بگیر بخواب. مرد سر از کتاب بر نداشت. زن بالش کنارش را پرت کرد سمت مرد. ـ با توام ها. مرد کتاب را برداشت و سر توی کتاب به سمت در رفت ـ تو بگیر بخواب منم یکم بعد می آیم. ...
خواب می دید یا واقعیت داشت چرخی دوباره زد.
مرد سرش را بالا بردو به ساعت خیره شد. ساعت 5/7 بود. از جایش پرید کاناپه را رد کرد و دوید به سمت اتاق خواب. زن را صدا زد ـ رویا. .. رویا. ... در کمد دیواری را باز کرد و جوراب هایش را از میان لباس هایش کشید بیرون. رو به زن گفت : «دِ بلند شو تنبل ساعت 5/7 ها.» زن تکانی نخورد. با لودگی تمام تکانش داد و دوید بیرون از اتاق. 15 قدم برداشت سمت آشپزخانه. زیر سماور را روشن کرد و داد زد:
ـ مردم زن دارن، ما هم زن داریم. صبحونه رو هم من درست کنم.
وبعد جوراب هایش راکه تا حالا روی شانه اش بود انداخت روی کاناپه و رفت سمت دستشویی. توی آینه دستشویی خودش را دید. مردی با صورتی کشیده. پرید عقب. او خودش نبود. چهره اش جور دیگری شده بود. چشم هایش می درخشید. دقیق تر نگاه کرد. صورت کشیده ، ابروهای پرپشت ،لب های نازک و ریشی که تازگی ها تراشیده بود. همه چیز سرجایش بود. به خودش خندید. چه مدت می شد که خودش را ندیده بود؟ صورتش را آبی زد و تازه متوجه خال روی صورتش شد. صدای قل قل سماور کشاندش به سمت آشپزخانه. متوجه ساعت شد. داد زد : ـ پس کی می خوای بلند شی، داری روی سگ من رو بالا می آری ها. و منتظر ماند. صدایی نماید. ـ دیرت می شه ها. .... رفت سمت اتاق. زن هنوز روی تخت دراز کشیده بود. تکانش داد. چشم هایش را باز نکرد. دوباره تکانش داد. تکانی نخورد. ترسید نکند. ... اما بدنش که سرد نبود. خنده اش گرفت اما خنده اش را قورت داد. از شوخی اش خوشش آمده بود. او هم شوخی اش گرفت.
ـ خب بگیر بخواب ، اما دیر کردی به من چه ها ؟ و بلند شد و رفت سمت آشپزخانه. لیوانی از توی جا ظرفی برداشت. آبش کرد. تا نیمه پر شد و آرام رفت سمت اتاق. ... زنش خواب بود که خواب بود.
پس چرا خوابش نمی برد. 1 گوسفند، 2 گوسفند، گله ای از گوسفند.
آب را ریخت روی صورتش. منتظر بود که زنش مثل فنر بپرد بالا اما....
آب آرام صورت زنش را رد کرده بود و چکه چکه از گوشه ی لب هایش ریخته بود روی بالش. باورش نمی شد. دوباره زنش را تکان داد. قلبش تند می زد. ـ دیگه بسته شوخی.
تکانش داد. نفسش به شماره افتاد. نیشگونش گرفت. اما زن تکانی نخورد. دستش را گذاشت روی گردنش کنار سیب آدمش. می زد محکم و قوی. پس زنده بود. ولی چرا. ....
به خودش قبولاند که زنش چیزی اش نیست. توی چهره اش نگاه کرد. پلک هایش بسته بود. انگار کسی آنها را دوخته بود به صورتش. تکانش داد ـ بلند شو دیگه ، بسته. دلش ریخت پایین نمی دانست چه کار کند؟ نفس عمیقی کشید ـ چیزی نیست ، آروم باش. دوید سمت حال. تلفن توی حال را برداشت و شماره گرفت. شماره های 1 و 1 و 5.
5 گوسفند. چشم هایش را بست. پس جه موقع خواب می آمد به سراغش. همه خواب بودند. او هم می خواست بخوابد. پس کی خواب می دید. غلتی زد و توی چشم های زنش خیره ماند. پنج. پنج گوسفند.
بوق ممتد اعصابش را خرد کرد. به زمین و زمان فحش داد. ـ اینم وضع مملکته. و گوشی را محکم کوبید سر جایش. چه کار باید می کرد. توی راهرو دوید. آپارتمان رو به رویی. دست گذاشت روی زنگ. و آپارتمان بعدی. خبری نبود. کسی نبود که کمکش کند. با لگد کوبید روی در همسایه. و محکم و محکم تر. .. اما انگار فایده ای نداشت.
خوابش نمی آمد فایده ای نداشت چرخی زد. بالشش را جا به جا کرد. بغضش را قورت داد و بینی اش را بالا کشید. گریه اش گرفته بود.
اشک هایش را پاک کرد و همانجا جلوی در همسایه ها خودش را ولو کرد روی زمین. به همه چیز شک کرده بود. به خودش ، به همسایه ها. دوید سمت آسانسور. دکمه اش را زد. آسانسور آمد بالا و درش باز شد. یک مرد توی آسانسور افتاده بود. نمی دانست چه کار باید بکند. دستش را گذاشت روی گردنش. نبضش می زد. عقب رفت. مغزش کار نمی کرد. هیچ وقت با همچین شرایطی رو به رو نشده بود. دوید سمت پله های ساختمان. با شتاب تمام پله ها را پایین رفت. 10 پله ، 20 پله ، 30 پله.
30 گوسفند ، 40 گوسفند باز هم شمرد. 41 ، 42 انگار این گوسفند ها تمامی نداشت.
توی ذهنش دنبال جواب بود. جوابی برای تمام پرسش های ذهنش. رسید به نگهبانی ساختمان. نگهبان، پشت اتاقک شیشه اش خوابیده بود. صدایش زد و تکانش داد. اما تکانی نخورد که نخورد. می ترسید یعنی کسی بود که بیدار باشد؟
از در ساختمان دوید بیرون. دور وبرش را نگاهی انداخت. هیچ ماشینی توی خیابان حرکت نمی کرد. انگار تمامشان پشت چراغ قرمز مانده بودند. دلش آشوب بود. داد زد ـ کمک ، کمک. چرخی زد ـ کسی بیداره؟
انگار خواب می دید. هیچ کسی توی خیابان نبود. صدایش پیچید توی کوچه هاو بازتاب کرد. ـ کسی بیداره؟ توی خیابان ها چرخی زد. همه ی کرکره ها پایین بود. یک داروخانه ی شبانه روزی پیدا کرد. درش را که باز کرد. دو مرد با لباس های سفید روی میز پشت دخل خوابشان برده بود. در را بست و آرام برگشت. توی تمام عمرش خوابی به این ترسناکی ندیده بود. راهش را کج کرد سمت خانه. از خودش پرسید پس چرا من ؟ دلش نمی خواست تنها باشد. رفت توی خانه. پله ها را پشت سر هم رفت بالا. کلید را بدون اینکه به خانه ی همسایه نگاهی کند برد توی قفل و چرخاند. رفت توی اتاق و زنش را تکان داد. یک هفته ی تمام را این کار را کرده بود. باید بیدارش می کرد اما فایده ای نداشت.
غلتی توی جایش زد. چشم هایش سنگین شده بود انگار قرص های خواب کار خود را کرده بود. فکر کرد به تمام قرص هایی که توی این یک هفته خورده بود. چشم هایش باز باز بود. آنها را بست. کتاب توی دستش را رها کرد. کتاب غلتی خورد و افتاد روی زمین. به زنش خیره شد. دستی به موهایش کشید و آنها را برد عقب. دست هایش را توی دستش گرفت و خودش را به خواب زد. توی آخرین پیامی که به مغزش می رسید به این فکر می کرد که کسی هست که هنوز بیدار باشد؟

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/LQDELBL

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir