زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه - کودکی که زیاد می‌فهمید

داستان کوتاه - کودکی که زیاد می‌فهمید

۲۷ بهمن ۱۳۹۱کد خبر: 31724۳

نویسنده: فرزاد بیات موحد

شهر هر دقیقه تکانی می‌خورد. در هر گوشه‌ای انفجاری به گوش می‌رسید. صدای شنی‌های تانک‌ها که در نزدیک شهر جولان می‌دادند شنیده می‌شد. مدرسه‌ها تعطیل شده بود. صدای جنگ هر لحظه بیشتر و بلندتر می‌شد. کوچه‌ها خلوت بود. خانه‌ها ویران. شهر در محاصره. هوا هنوز گرم بود و شرجی. چند مرد در میان کوچه‌ها می‌دویدند. با موهای پریشان. اسلحه‌ای در دست. تا نزدیک شوند به آنجا که دشمن نزدیک شده بود.
محمدحسین چند روزی بود که به شهر وارد شده بود. آن هم با التماس و خواهش.
- آخه خیلی کوچکی.
- مگه عیبی داره حاجی.
- عیبش اینه که کوچکی.
- کوچکم اما وضع شما و شهر و کشور را خوب می‌فهمم.
اسلحه گرفته بود. با چند نفر رفته بود تا شکم دشمن. بعد هم همراه گروهی شده بود که می‌رفتند به راه‌آهن.
- سلام. من محمدرضام. اسم تو چیه؟
- سلام. من هم محمدحسینم.
- از کجا اومدی؟
- از کرج.
- خیلی کم سن و سالی. متولد چندی؟
- چهل و شش.
- بابا ای ول. همش سیزده سالته.
دشمن دنبال راهی بود که برسد به ایستگاه. رفتند و سنگر گرفتند پشت چند تا گونی پر از خاک.
- ما که جلوی تانک رو نمی‌تونیم بگیریم؟
- شما فقط معطل‌شون بکنین تا ما بیایم. ولی حواستون باشه، اونها اگه از این ور بیان ما رو می‌تونن قیچی کنن.
- اگه نتونستیم چی؟
- فوری برگردین عقب.
هنوز از تانک‌ها خبری نبود. اما از آسمان و زمین گلوله می‌بارید.
- محمدحسین، تو رفته بودی کردستان؟
- آره، رفتم. اما نذاشتن بمونم. برگردوندنم. گفتن خیلی بچه‌ای.
- پس چه جوری اومدی اینجا.
- اصرار کردم. قسم و آیه آوردم.
- اونا هم قبول کردن؟
- به این سادگی که نه. اما چند روز پیش تو یه عملیات چریکی زدیم تا قلب دشمن.
- پس شما بودین. خبرشو شنیدم.
- کلاس چندمی؟
- می‌خواستم برم راهنمایی.
صدای یک انفجار چند شیشه ساختمان راه‌آهن را پایین ریخت. یک گلوله تانک هم خورد به دیوار ساختمان اداری.
- راستی امروز چندمه؟
- هشتم. هشتم آبان.
- ببین محمدحسین. اون طرف چه گرد و خاکی بلند کردن.
- هنوز خیلی فاصله دارن. تو حواست باشه تا من نمازم رو بخونم.
وضو گرفت. هنوز داخل ساختمان راه‌آهن آب بود. جانماز کوچکش را باز کرد. الله اکبر. با صدای بلند اذان گفت. نمازش را خواند. صدای غرش تانک‌ها نزدیک نبود. تسبیحش را برداشت. شروع کرد به ذکر گفتن. تمام که شد تکیه داد به دیوار و رفت تو فکر. یاد حرف مسئول اعزام افتاد. خنده‌اش گرفت.
- آخه آقا محمدتقی. این بچه‌ات خیلی کوچکه. تازه از ما تعهد گرفتن که اعزامش نکنیم.
- بله. ولی اصرار داره. من که کاری از دستم بر نمیاد.
پریده بود وسط صحبت آنها.
- تعهد دادین که به کردستان نفرستین. اونجا که خرمشهره.
- اگه از اونجا هم برگردوندن چی؟
- من دارم به تکلیفم عمل می‌کنم. مگه امام این رو نگفته.
صدای محمدرضا به خودش آورد.
- محمدحسین، انگار دارن نزدیک می‌شن. گرد و خاک‌شون معلومه.
مهر را بوسید. جانمازش را جمع کرد و گذاشت جیبش.
- می‌خوان زرنگی کنن. دارن بی سر و صدا جلو میان. باید بهشون بفهمونیم که اینجا کسی هست.
فانوسقه‌اش را محکم می‌کند. یک خشاب اضافی برمی‌دارد.
- تو بمون اینجا محمدرضا. من میرم جلو پشت اون دیوار. از اونجا شلیک کنم بیشتر معطل میشن.
از جا بلند می‌شود. تفنگش را محکم‌تر به سینه می‌چسباند. سرش را خم می‌کند و تا دیوار می‌دود. نگاه می‌کند. از کوچه آن طرف خیابان لباس سبزها بیرون آمده‌اند و در حال حرکتند. پشت دیوار به زانو می‌نشیند و شلیک می‌کند. یکی از لباس سبزها به زمین می‌افتد. بقیه به کوچه برمی‌گردند و پشت یک دیوار گم می‌شوند. لوله یک تانک از سر کوچه بیرون می‌آید. محمدحسین بر می‌گردد. هنوز به سنگر نرسیده که دیوار با گلوله تانک خراب می‌شود.
- خوب شد که برگشتی.
- دارن میان. اما فهمیدن که کسی هست.
- همین مشغول‌شون می‌کنه.
- به دیوار که رسیدن شروع می‌کنیم. اما فقط تک تیر.
می‌نشیند داخل سنگر. خشابش را پر می‌کند.
- ببین محمدحسین، لباس سبز‌ها به دیوار رسیدن. انگار دارن دنبالت می‌گردن.
- بذار بگردن تا چشم‌شون کور شه. ببین می‌شه بزنی‌شون؟
- آره. نزنیم میان تا اینجا.
شروع می‌کنند به شلیک. یکی لباس سبز دیگر به زمین می‌افتد. ناگهان باران گلوله به سنگر می‌ریزد. محمدرضا ناله‌ای می‌کند و به زمین می‌افتد.
- پاشو برسونمت عقب.
- نمی‌تونم.
می‌رود زیر بغل محمدرضا. از جا بلندش می‌کند. از کنار دیوار راه‌آهن عبور می‌کنند. در خیابان پشتی، ماشینی از راه می‌رسد. محمدرضا را سوار می‌کند.
- آقا پسر، تو هم بیا. تنهایی کاری ازت برنمیاد.
نگاه می‌کند به لباس خونی راننده و پرستار. چند قدم نه، اما در پشت خط نمی‌ماند. دلش رضا نمی‌دهد که سنگرشان خالی بماند. وقتی به سنگر می‌رسد، پنج تانک عراقی را می‌بیند. آنها در حال جلو آمدن بودند.
- حتماً فکر کردن که سنگر خالیه و هر کار دلشون خواس می‌تونن بکنن. بهشون نشون می‌دم. نامردها می‌خوان محاصره‌مون کنن. ولی کور خوندن. هنوز یه راه باقی مونده.
آخرین نارنجک‌ها را به خود می‌بندد. تفنگش را به دست می‌گیرد. نگاهش را به اولین تانک دشمن می‌دوزد. به رهبری یک کودک سیزده ساله فکر نمی‌کند. فکر می‌کند که چگونه باید با چند نارنجک تانک دشمن را منهدم کند.

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/GPPSFLM

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir