زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه: فیدان

داستان کوتاه: فیدان

۲۴ اسفند ۱۳۹۱کد خبر: 31674۳

نویسنده: سید مهدی قلمی

از روز های خوشگل جنگ که دیده اید ؟ آن روز آن قدر باران باریده بود که آب از بلوط های مرز نشین می چکید. بلوط ها یک روز مال ما بودند ، یک روز مال ترک ها . آخرین عملیات آن منطقه را ما شروع کردیم و عملیات خوبی هم از آب در آمد . اوضاع خوب پیش رفت. من در طول جنگ، بیشتر وقت ها دیده بانی می کردم . می گفتند من تخصصش را دارم . در آن روز های بارانی هم دیده بان بودم . مرا پشت صف بندی دشمن فرستاده بودند . دو روزی هم می شد که پوتین را از پاهایم در نیاورده بودم .
در آن جنگ ، بعضی وقت ها می شد که دشمن توی باران دست به تک نمی زد. و دوست هم تک نمی زد . و من دوست بودم یا دشمن ؟ این را می خواهم بگویم که بعضی وقت ها من و هیچ کس حواسش به جنگ نیست .آن وقت بود که می فهمیدم ؛ عجب روز جنگِ خوشگلی . باران اینطوری است دیگر .
بند پوتین هایم را باز کردم . همۀ گند و چرکِ لای انگشتانم را شستم. دلم می خواست برگردم . نزدیک دو روزِ تمام می شد که دیده بانی می کردم ، آن هم تنها. پُستِ من تمام شده بود . افسرانِ آموزش این را روز اوّل یاد داده بودند که؛ تا پستت تمام نشود ، نباید دلت بخواهد که برگردی . و ما گفته بودیم ؛ بله جناب!
دو ساعتی به غروب مانده بود . می بایست تا شب صبر می کردم . فکر می کنم آن دو ساعت را خوابیدم. عقربه های نم کشیده ی ساعتم می گفتند که ؛ خب ! دیگر پاشو ! می توانی برگردی. باران بند آمده. هوا هم که تاریک شده است . پوتین و اسلحه هم که داری. بیسیم بزن، بگو بر می گردم. دیگر چه می خواهی؟! هیچ چیز نمی خواستم .گرسنه هم نبودم . یک قوطی لوبیا داشتم . آخِری اش بود ، کنسرو 240 گرمی جیرۀ آخر شب. برای این که بتوانم خوب دوام بیاورم ، بهتر بود فعلاً دست به آن نزنم. آن موقع خوب می دانستم برای دوام آوردن چه چیزهایی لازم است. اما بعد از جنگ دیگر یادم نیامد جدول استحقاقی به جز سیگار دیگر چه کوفتی کم داشت. من زیاد سیگار نمی کشم. امّا همسرم ، لیلا ، چیز دیگری می گوید .
راه افتاده بودم. شب قشنگی بود ، پُر از ستاره ، پر از منوّر ، پر از زوزه ی توپ های صد و شش این ترک های بی شرف. وقتی ستاره بود ، می رفتم . وقتی منّور بود ، قایم می شدم. وقتی زوزۀ توپ های صدو شش بود ، می گفتم ؛ احتمالا اگر من هم نخواهم ، خدا نجاتم می دهد .
روز اعزام که داشتم می رفتم تا با یکی از گروهان های توپخانه ی لشکر 28 منطقه ی شمال غرب، راهی جنگ یا چه می دانم دفاع بشوم ، پدرم گفت : « خیالت راحت! چیزی از دست نمی دهی. حتّی اگر شکست هم بخوریم ، باز سهمی خواهیم داشت.» فکر می کنم پدرم این بار درست می گفت . موقع برگشتن ، بازنده ها با ایمان می شوند. پدرم الان دیگر زنده نیست. برایم نوشته بودند که در آسایشگاه ، توی بغل پرستار تمام کرده است .
من آن شب به یاد حرف پدرم افتادم ، چندین بار ! به تعداد دفعات شلیک توپ های صدوشش به اضافۀ منورها ضرب در ستارۀ قطبی . نمی دانم عجیب است یانه ، اما هیچ وقت خودِ پدرم یادم نیامد . نه ! کجایش عجیب است ؟! در عوض چیز های دیگری که آمدند . یادم آمد که قرار است برگردم و با سیمین روی هم بریزیم. یادم آمد که سیمین به من می گفت وقتی می خندم ، دیگر چیزی نمی خواهد . یادم آمد که وقتی از عشق حرف می زد و با حرکات صورتش کمکم می کرد تا مطلب را بهتر بفهمم ، دلم می خواست ببوسمش. یادم آمد که او هم دلش می خواست. یادم آمد که چقدر زیاد تا حالا همدیگر را بوسیده ایم. به گمانم ، به برادرم هم فکر کردم. موقع اعزام او چیزی نگفت. موقع اعزام ، برادرم مُرده بود. شاید با همین توپ های صدوشش پراکنده شان کرده بودند. شاید هم با چیز دیگری . در هر صورت مُرده بود .
چیزی نخوردم . بعضی وقت ها که برای استراحت می ایستادم، سیگاری روشن می کردم و آتشش را توی مشتم می گرفتم . رفتم ، قایم شدم ، احتمال دادم. باز هم رفتم ، قایم شدم ، و احتمال دادم. زوزه ی توپ ها کمتر شده بود. در منطقه ی خودی بودم .یکی دو ساعتی به طلوع مانده بود. هنوز هم احتیاط واجب بود. بیست کیلومتری با آخرین برجِ نگهبانیِ تیپ 13 اُم فاصله داشتم. باران دوباره شروع شده بود و مثل وظیفه ی نبرد ، همه جا را قُرُق کرده بود. بوی همسایه می آمد . امّا نه ! بوی دشمن بود. دشمن بد است. اگر همسایه دشمن باشد ، همسایه هم بد است . شاید این دوّمین چیزی بود که افسران آموزش یادمان دادند .
در راه ، پشت آخرین تپه ها ، گروهبان ترکی را دیدم که مثل من دیده بان پیاده نظام بود. دراز کش روی شیب تپه خوابیده بود و داشت با دور بین ، برج ها و نفرات ما را دید می زد . اسلحه اش را کنارش گذاشته بود. محتاطانه کمی به او نزدیک شدم و اسلحه ام را به سمتش نشانه رفتم. من زبان آنها را بلد بودم. به ترکی سرش داد زدم و گفتم که فکر دست زدن به اسلحه اش را هم نکند، آرام بلند شود و کنار برود. با تمام فوت و فن هایی که می شناختم ، توانستم خلع سلاحش کنم . حالا او یک اسیر بود. قبلاً هم چند باری اسیر گرفته بودم . تحویل دادنشان چندان لذّت بخش نیست. تصمیم گرفتم این بار این یکی را آزاد کنم. دستهایش را بالا گرفت و از شیب تپه ی کوچک ، پایین آمد. سر و وضع رقّت باری داشت. کلّ وسایلش را گرفتم. بیسیم، دوربین ، قطب نما ، فانوسقه ، نوار قشنگ ، قمقمه ، کاسکت ، سر نیزه و کوله پشتی اش را با تمام خرت و پرت هایش. به گمانم ناخن گیرش برایش مانده بود. البته با ناخن گیر هم می شود آدم کُشت . این که چیزی نیست . بدون ناخن گیر هم می شود آدم کشت .
او هم مثل من فلانلش را از زیرِ فرنج پوشیده بود . لباس پشمی مهم تر از اِتیکت و آرم سینه است . افسران آموزش سعی می کردند این را یاد نگیریم . گروهبان ترک التماس می کرد که عصبانی نشوم و مثل یک اسیر جنگی با او رفتار کنم . به او گفتم « اولسون » . ترک ها دوست دارند این را بشنوند . از وسایلش دورش کردم . زانو زد و دست هایش را پشت سرش قفل کرد. یک دستی قنداق تفنگم را زیر بغلم تکیه داده بودم . با آن یکی دستم سیگاری روشن کردم .

- می خواهی با من چه کار کنی ؟
- تو سیگار هم می کشی ؟
- بله گروهبان ! می کشم .
- می خواهم یک سیگار به تو بدهم .
شاید اینجوری اش را ندیده بود. پرسیدم : « جنگ برای چه به راه افتاد ؟ » زانوهایش روی زمین بودند و روی پاشنه ی پوتین هایش نشسته بود ، چهار زانو . مثل مهمان های خانه ی پدرم . گروهبانِ ترک پوک عمیقی به سیگارش زد و گفت : « نمی دانم چه بگویم گروهبان.» کوله پشتی ام را پایین انداختم. اسلحه ام را حمایل کردم. گفتم :
- بگذاریم جنگ کار خودش را بکند . لوبیا می خوری ؟
- نمی دانم باید بترسم یا به دوستی با تو فکر کنم !
- لازم نیست بترسی . اسمت چیست ؟
- هونار ، اسم من هونار است .
کلید کنسور را کشیدم و بازش کردم . در پوشش را تا می توانستم دور تر پرت کردم . نباید دم دست می ماند هونار نزدیک نیامد . و من لوبیا را با بی خیالی تمام خوردم . سعی نکردم از آن لذت ببرم . خب چند ساعت بعد ، توی مقرّ ، یک صبحانه دست و پا می کردم. نصف کنسرو را برای هونار بردم . قنداق اسلحه ام را باز مثل قبل زیر بغلم چپاندم . کاملاً مشخص بود که 120 گرم لوبیا ، از آن اسلحه ی بد مذهب سبک تر است .
- بیا ، بخور ! من با تو کاری ندارم . می توانی برگردی خانه ات .
آرام شد. و در آن هوای نیمه تاریک مهمانی کوچکی گرفتیم . گفت عاشق زنش است. اسم زنش آبرای بود . می گفت به خاطر زنش است که می جنگد . زنش حامله بود . زنش دلش می خواسته اسم دخترشان را فیدان بگذارند . هونار می گفت به گمانش بچه مال او نیست . می گفت امّا آبرای همیشه برایش همان است . می گفت ! امّا مگر می شود ؟! به او گفتم من هم به خاطر سیمین است که می جنگم .
حالا بعد از جنگ ، من با لیلا ازدواج کرده ام . گاهی لیلا را اشتباهی آبرای صدا می زنم. و او هم مدتی با من قهر می کند .
هونار ، کمی به خودش رسید و آرام از جا برخاست . قوطیِ خالی را با تمام قدرت به طرف کشورش پرتاب کرد . خوب یادم است ، درست توی چشمهایم زُل زد و گفت : « تو آدم خوبی هستی ! » وسالیش را نشانش دادم .
- برشان دار و زود برو . گرگ و میش هم دارد تمام می شود .
وسایلش را جمع کرد و نزدیک آمد . خشابش را در آورده بود. به سمت من پیش آورد. گفتم: «راه طولانی ای در پیش داری. بهتر است نگهش داری.» تمام مدّت فاصلۀ چند قدمی مان را حفظ کردیم . از او می ترسیدم . از توپ های صد و شش می ترسیدم. از همۀ کنسرو های عالم هم می ترسیدم. ناخت گیر ها ، دوربین ها ، پوتین ها ، حتی از فرنج ها هم می ترسیدم . از قطب نماها از همه بیشتر .
هونار داشت به سمت خانه اش می دوید. نمی توانم مطمئن بگویم خانه ! شاید فقط یگان اش را عوض می کرد. بر می گشت و یکی از همین جبپ ها را تحویل می گرفت. حتما بر می گشت و باز می جنگید. توپ چاق کن می شد. از آن صدو شش هایش. آن وقت برادرم می گفت تو چه غلطی می کردی ؟! پدرم چیزی نمی گفت ، می دانم. سیمین از این ترک ها خیلی می ترسید. از همه شان هونار هم ترک بود .
گلن گدن اسلحه ام را کشیدم و قنداق تا شواش را به شانه ام تکیه دادم . تفنگ خیلی سبک تر شده بود. وضعیت تک تیر ایستاده گرفتم. درست وسط پشتش را نشانه رفتم. نفس عمیقی کشیدم. سیمین می گفت می ترسم. برادرم می گفت معطلش نکن ! پدرم چیزی نمی گفت. خلاصی ماشه را گرفتم . نفسم را بیرون دادم. هنوز زیاد دور نشده بود. آرام می دوید. ماشه را چکاندم.

نویسنده: سید مهدی قلمی

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/2YSFH8G

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir