
داستان کوتاه - مارمولک ها
نویسنده: فرزاد بیات موحد
پنجمین یا ششمین ضربه را که زدیم، توپ رفت پشت بام خانه همسایه. همه رفته بودند مهمانی و من مانده بودم در خانه با جمال که با هم بازی کنیم. هر دو کلاس چهارم بودیم و یک مدرسه میرفتیم.گفتم.
- عجب بدشانسی آوردیم.
جمال گفت: برو زنگ درشون رو بزن و توپ رو بگیر دیگه.
- چه جوری. این همسایه از اوناس که اگه بفهمه توپ افتاده پشت بامش، اولین کارش پاره کردن توپه.
- مگه نردبون ندارین. خودمون میریم میاریمش.
- چرا، ولی کوتاهه. فکر نکنم به پشت بوم برسه.
دو تایی رفتیم زیرزمین گوشهی خانه. از وقتی که آقام مرغ و خروسهایمون رو فروخت تا به من دوچرخه بخرد، من داخل آن نرفته بودم. هر چه تیر و تخته پیدا میکردیم، میانداختیم داخل آن تا در چهارشنبه سوری آخر سال برای درست کردن آتش از آنها استفاده کنیم. در زیرزمین را باز کردم. با صدای خشکی باز شد. در تاریکی جز اشباح تیر و تخته و چوبهای به هم ریخته چیزی دیده نمیشد. چند بار کلید برق را روشن و خاموش کردم. اما لامپ روشن نشد.
- چراغ قوه ندارین؟
- فکر کنم داشته باشیم. یه لحظه صبر کن تا ببینم میتونم پیداش بکنم.
دویدم به طرف گنجهی اتاق کوچولوی انتهای خانه که معمولاً آقام، این جور لوازم را آنجا میگذاشت. چراغ قوه را پیدا کردم و آوردم. روشنش کردم. باتری آن ضعیف شده بود. گرفتم داخل زیرزمین. سایهها را از خود چوبها نمیشد به آسانی تشخیص داد. وارد زیرزمین شدم. سایهها انگار که جان تازه گرفته باشند شروع کردند به حرکت. چند تکه از چوبها را به طرفی انداختم. نردبان در کناری دراز کشیده و به دیوار تکیه داده بود. در زیر نور کم سوی چراغ، درازتر دیده میشد. گوشهی نردبان را گرفتم و کشیدم. اصلاً دلش نمیخواست از جایش تکان بخورد. صدای شکستن قولنج نردبان، با ریختن پاره تختههای روی آن قاطی شد. با صدای بلند جمال را صدا زدم.
- بیا کمک. نردبان را پیدا کردم.
جمال هم آمد. دو نفری دو طرف آن را گرفته و کشیدیم و با زحمت زیاد از زیرزمین بیرونش آوردیم. رطوبت زیر زمین سنگینش کرده بود. تکیه دادیم به دیوار. فقط تا نیمه دیوار رسید. کشیدیم بالاتر و شیبش را زیادتر کردیم. از نیمهی دیوار کمی بالاتر رفت.
- جمال، تو بلندتری، بیا برو بالا ببینم تا کجا دستت میرسه.
نردبان را نگه داشتم. جمال دو دستش را به دو طرف نردبان گرفت. یک پایش را روی پلهی اول گذاشت. بعد هم پای بعدی. اما هنوز پای دومش را روی پله محکم نکرده بود که پلهی اول شکست و جمال با باسن به زمین افتاد. من زدم زیر خنده. جمال هم دستش را گرفت به باسنش و بلند شد و شروع کرد به خندیدن.
خندهمان که تمام شد، کنار نردبان ایستادیم و با دقت بیشتری به نردبان نگاه کردیم. پلهی دوم را برانداز کردیم. محکمتر به نظر میرسید. جمال این بار با زحمت بیشتری بدون وجود پلهی اول خود را بالا کشید. پایش را روی کنارههای پلهی دوم گذاشت و بدنش را راست کرد. پله، سنگینی جمال را تحمل کرد. پلهی سوم را نیز امتحان کرد. اول پای راست و بعد هم پای چپش را روی پله گذاشت. خود را بالاتر کشید. بعد هم پلهی چهارم. کمی شل بود اما سنگینی تن جمال را تحمل کرد.
با خوشحالی داد زدم: آفرین، بارکالله، دیگه چیزی نمونده. دیگه آخرشه. فقط یکی مونده. اون رو هم بالا بری، دستت به بام میرسه.
اما جمال جواب نداد. شاید فکر کرد که اگر حرف بزند، میافتد. نگاهی به آخرین پله انداخت. با پایش امتحان کرد و بعد هم محکمتر روی آن پا گذاشت. دستانش را به دیوار گرفت. زیادی شیب نردبان، بالا رفتن و ایستادن روی آن را سخت کرده بود. مجبور شد یک دستش را به شاخه درخت انگور بگیرد. یک پایش را هم به لبهی دستهی نردبان تکیه داد. کمی مردد بود. تعادلش را به سختی حفظ کرده بود. خود را باز هم بالاتر کشید. بعد کمکم کمرش را راست کرد. دستش را روی دیوار سُر داد تا شاید به لبهی بام برسد. اما نرسید.
ناگهان مارمولکی از لای درخت انگور بیرون آمد. با دستها و پاهایش دیوار را چسبیده بود و با دو چشم سیاه کوچکش زل زده بود به جمال.
- میبینی مارمولک رو؟
- آره بابا. یه مارمولکه دیگه. اژدها که نیست. دستتو تکون بدی فرار میکنه.
- چه جوری دستمو تکون بدم؟
- خوب، فوت کن. سرش داد بزن. فوری میره. اصلاً ولش کن. سرت رو بالا بگیر. دستت رو بیشتر دراز کن. شاید به لبهی بام برسه.
اما جمال در بالا گرفتن سرش هم تردید داشت. میترسید تعادلش به هم بخورد. خوب که نگاهش کردم، جمال هم شبیه همان مارمولک بود که با دستها و پاهایش به دیوار چسبیده باشد. اما بالاخره سرش را بالا گرفت. انگشتان دستش را باز هم روی دیوار سُر داد. اما هنوز با لبهی بام فاصله داشت.
- نترس. بدنت رو راست کن. حتماً دستت میرسه.
جمال، بیشتر از قبل، بدنش را راست کرد. مثل آدم سرما خوردهای که با احتیاط بدنش را راست میکند تا درد استخوانهایش کمتر آزارش دهد و قلنجهایش آرامتر بشکند. روی پنجهی پاهایش ایستاد و انگشتانش را به لبهی بام نزدیکتر کرد. مارمولک به سرعت رفت پشت بام. داد زدم.
- زود باش دیگه.
- میدونی اگه بیفتم چی میشه؟
- چی میخواستی بشه. توپ رو از دست میدیم که هیچ، بازی هم بی بازی.
- دیوانه. ممکنه بیفتم سرم بشکنه. یا پاهام.
- این همه ادا در نیار. دیگه چیزی نمونده که. کمی بیشتر بدنت رو کش بدی، لبهی بام رو میتونی بگیری. یا خودت رو کمی پرتاب کنی بالا. ببین مارمولک چطوری بالا رفت.
اما جمال، مثل آن مارمولک نبود. به دیوار چسبیده بود و تکان نمیخورد.
- پایین که نمیتونی بیای. پس برو بالا دیگه. تو که ترسو نبودی.
بالاخره جمال به خودش جرأتی داد و با فشار به پنجههای پا و به کمک درخت انگور نوک انگشتانش را به لبهی بام گیر داد.
- آفرین. دیگه رسیدی. خودتو بکش بالا.
بدنش درازتر از همیشه شده بود. اگر دست دیگرش را هم به لبهی بام میرساند کار تموم بود. اما ناگهان انگار زلزله شده باشد. آجر لبهی بام از جا کنده شد. نردبان از زیر پای جمال تکان خورد و جمال بین زمین و آسمان به درخت انگور آویزان شد. داد کشیدم.
- نترس. خودتو نگه دار. درخت انگور را محکمبگیر و خودت رو بالا بکش.
جمال برگشت و نگاهم کرد که از کنار گود او را به لنگ کردن تشویق میکردم. رنگش مثل رنگ دیوار شده بود.
- ماشاءالله پهلوون. دیگه چیزی نمونده. تو که خیلی زرنگ بودی؟
جمال تکانی به خودش داد. از درخت انگور کمک گرفت و دستانش را به لبهی بام گیرداد. تنش را بالاتر کشید و بقیهی بدنش را به پشت بام انداخت. بلند شد و تمام قد روی بام ایستاد و دستانش را به علامت پیروزی بالا برد و تکان داد. مثل یک قهرمان سنگنوردی بود که به آخرین مرحله رسیده باشد. دو باره داد زدم.
- آفرین قهرمان. حالا برو توپ رو بیار. اما مواظب باش که آقای همسایه نبیندت.
هنوز چند قدمی از لبهی بام دور نشده بود که صدای همسایه از آن طرف به گوش رسید.
- پسرهی نفهم. رو پشت بوم چه میکنی؟
جمال به لبهی بام برگشت. رنگش دوباره مثل رنگ دیوار شده بود.
- حالا چی کار کنم؟
- مگه آقای همسایه رو پشت بومه؟
- نه. تو اتاقه. از پنجرهی اتاق منو دید. اما خیلی ترسناکه با اون سر طاس و سبیلهای آویزون.
- ولش کن. نمیتونه کاری کنه. توپ رو بردار بیار.
جمال از لبهی بام غیب شد. دو باره صدایی از طرف خانهی همسایه آمد.
- میدونم چی کار کنم. مگه دستم بهت نرسه پسرهی بی ادب.
لحظهای بعد، جمال با توپی که مثل جام قهرمانی در دست گرفته بود لبهی بام ظاهر شد. توپ را پایین انداخت. بدنش را کج کرد و شکمش را به لبهی بام تکیه داد. خودش را پایینتر کشید و با دستهایش از درخت انگور آویزان شد. اما ناگهان درخت با تمام میخها و طنابهایی که آن را به دیوار گیر داده بود از جا کنده شد و همراه با جمال وسط حیاط پهن شدند. زدم زیر خنده. جمال از جا بلند شد و شروع کرد به مالیدن دستها و باسن و پا. هر دو از این پیروزی بزرگ خوشحال بودیم. آقای همسایه و درخت انگور را فراموش کردیم و شروع کردیم به بازی.
ضربهی دهم بود که جمال دوباره توپ را زد به پشت بام. صدای ای وایمان هنوز از دهانمان خارج نشده بود که صدای شکسته شدن یک شیشه هم به گوشمان رسید. بعد هم صدای آقای همسایه.
- پدرتون رو در میارم بچههای زبان نفهم.
در جا خشکمان زده بود. مثل دو مارمولک خودمان را چسبانده بودیم به دیوار. اما از پشت. آقای همسایه که لبه بام ظاهر شد، ما هم شروع کردیم به لرزیدن. به همدیگر که نگاه کردیم، رنگ هر دومان مثل رنگ دیوار شده بود. منتظر بودیم که توپ پاره شده به حیاط بیفتد که هیچ، چند فحش آبدار هم بشنویم. نگاهمان به طرف آقای همسایه برگشت که لبهی بام ایستاده و ما را تماشا میکرد. لبخند تلخی زد و توپ را به شیشه اتاق خانهی ما کوبید. شیشه با صدای وحشتناکی شکست. در حالی که گریه میکردیم مثل دو مارمولک از خانه زدیم بیرون. انگار دممان را کنده بودند.
نویسنده: فرزاد بیات موحد
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir