زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه - میدان حصار

داستان کوتاه - میدان حصار

۱۱ دی ۱۳۹۱کد خبر: 31604۲

سیده زهره میرعیسی خانی

بگذارید برایتان ماجرایی را تعریف کنم که با یک جیغ شروع شد. یک جیغ بلند و کش دار که وقتی توی میدان «حصار» پیچید. پرنده هایی که روی سیم برق در حال چرت زدن بودند را پراند و نگاه های بی تفاوت رهگذران را متوجه خود کرد. جیغی که با جیغ های دیگر فرق داشت .
شاید حالا بپرسید یک جیغ چه فرقی با جیغ های دیگر می تواند داشته باشد؟ اما بگذارید قبل از اینکه وقتمان را صرف گفتن تفاوت جیغ ها بکنیم و مثلن بگوییم بعضی جیغ ها کشیده و بلند هستند و گویی از حلقوم آدم خارج می شوند و بعضی دیگر کوتاه و بریده و انگار که در نیمه راه گیر کرده اند کمی در مورد میدان حصار صحبت کنیم تا توجه تان را به این نکته جلب شود که چرا این جیغ با جیغ های دیگر فرق داشت؟
میدان حصار میدانی است درست مثل سایر میدان ها . دایره شکل و البته بزرگ . وسط میدان مجسمه ای سنگی از زنی چاق و با موهای کوتاه و مردانه که با ربان دورش بیشتر شبیه سبزه ی دم عید هست تا مو، به چشم می خورد. زنی کوتاه قد با پیشبندی به تن و وردنه ای به دست راست که در هوا گرفته شده و به جایی دور نشانه رفته. همچنین یک ردیف آشغال دانی بزرگ و بلند از آن هایی که روزها در کنار قصابی ها دیده می شود که پر از استخوان های شکسته و زردپی ها و چربی های بی مصرف است و زنبورها را به سمت خود کشانده، دور تا دور میدان قرار دارد و از حصاری دور میدان ایجاد کرده است که همه را در بر این امر مسلم می دارد که این میدان را، میدان حصار بنامند.
تا اینجای امر حتمن همه ی شما متوجه شده اید که این میدان درست مثل سایر میدان های شهرتان که هر روز با بی تفاوتی از کنارش رد می شوید بدون اینکه نگاهی به پیکره ی خاک گرفته ی آن بیندازید ـ است و هیچ تفاوت ظاهری با سایر میدان ها ندارد . اما تنها تفاوتی که می تواند این میدان را از سایر میدان ها متمایز کند شاید این امر است که هیچ کس، حتی کلاغی که توی آسمان خاکستری میدان در حال پریدن است حق ندارد در این میدان یک قار کوچک بکند چه برسد به اینکه زنی لاغر و نحیف درست در وسط میدان زیر مجسمه ی زن چاق بایستند و یک جیغ بلند بکشد .
اینکه سر کلاغ سیاهی که ناخواسته در وسط میدان یک قار کشیده چه می آید بماند اما مسلمن جزای زنی که در وسط میدان زیر مجسمه ی زن چاق ایستاده و یک جیغ کشیده و بعد هم شروع کرده به نواختن نی کمتر از اعدام نخواهد بود. حال ببینیم این زن لاغر و نحیف در یک روز آفتابی و قشنگ به جای اینکه وقت خود را صرف پختن یک ناهار ساده کند تا وقتی شوهر و بچه هایش از سر کار و مدرسه آمده اند همگی سوار ماشین شوند و بروند یک جای خوش آب و هوا بنشیند و ناهاری بخورند چه شد که در این روز آفتابی تصمیم گرفته که بیاید و زیر مجسمه ی زنی چاق بایستد و جیغ بکشد و نی بنوازد.
یک روز خوش گِل آفتابی بود. از آن روزهایی که وقتی آدم از خواب بلند می شود به این فکر می کند که هر طور شده تا ظهر کارهایش را راست و ریست کند تا دم ظهر وقتی که چند ساعتی وقت دارد بروند میدانی ـ جایی که چند درخت هم دارد. روی نیمکتی ولو شود و زیر آفتاب و اشعه های پر حرارتش به صدای گنجشک ها گوش بدهد که با تمام وجود خود آهنگی قدیمی می خوانند از آزادی.
زنی که آن روز ظهر درست زیر مجسمه ی زن چاق جیغ کشیده بود و نی نواخته بود مثل هر روز زودتر از همه ی افراد خانواده از تخت بلند شد آرام و پاروچین تمام طول اتاق خواب را رد کرد تا شوهرش که هنوز خواب بود را بیدار نکند و خیلی سریع از لای در اتاق خودش را توی حال پرت کرد و از کنار اتاق بچه ها هم گذشت و به این فکر کرد که لابد دخترش الان بیدار است و دارد درس می خواند و پسر کوچکش هم توی تختش دراز کشیده و لحاف کوچکش را پس زده و در حالی که نصف گوش خرسش توی دهانش هست توی جایش غلت می زند خواست در اتاق بچه ها را باز کند و نگاهی به بچه ها بیندازد اما ترسید که بچه هایش هنوز خواب باشند و صدای در آنها را بیدار کند بنابراین از کنار در رد شد و از چند پله طبقه بالا دانه دانه پرید و خودش را به آشپزخانه ی نقلی اش رساند که یک پنجره رو به میدان داشت کمی به بیرون خیره شد به آن مجسمه ی چاق که هر وقت می دیدش حالش به هم می خورد از سکوتی که بل اجبار باید هنگام رد شدن از میدان می کرد و بعد کتری شیشه ای اش را یک گل سفید وسطش بود را پر از آب کرد و گذاشت روی اجاق و یک میز مرتب چید و مثل هر روز راس ساعت هفت دو ضربه به اتاق بچه ها زد یکی برای دخترش و یکی هم برای پسرش و بعد رفت سمت اتاق خواب خودشان و خودش را آماده کرد برای جیغی که باید می کشید و بعد می دوید سمت در.آرام و پاورچین از در رد شد و خیلی آرام تر پتو را از روی تن شوهرش ، کشید پایین و وقتی شوهرش مثل هر روز اخمو بالش زیر دستش را پرت کرد سمتش یک جیغ آرام کشید و دوید سمت در گفت :«دِ بلند شو تنبل»
بعد چند چای ریخت توی استکان و گذاشت وسط میز . یک سیب را از توی یخچال هم برداشت و توی کوله پشتی دخترش گذاشت و دفتر نقاشی پسرش را هم به او داد تا یادش نرود با خودش ببرد و بعد کت شوهرش را برس کشید و روی رخت آویز انداخت تا وقتی می رود بیرون مرتب باشد . صبحانه اش را سر پا خورد. شوهرش را با بچه ها بدرقه کرد و خودش هم آماده شد تا برود سر تمرین موسیقی. نی را آن روز مثل هر دفعه توی کلاش با تمام وجودش به صدا در آورد و وقتی نفسی برایش نماند تا بدمد توی آن کلاس را ترک کرد و توی آن روز آفتابی تصمیم گرفت برای یک ساعت همشده جایی مثل میدان حصار بنشیند و نفسی تازه کند این شد که مثل تمام آدم هایی که توی میدان نشسته بود.
این شد که مثل تمام پیرمردهایی که توی میدان نشسته بودند روی نیمکتی نشست و وسایلش را کنار دستش گذاشت و به منظره ی رو به رویش زل زد که مجسمه ای بود از زنی چاق که چند دهه پیش توی این میدان خانه ای داشت و مادرش هر وقت می آمد خانه شان تعریف می کرد که مدام دستمال می بسته به سرش و توی خانه راه می رفته و
مجسمه زنی چاق که پیشبند به تن اشت و وردنه اش را به جایی نشانه رفته بود که به گلوی کسی . یادش می آمد اوقاتی را که با مادرش از سر تفنن نان می پخت و وقتی او ادای زن چاق را در می آورد مادرش اخمی کرد و ابروهای نازکش را توی هم فرو می کرد و در حالی که آرد را می ریخت توی ظرفی می گفت:تاریخ همیشه از آدم های بد یاد می کند.
و بعد که او خمیر را که وَر آمده بود توی دستش می گرفت و سعی کرد شکل یک نِی را درست کند مادرش شروعی می کرد به گفتن داستانی که هنوز هم برای دختر و پسرش تعریف می کرد .
یکی بود یکی نبود. زنی چاقی توی دهکده ای زندگی می کرد که تمام مردمش از صبح خروس خوان تا نصفه ی شب توی میدان آواز می خواند . زن چاق مدت ها بود که سرش درد می کرد و دستمال می بست به سرش و توی خانه ی کوچکش راه می افتاد و هی ناله می کرد و فحش می داد.
زن رو می کرد به مادرش و با صدای بچه گانه اش می گفت : «مثلن چه فحشی»
مادرش خیره نگاهش می کرد و با دست آردی لپش را می گرفت و مثل هر بار می گفت . فحش هایی که پر بودن از کلمه های ، پ، ژ ، گ.
و بعد با هم می خندیدند و مادرش شروع می کرد به ادامه دادن داستان.
زن چاق خیلی بد بود و اصلن دوست نداشت مردم آواز بخوانند این شد که یه فکری کرد و از اونجایی که خیلی بد بود تصمیم گرفت یه کاری کنه که مردم صداشون در نیاد . این شد که شروع کرد به خریدن آرد و پختن نون .
مادرش نان ها را چانه می گرفت و قسمت قسمت می کرد همه را مساوی و دایره شکل . و می گفت : اما توی نون یه چیزی ریخت که صدای هیچ کسی در نیاد و بعد یه روز که همه توی میدون شهر داشتن آواز می خوندن برد و اونا را داد به مردم . وقتی مردم نونارو خوردن دیگه صدای هیچ کس در نیامد . این شد که همگی جمع شدن و رفتن خونه ی زن چاق و با ایما و اشاره بهش گفتن که صداشون برگردونه .
زن چاق اول قهقه خندید و بعد بهشون گفت که به شرط حاضر هست این کار رو بکنه .
مردم گفتن چه شرطی زن گفت : که دیگه آواز نخونن ..... مردم چون چاره ای نداشتن قبول کردن اما وقتی صداشون برگشت دیدن که واقعن دیگه صداشون به درد نمی خوره چون دیگه نمی تونن آواز بخونن.
و بعد مادرش نان ها را می چید توی سینی فر و آن ها را می گذاشت توی فر تا بپزد.
و می گفت مردم که از این اوضاع حالشون گرفته بود تصمیم گرفتن که برای یه بار دیگه برن پیش زن چاق و ازش بخوان که اجازه بده که این مردم بازم آواز بخونن اما وقتی می رن اونجا می بینن زن چاقه هر چی گنجشک بوده گرفته و خفه کرده و انداخته توی سطل بزرگ مردم که این وضع رو می بینن تصمیم می گیرن یه کاری بکن و شروع می کنن .
زن هر چه فکر کرد که ادامه ی داستان را یادش بیاید چیزی به خاطرش نمی آمد چون زمانی که مادرش این قصه را تعریف می کرد خیلی بچه بود و تازه تا همین جای قصه، نان ها توی فر سرخ شده بودند و مادرش آنها را می کشید بیرون و او به شوق نان های داغ هیچ وقت نفهمید که آخر داستان چه شده تا وقتی که چند سال پیش زمانی که با دخترش داشتند نان می پختند دخترش با موهای دم خرگوشی اش زمانی که او داشت نانها را از فر می کشید بیرون پرسید«مامان خوب آخرش چی شد» و او گفته بود «آخر چی؟»و دخترش که دست برده بود به نان های داغ گفته بود «آخر قصه رو می گم» و شروع کرده بود به خوردن نان داغ و دیگر ادامه اش را نگرفته بود.
زن نگاه از مجسمه برداشت و برای چند لحظ به آسمان چشم دوخت . « باید فکری می کرد که برای آخرقصه، قرار بود عصر باز هم نان بپزند» دلش می خواست گنجشک ها برای یک بار هم که شده با تمام وجود آهنگ قدیمی شان را بخوانند.
پسرش دیروز توی دفتر نقاشی اش یک گنجشک کشیده بود و از او پرسیده بود «مامان با صدای گنجشک ها چه شکلی ای؟»
و زن کمی مردد گفته بود:«جیک جیک» و پسرش خندیده بود «پس جوجه ها چی می گن؟» و او دوباره گفته بود«جیک». باید کاری می کرد . برای همین چند قدم برداشت و تکه نانی از نان هایی را که برای ظهر خریده بود ـ را کند و خردش کرد زیر مجسمه ی زن چاق، یک گنجشک از با دیدن نان شیرجه رفت روی زمین . زن دست توی کیف اش فرو برد و نی را بیرون آورد اما تا آمد آن را به سمت لبش ببرد کسی آن را از توی دست هایش قاپید جیغی کشید و چنگ انداخت به زن روبه رویش که نی اش را از دستش قاپید بود . نی را گرفت اما دیگر دیر شده بود . مرد که تا چند لحظه پیش کنار دستش روزنامه می خوانند سعی کردند جلوی دهانش را بگیرند و صدایش را خفه کند اما او می خواست قصه را تمام کند . حصار آدم ها دورش را گرفت . چنگ انداخت به آنها و فریاد وجودش را با تمام وجود دمید . آواز غمگین نی توی میدان حصار طنین انداخت . یک زن سیلی ای خواباند زیر گوشش . یک مرد هم لگدی خواباند توی پهلویش . افتاد روی زمین کنار مجسمه ی زن چاق که داشت با وردنه ی توی دستش به جایی اشاره می کرد . گنجشگی زد زیر آواز می توانست به پسرش با اطمینان بگوید که صدای گنجشگ ها شبیه آهنگی قدیمی است که می گویند از آزادی .

سیده زهره میرعیسی خانی

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/YVRRUKG

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir

داستان کوتاه - میدان حصار | زنجان