زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه - کودک و دوچرخه

داستان کوتاه - کودک و دوچرخه

۲۸ آذر ۱۳۹۱کد خبر: 31603۲

فرزاد بیات موحد

داشتم مثل هر روز، درست از آن روزی که پدرم این دوچرخه را برایم خریده بود، از خیابان عبور می‌کردم. مثل همه آن روزها هم خلاف می‌رفتم تا زودتر به نانوایی برسم. شاید زودتر از حتی یک نفر. خیلی وقت‌ها به راحتی از خیابان رد می‌شدم. اما بعضی وقتها خیابان شلوغ می‌شد و بوق ماشین‌ها دست پاچه‌ام می‌کرد. از بین ماشین‌ها که به سرعت رد می‌شدم و خودم را به سلامت می‌رساندم آن طرف خیابان، چند بار بوقش را به صدا در می‌آوردم و می‌گفتم:آفرین به رخش خودم.
امروز هم از همان روزهای شلوغ بود. خواستم به سرعت از خیابان عبور کنم که یک ماشین از راه رسید. تا ترمز بگیرم، دیدم وسط خیابان هستم و دور برم پر است از آدم. دست‌هایم به کف خیابان ساییده شده بود. زانوی شلوارم پاره شده بود و زیر آن می‌سوخت.
تا از جایم بلند شوم، چند نفر ریختند سرم.
- آقا پسر، طوریت که نشده؟
- آقا چه خبرته؟ بچه مردم رو داشتی می‌کشتی؟
- به خدا تقصیر من نبود. این پسر پیچید جلوی ماشین.
سرم را بلند کردم. راننده ماشین بود. معمولی بود. مثل خیلی از آدم‌های دیگر. قیافه معمولی. لباس معمولی. حتی ماشینش هم معمولی بود. یک ماشین آردی، سفید سفید.
- مرد حسابی، ببین دوچرخه بیچاره رو چی کار کردی؟
- گفتم که تقصیر من نبود.
- آقا یکی زنگ بزنه به پلیس بیاد تکلیف این آقا رو روشن کنه.
- پلیس برای چی؟ خسارت‌شو می‌دم.
یکی گفت: چیز مهمی نیست. بیست هزار تومن بدی کافیه.
یکی دیگر گفت: چی بیست هزار تومن. کمه کم سی هزار تومن می‌خواد تا دوچرخه بشه مثل اولش.
گریه ام گرفته بود. هم واسه دوچرخه ام. هم واسه اینکه این آدمها اصلا به فکر دست و پای من نبودند. بلند شدم و چسبیدم کت راننده را و با گریه گفتم: با این پول‌ها که دوچرخه‌ام دوچرخه نمی‌شه. حالا خودم به جهنم.
بیچاره راننده دست کرد تو جیب و پولهایش را درآورد و شمرد. سی و پنج هزار تومان بود. گذاشت تو دستم.
- همش همین؟ فقط چهل و پنج هزار تومن دوچرخه می‌خواد. پس خودم چی؟ دست و پام رو چی کار کنم؟
یکی از پشت سرم گفت: خب راست می‌گه بچه.
راننده جیب‌هایش را گشت و گفت: بیشتر از این ندارم که بدم. اصلاً زنگ بزنین به پلیس. تقصیر من نبود که. اصلاً اگه پلیس بیاد، دوچرخه رو هم با خودش می‌بره.
اگه راست بگه چی؟ پلیس می‌آمد چه؟ کت راننده را ول کردم. رخشم را از کف خیابان برداشتم و کشیدم کنار و تکیه دادم به درخت کنار خیابان. نشستم کنار خیابان و با چشم‌های آبکی به دوچرخه‌ام نگاه کردم که چرخش تا شده بود و فرمانش گج و کوله.
خدا می‌داند که برای خریدنش چقدر به بابام اصرار کرده بودم. چقدر به خاطر آن درس خوانده بودم و چقدر خودم را از بازی و تماشای تلویزیون محروم کرده بودم. مجبور شده بودم کلاس پنجم را با معدل بالا قبول شوم. اما همه این زحمت‌ها به راحتی شکستن یک تخم مرغ داشت به باد می‌رفت.
حالا من مانده بودم و یک دوچرخه تصادفی. نه، یک رخش دست و پا شکسته. اشک‌هایم را با آستین پیراهنم که کمی پاره شده بود پاک کردم. دست کشیدم به چرخ جلویی که مثل یک سینی مسی که پهلوانی آن را تا کرده باشد تا شده بود.
- حالا به بابام چی بگم؟ بگم که ماشین داشت خلاف می‌اومد؟ یا بگم که ترمزت نگرفت و خوردیم به یه ماشین؟ می‌دونی اگه راستش رو بگم که خلاف می‌رفتیم دیگه باید بری تو انباری. اما چه فرقی می‌کنه؟ تو که به این سادگی‌ها درست شدنی نیستی. بابام ببینتت، می‌دونی چی می‌خواد بگه؟ تو که حالیت نیست. با من دعوا کنه یا کتکم بزنه، تو که عین خیالت نمی‌شه. هر چی بشه به من بیچاره می‌خواد بشه.
از جا بلند شدم. از تنه دوچرخه گرفتم و بلندش کردم و انداختم روی شانه‌ام. دستم را از میان دوچرخه رد کردم و تنه را محکم گرفتم و راه افتادم به طرف محله‌مان.
- من نمی‌دونم آخه اونجا وقت ادا در آوردن بود وسط خیابون. پس ترمز برای چه وقتیه؟ این همه بهت می‌رسم که چی بشه؟ برای همین وقت‌هاست دیگه. راننده بیچاره که تقصیری نداشت. بابام هم بود می‌کوبید بهمون. حالا چی کارت کنم؟ جواب بابامو چی بدم؟
از خیابان رد شدم و رفتم توی بازارچه که سقف داشت و خنک بود. بازارچه شلوغ بود و رفت و آمد زیاد. دوچرخه سنگینی می‌کرد. عرقم را در آورده بود.
- ببین منو به چه دردسری انداختی؟ حالا اینم مونده که بخوری به یه کسی و لباسش رو پاره کنی. یا گیر کنی به یه چادر بدبختی و منو هم بدبخت می‌کنی.
پیچیدم داخل کوچه و رفتم به طرف یک مغازه دوچرخه فروشی که آدرسش را بلد بودم. قبلاً هم یک بار آمده بودم. بسته بود. از شیشه نگاه کردم. عکسم افتاد روی دوچرخه‌هایی که در مغازه روی هم ریخته بودند.
به دوچرخه‌ام نگاه کردم و گفتم: ببین، اگه درست نشی تو هم می‌افتی کنار اون‌ها. این قدر اونجا می‌مونی که زنگ بزنی. یا هر از چند وقتی تکه ای ازت بکنن و بچسبونن به یه دوچرخه دیگه. اون وقت معلوم نیست که هر تکه‌ات در کجای شهر برای خودش می‌گردد. مغازه همسایه باز بود. رفتم جلو.
- آقا ببخشید. آحمد آقا نمی‌اد مغازه رو باز کنه؟
- چرا پسرم، الان رفت مسجد. زود بر می‌گرده.
دوچرخه را گذاشتم کنار دیوار و نشستم روی پله مغازه که سایه بود و زل زدم به دوچرخه‌ام که با قیافه کج و کوله مرا نگاه می‌کرد.
- چیه این جوری نگاهم می‌کنی؟ دست و پای من هم داره درد می‌کنه و می‌سوزه. بعدش هم مگه تقصیر من بود؟ ماشینه سرعتش زیاد بود. تو هم که با این ترمزت.
پاچه شلوارم را زدم بالا. قسمتی از پوست پایم کمی پایین تر از زانو ساییده شده و قرمز بود. نگاه کردم به دوچرخه و داد زدم: نا سلامتی اسمت رو هم گذاشتم رخش. ببین چی کار کردی؟
مردی سوار بر دوچرخه از راه رسید. پاچه شلوارش را گذاشته بود داخل جوراب پاره‌اش. سیگاری هم به لب داشت. لاغر لاغر بود. پرسید: احمد آقا نیست؟
زل زدم به چشم‌هایش که عکس دوچرخه‌ام افتاده بود در آن چشمهای خمارش و برق می‌زد.
- نه نیست. رفته مسجد. شاید زود بیاد.
- دوچرخه مال تواِ؟ چرا به این روزش انداختی؟
- خوردم به یه ماشین.
- یه ماشین؟ پس رانندش کو؟ گذاشتی راننده‌اش در بره؟
سرم را انداختم پایین و گفتم: چی کار می‌کردم. تقصیر خودم بود.
- بود که بود. راننده ماشین رو نباس ول می‌کردی. می‌گرفتی یخشو. داد و بیداد می‌کردی.
همین جوری نگاهش کردم. جوابی ندادم.
- بچه گیرت آورده. من بودم تا پول یه دوچرخه رو ازش نمی‌گرفتم ولش نمی‌کردم.
دست گذاشتم روی جیبم. پول‌ها توی جیبم بود. لبخندی زدم. اما جواب ندادم.
- ببین پسر، برو درمونگاه اونور خیابون. پاتو بده پانسمان کنن. کزاز می‌گیری‌ها. اون وقت دیگه هیچ وقت نمی‌تونی دوچرخه سواری کنی.
دلم لرزید. از جا بلند شدم. چند قدم رفتم تا سر کوچه. اما برگشتم.
- چرا برگشتی؟ برو تا درمونگاه نبسته. من مواظبشم تا احمد آقا بیاد. تو برو.
- احمد آقا بیاد دوچرخه رو تحویلش بدم. بعداً می‌رم.
- بعداً برو. به من چه؟ پای خودته. می‌خوای چلاق بشی بشو.
و زیر لب غرولند کرد: بچه‌های این دوره زمونه که حرف بزرگترا رو گوش نمی‌کنن. باید با کتک حالیشون کرد.
احمد آقا از راه رسید. نگاهی به مرد دوچرخه سوار کرد و کلید انداخت به در مغازه.
- با من کاری داشتی؟
- با دوچرخه‌ام خوردیم به.
- با تو نبودم. و برگشت به طرف آن دوچرخه سوار: با تواَم. کاری داشتی؟
- بله احمد آقا. می‌خواستم ببینم این دوچرخه رو چند برمی‌داری؟
- فاکتورش را داری؟ با فاکتور می‌خرم.
- فاکتور کدومه برادر من. کدوم دوچرخه فاکتور داره که دوچرخه من داشته باشه.
- من دوچرخه مشکوک نمی‌خرم.
- دست شما درد نکنه. نمی‌خری نخر، چرا تهمت می‌زنی به مردم.
مرد سوار دوچرخه شد ورفت. ایستادم در مغازه.
- سلام احمد آقا. دوچرخه‌مو می‌تونین درستش بکنین؟
احمد آقا گفت و از مغازه بیرون آمد. دوچرخه را از جا بلند کرد و آن را وارسی کرد.
- علیک السلام پسرم. اما من دوچرخه درست نمی‌کنم. فقط می‌خرم و می‌فروشم. اگه می‌خوای درستش کنی، باید بری اون طرف بازارچه. بعد از تیمچه یه دوچرخه سازی هست. اسمش هم مش قربونه. اون دوچرخه درست می‌کنه.
راه افتادم از طرف دیگر بازارچه. تیمچه را هم رد کردم. این قدر گفتم که آقا خبر، آقا مواظب باش، خانم بکش کنار که حسابی به هم ریختم. اما دوچرخه سازی باز بود.
- سلام مش قربان. دوچرخه مو می‌تونی درستش کنی؟
- علیک السلام. دوچرخت چی شده؟
- تصادف کردم.
مش قربان از مغازه بیرون آمد. دوچرخه را وارسی کرد.
- درست که می‌شه. اما مثل اولش نمی‌شه.
- چقدر می‌شه؟
- پنجاه تومن.
- این که خیلی زیاده. من این قدر پول ندارم.
- خوب، تو پول نداری، من باید جورت را بکشم؟
دست در جیبم کردم و پول‌ها را در آوردم و دادم دست مش قربان. پول‌ها را مرتب کرد و شمرد.
- این کمه. دوچرخت خیلی درب و داغونه. زیاد کار می‌بره. کلی هم باید از وسایلشو عوض کنم.
- تو رو خدا یه کم تخفیف بده. بیشتر از این ندارم.
- بمونه اینجا ببینم چی کار میتونم بکنم. فردا عصر بیا ببرش. شاید بعضی از وسایل خودشو بستم، ارزونتر در اومد. ولی کمتر از چهل تومن نمی‌شه.
- باشه، بقیه‌شو فردا می‌آرم.
خداحافظی کردم و آمدم بیرون. رفتم به طرف درمانگاه.
- حالا جواب بابامو چی بدم. بگم دوچرخه چی شد؟
کوچه را رد کردم و پیچیدم به خیابان.
- می‌گم که موند خونه دوستم. فردا می‌گیرمش. اما نه، دروغه. راستش رو می‌گم. می‌گم که یه ماشین خورد بهمون. من هم بردم دادم به احمد آقا تا درستش کنه. دروغ که نیست. همین طوری بود دیگه؟
رسیدم به درمانگاه. پایم را نشانشان دادم. یک خانوم با لباس‌های سفید نشاندم روی تخت.
- پس بزرگترت کو؟
خواستم بگم که بزرگتر واسه چی؟ اما جواب ندادم.
- تحمل کنی الان تموم می‌شه. چی کار کردی با خودت؟
ساکت نشستم. درد داشت. قیافه‌ام را کج و راست کردم. لب‌هایم هم داشت می‌سوخت. اما صدایم در نیامد تا پانسمان تمام شد. دست در جیب کردم و پول خرید نان را در آوردم و گذاشتم روی میز.
- آفرین پسر خوب. پولش رو هم که داری. معلومه که دیگه بزرگ شدی.
بقیه پول را گرفتم و پله‌های درمانگاه را دو تا یکی کردم و آمدم بیرون. جای زخم دیگر نمی‌سوخت. رسیدم به خانه‌مان.
- پس دوچرخه ات کو؟
پدرم بود. داشت باغچه را آب می‌داد با زیر شلوار راه راه همیشگی. ایستادم کنار باغچه و تکیه دادم به درخت زردآلو. یکی از میوه‌هایش افتاد به زمین. رسیده بود. نگاهم به آن بود.
- با یه ماشین تصادف کردم.
پدرم شیلنگ آب را گذاشت پای درخت سیب.
- تصادف؟ مگه نگفتم که از خیابون رد شدنی دقت کن؟ نگفتم؟ حالا واسه من خلاف هم می‌رفتی؟
جوابی نداشتم. تکیه دادم درخت. یک چشمم به خاک آب خورده باغچه بود و یک چشمم به بابام.
- تقصیر کی بود؟
سرم را پایین انداختم و دستهایم را کردم توی جیبم و نگاه کردم به مادرم که از پنجره اتاق ما را نگاه میکرد. پدرم زیر شلوارش را مرتب کرد و دستهاسش را زد به کمرش.
- پس دوچرخه رو چی کارش کردی؟
- بردم مغازه مش قربان. اونور تیمچه.
- اونور تیمچه؟ خودت رفتی تا اون‌جاها؟
خواستم بگویم که تا تیمچه مگه چقدر راهه؟ من که بزرگ شدم. اما جواب ندادم.
- مش قربان نگفت که چقدر می‌شه؟ پول تعمیرش رو می‌گم.
- شد پنجاه هزار تومن.
- چه خبره؟ از کجا بیارم پول دوچرخه حضرت آقا رو؟
سرم را بلند کردم.
- سی و پنج هزار تومن راننده داده بود دادمش به مش قربان. با تخفیفش فکر کنم باز یه پنج هزار تومنی بخواد.
- خودت که طوریت نشد؟
- نه چیزی نیست. دست و پام کمی خراشیده بود. رفتم درمونگاه و پانسمانش کردن.
پدرم لبخندی زد و نگاه کرد به مادرم.
- خودت که همه کارها رو راست و ریس کردی. حالا بیا دست و روت رو بشور.
دوباره شیلنگ را دستش گرفت و شروع کرد به آب دادن باغچه. رفتم کنار حوض. کف حوض دیده می‌شد. ماهی‌ها هم مثل من شاد بودند و می‌رقصیدند. دست و صورتم را شستم. در آب حوض تصویر مرد کوچکی افتاده بود که با موج‌های آب می‌لرزید و می‌رقصید.

فرزاد بیات موحد

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/26XL9LP

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir

داستان کوتاه - کودک و دوچرخه | زنجان