زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه - جوجه های گرسنه

داستان کوتاه - جوجه های گرسنه

۲۹ آبان ۱۳۹۱کد خبر: 31551۲

نویسنده: فرزاد بیات موحد


نشسته بودم پشت پیشخوان و زل زده بودم به جا کفشی‌ها که مثل جوجه گنجشک‌های گرسنه دهانشان را باز کرده و منتظر بودند برای گرفتن غذا. کفش‌ها را که می‌گذاشتند دهانشان، انگار سیر می‌شدند. وقتی کسی می‌آمد و کفشش را می‌گرفت، دهان جوجه باز می‌ماند تا کسی دیگر از راه برسد و غذایش را در دهان جوجه بگذارد.
هر از چند روز یک بار پدرم می‌رفت به امامزاده و برای چند ساعتی کفشداری می‌کرد به خاطر نذری که کرده بود. مرا هم گاهی با خودش می‌برد. بیشتر به خاطر شکایتهای مادرم.
-مجید رو هم با خودت ببر امامزاده. اینجا خواهرهاشو اذیت می‌کنه. اما چشت بهش باشه. یه وقت می‌ره از درخت بالا و می‌افته یه بلایی سرش می‌اد.
راست می‌گفت. عاشق لانه پرنده ها بودم و جیک جیک جوجه هایشان. خواهر بزرگم می‌گفت که جوجه گنجشکها اگه از دست گربه جون سالم در ببرند از دست مجید محاله.
اما خیلی وقتها امامزاده که می‌رفتیم حیاطش پر می‌شد از بچه. اصلاً فکر جوجه گنجشکها را هم نمی‌کردم. این قدر بازی می‌کردم که خسته و کوفته می‌رسیدم به خانه. اما امروز خلوت بود امامزاده. کاری هم نداشتم. نشسته بودم و به دهان باز جوجه گنجشکها نگاه می‌کردم. فقط چند تایی کفش دهانشان بود. بقیه بی سر و صدا نشسته بودند و حیاط امامزاده را می‌پاییدند که آیا کسی می‌آید یا نه. حتماً گرسنه بودند.
صدای بوق اتوبوسی حیاط امامزاده را پر کرد. بعد هم صدای نکره آقایی که فکر کردم شاید شاگرد راننده اتوبوس باشد: خانومها، آقایون، فقط نیم ساعت واسه نماز و زیارت.
چشم گرداندم تا شاید اتوبوس را ببینم. اما نتوانستم. بعد هم انگار پرده کشیده باشند ورودی کفشداری، حیاط هم دیده نشد. مسافرها ریختند تو. بیچاره ها عجله داشتند. خوشحال شدم. غذای جوجه ها را خدا رسانده بود.
آقام کفش یکی را گرفت. گذاشت دهان جوجه شماره بیست. شماره را برداشت و داد به مسافر و پرسید: کجا انشاء الله؟
-می‌ریم زیارت آقا به مشهد.
-التماس دعا. سلام ما رو هم برسونید.
خیلی زود مرواریدهای چشم آقام ریخت روی سنگفرش مرمری کفشداری.
من هم از جا بلند شدم و کمک کردم به غذا دادن به جوجه ها. یک شماره بر می‌داشتم و می‌دادم به صاحب غذا. بعد هم غذا رو می‌گرفتم و فرو می‌کردم در حلق جوجه ها.
چقدر خوشحال بودم که جوجه ها داشتند سیر می‌شدند. مسافرها که رفتند توی امامزاده، من هم دوباره نشستم پشت پیشخوان. حیاط امامزاده دوباره دیده می‌شد. قسمتی از حوض بزرگ هم همینطور. اما دریغ از یک بچه هم سن و سال که با او بازی کنم.
دوباره برگشتم سر وقت جوجه ها. خیلی ها دهانشان پر از غذا بود. اما چند تایی هنوز دهانشان باز بود و گرسنه. خیلی دلم سوخت. آن بیچاره ها که گناه نداشتند. حتماً تا حالا آن یکی ها سیر شده بودند. دست دراز کردم و دور از چشم آقام کفش از دهان جوجه شماره پانزده برداشتم و گذاشتم دهان جوجه شماره نوزده.
لبخندی از رضایت زدم. آن یکی ها هم حق داشتند غذا بخورند. کفش از دهان جوجه شماره بیست و پنج برداشتم و گذاشتم دهان جوجه شماره چهل و دو.
-آره این بهتر شد. حالا همه سیر می‌شن.
بعد هم از شماره سی و هشت به شماره چهل و پنج. از شماره سی و سه به چهل و هشت.
صدای یکی از مسافرها به گوشم رسید: آقا خدا اجرت بده. کفش ما رو بده بریم. و یک شماره داد به آقام.
آقام برگشت و نگاهی به شماره و نگاهی به جاکفشی خالی انداخت.
-حاجی، کفشت رو نگرفتی؟
-نه بابا. الان چند دقیقه پیش دادم و رفتم زیارت.
مسافر نگاهی به جاکفشی کرد و گفت: اوناهاش. تو شماره بیست و ششه.
آقام کفش را داد و نگاهی دوباره به شماره انداخت و جاکفشی خالی. یکی دیگر آمد و شماره ای داد به آقام. آقام شماره را گرفت و گذاشت در جا کفشی و کفش ها را برداشت و داد به مسافر.
-حاجی، اینها که کفشهای من نیست. و نگاهی کرد به جا کفشی و گفت: اون یکی که در شماره سی و ششه مال منه.
آقام کفشهای مسافر را داد و نگاهی به جاکفشی کرد و نگاهی به من.
-تو اینها رو جا به جا کردی؟
قیافه حق به جانب گرفتم و گفتم: این بی انصافیه که بعضی هاشون غذا بخورند و تعدای شون گرسنه بمونن.
خواستم از کنار پیشخوان بزنم بیرون که آقام داد زد: پا برهنه؟ پس کفشهات کو؟
- گذاشتمش تو دهن جوجه شماره 87. گرسنه بود.
- این اداها چیه در میاری؟
دویدم حیاط تا اتوبوس داخل حیاط را درست و حسابی زیارت کنم. اما از وسط راه دوباره برگشتم.
- آقاجون، یادت باشه. شماره 55 هنوز گرسنه مونده.

فرزاد بیات موحد

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/M2UUU95

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir

داستان کوتاه - جوجه های گرسنه | زنجان