زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه - بهداری

داستان کوتاه - بهداری

۱۰ آبان ۱۳۹۱کد خبر: 31504۳

فرزاد بیات موحد

هوا سرد بود و برف همچنان می‌بارید. چند روز بود که سر درد گلدسته شروع شده بود. گاهی آرام می‌شد و گاهی هم از شدت درد به خود می‌پیچید. همه جا برف بود و رفتن به بهداری روستای علی آباد را سخت کرده بود. پدرم دو دل بود برای رفتن. زنان همسایه می‌آمدند و می‌رفتند. هر یک با توصیه‌ای. پارو را برداشتم و پریدم رو پشت بام. از عصر که پارو کرده بودم دوباره بیشتر از یک وجب برف روی بام بود.
برفهای پشت بام را پارو کردم. به روی زانو نشستم و دستم را به پارو تکیه دادم. نگاهی به روستا انداختم که به خوبی از پشت بام خانه‌مان دیده می‌شد. برف تمام خانه‌های روستا و باغ و باغچه‌های اطراف آن را مثل پوششی نرم در بر گرفته بود. صدای پدرم رشته ی افکارم را پاره کرد.
- امیرعلی، برو دنبال غلامعلی تا تراکتورش را آماده کند. گلدسته از حال رفته. چاره ای نیست. باید ببریم علی آباد، بهداری.
گلدسته خواهرم است. اما از زن دوم آقام که بعد از فوت مادرم شده بود مادرمان. بی‌بی صداش میزنیم. مهربان است و واقعاً برایمان مادری می‌کند. از پشت بام خانه مان پریدم روی بام همسایه و از آنجا هم به کوچه. تا زانو توی برفها فرو رفتم. راه افتادم به طرف خانه‌ی غلامعلی که در طرف دیگر روستا بود. در باز بود و غلامعلی مشغول کار. یونجه های خشک را خرد کرده بود تا به گوسفندهایش بدهد. تراکتور در گاراژ ساکت و آرام نشسته بود و به روزهای گرم و پرکار بهار و تابستان فکر می‌کرد. تریلی آن هم در گوشه‌ی حیاط روی چهار چرخش تکیه داده و از آن همه برفی که در پشتش سوار شده بودند هیچ شکایتی نمی‌کرد. راه باریکی از میان برفها از اتاق تا طویله و تا دم در باز شده بود. تل بزرگی از برف در وسط حیاط پیدا بود.
- سلام مش غلامعلی. آقام گفت که اگه ممکنه تراکتورت رو آماده کنی تا گلدسته رو ببریم علی آباد، بهداری.
غلامعلی همان جا که ایستاده بود با کلاهی پشمی به سر و شالی به کمر برگشت و نگاه کرد. سرش را طوری تکان داد که انگار چیزی نشنیده است.
- آقام گفت که باید گلدسته رو ببریم علی آباد.
- علیک السلام. مگه چی شده؟ گلدسته مریضه؟
- آره، حالش بد نبود. اما یهو سردردش شدید شده و از حال رفته.
- باشه. تا شما آماده بشید من هم تراکتورو روشن می‌کنم و میام.
به سرعت برگشتم خانه. گلدسته بیدار شده بود و دستهایش را به سرش گرفته و ناله می‌کرد. پرده‌ای از اشک چشمهایش را پوشانده بود. نگاهش که کردم انگار دردش به من هم سرایت کرد. سرم درد گرفت و بدنم سست شد. نشستم کنارش.
- الآن غلامعلی با تراکتورش میاد و می‌ریم علی آباد. راهی که نیست. کمی تحمل کنی رسیدیم.
صدای آقام از حیاط بلند شد.
- امیر علی، اون لحاف و تشک رو بذار دم دست. یک چیزی هم پیدا کن بندازیم کف تریلی.
صدای تراکتور غلامعلی به گوش رسید که دم در رسیده بود. برفهای پشت تراکتور را پارو کرده بودند. گلیمی به کف تریلی انداختم و تشک و لحاف را روی آن پهن کردم. گلدسته و بی‌بی با زحمت سوار تریلی شدند. لحاف را کامل به گلدسته پوشاندند. برادر بزرگم محمدعلی هم از راه رسید. خانه‌اش پایین ده بود. همه سوار شدیم. غلامعلی چیزهای دیگری را هم پشت تریلی گذاشت. چند گونی گندم که مشهدی تقی برای آرد کردن آورده بود و چند دبه‌ی پلاستیکی برای آوردن نفت و گازوئیل. عده‌ای هم شفارشات ریز و درشت خود را به غلامعلی دادند که وقت برگشتن به روستا بخرد و بیاورد.
تراکتور راه افتاد، آرام آرام از سربالایی کنار روستا گذشت. به طرف دیگر تپه که پیچید روستا دیگر دیده نشد. تا چشم کار می‌‌کرد فقط کوه بود و دره و برف. شاخه‌های درختان که از میان برف‌ها بیرون مانده بود منظره جالبی به کوهستان داده بود. نسیم سرد زمستانی به آرامی می‌وزید و برف‌های نرمی را که شب گذشته باریده بود بر صحرای سفید برفی به جلو می‌راند. جاده را به سختی می‌شد تشخیص داد. مدت‌ها بود که حتی تراکتور غلامعلی از این راه عبور نکرده بود.
گلدسته خودش را به بی‌بی چسبانده بود. رنگ و رویی به چهره نداشت. بی‌بی نگران حالش بود. هر از چند گاهی دستی به سر و صورت گلدسته می‌کشید و حالش را می‌پرسید. گلدسته به زحمت پاسخ می‌گفت. آقام ساکت بود. گاهی غلامعلی از وضع شهر صحبت‌هایی می‌کرد. اما انگار هیچ کدام حرف‌های او را نمی‌شنیدیم. فکر گلدسته همه را مشغول کرده بود.
من و محمدعلی به گونی‌های گندم تکیه داده بودیم. برف حرکت تراکتور را کند کرده بود. غلامعلی می‌ترسید که مبادا تراکتور از راه به بیراهه برود. شاید برای همین بود که غلامعلی با خودش بلند بلند حرف می‌زد. گاهی تریلی به شدت تکان می‌خورد. یکی دو بار از روی گونیها پایین افتادم. سکوت غمباری بر چهره ها نشسته بود. انگار همه به فکر پایان سفر بودند.
ناگهان چرخهای تریلی سر خورد و به طرف لبه‌ی جاده پیچید. از لبه پایین افتاد و شاسی آن به لبه‌ی خاکی جاده گیر کرد. رنگ از رخسار بی‌بی و آقام پرید. گلدسته سرش را با لحاف پوشاند تا رنگ ترس و بیماری در چهره‌اش دیده نشود. با آقام و محمدعلی پیاده شدیم. غلامعلی هم پیاده شد. نگاهی انداخت و دوباره سوار تراکتور شد. یا علی گفتیم و تریلی را هل دادیم. غلامعلی دنده کشید و پایش را روی پدال گاز فشرد. تریلی تکان سختی خورد و وسط جاده کشیده شد.
دوباره سوار شدیم و تراکتور به راه افتاد. باد همچنان به آرامی می‌وزید. گاهی صدای زوزه‌ی شغالی یا گرگی به گوشگوش‌های حیوون را تیز می‌کرد. غلامعلی خودش هم رنگ به چهره نداشت. هرچند صورتش را با شال پوشانده بود اما حرف هم که می‌زد صورتش را به عقب برنمی‌گرداند. مبادا ترس و نگرانی که در صورتش پیدا بود دیده شود یا تراکتور دوباره از راه منحرف گردد.
رسیدیم به علی آباد و تراکتور به طرف بهداری به راه افتاد. کوچه ها پر از برف بود. در جایی هم که برف ها را پارو کرده بودند گل از سر و کول آدم بالا می‌‌رفت. تراکتور به گودال پر از گل افتاد و گیر کرد. بعد از چند دقیقه چند نفر آمدند و به زیر چرخ ها سنگ ریختند و بالاخره درآوردند. تراکتور دوباره به راه افتاد. هنوز کوچه را نپیچیده بودند که یک نفر پیداش شد. حاج رسول بود. غلامعلی ایستاد. گاز تراکتور را کم کرد و با حاج رسول احوالپرسی کرد. غلامعلی گفت: حاج رسول به دکان می‌ری؟ حاجی گفت: بله تا برگردی من هم دکان را باز می‌‌کنم.
آقام پرسید: حاجی توی بهداری کسی هست؟
حاجی گفت: نمی‌دونم. شاید باشند.
دم در بهداری رسیدیم. قفل بزرگی روی در بود. روی درب بهداری با خط درشت نوشته بودند: تزریقات صبح ها از ساعت 12-9، عصرها 5-3، ویزیت پزشک عمومی روزهای دوشنبه و چهارشنبه.
آقام پرسید: غلامعلی امروز چند شنبه است؟
غلامعلی فکر کرد و جواب داد: امروز چهارشنبه است.
- پس چرا اینها نیستند؟ می‌گی چیکار کنیم؟
- چی بگم. می‌خوای بریم از مخابرات زنگ بزنیم ببینیم دکتر میاد یا نه؟
تراکتور دوباره به راه افتاد. به مخابرات رسیدند. کسی در آنجا نبود. غلامعلی به این طرف و آن طرف نگاه کرد. و بعد با صدای بلند مثل اینکه کسی را دیده باشد داد زد: آقا رحیم! علی آقا را ندیدی؟
صدایی آمد: چرا یک ساعت پیش داشت می‌رفت طرف خانه‌اش. دیگه چیزی به آمدنش نمونده. الان دیگر برمی‌گردد. غلامعلی تراکتور را به پشت دیوار کشید تا مسافرانش جلوی آفتاب باشند. مش غلام جلوی در مخابرات شروع کرد به قدم زدن. سیگاری روشن کرده بود. چشمش با نگرانی راهی را که به خانه مخابراتچی کشیده شده بود، جستجو می‌کرد. بیشتر از ربع ساعت نگذشته بود که علی آقا آمد.
- خدا بد نده مش غلام، چه خبر؟
- چه عرض کنم. مریض داریم. رفتم بهداری در بسته بود. خواستم زنگ بزنی که دکتر امروز میاد یا نه.
- بیا تو ببینم چیکار برات می‌تونم بکنم.
بعد از چند بار زنگ زدن، صدایی از آن طرف خط آمد: بله: از کجا زنگ می‌زنید؟
-از علی آباد. می‌خواستم با دکتر صحبت کنم. اینجا مریض آورده اند. دکتر میاد یا نه؟ اینها منتظر بمانند یا نه؟
- نمی‌دونم. دکتر را پیدا می‌کنم و می‌گویم زنگ بزند. خداحافظ.
مش غلام از اتاق مخابرات بیرون آمد. به غلامعلی گفت: باید منتظر بمانیم. معلوم نیست که دکتر کی میاد. غلامعلی گفت: این‌جا بد است. بریم خانه‌ی حاج رمضان. ساعتی منتظر می‌مانیم. دکتر آمد که آمد. اگر نیامد با جیپ آقا حیدر می‌فرستمتون شهر.
رفتیم خانه‌ی حاج رمضان. گلدسته و بی‌بی به زحمت از تراکتور پیاده شدند و به درون خانه رفتند. چای داغ آماده بود. یکی دو استکان چای خوردیم و گرم شدیم. گلدسته به زحمت نصف استکان خورد. رنگش کاملاً پریده بود. زن حاجی آب‌قند درست کرد و کمی عرق نعنا در آن ریخت. چند قطره هم گلاب به آن اضافه کرد و داد دست گلدسته. گلدسته کمی از آن خورد و پایین کرسی دراز کشید. اتاق گرم بود. هنوز بوی نان تازه از در و دیوار خانه بلند بود. کرسی را روی تنور کار گذاشته بودند. بوی آبگوشت از توی تنور می‌آمد. من رفتم تا خبری بگیرم. هنوز به مخابرات نرسیده بودم که علی آقا بیرون آمد و گفت: دکتر راه افتاده و ساعتی دیگر می‌رسد.
خبر خوبی بود. برگشتم و خبر رو به اهل خانه دادم. بعد هم طاقت نیاوردم و رفت دم بهداری تا منتظر بمانم. سرایدار در بهداری را باز کرده بود. در و دیوار بهداری پر از پوسترهای رنگ و وارنگ بود. شروع کردم به خواندن پوسترها. "دست‌هایتان را قبل از خوردن غذا با صابون بشویید". "اگر به اسهال شدید مبتلا شدید، هر چه سریع‌تر به پزشک مراجعه کنید". لبخندی زدم و با خود گفتم: به کدام پزشک؟ روی کاغذی با خط نه چندان خوش نوشته شده بود: قبلاً وقت بگیرید.
صدای یک ماشین را که به بهداری نزدیک می‌شد شنیدم. رفتم بیرون و دم در ایستادم. ماشین، کنار در ورودی توقف کرد. خانم دکتر از ماشین پیاده شد و پرسید: شما مریض داشتید؟
- بله خانم دکتر.
- پس مریضتون کجاست؟
- خونه‌ی حاج رمضان است.
- برید بیارید این‌جا تا ببینمش.
- حالش چندان خوب نیست. بی حاله. هوا هم سرده. اگر زحمتی نیست، تشریف بیارید بریم خونه.
خانم دکتر بعد از کمی این پا و آن پا کردن گفت: بیا بشین راه رو نشون بده.
با هم سوار ماشین شدیم و آمدیم در خانه‌ی حاج رمضان. هنوز داخل خانه نشده بودیم که صدای شیون از خانه بلند شد. خانم دکتر با عجله به درون خانه دوید. دقیقه‌ای بعد صداها بلندتر شد. بی‌بی از اطاق بیرون آمد. چند زلف پریشان از زیر چادر بیرون زده بود. با صدای آرام و شکسته‌ای گفت: دیدید چه خاکی به سرمون شد. دخترم از دست رفت. گلدسته‌ام مثل یک دسته گل پرپر شد.
هوا سرد بود و برف آرام آرام می‌بارید. وسایل‌مان را جمع کردیم و به خانه‌مان برگشتیم. ساکت و غمگین. انگار دیگر بهار نخواهد آمد. به روستا رسیدیم. هنوز گلدسته را پیاده نکرده بودیم که خبر آوردند که زن همسایه گلدسته‌ی دیگری به دنیا آورده است. بهار در راه بود.

فرزاد بیات موحد

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/K82236L

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir