زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه - یک روز روزماری

داستان کوتاه - یک روز روزماری

۲۷ مهر ۱۳۹۱کد خبر: 31503۳

مهران مرتضایی

روبه صندلی های جلوی اتومبیل خم شده بود و زیر چشمی می توانست قیافه ی من را هم ببیند.ساک کوچکش را می فشرد و با صدای گرفته ای میگفت"یه کم سریعتر" دو-سه نفری آن پشت میدویدند و صدا می زدند"آی دزد"...
یکی – دوبار که چوب دستیشان به پشت اتومبیل خورد،به سرعت ازآنها فاصله گرفتیم. صورتش راپوشانده بود و دائم به پشت بر می گشت و سرش رابه راست و چپ می لنگاند. بخار نفسم به شیشه گردالی میزد. نمی دانستیم چه پیش خواهد آمد. زیپ ساکش بازبود. دسته ی سیاه رنگ اسلحه ی کلتش را که بیرون آورد،ناگهان دل در سینه ام شروع به تپیدن کرد. باترس و لرز نگاهی به خانمم انداختم، اعصاب آرامی داشت. بدون توجه به جانمان و بدون کوچکترین بی احتیاطی به سرعت رانندگی می کرد.
"زن ناشناس"از او خواسته بود، نسبت به راننده ای که اتومبیلش را،کنارجاده متوقف کرده و به انتظار کمک ایستاده، بی اعتنا باشد. او که دید ترساندنش بی حساب شده و ما کاری به کارش نداریم،اسلحه را پائین برده و زیپ ساک را که می کشید، درساکش به اندازه ی سه انگشت بسته نشد. بی اراده خواستم به عقب برگردم وکارش راتمام کنم.
در داشبرد که باز شد روزنامه ای لوله شده-پائین افتاد. تیتر واضحی داشت. قاتل حرفه ای "دیوانه ی خطرناک قطاری"دستگیر شده و تا حکم دیوانگی اش به سپیده اعلام نشود ـ او را به آپولو خواهند بست. پاهایش را سفت کرده و... زیر تسمه خواهند گذاشت.
از این فکر و خیال لرزه بر اندامم افتاد. "افسانه" فکر مرا از هم گسست، نگاهش طوری بودکه به من می فهماند تحت تاثیر احساسات خود قرار نگیرم و مبادا دست به اشتباهی جبران ناپذیر بزنم.انگشتان لرزان او فرمان ماشین رافشار می داد و بی آنکه یک کلمه حرف بزند تمام دستورات "زن ناشناس "راکه به بهانه ی غریبی داخل اتومبیل ما شده و روی صندلی عقب ولو شده بود را اجرا می کرد. تمام حواس خانمم، متوجه آینه عقب بود.
در این مواقع ناگهان افکارم متوجه میهمانها شد. روبه خانمم گفتم"اگه دیروز یک سربه خانه ی پدرم می رفتم، اکنون هر دو در کنار میهمانها روز خوشی درپیش داشتیم.
چند دقیقه پیش، صحنه ی زمین خوردن "زن ناشناس" در ذهنم چرخ زد. موقع خروج از رستوران – زودتر از "افسانه" قدم به خیابان گذاشتم و چتر را بالای سرخانم گرفته و به او کمک می کردم تا از جاده ی پرگل و لای براحتی بگذرد.
"زن ناشناس" به طرفمان می دوید. صورتش راپوشانده بود و باد لباسش را به این طرف و آن طرف می برد. لباس هایش مقداری از آب جمع شده ی چاله راخوب جمع کرده بودند. چرت و پرت هایی تحویل ما داد. می گفت "نیم ساعت دیگه باید تو خونه باشم. الانه که سر و کله ی همسر بد عنقم پیدا بشه..
از نگاه افسانه فهمیدم که احساس اطمینان نمی کند. سیستم گرمایی هم دل بخواه کار می کرد. نفس سنگینی پشت گوشم را قلقلک می داد.ماکه راه افتادیم صدا آمد"آی دزد"..
در ساکش باز نمی شد. دود سیگارش به طرف من، دمیده می شد. ناجور آدامس می جوید. شالاپ – شولوپ صدا می داد. دندانهای تیره شده از دود و بوی توتونی که ازدهانش خارج می شدخوش آیندنبود. صدای آدامسش یک راست به گوشم می رفت. دستی به دهانش برد و دستی به شیشه و بعد پوک های غلیظ و تندی به گردنم زد. من هم سرم را کمی به سمت افسانه برگردانده و زیرچشمی میدیدمش. بدون اینکه سیگار را از لب خود بیرون بیاورد حرف می زد و به همین دلیل گفته هایش نامفهوم می شدند. با فشار و شدت دود از دهان بیرون می داد یا آنکه مرتباً به سیگاری که در دست داشت با انگشت تلنگر می زد.شیشه را نیمه باز کردم.
اتومبیل همچنان میرفت و من و "افسانه"بی آنکه حتی کلمه ای برزبان آوریم یاد لحظه های آرام بخش اولین مهمانی رمانتیکمان بودیم. آنروز فقط چند تا از دوستان و اقوام نزدیک را با یک یاد داشت، با یک کارت و یا به وسیله ی تلفن یا شفاهی به این مهمانی کوچک و دوستانه دعوت کرده بودیم و در بینمان اشخاص متفاوت و نا جور نبود. مهمانان می توانستند راحت تر صحبت کنند و از مصاحبت لذت ببرند.
چند روز پیش"افسانه"می گفت"دعوت نامه ها را باید چند روز قبل فرستاد تا مهمانان بتوانند در صورت لزوم لباس تهیه کنند. من مخالف بودم و می گفتم"ما که مهمانی و مجلس عروسی نداریم، در این صورت، فرمایش شما درست. در ضمن برای یک مهمانی دوستانه فکر نمی کنم پوشیدن لباس خاصی لازم باشد." اصلن نمی خواستم این همه حس های خوب را از دست بدهم.
به خیابان اول شهر که رسیدیم،گل و لایی که به اطراف پاشید، پیرزنی را وادار به دشنام کرد. فحشی بلند داد. کم وزن و ناپخته...
مقدار کمی ازصدایش را که شنیدم، حس ترحمم تقویت شد هر چند دلم نمی خواست. اصولن باید جور دیگری ناراحت می شدم اما از اینکه تشخیص ندادم ناشنواست یا بی دندان، نوع ناراحتیم صد و هشتاد درجه عوض شد. در آن لحظه مشتاق بودم که مشخصن بفهمم چه فحشی بارمان کرد. احتمالن فحش ناسزا نبود.
من که این طور حس کردم. هنوز "زن ناشناس" را می دیدم که باعجله به سوی کوچه ای می دوید!
از پنجره های نیمه باز، هوای سردی به سر و صورتمان می خوردکه بهتر از بوی سیگار بود. در میان اصرارهای "افسانه" به یاد تماس تلفنی مادر افتادم. دقایقی پیش با نگرانی، صدایم می کرد و می گفت "حال پدرت خوب نیست."
دلم فشرده می شد، وسط پیشانی ام می لرزید و از "افسانه" می پرسیدم" یعنی فکر می کنی چه اتفاقی افتاده باشه."
"افسانه" با تعصب خاصی می گفت" خودت که مادرت رو خوب می شناسی. لابد باز هم دل گرفته است. اگر می توانستیم راضی شان کنیم، امشب را در کنارمان بودند. خاطرجمعی، چه خوب چیزی است."
ازپشت بوی تهوع آوری بلند می شد، مثل اینکه خاکسترسیگاری روی هندوانه ای ریخته باشند. به عقب برگشتم، آدامس گنده و سبز رنگی کنار دستگیره چسبیده شده بود. پنبه ی، ته سیگار و فندکی روی صندلی افتاده و جای گل آلود"زن" و خاکستر سیگارش روی صندلی و کف اتومبیل را کثیف کرده بود. دستمال کاغذی رابه آدامس پیچانده و آنرا به ظرف مخصوص زباله انداختم. از بوی اسانس خاکستر و هندوانه، سرم گیج میرفت. "افسانه" عینکش را در آورد و گفت "سرم گیج میره. دیگه نمی تونم ببینم. بیاجایمان راعوض کنیم."
ظاهراً خسته بنظر می رسید. حق داشت به بوی سیگارحساس باشد، از آنجا که در خانواده ی آنها، کسی جرئت گفتن اسمش را هم نداشت. دوباره به عقب برگشتم. هدیه ام سر جایش بود. از اینکه "افسانه" به معنای گل ها کاملاً آشنایی داشت، نمی توانستم در انتخاب گل ها از خود سلیقه نشان بدهم و تنها هدیه ی آنروز من بسته ای روز مادری بود، با سنبل یاد آوری، البته اگر آن بوی گند، سنبلش را از بین نبرده باشد. یک پاکت حاوی مقداری اسکناس، در جیبم گذاشته بودم. هدیه ای گرچه سنگین و گران قیمت نبود امابا سلیقه اش جور بود. یک و نیم ساعت تا پرداخت صورت حساب رستوران مانده بود. بی آنکه حرفی بزنیم، به خانه ی پدرم وارد شدیم. مادر هراسان به طرفمان آمد و گفت"رفقات واجبترن، پدر رو می خوای چیکار"
پدر دوللاشده و از درد به خود می پیچید. نایی برای حرف زدن نداشت. با اینکه یک روز بیشتر دیر نکرده بودیم، با خودم فکر می کردم" که چقدر پستم از اینکه هر دوی آنها را رنجانده ام. به هر حال، حس عذاب وجدان و پستی رهایم نمی کرد و در آن به فکرکسانی بودم که چطور می توانستند نسبت به عزیزانشان بی توجه باشند و چشم انتظارشان بگذارند.
پدر باید عمل می شد. هر سه در سالن انتظار سرپا بودیم. دنبال یک صندلی برای مادر می گشتم که "افسانه" گفت "مهمونا ـ نزدیک بود بعد از این همه اتفاق فراموششون کنیم."
رو به مادر گفت"نیم ساعت دیگه برمیگردیم."
با دکترش صحبت کردم می گفت"چیزی به ترکیدن آپاندیسش نمانده بود،بی هوشش کردیم. عمل به ظاهر سادست، بعد از عمل مهمه که بیمار با این کهولت سنی که داره بتونه بهوش بیاد یا احیانن.."
یک ربع بیشتر، تاپرداخت صورت حساب نمانده بود. هیچ یک ازمهمانان بدون خداحافظی نرفته بودند و حتی کسانی که خیلی عجله داشتند. نکته های جالب و صحبت های خنده آور مجلس را شادتر می کرد. من و "افسانه"، جز موجه کردن عذرمان حرفی نداشتیم و از اینکه نتوانسته بودیم به مهمانان برسیم احساس ناراحتی می کردیم. رفقایی که زودتر رفته و حتی رفقایی که به هر طریق ممکن نتوانسته بودند در مراسم شرکت کنند کادوهایشان را فرستاده بودند. با اینکه در داخل کارت های دعوت نوشته بودیم "لطفن ـ بدون کادوبیائید"
آنطور که نشان می داد این جمله برعکس عمل کرده بود.
همه تصمیم من و"خانمم"این بودکه سالی یکبارباهمه ی رفقا، یکجا،جمع باشیم.
دسته گل های زیادی روی میز بود و چشمم که به تک شاخه گل تاج خروس قرمزرنگ افتاد، "افسانه" به طرفم آمد و باگرمی گفت"تاج خروس با سنبل فناناپذیری، هدیه به همسر عزیزم."
بعد شروع کرد "حیف که جای شکوفه های گیلاس خیلی خالیه. نشان آن داره که عمر چقدر زود گذره و نباید زندگی رو سخت گرفت و ناراحتی نشان داد. "اینبار به حالت خنده اضافه کرد" از گل فروشی، شکوفه ی گیلاس می خواستم که گفت"شکوفه ی پرتغال نمی خوای. دست کمی ازشکوفه ی گیلاس نداره ها."هنوز از شکوفه ی پرتغال می گفت. تک شاخه گل تاج خروس را که برداشتم، گلدان ترک خورده ی سفالی، نیمایش را ازدست داد.
جز هدیه ی خودمان که جدا – جدا بود، چند تای دیگر ـ چیزهائی برایمان رسیده بودکه هر دو بتوانیم ازآن هااستفاده کنیم. همکاران "افسانه" دسته جمعی یک هدیه به او داده بودند. چندتایی از هدایای من هم از رفقای کوچه بازاری ام بود که تک تک آنها برایم خاطره داشت.
ما هیچ یک از آنها را در حضور سایر میهمان ها باز نکردیم. زیراممکن بود باعث ناراحتی آنهائی که چیزی نیاورده اند بشویم و از آورنده ی هدیه، بدون جلب توجه دیگران،تشکر می کردیم و بعد از رفتن مهمانان فرصتی برای بازکردن بسته های هدایا نمانده بود.
آخرین مهمان کسی بودکه با هم مغازه ی امانت فروشی داشتیم، از من اجازه گرفت که یک عکس با او بیندازم و بعد در جمع آوری هدیه ها پله بالا و پائین رفت.خانمم که در آمدش ازمن بیشتربود، پرداخت صورت حساب آن روز را به عهده گرفت. هر چند کادوی تولدش یک شاخه تاج خروس بیشترنبود. با این حال دو بسته اسکناس دویست هزارتومانی برایم داد. قیمت گران ترشده بود. به سرپیشخدمت در مورد اشتباهی که مشاهده کرده بودم بدون آنکه توجه مهمان شریکم را جلب شود، آهسته تذکر دادم و وقتی پذیرفته نشد آن را پرداختم. حوصله ی آن را نداشتم که بعداً اعتراض کنم یا چانه بزنم زیرا ممکن بود باعث ناراحتی او شوم و این اشتباه را به حساب خدمت خاصی که انجام داده بودند گذاشتم.میزهارا عوض کرده واحتمالاً غذای به خصوصی را برای مهمانها تهیه کرده بودند. موقع خروج راهنما نبود و من جلوتر می رفتم تا درصورت لزوم درها را به روی خانم، باز کنم.
به بیمارستان که رسیدیم،خیالم کمی راحت ترشد. آخرین قطرات باران، از شیشه ها پائین می افتادند. مادر کنار تخت، روی صندلی، خوابش برده بود و "افسانه" طرف دیگر، کنار پنجره بود و من به سمت ایستگاه پرستاران نگاه می کردم. چشمانم سنگین ترشده بود. به اضاف سقف وسط سالن و عقربه های ثابتش خیره مانده بودم.
"افسانه" کنارم آمد و گفت"قیافه ی زنی که امروز دیدیم یادته؟"
"به نظرم خیلی آشناست."
وقتی گفتم "شاید اشتباه میکنی." بلندگفت "یادت نیست؟این همون زنست که یک بار تو بازارچه دیدیم. یادته صورتشو چطور پوشونده بود؟"
در جوابش گفتم"منظورت همون زنست که..."
بیش از اندازه متاثر شدم وقتی که...
هنوز حرفم تمام نشده بود که دستی به کتفم خورد. مرد نگهبانی رو به ما گفت "اینجا رو با کافی شاپ اشتباه نگیرید. باقی حرفاتون رو بگذارید بیرون. بفرمائید.."
مهران مرتضایی

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/E496SJ7

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir