زنجان
← همه اخبار
زبان شعرهایم............

زبان شعرهایم............

۱۹ شهریور ۱۳۹۱کد خبر: 31433۲

رضا یزدانی ( برگرفته از مجموعه اشعار منتخب نخستین کنگره شعر منطقه ای حضرت ابوالفضل (ع)

دو بیتی های عاشورائی نذر دست های قلم شده حضزت ابوالفضل (علیه السلام)

چو گل در ازدحام داس افتاد
ز تن آن شاخه حساس افتاد
ستون آسمان لرزید، وقتی
عمود خیمۀ عباس افتاد
***
دل من شد ذبیح دستهایت
زدم «دم» از مسیح دستهایت
بیا تا من دخیل دست خود را
ببندم بر ضریح دست هایت
***
کسی مثل تو زیبا رو نم شد
نبودی، دست دریا رو نمی شد
اگر دستان تو بر پا نبودند
تمام آسمان «وارونه» می شد
***
اگر لب تشنه اما بی بدیل است
زلال عشق را تنها دلیل است
شفاعت را به دستش می سپارند
که او از جانب زهرا وکیل است
***
بهارم تا شمیم یاس دارد
دلم گلهای با احساس دارد
نسوزد دفتر شعرم خدایا
که شعرم وازه عباس دارد
***
نثار مقدم مولا، دو تا دست
زمین افتاده از سقّا، دو تا دست
چه خواهد آورد در صبح محشر
به روی دست خود زهرا:دو تا دست
***
کمر بستی، کمر بر همّت آب
نبردی از عطش، حیثیّت آب
ندادی روی خوش هرگز نشانش
نرفتی زیر بار منّت آب
***
دو دست سبز او در آب می خورد
مگر او بی برادر آب می خورد
به لبخند گل شش ماهه سوگند
عطش از آتش «در» آب می خورد
***
ألا ای روح دریاها، ابوالفضل
تویی باب الحوائج «یا ابوالفضل»
بدون تو گره خورده به کارم
بیاور دست هایت را ابوالفضل
***
به آب فرات
عطش را از لبان یاس بردار
ز چشمانش کمی احساس بردار
ترا بر لب نزد هرگز ننوشید
برو دست از سر عبّاس بردار
***
نفس تا در صدایم بند آمد
چو «نی» در هر نوایم بند آمد
برایت خواستم شعری بگویم
زبان شعرهایم............


----------------------------------------------------------------

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


تقدیم به حضرت عباس (ع)
از حرم تا قتلگاه

برداشته با غیرت خود مشک وعلم را
آرام کند رفتن او قلب حرم را

برخاست سراسیمه و آشوب به پا شد
می رفت که بر هم بزند نظم ستم را

هی دلهره انداخته از شور به جانها
می ریخت به هم لشکر و می دید عدم را

...بر خاسته از روی ادب مشک به دندان
دریا! به تماشا بنشین اوج کرم را

تا آتش لب های عطش راه نمانده
باید که تحمل کند این چند قدم را

ناگاه زمین خورد وَ آبی که هدر رفت
آبی که نشد سرد کند آتش غم را

شد ماه خجالت زده دختر خورشید
می کرد وصیّت به برادر که تنم را...

شاعر! ز غزل خوانی تو اشک غزل ریخت
بگذار زمین دفتر و بگذار قلم را...

------------------------------------------

عطر گل در نفس باد به چنگ افتاده!
ماه در پنجۀ تقدیر پلنگ افتاده!

این چه عطری ست که این بار سَرِ خواستنش:
ابر باد نفس گیر به جنگ افتاده!

دل به دریا زدنش ثانیه ای مکث نداشت
این شتابی ست که در جانِ درنگ افتاده

باده علقمه را نیست گوارای وجود
ساغری را که در آن طعم شرنگ افتاده

به سرانجام رسد عشق زلیخایی آب
پاک بر دامن آن لکۀ ننک افتاده

آمدم نور بنوشد غزل از برکۀ ماه
نَفَسِ قافیه بد جور به تنگ افتاده!

عکسی از هیبت او قاب شده در دل آب
چقدر ماه در این عکس قشنگ افتاده!!!

 

رضا یزدانی

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/TP8VLQX

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir