زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه - عیدی

داستان کوتاه - عیدی

۱۴ مرداد ۱۳۹۱کد خبر: 31376۱

فرزاد بیات موحد

لباسهای قرمز کهنه‌اش را پوشید. کلاهش را به سر گذاشت. در آینه نگاهی به صورت سیاهش انداخت. شبیه پدرش شده بود. چند سال بود که نزدیکی‌های عید، دو سه روزی از مدرسه در می‌‌رفت که برود دنبال کاسبی. کار پدر خدا بیامرزش هم این بود. صدای مادرش از حیاط بلند شد.
- برات اسفند دود کردم. یه کم زود باش. دیرت می‌‌شه.
اسماعیل در حالیکه با موها و کلاهش ور می‌‌رفت جواب مادرش را با صدای بلند داد.
- اومدم ننه جون. دستت درد نکنه. این دو سه روز مونده به عید رو کاسبی کنم، خرج عید امسال‌مان در می‌اد. یه چادر نو هم برای تو می‌خرم.
دایره‌ی زنگی رنگ و رو رفته‌اش را برداشت. نگاهی به آن انداخت. حلقه‌هایش تک و توک افتاده بودند. با یکی دو ضربه صدایشان را در آورد. لبخندی زد و به حیاط رفت. بوی اسفند تمام حیاط را گرفته بود. در زیر دود اسفند دور مادرش چرخید و برای اولین مشتریش آواز خواند.
- حاجی فیروزم نن جون. سالی یه روزم نن جون. سایه ات رو سرم نن جون. قربونت برم نن جون.
لبخندی شیرین بر لب‌های مادرش نقش بست. دعایی خواند و به قد و بالای پسرش فوت کرد و سکه‌ای به جیبش انداخت و گفت: این هم سفته. برو که دیرت می‌شه ننه. بسلامت.
- خداحافظ ننه. من رفتم. نهار می‌رم قهوه خونه. شب برمی‌گردم.
در حیاط را که بست و رفت، مادرش هم چادرش را به سر کرد و رفت خانه تکانی همسایه.
دایره را با یک دست بالای سرش گرفته بود. آن را حرکت می‌داد و با دست دیگرش به آرامی به آن می‌کوفت. صدای دایره زنگی کوچه را پر کرده بود. هنوز به کوچه‌ی دومی نپیچیده بود که یک چیزی به دایره خورد. دایره از دستش به کف سنگ فرش شده کوچه افتاد. غلتی چند خورد و صدایش خاموش شد. پاره آجری به دایره خورده بود.
اسماعیل دایره‌ی زنگی پاره شده‌اش را بغلش گرفت و نشست وسط کوچه. زار زار گریه می‌کرد و به زمین و زمان فحش می‌داد. مردم کوچه و بازار به دورش جمع شدند.
- آخه نامردها، مگه من چی کار کرده بودم. مگه شیشه‌ی خونه‌تون رو شکستم. یا دکون‌تون رو آتیش زدم.
بعد چند قطره اشک را که در حال سرازیر شدن از چشمش بود با آستینش پاک کرد و با لحن ملایمتری ادامه داد.
- کاش این پاره آجر سرم خورده بود. کاش سرم شکسته بود. حالا چه خاکی به سرم بریزم. جواب ننه مو چی بدم.
- مگه کشتیهات غرق شده که این جوری ماتم گرفتی. حالا اتفاقیه که افتاده. از قصد که نزدن.
- چی می‌گی اوستا. از قصد بوده یا نبوده، مَنیم باشیما داش اولدی.
- یکی تازه شو می‌خری. بازار پرِ از این دایره‌ها.
- چه جوری آخه. می‌گن نواش کمه کم پنج تومنه. من از کجا بیارم.
اوستا رو شو کرد طرف مردم و صدایش را هم بلندتر کرد.
- کی این پاره آجر رو انداخته. مگه نمی‌بینید این بیچاره چه حال و روزی داره؟
یکی از بین مردم با صدای بلند گفت: اوستا، پسر خودت زد.
- پسر من! تقی! از کجا می‌دونی؟ مگه تو دیدی که اون بزنه؟
- آره اوستا. با غلومی دعوا می‌کردند. تقی هم پاره آجر رو برداشت و پرت کرد طرفش. اون هم اومد درست خورد به دایره‌ی این بدبخت. شانس آورده که به چشمش نخورده.
اسماعیل ساکت شد و چشماش رو دوخت به دهان اوستا. اوستا جا خورده بود و نمی‌دانست چه بگوید. بالاخره بقال سر کوچه صدایش در آمد.
- اوستا خوبیت نداره. یه پولی بهش بده و راضیش کن. بچه‌ی خودت زده.
- من تا نفهمم مشدی راست می‌گه یا نه، یک قرونم نمی‌دم.
بعد برگشت طرف مغازه که درش را ببندد و برود دنبال پسرش که تقی از راه رسید. اما فرصت سلام و جواب نکرد. اوستا گوش تقی را گرفت و کشید.
- تو با پاره آجر زدی دایره‌ی اسماعیل رو پاره کردی؟
- من که از قصد نزدم. غلومی منو زد. من هم خواستم اون رو بزنم که پاره آجر خورد به دایره.
- الآن حالیت می‌کنم.
اما تا اوستا بتواند کاری بکند، تقی گوشش رو از دست پدرش بیرون کشید و در رفت. اوستا با صدای بلند تهدیدش کرد.
- مگه دستم بهت نرسه.
بعد برگشت طرف مغازه و رفت داخل. دو تومان از دخل مغازه برداشت و بیرون آمد. دستش رو دراز کرد طرف اسماعیل.
- بیا. این دو تومن. برو باهاش یکی دیگه بخر.
- من پول می‌خوام چی کار. من دایره مو می‌خوام.
- خب من چی کار کنم. از کجا برات دایره پیدا کنم.
- من این چیزا حالیم نیست. من پول نمی‌خوام. فقط یه دایره‌ی سالم می‌خوام.
اوستا انگار که فکری به خاطرش رسیده باشد، دو تومن رو تو جیبش گذاشت. برگشت و در مغازه را هم بست. دست اسماعیل رو گرفت و راه افتاد طرف بازار.
- سلام، این دایره‌ها یکی چند؟
- علیک السلام اوستا. خوبشو بخوای ده تومن. ارزونش هم داریم هفت تومن. برای شما شش تومن و پنج هزار.
- چه خبره. مگه نوبرشو آوردین.
بعد سراغ مغازه‌ی دیگر را گرفت.
- ته تیمچه یه نفر هست. هم دایره درست می‌کنه و هم دایره می‌فروشه.
دست اسماعیل تو دست اوستا رفتند طرف ته تیمچه. رسیدند به مغازه. دایره‌های کوچک و بزرگ مغازه از بیرون هم دیده می‌شدند. فروشنده داخل مغازه نشسته بود و با یک دایره ور می‌رفت و زیر لب چیزی می‌خواند. قیافه اش اصلاً به مطرب جماعت نمی‌خورد. هیکل درشت و دست پهن و انگشتان کلفتی داشت.
- سلام مشدی. این دایره درست بشو هست یا نه؟
مشدی علیک السلام گفت و دایره را گرفت و نگاهی به آن انداخت.
- تخته‌ی چارچوبش خوبه. از اون قدیمیاست. اما پارچه‌ی چرمیش رو دیگه کاری نمی‌شه کرد. اگه بخواین، رو همین تخته یکی براتون می‌بندم که از اصلش هم بهتر بشه. اما برای شما پنج تومن آب می‌خوره.
- پنج تومن؟ چه خبره. من دو تومن بیشتر براش خرج نمی‌خوام بکنم.
- دو تومنیش هم می‌شه. اما به درد کسب و کار این حاجی فیروز نمی‌خوره.
اوستا کلافه شده بود. راه افتاد طرف خانه شان. اسماعیل که تا به اینجا ساکت بود صدایش در آمد.
- اوستا کجا. حالا من چی کار کنم. سرتو انداختی پایین و داری می‌ری که چی بشه. اینها برام دایره شد؟
- تو هم برو خونه‌تون. من خودم یه کاریش می‌کنم. این را گفت و رفت.
اسماعیل لباسهای حاجی فیروزش را در آورد و بقچه کرد و زد زیر بغلش. بعد هم با لب و لوچه‌ی آویزان رفت به خانه شان.
- پس این چه وضعیه؟ لباساتو چرا در آوردی؟ دایرت کو؟
اسماعیل نشست کنار حوض و چشماشو دوخت به ماهی‌های قرمز توی آب که براش حاجی فیروز شده بودند و می‌رقصیدند. اما صدایشان در نمی‌آمد. دایره هم نداشتند. عین الآن او شده بودند.
- چرا ماتت برده؟ می‌گی چه شده یا نه؟
اسماعیل در حالیکه بغض گلویش را گرفته بود ماجرای پاره آجر را از اول تا آخر برای مادرش شرح داد.
- بچه که مادر بالا سرش نباشه یا می‌شه مثل تو، تو سری خور یا می‌شه مثل تقی لات و اهل دعوا. بلند شو بریم ببینم.
- ننه جون کجا؟ اوستا که گفته یه کاریش می‌کنم.
- اوستا تا کاری برات بکنه، عید آمده و رفته. اونا که براشون فرقی نداره. از وضع ما که خبر ندارن.
چادرش را به سر انداخت. در رابست و راه افتاد به طرف خانه‌ی اوستا. اسماعیل هم دنبالش. در خانه را که زدند، اوستا خودش در را باز کرد. نگاهش که به مادر اسماعیل افتاد، دستپاچه شد. قد و بالای مادر اسماعیل را به دقت از برانداز کرد. انگار مشتری پیدا کرده بود و می‌خواست لباس برایش بدوزد. مادر اسماعیل هم سرش را پایین انداخت. چادرش را مرتب کرد و به آرامی سر شکایت را باز کرد.
- سلام اوستا. این بیچاره رو دست خالی فرستادی خونه که چی بشه. نمی‌گی کاسبی این پدر مرده همین چند روز دم عیده؟
- علیک السلام همشیره. من که گفتم براش یه کاری می‌کنم. اسماعیل هم مثل پسر من.
- تا شما کاری بکنی که عید آمده و رفته و سر ما بی کلاه می‌مونه.
- چشم. من تا شب یک دایره‌زنگی براش پیدا می‌کنم. خسارتش رو هم می‌دم. والاه تقصیرمن نیست. شما که بهتر می‌دونی، بچه‌ی بی مادر سر به هوا می‌شه.
- خیر ببینی اوستا. نذار دستش پیش این و اون دراز بشه.
اسماعیل و مادرش خداحافظی کردند و را افتادند طرف خانه. اوستا هم در را بست و نشست تو حیاط کنار باغچه. تو فکر بود. به میمونی‌ها که داشتند قد می‌کشیدند و به بنفشه‌ها که غنچه‌هایشان کم‌کم معلوم می‌شد نگاه می‌کرد. بعد آهی کشید و رفت توی انباری زیرزمین و دایره‌ای نو از بین خرت و پرتها بیرون کشید. کمی نگاهش کرد. آهی کشید و ضربه‌ای به آن زد. صدای دایره در زیرزمین پیچید. شروع کرد با خودش حرف زدن.
- خدا رحمتت کنه زن. قسمت نشد تو عروسی تقی این دایره رو بزنی. بعد دایره را داخل گونی گذاشت و رفت به طرف تیمچه.
- مشدی، اینو زنگی‌اش کن. یه ساعت دیگه برمی‌گردم.
بعد هم رفت یک مغازه‌ی پارچه فروشی تا یه چادری بخرد.
فردا صبح زود، اسماعیل با لباس حاجی فیروزش زد بیرون. دایره زنگی تازه‌اش را به دست گرفت و در آمد تو کوچه.
مادرش رفت تو بهر بچه‌اش: ننه جون دایره‌ی نوت مبارک.
- ننه عیدی تو هم مبارک.
- اسماعیل مواظب خودت و دایره باش. بسلامت.
- ننه تو کجا.
- می‌رم بدم چادری‌مو بدوزن.
هنوز عید از راه نرسیده، سال نوی آن دو تحویل شده بود و عیدی‌شان را گرفته بودند. اسماعیل کوچه به کوچه می‌گشت و برای مردم از آمدن عید خبر می‌داد.
- حاجی فیروزم ارباب. سالی یه روزم ارباب. ارباب خودم بزبز قندی. ارباب خودم چرا نمی‌خندی.

فرزاد بیات موحد

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/DL28HS8

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir

داستان کوتاه - عیدی | زنجان