زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه (نام من نورال است و نام همسرم اقبال)

داستان کوتاه (نام من نورال است و نام همسرم اقبال)

۲۳ مرداد ۱۳۹۱کد خبر: 31367۲

رهبر حیدری

نام من نورال است و نام همسرم اقبال. راستش زیاد هم اقبال بلندی نداشتم. من یک زن مسلمان میانماری ساکن استان راخین هستم که در قدیم به آن آراکان می گفتند، منطقه ی مسلمان نشینی در غرب میانمار که به لحاظ حاصل خیزی خاک کشاورزی و داشتن ذخایر زیرزمینی من جمله طلا و مواد معدنی در منطقه زبان زد عموم مردم است. ولی به دلیل تحریم سرمایه گذاری خارجی از طرف دولتمردان آمریکا و انگلیس و عدم توانایی مالی ساکنان بومی میانمار به سرزمینی فقیر که سرشار از ذخایر زیرزمینی است تبدیل شده است. من زاده ی سرزمینی هستم که از غیرت مسلمانی آباء و اجدادش هیچ کافر و ملحدی نتوانسته است نظر بدی به این سرزمین داشته باشد درست یادم هست پدربزرگم می گفت تا سال 1936 قبل از این که میانمار به اشغال کشور انگلستان درآید مسلمانان میانمار امت واحده ای بودند که سایر قومیت ها و ادیان دیگر در اقلیت به شمار می رفتند و زبان رسمی آراکانی ها زبان فارسی بود و مسلمانان میانمار ارتباط تجاری و دینی تنگاتنگی با ایرانیان داشتند. و اکنون در سرزمینی زندگی می کنم که مسلمانان در اقلیت زندگی می کنند و بودائیان افراطی لکه ی ننگی در تاریخ مسلمان کشی رقم زده اند. 50 روزی می شود که اقبال را در مقابل چشمانم قطعه قطعه کرده اند اقبال به خاطر مقاومت در برابر درخواست بودائیان افراطی میانمار و لب نزدن به شراب و گوشت خوک به همراه چند نفر از مردان مسلمان مرگ را عزتی جاودانه پنداشت و قطه قطعه شدن با دشنه ی سیاست تین سین را به سوختن در آتش غضب الهی ترجیح داد. تین سین رئیس جمهور بی کفایت میانمار است که دست نشانده ی آمریکا و اسرائیل می باشد او به نظامیان دستور داده است منطقه را از وجود مسلمانان پاک کنند و خانه و مزارع کشاورزی شان را به آتش بکشند. دلم برای اقبال خیلی تنگ شده است هر چقدر سعی می کنم به خاطرات خوش روزهای با هم بودن بیاندیشم نمی توانم ، مگر می شود یک لحظه تصویر جان کندنش از مقابل چشمانم پاک شود او همه ی اقبال زندگی ام بود که تا پای جان دوستش داشتم. ای کاش مرا نیز به همراه او می کشتند تا این زندگی دردآور ذره ذره مرا به کام مرگ نکشاند.
چقدر روزهای تلخ و شیرینی بود روزهای جدایی، روزهایی که برای رسیدن به هم ماه ها و سال ها را شماره می کردیم سال هایی که در آتش دوری هم می سوختیم ولی به خاطر وجود قانون ممنوعیت ازدواج برای مسلمان ها نمی توانستیم با هم ازدواج کنیم. راستش مردان حق نداشتند قبل از رسیدن به سن 30 سالگی و زنان قبل از 25 سالگی با هم ازدواج کنند تازه بعد از رسیدن به سن قانونی چند ماهی هم باید تلاش و دوندگی می کردند تا از اداره ی امنیت مجوز ازدواج بگیرند. خوب هر چه بود سپری شد و حال می بینم زیاد هم اقبال بلندی نداشتم که بی اقبال در سن جوانی جغد شوم ویرانی بر بام خانه ام آواز بی خانمانی سر داده است.
به یاد حرف های اقبال می افتم. اقبال می گفت: دود و آتشی که در این سرزمین به پا شده از گور آمریکا و انگلیس بلند شده است او می گفت داستان مسلمان کشی درست بعد از لغو تحریم سرمایه گذاری کشور آمریکا در میانمار توسط اوباما آغاز شد داستانی که پیام چندین ساله ی استعمار و استثمار را به دنبال داشت و در تک تک اوراق آن به رنگ خون مسلمانان نوشته شده بود سعادت دنیا در گرو کشتن مسلمانان است. می گفت دولتمردان آمریکا می دانند چه ثروت هایی در این سرزمین نهفته است و چون مدتی است کفگیرشان به ته دیگ خورده است دندان طمع به منابع این سرزمین تیز کرده اند و برای این که مسلمانان سد راه آن ها نشوند در صدد از بین بردن آن ها به دست بودائیان میانماری برآمده اند. اقبال می گفت کبریت این فتنه را هیلاری کلینتون در دسامبر 2011 در سفری که به میانمار داشته روشن کرده است. در این سفر کلینتون جلساتی با تین سین و ثروتمندان منطقه داشته و به آن ها وعده ی سر خرمن داده است. نمی دانم چه شده است هر روز که می گذرد آتش خشم و نفرت بودائیان نسبت به مسلمانان زیاد می شود. اقبال راست می گفت وقتی خوب به حرف هایش ریز می شوم تازه می فهمم جریان تجاوز به زن بودایی که در ماه می 2012 در استان مسلمان نشین راخین صورت گرفت و انگشت اتهام به مسلمانان این منطقه نشانه رفت سناریوی از پیش تعیین شده بود آن ها با اجرایی کردن این کار توانستند آتش خشم بودائیان را نسبت به مسلمانان شعله ور کنند و هولوکاست دیگری در تاریخ کره ی زمین رقم بزنند. حرف های اقبال یک به یک در ذهنم مرور می شد و با تداعی شدن هر کدام در ذهنم برای هر اتفاقی که افتاده بود یک دلیل و مصداق عینی پیدا می کردم. هنوز هم خوف آن شب های تاریک و بی روح و تصور این که طی چندین شب متوالی در شرایط بسیار رقت بار و دور از تحمل قرار گرفته ام برایم سخت و جانسوز است بارها کابوس آن شب های دوزخی و عذاب آور را دیده ام شب های بی مهتابی که در گستره ی بیکران هفت آسمانش حتی سوسویی از ستاره ی اقبالم نبود و من اولین مسلمان نبودم که قربانی سیاست های وحشیانه و حیوانی دولتمردان کشورم می شدم. به یاد نوما افتادم به یاد شب عروسی اش که لباس سفیدی به تن داشت و خود را خوشبخت ترین زن روی زمین تصور می کرد و اکنون در عزای همسرش رخت سیاه به تن کرده و زانوی غم بغل گرفته بود. نوما تازه عروسی بو د که در مقابل چشمان همسرش محمد رحیم به او تجاوز شده بود و مقاومت همسرش نسبت به این عمل شنیع و حیوانی باعث شده بود تا محمد رحیم نیز سرنوشتی مانند سرنوشت اقبال داشته باشد. نوما روزهای سخت و هولناکی را تجربه می کرد روزهایی که هر لحظه و ثانیه اش با تداعی شدن آن لحظه ها پیام آور عذابی دردناک بود. البته نوما چند صدمین زنی بود که در برابر چشم همسرش به او تجاوز شده بود و ماحصل این قتل و کشتار زنان بیوه ی سیاه بختی بودند که تعداد زیادی از آن ها از مردان بودایی باردار شده اند زنانی که برای پاک کردن این لکه ی ننگ چاره ای جز مرگ یا تسلیم شدن در برابر خواسته های حیوانی آن ها ندارند. راخین تبدیل به جهنمی شده است که اجساد سوخته ی مردان و کودکان زیادی در آن به چشم می خورد جهنمی که با دست فرزندانی از نسل آتش به پا شده است.
بوی تعفن عجیبی فضای اطراف را پر کرده است و حشرات گزنده ی زیادی در اطراف اجساد پرواز می کنند بوی تعفن به قدری شدید است که سگ ها و گربه ها نیز به اجساد نزدیک نمی شوند. کمی دورتر تلی از اجساد سوخته ی مردان به چشم می خورد که در اثر سوختن و نور شدید آفتاب بدنشان مثل یک تکه چوب خشک شده است در بین آن ها اجسادی به چشم می خورند که یکی از اعضایشان را قطع کرده اند. هر از چند گاهی مامورین صلیب سرخ جهانی برای بازدید به این منطقه می آیند و مأمورین نظامی میانمار اجازه عکس یا تصویر برداری به آن ها را نمی دهند تمام مجامع بین المللی سکوت اختیار کرده اند درست مثل این که خداوند مهر خاموشی به دهان آن ها زده باشد و هیچ کس نمی داند مسلمانان میانمار در چه وضعیت اسفباری به سر می برند. هر روز شاهد مرگ و میر کودکان شیر خوار زیادی بر اثر گرسنگی و بیماری های عفونی هستیم و کسی نیست به فریادمان برسد چقدر دردآور است زندگی روی زمینی که خون هزاران هزار بی گناه در آن ریخته شده است. ای کاش زمین دهان باز می کرد و همه ی مسلمانان میانمار را یکجا می بلعید بعضی وقت ها شیطان به جلدم می رود و از این همه صبر خداوند کلافه می شوم و داد می زنم مگر نمی بینی با ما چه می کنند و هزاران حرف های کفر آمیز دیگر.راستش بعد از اقبال تا مرز جنون پیش رفته ام اقبال سنگ صبور زندگی ام بود و هر کجا کم می آوردم او به دادم می رسید و می گفت خدا بزرگ است صبر داشته باش اوضاع آرام آرام بهتر می شود دیروز خبردار شدم سازمان ملل که دم از حقوق بشر می زند جایزه ی صلح نوبل را به یک زن افریته ی میانماری که در ظاهر رهبر مخالفان دولت تین سین است اهداء کرده و آن عجوزه ی پیر به خاطر رسیدن به جایزه در برابر این همه ظلم و تجاوز سکوت اختیار کرده و بی شرمانه گفته است که نمی داند مسلمانان راخین جزء شهروندان میانماری هستند یا نه. راستی چقدر دردآور است پناهندگی ،آوارگی و بیگاری در یک عمر. برده داری و بردگی به اربابان فسق و فجور. نمی دانم ، درست در خاطرم نیست که چند سال پیش بود شاید 10 یا 11 سال پیش نزدیک به 500 نفر از مردان بیکار مسلمان میانماری بر اثر فقر و فشار اقتصادی سوار کشتی تجاری شدند تا برای کار کردن به بنگلادش بروند ولی هرگز از این 500 نفر خبری نشد که نشد آن روزها هنوز با اقبال ازدواج نکرده بودم بعدها از خود اقبال شنیدم که می گفت کشتی حامل این 500 نفر توسط قاچاقچیان انسان ربوده شده است و اعضای بدن تمامی آن ها به سران کشورهای عربی و اروپایی جهت پیوند فروخته شده است و عمر شریف آن ها باقی عمر پلید و کثیف عرب های شکم گنده و شهوت ران شده است. عایشه یکی از آن زنانی بود که همسرش یکی از ربوده شدگان کشتی بود یادم می آید بی تابی های عایشه را که بی صبرانه هر روز و هر ماه انتظار آمدن همسرش را می کشید ولی هرگز تلخی آن جدایی به شیرینی دیدار مبدل نگشت و عایشه با تنها یادگار همسرش که پسری 1 ساله بود روزهای سخت غربت و بی سرپرستی را تجربه می کرد. مونیا پسر بچه ی شیر خواره ی ضعیفی بود که بارها تا دم مرگ رفته بود ولی اشک های مادرش برای زنده ماندن او به درگاه خداوند نوید زندگی دوباره ای را به او داده بود. عایشه با فلاکتی غیر قابل وصف این بچه را بزرگ می کرد یادم هست برای تهیه پول دارو و درمان مونیا مجبور بود تن به کارهای سخت و دشوار مردانه بدهد. چهره خندان و امیدوار عایشه را بارها بعد از شنیدن خبرهایی در مورد زنده ماندن همة ربوده شدگان دیده بودم آن چهره بسیار زیبا و دوست داشتنی بود ولی کوه دردی که روی شانه هایش سنگینی می کرد دوام شادابی را از او گرفته بود.بیچاره چقدر امیدوار به زنده بودن و آمدن همسرش بود و حال از او جسدی عریان و سوخته به جا مانده بود عایشه نیز مثل اکثر زنان بیوه قربانی هواهای نفسانی شبه نظامیان شده بود و به خاطر عدم تمکین در برابر درخواست آن ها سوختن در آتش سیاست های تین سین را به آتش دوزخ الهی ترجیح داده بود. نیمه جان بود و هنوز نفس می کشید شاید هم اگر او را آتش نمی زدند حالا زنده بود و برای تک فرزندش مادری می کرد ولی به قدری شاخ و برگ خشک شده ی درخت بامبو به رویش ریخته بودند که حجم بدنش زیر شاخ و برگ مدفون شده بود. آتش زبانه می کشید و عایشه در برابر چشم مادر شوهر و فرزندش دست و پا می زد. هوا گرفته و ابری است نسیم خنکی روح سرگشته ام را نوازش می کند و دلم برای اقبال تنگ شده است. اشک در چشمانم حلقه زده و بغضی گلو گیر امانم را بریده است. سقفی به جز آسمان بالای سرم نیست و رعد و برق می زند و آسمان می غرد خانه ی سوخته ام را نگاه می کنم که باران شدید دیشب رنگ و لعاب خاصی به آن داده است چهره ی اقبال را در وسط اتاق چوبی به تصویر می کشم اقبال به رویم خنده می زند و در وسط اتاق محو می شود بغض آسمان می شکند ابرهای سیاه آسمان به حال مسلمانان سیاه بخت میانمار اشک می ریزند.
چیزی به غروب خورشید نمانده است و شب سختی در پیش دارم چربی های آب شده ی جنازه ی مسلمانان که در اثر سوختن از بدنشان خارج شده است رنگ خاکستری خاک را تیره کرده است 10 روز از ماه رمضان می گذرد از شدت گرسنگی و تشنگی چشمانم سیاهی می رود احساس می کنم حالت تهوع شدیدی دارم. شاید به خاطر بوی تعفن اجساد باشد و شاید زبانم لال، نه، هرگز امکان ندارد به کمی دورتر خیره می شوم پیرزن سالمندی را می بینم که از شدت ضعف و گرسنگی مثل جوجه ای که تازه از تخم درآمده باشد به خود می لرزد. قاب چشمانم را به سمتی دیگر می چرخانم کودک 5 ساله ای در حال سرک کشیدن به خانه های ویران و سوخته است به قدری جسمی لاغر و تکیده دارد که پوست بدنش به استخوان های قفسه ی سینه اش چسبیده است و از دور می توان به راحتی استخوان هایش را شمرد. به حال خودم برمی گردم دلهره ی عجیبی سراپای وجودم را فرا گرفته است بعد از اقبال چه بلایی که بر سرم نیامده است درست 50روز از مرگ اقبال می گذرد اما زمان بدون او به قدری دیر می گذرد که انگار 50 هزار سال است که در فلاکت و بدبختی به سر می برم. ای کاش بعد از اقبال کار خودم را یکسره می کردم بارها تصمیم به خودکشی گرفته ام خوب می دانم جرات و جسارتش را هم دارم ولی آیه ای از قرآن کریم که بارها آن را خواند ام راه را برایم سد می کرد ای کاش هرگز چشمم به این آیه نخورده بود و تا حالا همه چیز تمام شده بود ولی خداوند به کسانی که خودکشی می کنند وعده ی عذاب و نیامرزیدن داده بود و این کار را برایم دشوار می کرد زیرا عذاب آخرت بسی سخت تر و هولناک تر از عذاب های پوچ و زودگذر دنیاست. باران یکریز می بارد و بوی شدید تعفن اجساد کمی ملایم و قابل تحمل شده است خدا کند مثل دیشب تا اواخر شب همین جور با شدت ببارد. راستش وقتی باران می بارد از شبه نظامیان بودایی و اذیت و آزارشان به زنان و دختران خبری نیست ولی شب های ترسناک و دهشتناکی است شب هایی که باران رحمت الهی چهره ی به خون نشته ی زمین را پاک نمی کند. سرم گیج می رود و حالت تهوعم شدیدتر می شود بدنم در آتشی غیر قابل وصف می سوزد دلهره ی عجیب و هولناکی سراپای وجودم را تسخیر کرده است هرچقدر فکر می کنم گیج و گیج تر می شوم و عقلم به جایی قد نمی دهد. ولی با وجود داشتن تهوع چند ساعته و چند روزه احتمالش خیلی زیاد است نه خدا کند که واقعیت نداشته باشد. استفراغ می کنم اشک در چشمانم حلقه می زند و بغضم می شکند شروع می کنم به گریه کردن آسمان نیز به حالم ناله سر می دهد و می غرد کاش هرگز به دنیا نیامده بودم من نورال هستم یک زن مسلمان میانماری یکی از آن چند صد زنی که به او تجاوز شده است و اکنون در شکمم جنینی رشد می کند که معلوم نیست از نطفه ی کدام مرد شیطان صفت بودایی است هوا تاریک شده است شب سختی در پیش دارم خدا کند باران تا صبح ببارد.

رهبر حیدری

20/5/1391

 

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/2K6ZJJC

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir

داستان کوتاه (نام من نورال است و نام همسرم اقبال) | زنجان