زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه - گنجو

داستان کوتاه - گنجو

۵ تیر ۱۳۹۱کد خبر: 31318۱

فرزاد بیات موحد

وقتی نخ را کشیدم و چوب از زیر چهارچوب توری در رفت، بیشتر از پانزده گنجشگ چاق و چله افتادن توی تور. داد زدم: آفرین گنجو. کارت عالی بود.
گُنجو را از زمانی که جوجه گنجشگ بود و از لانه اش بیرون افتاده بود بزرگش کرده بودم. بهش آب و دانه داده بودم. جای گرم و نرمی برایش درست کرده بودم در گلخانه‌ی خانه‌مان داخل یک قوطی مقوایی. می‌گفتم بزرگ که شد آزاد می‌کنم. اما نکردم. شد یک طعمه برای گرفتن گنجشگ‌ها. مثل همین حالا. این چندمین بار بود که با کمک گنجو، گنجشگ‌ها رو می‌گرفتم.
برای خودش یک اوستا شده بود. می‌نشست زیر توری و شروع می‌کرد به دانه ورچیدن. کم‌کم سر و کله‌ی گنجشگ‌ها پیدا می‌شد. بعد هم کارشان تمام بود.
گنجشگ‌ها را یکی یکی از زیر تور گرفتم. سرشان را کندم و انداختم توی ظرف. برای شام یک آبگوشت حسابی داشتیم. سر آخرین گنجشگ را که کندم، به یاد گنجو افتادم.
- کجایی گنجو؟
از گنجو خبری نبود. به سرهای کنده شده نگاهی انداختم. گنجو چشم در چشم من دوخته بود.

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/8DM8Q4U

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir