
داستان کوتاه - سه تار
فرزاد بیات موحد
وقت ظهر بود که از مدرسه به خانه برگشتم. پدرم از سر کار برگشته بود و با یک زیرپیراهنی آبی و یک زیر شلواری آبی راه راه نماز میخواند. با صدای بلند سلام کردم. اما جواب نشنیدم. به دلم برات شد که اتفاقی افتاده است. از لای در به آشپزخانه سرک کشیدم. مادرم در آشپزخانه در مقابل چراغ خوراکپزی استاده بود و داشت غذا درست میکرد. بخار غذا فضای آشپزخانه را پر کرده بود. اما چشمهای اشک آلود مادرم را میشد تشخیص داد. معلوم بود که دعواشان شده است.
به آرامی از کنار پدرم رد شده و به اتاقم رفتم. در را که باز کردم مثل برق گرفتهها خشکم زد. سه تارم در وسط اتاق به دو نیم شده بود. تارهایش پاره شده و هر کدام به طرفی جمع شده بودند. یک آجر کهنه و خاک آلود ساکت و آرام در کنار دستهی شکستهی سهتار جا خوش کرده و به چشمان من زل زده بود. در کنار سهتار شکسته روی دو زانو نشستم و آنها را در دست گرفتم. اشک چشمانم را پر کرد. به طرف اتاقی که پدرم در آن نماز میخواند برگشتم. هنوز نمازش را تمام نکرده بود. به سراغ مادرم رفتم و با گریه پرسیدم.
- چرا این کار رو کردین؟ چرا سهتارم رو شکستین؟
مادرم جواب نداد. اما پدرم که نمازش را تمام کرد، برگشت طرفم و بی مقدمه جوابم را داد.
- مگه یادت رفته. ما با هم قراری گذاشته بودیم که نه از درسهایت عقب بیفتی و نه بی موقع بیایی و بری. دیشب که دیر اومدی و گفتی که کلاس تمرین طول کشید. امروز هم که به مدرسه آمده بودم، دبیر علومتون اصلاً از وضع درسهایت راضی نبود. پس قرار بی قرار. سکوت کردم. جوابی نداشتم. رفتم به اتاقم و در را هم بستم. صدای گفتگوی پدر و مادرم به زحمت به گوش میرسید. انگار سعیشان این بود که من حرفهایشان را نشنوم.
- گفتم که خیلی ناراحت میشه.
- ناراحت بشه. تقصیر خودشه. میخواست حواسش رو جمع کنه.
- خب، یکبار بهش تذکر میدادی. ما باید خیلی هم دلمون بخواد که پسرمون میره کلاس. میرفت با بچههای دیگر قماربازی بهتر بود؟ یا با پسر فلانی میرفت ولگردی و شب به خانه میآمد خوب میشد. اینکه خیلی بهتره.
بقیهی حرفهاشان را گوش ندادم. به یاد آوردم که سر موضوع رفتن به کلاس موسیقی آن هم در مدرسه چقدر با پدرم کلنجار رفته بودم تا بتوانم او را راضی کنم.
- آقاجون من میخوام برم کلاس موسیقی.
- تو بیجا میکنی. مگه ما تو فامیل مطرب داریم که دومیش تو باشی. ددن ضرناچی دی یا بابان.
- آخه آقاجون چه اشکالی داره. این همه آدم که میرن به کلاس موسیقی مگه درس ندارن. یا مگه همهشون کافرن؟
- همین که گفتم. من دوست ندارم پسرم مطرب بشه. بچههای مردم میرن دکتر و مهندس میشن، بچهی من هم بره بشه مطرب. خوبه والاه. یکی نیست به این بچه بگه که این چیزها مال از ما بهترونه که خیالشون از همه چیز راحته. نه ما که هشتمون گرو نهمونه. بعد انگار که با خودش حرف بزند ادامه داد: هر جوونی رو میبینی، یکی انداخته پشتش. انگار تو این مملکت هنر قحطه. ساز قحطه.
- خوب آقاجون چه عیبی داره. ساز سازه دیگه. گیتار هم مثل تار و سه تار میمونه.
- نه عزیز من. تو هم مثل اونایی. آخه اون کجا و اینها کجا.
بالاخره با اما و اگرهای فراوان به سهتار رضایت داده بود. حالا هم فکر نمیکردم که کار به این سادگی به این جا بکشد. سه تارم را برداشتم و تا خانهی حسن دویدم. پدرش نجار بود. سهتار را نشانش دادم. نگاهی به آن انداخت و گفت: یکی مثل همین بیار تا اندازه اش کوتاه و بلند نشه.
رفتم خانهی یکی از همکلاسیهایم. طولش را با دقت اندازه گرفتم و برگشتم سراغ پدر حسن. اندازه را دادم. کمی با تکههای شکستهی سهتار ور رفت. اما در نهایت امیدوارم کرد که درستش کند.
چند روز بعد سهتارم را که به خوبی تعمیر شده بود از پدر حسن گرفتم و بردم به نزد استادی که به ما تمرین میداد. جلسهی بعدی سیمهای سهتار هم وصل شده بود و استاد به خوبی آن را کوک کرده بود. حتی به نظرم رسید که صدایش از اول هم خوش آهنگتر شده است. دور از چشم پدر به تمرین ادامه دادم. کلاس تمام شده یا نشده بسرعت به خانه برمیگشتم. در مواقعی که پدر در خانه نبود در اتاق را میبستم و تمرین میکردم. پیشرفتم عالی بود. هر جلسه که میگذشت، صدای سازم دلنشینتر میشد. اما از ترس عتاب پدر، حواسم را حسابی جمع میکردم که آمدن و رفتنم موجب اعتراض او نشود. درسهایم را هم خوب میخواندم.
هر روز در راه برگشت به خانه، نگران بودم که نکند دوباره وضعیت درسهایم پدر را راضی نکرده باشد. از مدرسه که بیرون میآمدم تا خانه میدویدم. نمیخواستم بهانه دست پدر بدهم. مبادا باز سر فرصتی به حساب سازم برسد. به خانه که میرسیدم، اول به سراغ سهتارم میرفتم. وقتی آن را سالم مییافتم، نفسی به راحتی میکشیدم و میرفتم سر سفرهی نهار.
یکبار هنگام عصر که پدرم زودتر از وقت معمول وارد خانه شد، صدای نواختن سهتارم را شنید. فهمیدم که دسته گلی به آب دادم. صدایش را شنیدم که بفهمی نفهمی کمی با عصبانیت با مادرم حرف میزد.
- این پسره که دوباره داره ساز میزنه.
- حالا که به موقع میاد و میره، درسهاشو هم خوب میخونه دیگه چه کارش داری. سازش هم که از اوناییه که خودت میخواستی.
- تو هم که هی لیلی به لالاش بذار.
فهمیدم که کار خراب شده است. تمرین را چند روز تعطیل کردم. سهتارم را هم بردم گذاشتم خانهی حسن.
چند روز گذشت. یک روز بعد از اینکه وقت کلاس درس تمام شد رفتم کلاس تمرین موسیقی. در ابتدا چند قطعه را دسته جمعی نواختیم. بعد نوبت به قطعات انفرادی رسید. هرکس از کتابچه، قطعهای را انتخاب کرده و مینواخت. نوبت به من رسید. قطعهای در دستگاه شور انتخاب و شروع به نواختنش کردم. در ابتدا چند ضرباهنگ بعنوان پیشدرآمد و سپس قطعهی اصلی. حسابی حس گرفته بودم. انگار که کسی در کلاس نبود. هیچ صدایی غیر از صدای سهتار من در کلاس شنیدن نمیشد. در همان حس و حال بود که نگاهم بی اختیار به در نیمه باز کلاس افتاد. انگار کسی از بیرون به درون کلاس نگاه میکرد. کمی دقیق شدم. واقعاً شخصی لای در ایستاده بود. چشمهایم از پایین رو به بالا حرکت کرد. کفشهای خاکی، شلوار طوسی رنگ اتو نکشیده، کمربند سیاه رنگ و رو رفته، پیراهن کرم رنگ با آستینهای تا خوردهی چرک آلود همه از نشانههای حضور پدر بود. اگر چه صورتش در سایه به سختی دیده میشد، اما یقیناً پدرم بود. انگشتانم سست شد. هماهنگی نتهای آهنگ بهم خورد. یکی دو ضربهی دیگر بی آنکه به نت توجه کنم نواختم. بعد کلاس در بهت و سکوت فرو رفت. چشمهای پدر مرا سحر کرده بود. نه حرکتی و نه سخنی. همه نگاه مرا دنبال کردند. چشمها به در نیمه باز کلاس دوخته شده بود. ناگهان صدای استاد سکوت را شکست.
- امیر آقا اتفاقی افتاده؟
- به خود آمدم. نگاهی دوباره از لای در به بیرون انداختم. اما کسی دیده نمیشد. سه تارم را به صندلی تکیه داده و از کلاس خارج شدم. واقعاً کسی در سالن دیده نمیشد. شاید خیال بود. بله حتماً خیال بود. ضربهی دست حسن که به پشتم خورد یکه خوردم.
- تو حالت خوبه؟ چرا پریشونی؟ مگه چیزی شده؟
- خیال کردم آقام رو دیدم. همین جا، کنار در کلاس.
- خیال کدومه مرد حسابی. خب، آقات اینجا ایستاده بود و محو تماشای شاهکار هنری پسرش شده بود.
- جدی میگی؟ تو دیدیش؟ مطمئنی که خودش بود؟
- بله. مطمئنم. این که گفتن نداره. من که گفته بودم بالاخره بابات میفهمه.
سهتارم را به حسن دادم و با عجله به خانه برگشتم. خدا خدا میکردم که قبل از آقام به خانه برسم. در خانهمان باز بود. آرام و بیصدا وارد خانه شدم. در حیاط کسی نبود. از پشت پنجره نگاهی به اتاق انداختم. مادرم بود و برادرم. خیالم راحت شد. وارد شدم و سلام کردم و رفتم به اتاقم. هنوز لباسهایم را عوض نکرده بودم که پدرم وارد خانه شد. با سرعت رفتم و پشت اتاق نشیمن گوش ایستادم. قلبم آنچنان میزد که میترسیدم پدرم صدایش رابشنود.
صدای مادرم را شنیدم.
- چه خبر، رفتی مدرسهی امیر؟
- بله رفتم. هم ناظم مدرسه رو دیدم هم دو تا از دبیرهاشون رو. همه راضی بودند. هم از انضباطش، هم از درسهاش. همچین تعریف کردند که شک کردم در بارهی امیر صحبت میکنن.
- حالا خیالت راحت شد؟
خیال من بیشتر از خیال آنها راحت شده بود. اما نمیدانم چرا از تمرین سهتار من چیزی نگفت یا شاید من متوجه نشدم.
تا اینکه چند روز بعد که یک روز جمعه بود. شمعدانیهای دور حوض را کنار باغچه چیده بودم. حوض آبی رنگ حیاط را خالی کرده و حسابی تمیز کردم. ماهیها از زلالی و خنکی آب شادی میکردند و میرقصیدند. پدرم کنار باغچه نشسته بود و با شمعدانیها ور میرفت که پر از گلهای قرمز و صورتی و سفید بودند. چینهای پیشانیش کم عمقتر شده بودند. چشمهایش میدرخشید و داشت برای خودش آواز میخوند. بدون آنکه رویش را برگرداند گفت: امیر، برو سازت را بیار و کمی برامون بزن.
انگار عوضی شنیده بودم. چشمهایم از تعجب داشت از حدقه بیرون میزد. نگاهی به مادرم انداختم که در گوشهی حیاط پارچهای انداخته و مشغول پاک کردن سبزی خوردن بود. سری تکان داد و لبخندی زد. رو کردم به پدرم.
- آقاجون چیزی گفتین؟
- مگر نشنیدی؟ گفتم برو اون تارت را بیار و کمی برامون بزن.
دوباره به مادرم نگاه کردم. مادرم سرش را به علامت تایید تکان داد. گفتم: آقاجون، سازم تار نیست. سهتار است.
- چه فرقی میکند.
با کمی احتیاط گفتم: اما در خانه نیست. در خانهی حسن است.
- خوب، برو بیار. زیاد که دور نیست.
دیگر معطل نکردم. به اتاق رفته و لباس پوشیدم و تا خانهی حسن دویدم. سهتارم را گرفته و بسرعت برگشتم. کنار حوض نشستم و پای چپم را روی پای راست انداختم. سهتارم را در آغوش گرفتم و با چند ضربه صدایش را در آوردم.
پدرم سرش را بلند کرد و نگاهی به من انداخت و با مهربانی گفت: دی چال گوراخ. استاد میشدی چقدر باید نازت رو میکشیدیم.
- آخه چی بزنم.
- هر نه چاالان چال.
شروع کردم به زدن. مادرم دست از پاک کردن سبزی کشیده و نگاهش به بود. آقاجان داشت یک شاخه گل سرخ شمعدانی را که اشتباهی کنده شده بود در دستانش میچرخاند. زیر چشمی نگاهی به آنها انداختم. مادرم با گوشهی چارقدش چشمهایش را خشک میکرد. آقاجان تری چشمهایش را با آستینش پاک کرد و گفت: الحق که سهتارت صدای دلنشینی دارد.
حال و هوای خوبی پیدا کرده بودیم. گرمای محبت از در و دیوار خانه میبارید. ناگهان برادر کوچکم از اتاق بیرون پرید و با صدای بلند گفت: آقاجون من هم میخوام برم تنبک یاد بگیرم.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir