زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه - شناسنامه

داستان کوتاه - شناسنامه

۱۰ خرداد ۱۳۹۱کد خبر: 31251۳

پریسا کرمی

گفته بودم مادرش هستم و زیر چشمی نگاهم کرده بود. فهمیده بود که دروغ می گویم. سرم را انداختم پایین و به روزنامه های روی میز چشم دوختم، از دیروز هر چه روزنامه گیرم می آمد می‌خواندم، هزار بار مردم و زنده شدم تا تلفن زنجان گرفت. صدای گریه ی فاطمه کوچولو را از پشت گوشی می شنیدم و دلم ریش می شد. زن همسایه هزار بار آیه و قسم آورد که هیچ چیزی نشده و توی سعدی شمالی مدرسه را زده اند. ترسیده بودم. پای تلفن ضجه میزدم و می گفتم:" تو رو خدا، جان شما و جان فاطمه،من که بی کس و کارم ، بابای ناهید که رفت هرچه بدبختی بود ریخت روی سرم. با بدبختی بزرگش کردم و آخر سر ... این هم از بدبختی پرویز... تنها چیزی که برایم مانده فاطمه است. جان شما و جان فاطمه..."
***

روزنامه روی میز بود و کلمه ی بمباران آزارم می داد. مسئول اعزام گفت:" سواد داری؟... "
سرم را تکان دادم. تا سوم راهنمایی بیشتر نخوانده بودم که ناهید توی خانه ی بابای پرویز به دنیا آمد و با مامان پرویز دو تایی بزرگش کردیم.
صدای زنگ اتاق بغلی هنوز قطع نشده بود. چشمهایم از روی روزنامه به روی میز مسئول اعزام دوید:" مرتضی حیدری ، مسئول اعزام "
خودکارش را روی میز بازی می داد، تلفن اتاق بغلی دوباره شروع کرد به زنگ زدن. پرویز هم وقتی آمد خواستگاری ناهید، یک خودکار توی دستش بازی می‌داد. هنوز چهلم مادرش نگذشته بود و لباس سیاه به تن داشت. گفتم:"حیا کن، کفن آبا هنوز خشک نشده ..."
گفت:" آبا، ناهید را خیلی دوست داشت."
گفتم :"آبرویمان می رود..."
گفت:" چیزی به اعزامم نمانده."
گفتم:"جای دوری نروی..."
گفت:" زود به زود سر میزنم."
گفتم:" آبا تو را دست من سپرده."
گفت:" تو هم ناهید را به من بسپار..."
ناهید از پنجره، جلوی در را دید می زد و چشمهای پرویز هم مدام به سمت پنجره می دوید گفتم:"فردا اسباب کشی می کنیم..."
گچ دیوار کنار در را با ناخنش خراشید. صدایش بغض داشت انگار :" من تا حالا به هیچ کسی بد نگاه نکردم، به ناهید هم..."
سرش را انداخت پایین و رفت. بعد فهمیدم ناهید هم توی اتاق گریه کرده بود.
حیدری صدایم کرد و گفت:" پرویز زن هم داشت؟"
به تسبیح دور مچ دستم نگاه کردم. صدای گریه ی فاطمه کوچولو توی سرم پیچید از به دنیا آمدن فاطمه خوشحال نبودم. اولش عین بدبختی های خودم را توی چشمهای ناهید می دیدم و حالا فاطمه...
صد بار توی گوش ناهید خواندم چیزی به پرویز نگوید و بی سر و صدا سقطش کند. بهش گفتم پوست پیاز بخورد و از پله بپرد اما توی گوشش نرفت. گفتم:"هر دو ماه یکبار سه روز پیدایش می‌شود..."
گفت:" پدرش است، حق دارد..."
گفتم:" عین من بدبخت می شوی."
گفت :" نگهش می دارم..."
آقای حیدری بهم زل زد و گفت:" به سن و سالت نمی آید پسری مثل پرویز داشته باشی..."
فهمیده بود دروغ می گویم ... یکدفعه از دهنم پریده بود و دروغ گفته بودم. اداره ی قبلی که رفتم و راستش را گفتم بهم خندیدند و مسخره ام کردند.
رشته های بالای تسبیح را توی دستم بازی می دادم. یادگاری پرویز بود. وقتی فهمید با ازدواجشان مخالفم برایم خرید. پرویز می دانست که دروغ می گویم و سن و سالش برایم مهم نبود. من پرویز را دوست داشتم. ده سالش که بود جهیزیه ام را آوردیم خانه شان و توی این سر حیاط مستاجرشان شدیم. آن وقتها تازه بابایش مرده بود. ایستاده بود جلوی در و نگاهمان می کرد، اولش فقط نگاه می‌کرد، بعد با توپ زد، تلویزیونمان شکست و فرار کرد توی خانه، کسی دنبالش نکرد. همه خجالت می کشیدیم، اتاقی که بابایش آنجا مرده، حالا شده بود خانه ی ما. همیشه توی حوض آب بازی می‌کرد. یکبار هم خانه ی ما نیامد. یا فوتبال بازی می‌کرد یا توی حوض سربه سر ماهی ها می‌گذاشت. سر همین حوض بود که به ناهید دوچرخه سواری یاد داد. ناهید را سوار دوچرخه می‌کرد و دوچرخه را دور حوض هل می داد و می دوید. ناهید از ترس جیغ می کشید و پرویز هم از خنده ریسه می رفت. بعد که نگهش می داشت، ناهید با گریه خانه می آمد و پرویز را فحش می‌داد. ولی باز فردایش دوباره سوار دوچرخه می شد.
یکبار که سر حوض نشسته بودم و ظرفهای نهار را می شستم پرویز بدو بدو آمد سر حوض و نان خشک ها را ریخت توی آب. ماهی های سیاه و قرمز دور نان ها حلقه زدند. پرویز خندید و چشمهایش را محکم بست و دهانش را باز و بسته کرد. به حرکات پرویز بلند خندیدم. دمپایی هایش را در آورد و پاچه های شلوارش را بالا زد و گفت:" خیلی با مزه غذا می خورند..."
آه و ناله کردم و سر جایم جا به جا شدم. گفت:"کنار حوض نشستی، خیس میشی آ..."
لیوان را گرفتم زیر شیر آب و دستم را تویش کشیدم. گفتم:" عیب نداره، کمرم درد می کنه."
گوشه ی لیوان که لب پر زده بود، دستم را سوزاند. پرویز دنبال ماهی ها می کرد و صدای شلپ شلپ آب توی حیاط پیچیده بود. گفت:" اما چاق شدیا شکمت رو ببین..."
اولین بار هم سر همین حوض بود که فهمیدم پرویز ناهید را دوست دارد. چهارمین روزی بود که آبا، مرده بود و ناهید سر حوض ظرف می شست. داشتم توی خانه گردگیری می کردم که از پنجره دیدم ناهید و پرویز رو به روی هم ایستاده اند. ناهید با چادر اشکهای پرویز را پاک کرد و پرویز هم ناهید را بغل کرد و بوسید. بعد از آن بود که دیگر نگذاشتم ناهید توی حیاط برود.
آقای حیدری بلند صدایم کرد. توی صورتش زل زدم. گفت:" ما که مفتش نیستیم، شما جای خواهر مایید..."
روی دیوارهای اتاق دنبال ساعت می گشتم. آقای حیدری مدام حرف میزد و صدایش توی گوشم وز وز می کرد. حرفهایش را نمی شنیدم. نیم ساعت بود که توی اتاق حیدری بودم و او هنوز دنبال اسم پرویز نگشته بود. تا الان باید فاطمه کوچولو بیدار شده بود. این بچه شناسنامه می خواهد.
آقای حیدری بلند شد. در کمدش را باز کرد وگفت:" گفتید پرویز غواص بود؟"
سرم را تکان دادم و گفتم :" بله..."
چشمهایش روی موهایم ثابت مانده بود. دست بردم و چادر را روی پیشانی ام کشیدم گفت:"ایکاش اول می رفتید زنجان..."
سرم را تکان دادم و گفتم:" زنج..."
صدایم گرفته بود، گفتم:" گفتند محل اعزامش مشهد است..."
زونکن قرمز رنگ غواصها را بیرون کشید و روی میز انداخت. از ضربه ی زونکن روی میز جا خوردم. وقتی پرویز هم بهم گفت مامان جا خوردم. شناسنامه ناهید را جلویش انداختم و گفتم:" هر غلطی می خواهید بکنید..."
پرویز شناسنامه را برداشت و گفت:" مامان قول میدم ناهید رو خوشبخت کنم..."
داد زدم:" به من نگو مامان، اسم می گذاری روی دخترم و می روی ...."
گفت :" من نوکرشم..."
گفتم:" جای باباشی...."
گفت:" خدا رحمت کند بابا را..."
گفتم:" همه تان لنگه ی هم هستید یک بچه می دهید بغلمان و بعد هم جنازه تان بر می گردد."
گفت:" ناهید را هم می برم."
شناسنامه را از دستش قاپیدم و گفتم:" اگر بخواهی ببریدش جنازه اش را هم بهت نمی دهم..."
گفت:" باشه پیش شما می گذارمش."
آبدارچی سینی چایی را جلویم گرفت. سومین بار بود که سینی را پس می زدم. آقای حیدری پوشه‌ها را ورق می زد و کاغذ ها خش خش صدا می دادند. چایی را هورت بالا کشید صدایش را صاف کرد و گفت :" اسم پرویز اینجا نیست..."
انگار که آب یخ روی سرم ریخته باشند، سیخ نشستم. حیدری گفت:" بروید شمال، اصفهان..."
گفتم:" همه شان رفته ام..."
گفت:" از مشهد اعزام نشده..."
سرم را گرفتم توی دستهایم و زار زدم.صدای حیدری می لرزید. گفت:" پیدایش می شود بسپریدش به آقا..."
ضجه زدم:" بچه اش شناسنامه می خواهد."
به طرفم خم شد و گفت:" خوب مادرش..."
زار زدم:" سر زا رفت..."
بوی سیگار حیدری گلویم را تلخ کرد. دوباره تند تند پرونده ها را نگاه می کرد و می گفت:"دوباره نگاه کنم ببینم، آخه اینجوری که نمیشه حتما می تونید کار دیگه ای هم بکنید،پدر بزرگی چیزی..."
سرم را انداختم پایین و هی صلوات فرستادم. حیدری آخرین پرونده را هم نگاه کرد و سرش را تکان داد:" نیست..."
خواست حرف بزند که از توی اتاق بیرون دویدم. صدای زنگ تلفن توی سالن پیچیده بود.

پریسا کرمی

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/S3YBAY7

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir